آگاهی و فراآگاهی: دو ظرفیت متمایز برای مشاهده و مشارکت انسان

آگاهی و فراآگاهی: دو ظرفیت متمایز برای مشاهده و مشارکت انسان

این مقاله با پیوند دادن آگاهی به چارچوب بودش و فراآگاهی به نظریه تودرتوی فهم حاصل کردن، تمایزی را روشن می‌کند که اغلب در گفتمان معاصر مبهم باقی مانده است. در پایان، نتیجه می‌گیرد که آگاهی و فراآگاهی، ظرفیت‌هایی مکمل یکدیگر هستند.

یکی دسترسی ما به واقعیت را گسترش می‌دهد، و دیگری کیفیت این دسترسی را بهبود می‌بخشد. این دو در کنار هم، از یادگیری، سازگاری، قدرت تمایز و تشخیص، پایداری و بهبود مستمر مشارکت انسان در واقعیت پشتیبانی می‌کنند.

این نوشته ترجمه‌ای است از مقاله Awareness and Meta-awareness: Two Distinct Capacities for Human Observation and Participation به قلم اشکان تشویر که در تاریخ ۲۱ ژوئن ۲۰۲۶ (۳۱ خرداد ۱۴۰۵) به زبان انگلیسی منتشر و توسط تیم ترجمه به فارسی ترجمه شده است.


آگاهی و فراآگاهی: دو ظرفیت متمایز برای مشاهده و مشارکت انسان

دسترسی به واقعیت و بررسی ساختارهای فهم حاصل کردن

این مقاله تمایز و رابطه میان آگاهی و فراآگاهی را به‌عنوان دو ظرفیت بنیادین مشارکت انسان بررسی می‌کند.

مقاله با تکیه بر چارچوب بودش، گفتمان فرامحتوا، نظریه تودرتوی فهم حاصل کردن و چارچوب پایداری راستین، استدلال می‌کند که آگاهی و فراآگاهی، با وجود ارتباط نزدیک با یکدیگر، در سطوح متفاوتی عمل می‌کنند. آگاهی به دسترسی ما به دانستن و درک کردن مربوط است. آگاهی به ما امکان می‌دهد با واقعیت درگیر شویم، در شرایط عدم‌قطعیت مسیر خود را پیدا کنیم، دیدگاه‌ها را تشخیص دهیم و تأثیری را که بر دیگران و جهان پیرامون خود می‌گذاریم، درک کنیم. در مقابل، فراآگاهی به کیفیت این دسترسی مربوط است. فراآگاهی به ما امکان می‌دهد مفروضات، روایت‌ها، مدل‌های ذهنی، دیدگاه‌ها و پارادایم‌هایی را بررسی کنیم که چگونگی تفسیر ما از واقعیت را شکل می‌دهند.

این مقاله، آگاهی را درون یک هستی‌شناسی گسترده‌تر از واقعیت قرار می‌دهد که ابعاد عینی، بیناذهنی و ذهنی را دربرمی‌گیرد؛ سپس فراآگاهی را به‌عنوان توانایی بررسی معماری عمیق‌تر فهم حاصل کردن معرفی می‌کند. از طریق مثال‌های عملی، نشان داده می‌شود که چگونه افراد، رهبران و نهادها می‌توانند از سطح بالایی از آگاهی برخوردار باشند، اما همچنان نسبت به ساختارهایی که آگاهی آن‌ها را سازمان‌دهی می‌کنند، تا حد زیادی ناآگاه بمانند. همچنین الگوی معکوس نیز بررسی می‌شود؛ وضعیتی که در آن تأمل و بازاندیشی از مشارکت و اقدام اثربخش جدا می‌شود.

این مقاله با پیوند دادن آگاهی به چارچوب بودش و فراآگاهی به نظریه تودرتوی فهم حاصل کردن، تمایزی را روشن می‌کند که اغلب در گفتمان معاصر مبهم باقی مانده است. در پایان، نتیجه می‌گیرد که آگاهی و فراآگاهی، ظرفیت‌هایی مکمل یکدیگر هستند. 

یکی دسترسی ما به واقعیت را گسترش می‌دهد، و دیگری کیفیت این دسترسی را بهبود می‌بخشد. این دو در کنار هم، از یادگیری، سازگاری، قدرت تمایز و تشخیص، پایداری و بهبود مستمر مشارکت انسان در واقعیت پشتیبانی می‌کنند.

مقدمه: چرا این تمایز اهمیت دارد

کمتر مفهومی را می‌توان یافت که مانند آگاهی تا این اندازه پرکاربرد باشد و در عین حال تا این حد با تعاریف متفاوت و مبهم به کار رود. در حوزه‌هایی مانند روان‌شناسی، رهبری، مربی‌گری، فلسفه، سنت‌های تأملی و توسعه فردی، آگاهی معمولاً به‌عنوان نشانه‌ای از بلوغ، اثربخشی و خردمندی معرفی می‌شود. از رهبران خواسته می‌شود آگاهی بیشتری پیدا کنند. مربیان تلاش می‌کنند آگاهی را در مراجعان خود پرورش دهند. سازمان‌ها می‌کوشند آگاهی نسبت به فرهنگ، عملکرد و نیازهای ذی‌نفعان را افزایش دهند. افراد نیز آگاهی بیشتر را به‌عنوان مسیری برای رشد و شکوفایی دنبال می‌کنند.

با وجود کاربرد گسترده، اغلب با آگاهی طوری برخورد می‌شود که گویی یک ظرفیت واحد و یکپارچه است. اصطلاحاتی مانند آگاهی، خودآگاهی، ذهن‌آگاهی، تأمل، درون‌نگری، فراشناخت و فراآگاهی، اغلب به جای یکدیگر استفاده می‌شوند. با اینکه این مفاهیم با یکدیگر هم‌پوشانی دارند، چنین کاربردی اغلب تمایزهای مهم میان آن‌ها را پنهان می‌کند و باعث سردرگمی درباره این می‌شود که دقیقاً چه چیزی در حال رشد و توسعه است. در نتیجه، گفتگوها درباره آگاهی اغلب مفاهیم متفاوتی را در کنار یکدیگر قرار می‌دهند، بدون اینکه مشخص کنند دقیقاً درباره کدام نوع آگاهی صحبت می‌کنند. ممکن است فردی نسبت به هیجانات خود آگاهی بیشتری پیدا کند، نسبت به دیگران آگاه‌تر شود، نسبت به پویایی‌های اجتماعی آگاه‌تر شود یا نسبت به مفروضات خود آگاه‌تر شود؛ اما هر یک از این تحولات، به ظرفیت‌های متفاوت و فرایندهای رشدی متفاوتی نیاز دارد.

این سردرگمی زمانی عمیق‌تر می‌شود که از سطح بهبود فردی فراتر رفته و چگونگی مشارکت انسان در واقعیت را بررسی کنیم. انسان‌ها صرفاً با واقعیت مواجه نمی‌شوند؛ در آن مشارکت می‌کنند. آن‌ها ادراک می‌کنند، تفسیر می‌کنند، پاسخ می‌دهند، تصمیم می‌گیرند، عمل می‌کنند، یاد می‌گیرند و سازگار می‌شوند. انسان‌ها هم‌زمان با واقعیت‌های فیزیکی، واقعیت‌های اجتماعی و واقعیت‌های شخصی درگیر هستند و مشارکت می‌کنند. آن‌ها در حالی که تلاش می‌کنند خود، دیگران و جهان پیرامونشان را درک کنند، با عدم‌قطعیت، اطلاعات ناقص و دیدگاه‌های متعارض مواجه می‌شوند. با این حال، میان آنچه رخ می‌دهد و نحوه درک شدن آن، معماری پیچیده‌ای از ادراک، تفسیر و فهم حاصل کردن وجود دارد. دو نفر می‌توانند یک رویداد یکسان را مشاهده کنند و به نتایجی کاملاً متفاوت برسند. دو رهبر می‌توانند به اطلاعات یکسانی دسترسی داشته باشند و تصمیم‌هایی کاملاً متفاوت بگیرند. دو سازمان می‌توانند با یک اختلال مشابه مواجه شوند و نتایجی بسیار متفاوت ایجاد کنند. این تفاوت‌ها را نمی‌توان صرفاً با خودِ آگاهی توضیح داد. برای درک آن‌ها، باید فهمید آگاهی چگونه شکل می‌گیرد، سازمان‌دهی می‌شود و جهت پیدا می‌کند. 

تمایزی که در اینجا ارائه می‌شود، بیان می‌کند که آگاهی و فراآگاهی به یکدیگر مرتبط هستند، اما ظرفیت‌هایی اساساً متفاوت دارند. آگاهی به دسترسی ما به دانستن و درک کردن مربوط است. فراآگاهی به کیفیت این دسترسی مربوط می‌شود. آگاهی به ما کمک می‌کند با واقعیت درگیر شویم و در آن مشارکت کنیم. فراآگاهی به ما کمک می‌کند ساختارهایی را بررسی کنیم که از طریق آن‌ها واقعیت تفسیر می‌شود. با وجود ارتباط عمیق میان این دو، آن‌ها یک چیز نیستند. آگاهی به این مربوط است که چه چیزی ادراک، فهم و نسبت به آن پاسخ داده می‌شود. فراآگاهی به این مربوط است که ادراک، فهم و پاسخ چگونه شکل می‌گیرند و توسعه پیدا می‌کنند. درک این تمایز، چارچوبی قدرتمندتر برای فهم یادگیری، سازگاری، رهبری، مشارکت و توسعه انسانی فراهم می‌کند.

واقعیت و مشارکت انسان

پیش از بررسی آگاهی و فراآگاهی، لازم است بستری را که این دو در آن عمل می‌کنند روشن کنیم. همان‌طور که در کتاب بودش (۲۰۲۱) توضیح داده شده، مشارکت انسان در چندین لایه واقعیت شکل می‌گیرد؛ و هر یک از این لایه‌ها به شکل متفاوتی از توجه و درگیری نیاز دارند. آگاهی به افراد امکان می‌دهد با واقعیت‌ها درگیر شوند. در مقابل، فراآگاهی به آن‌ها امکان می‌دهد ساختارهایی را بررسی کنند که از طریق آن‌ها آگاهی‌شان نسبت به این واقعیت‌ها شکل گرفته است. همان‌طور که در فرامحتوا (۲۰۲۴) و پایداری‌زدگی (۲۰۲۵) بیشتر بررسی شده، این ساختارهای زیربنایی تعیین می‌کنند که واقعیت چگونه تفسیر، سازمان‌دهی و فهمیده می‌شود؛ و نه‌تنها بر ادراک فردی، بلکه بر سازگاری و پایداری روابط، سازمان‌ها و جوامع نیز تأثیر می‌گذارند. بنابراین، فهم تمایز میان آگاهی و فراآگاهی، با درک هم‌زمان ماهیت واقعیت و معماری فهم حاصل کردن آغاز می‌شود؛ معماری‌ای که از طریق آن واقعیت برای ما قابل درک و فهم‌پذیر می‌شود.

لایه اول شامل واقعیت‌هایی است که تا حد زیادی مستقل از تفسیر انسان به نظر می‌رسند. جاذبه، چه ما به آن باور داشته باشیم و چه نداشته باشیم، همچنان عمل می‌کند. فرایندهای زیستی، بدون توجه به ترجیحات ما، همچنان ادامه دارند. قوانین حاکم بر پدیده‌های فیزیکی با نظر شخصی ما تعیین نمی‌شوند. این واقعیت‌ها معمولاً موضوع بررسی علوم طبیعی هستند و اغلب از آن‌ها به‌عنوان واقعیت‌های عینی یاد می‌شود. اگرچه درک ما از آن‌ها ممکن است تکامل پیدا کند، وجود آن‌ها وابسته به موافقت یا پذیرش ما نیست. 

لایه دوم شامل واقعیت‌های مشترک یا بیناذهنی است. این واقعیت‌ها از طریق مشارکت جمعی انسان‌ها و توافق میان آن‌ها شکل می‌گیرند. پول، حکومت‌ها، نظام‌های حقوقی، نهادها، سازمان‌ها، شرکت‌ها، دانشگاه‌ها، هنجارهای فرهنگی و قراردادهای اجتماعی، به همان شیوه‌ای که جاذبه وجود دارد، مستقل از انسان‌ها وجود ندارند. آن‌ها وجود دارند زیرا انسان‌ها به‌صورت جمعی در آن‌ها مشارکت می‌کنند و از طریق فهم مشترک و رفتارهای هماهنگ، به‌طور مستمر آن‌ها را بازتولید می‌کنند. یک اسکناس تنها زمانی به‌عنوان پول عمل می‌کند که تعداد کافی از افراد توافق کنند آن را به‌عنوان پول بپذیرند. به همین ترتیب، نظام‌های حقوقی، ساختارهای سازمانی و رسوم اجتماعی، بخش زیادی از قدرت خود را از مشارکت جمعی می‌گیرند، نه از ضرورتی فیزیکی.

لایه سوم شامل واقعیت ذهنی است. این لایه شامل تجربه‌های شخصی، ادراک‌ها، تفسیرها و فهم زیسته ما از جهان می‌شود. دو فرد ممکن است با یک شرایط یکسان مواجه شوند، اما آن را به شکل کاملاً متفاوتی تجربه کنند. یک نفر ممکن است انتقاد را حمله‌ای علیه خود تفسیر کند، در حالی که فردی دیگر آن را بازخوردی مفید بداند. یک نفر ممکن است عدم‌قطعیت را تهدیدی تجربه کند، در حالی که فردی دیگر آن را فرصت ببیند. رویداد ممکن است مشترک باشد، اما تجربه آن مشترک نیست. 

بنابراین، مشارکت انسان نیازمند آن است که هر سه لایه را به‌طور هم‌زمان در نظر بگیریم. ما باید با واقعیت‌هایی درگیر شویم که مستقل از ما وجود دارند، در واقعیت‌هایی مشارکت کنیم که میان ما شکل می‌گیرند و در واقعیت‌هایی که درون ما وجود دارند، مسیریابی کنیم. آگاهی در هر سه لایه عمل می‌کند. اما فراآگاهی عملکرد متفاوتی دارد. آگاهی به ما کمک می‌کند واقعیت را تشخیص دهیم و با آن درگیر شویم. فراآگاهی به ما کمک می‌کند بررسی کنیم که آگاهی ما نسبت به واقعیت چگونه شکل می‌گیرد، از چه فیلترهایی عبور می‌کند و چگونه سازمان‌دهی می‌شود.

آگاهی: دسترسی ما به دانستن و درک کردن

در چارچوب بودش، آگاهی یکی از ظرفیت‌های بنیادینی است که از طریق آن انسان‌ها در واقعیت مشارکت می‌کنند. آگاهی رابطه ما را با آنچه می‌دانیم، آنچه نمی‌دانیم، آنچه درک می‌کنیم و آنچه فراتر از درک کنونی ما باقی مانده است، شکل می‌دهد. آگاهی بر نحوه ادراک ما از خود، نحوه ادراک ما از دیگران و چگونگی تعامل و مواجهه ما با جهان پیرامونمان تأثیر می‌گذارد. این از طریق آگاهی است که قادر می‌شویم واقعیت را تشخیص دهیم، در آن جهت‌یابی کنیم و به‌جای صرفاً واکنش نشان دادن به شرایط، آگاهانه به آن پاسخ دهیم.

همان‌طور که در چارچوب بودش تعریف شده است:

آگاهی، حالت هشیاری ارادی نسبت به هشیاری خود است. آگاهی به نحوه رابطه شما با آنچه می‌دانید و درک می‌کنید، و همچنین آنچه نمی‌دانید و درک نمی‌کنید، مربوط است. آگاهی همیشه ارادی است و به چیزی معطوف می‌شود. آگاهی یعنی شناخت و درک خود، دیگران و جهان پیرامون؛ به‌ویژه تأثیری که جهان و دیگران بر شما می‌گذارند و تأثیری که شما بر جهان و دیگران دارید. آگاهی، دسترسی شما به دانستن و درک کردن است و برای تحقق نیت‌ها و مقاصد شما ضروری است.

تشویر، ا. (۲۰۲۱) بودش. انتشارات انجنسیس.

بنابراین، آگاهی در بنیاد خود ماهیتی مشارکتی دارد. آگاهی ظرفیتی است که از طریق آن با واقعیت درگیر می‌شویم. از طریق آگاهی، اطلاعات جمع‌آوری می‌کنیم، رویدادها را مشاهده می‌کنیم، الگوها را تشخیص می‌دهیم، روابط را درک می‌کنیم، فرصت‌ها را شناسایی و پیامدها را هدایت می‌کنیم. بدون آگاهی، مشارکت معنادار امکان‌پذیر نیست؛ زیرا نمی‌توانیم به چیزی که متوجه آن نمی‌شویم به‌طور اثربخش پاسخ دهیم. آگاهی، راه اصلی ما برای دسترسی به واقعیت است و به ما کمک می‌کند در محیطی که اغلب با عدم‌قطعیت، پویایی و پیچیدگی همراه است، خود را جهت دهیم.

آگاهی صرفاً به آنچه می‌دانیم مربوط نمی‌شود؛ بلکه به شناخت محدودیت‌ دانسته‌های ما نیز مربوط است. آگاه بودن فقط به معنای داشتن اطلاعات نیست؛ بلکه به معنای تشخیص این موضوع نیز هست که در کجا فهم ما پایان می‌یابد و عدم‌قطعیت آغاز می‌شود. بنابراین، آگاهی شامل بعد مهمی از فروتنی معرفتی نیز هست. واقعیت همواره بزرگ‌تر از درک کنونی ماست. هیچ فردی از دانش کامل، دیدگاه کامل یا قطعیت کامل برخوردار نیست. بنابراین، رابطه سالم با آگاهی نیازمند تمایل به گشودگی نسبت به یادگیری، اصلاح شدن و کشف کردن است. هرچه آگاه‌تر می‌شویم، توانایی بیشتری پیدا می‌کنیم تا هم آنچه قابل مشاهده است و هم آنچه فراتر از میدان دید کنونی ما قرار دارد، تشخیص دهیم.

در چارچوب بودش، آگاهی به رابطه ما با دیدگاه‌ها نیز مربوط است. انسان‌ها به‌ندرت واقعیت را تنها از یک زاویه مشاهده می‌کنند. ما امور را از طریق دیدگاه خودمان، از طریق درکمان از دیدگاه دیگران و از طریق دیدگاه‌های گسترده‌تر سیستمی که فراتر از نگاه فردی هستند، می‌بینیم. برای مثال، یک اختلاف در محیط کار را در نظر بگیرید. یک فرد ممکن است جایگاه و دیدگاه خود را به‌روشنی درک کند. همچنین ممکن است بفهمد که یک همکارش چگونه این موقعیت را به شکلی متفاوت می‌بیند. حتی ممکن است تشخیص دهد که کل تیم چگونه این مسئله را تجربه می‌کند و این موضوع چه تأثیری بر سازمان به‌عنوان یک کل دارد. هر دیدگاه تازه، با آشکار کردن ابعادی از واقعیت که در غیر این صورت از دید ما پنهان می‌مانند، آگاهی ما را گسترش می‌دهد.

آگاهی همچنین شامل رابطه ما با روایت‌هایی است که از طریق آن‌ها تجربه‌های خود را درک می‌کنیم. انسان‌ها به‌طور طبیعی هنگام رخ دادن رویدادها، برای آن‌ توضیحاتی می‌سازند. ما برای خود داستان‌هایی تعریف می‌کنیم درباره اینکه چه چیزی در حال رخ دادن است، چرا رخ می‌دهد و چه پیامدهایی ممکن است به دنبال داشته باشد. این روایت‌ها به ما کمک می‌کنند تجربه‌های خود را سازمان‌دهی کرده و مسیر عمل خود را پیدا کنیم. به همین ترتیب، آگاهی شامل چیزی است که می‌توان آن را شبکه ادراک‌ها نامید. افراد در طول زمان، به‌صورت آگاهانه و ناآگاهانه، درباره اینکه جنبه‌های مختلف واقعیت برای آن‌ها چه معنایی دارند، به برداشت‌هایی می‌رسند. مفاهیمی مانند رهبری، موفقیت، آزادی، اختیار پاسخ‌دهی، ازدواج، آموزش، مذهب یا پول، به‌ندرت برای افراد مختلف معنای یکسانی دارند. هر فرد مجموعه‌ای منحصربه‌فرد از ادراک‌ها را شکل می‌دهد که از طریق آن با جهان درگیر می‌شود.

رابطه سالم با آگاهی به افراد کمک می‌کند خود، دیگران و محیط پیرامونشان را با وضوح بیشتری ببینند و درک کنند. آن‌ها می‌دانند که رفتارهایشان چه تأثیری بر دیگران دارد و رفتار دیگران چگونه بر آن‌ها اثر می‌گذارد. به بازخوردها توجه می‌کنند و می‌توانند در مواجهه با عدم‌قطعیت، بدون گرفتار شدن یا متوقف ماندن، مسیر خود را پیدا کنند. کمتر غافلگیر می‌شوند، زیرا به‌طور فعال به آنچه در اطرافشان و در درونشان رخ می‌دهد توجه دارند. اما رابطه ناسالم با آگاهی، نتیجه‌ای کاملاً متفاوت به همراه دارد. در این حالت، ممکن است واقعیت‌های مهم نادیده گرفته شوند، انکار شوند یا اصلاً دیده نشوند. افراد ممکن است بارها با نتایجی روبه‌رو شوند که دیگران مدت‌ها پیش احتمال آن‌ها را تشخیص داده بودند. ممکن است وقتی دیگران برخلاف انتظارشان واکنش نشان می‌دهند، دچار سردرگمی شوند؛ زیرا متوجه نشده‌اند که دیگران آن‌ها را چگونه می‌بینند. یا ممکن است در نیاز به قطعیت گرفتار شوند و تا زمانی که همه ناشناخته‌ها برطرف نشده‌اند، از اقدام کردن خودداری کنند. اما از آنجا که قطعیت کامل تقریباً هیچ‌گاه در دسترس نیست، اقدام به تعویق می‌افتد و توانایی مشارکت مؤثر کاهش پیدا می‌کند.

در اینجا پرسش مهمی مطرح می‌شود: این ادراک‌ها، روایت‌ها، مفروضات و دیدگاه‌ها از کجا می‌آیند؟ آگاهی به ما کمک می‌کند آن‌ها را تشخیص دهیم. فراآگاهی به ما کمک می‌کند ساختارهایی را بررسی کنیم که آن‌ها را شکل می‌دهند.

فراآگاهی: آگاهی که آگاهی را بررسی می‌کند

در حالی که آگاهی به ما امکان دسترسی به دانستن و درک کردن را می‌دهد، فراآگاهی به کیفیت این دسترسی مربوط است. اگر آگاهی به ما اجازه می‌دهد با واقعیت درگیر شویم، فراآگاهی به ما اجازه می‌دهد بررسی کنیم که این درگیری و مشارکت چگونه شکل می‌گیرد. فراآگاهی توجه ما را نه‌تنها به آنچه می‌بینیم، درک می‌کنیم و باور داریم معطوف می‌کند، بلکه ما را متوجه مفروضات، عادت‌های تفسیری و ساختارهایی می‌کند که این درک‌ها را شکل می‌دهند. از این منظر، فراآگاهی ظرفیتی در سطحی بالاتر است که به آگاهی امکان می‌دهد منسجم، سازگار و آماده بازنگری باقی بماند.

همان‌طور که در چارچوب پایداری‌زدگی تعریف شده است:

فراآگاهی، میزان توجه و رابطه شما با خودِ آگاهی است. آگاهی به شما امکان دسترسی به دانستن را می‌دهد، اما فراآگاهی کیفیت آگاهی شما را آشکار می‌کند و اطمینان می‌دهد که این دسترسی دچار تحریف نشده است. فراآگاهی همان ظرفیت تأملی است که به آگاهی امکان می‌دهد منسجم باقی بماند.

تشویر، ا. (۲۰۲۴). پایداری‌زدگی. انتشارات انجنسیس.

بنابراین، فراآگاهی در درجه اول به این مربوط نیست که چه چیزی مورد توجه قرار می‌گیرد؛ بلکه به این مربوط است که توجه کردن چگونه اتفاق می‌افتد. آگاهی ممکن است یک موقعیت را تشخیص دهد. فراآگاهی بررسی می‌کند که آن موقعیت چگونه تفسیر می‌شود. آگاهی ممکن است یک مسئله را شناسایی کند. فراآگاهی مفروضات و مهم‌تر از آن، ساختاری را بررسی می‌کند که از طریق آن مسئله درک شده است. آگاهی ممکن است یک نتیجه‌گیری تولید کند. فراآگاهی فرایندی را بررسی می‌کند که از طریق آن،  نتیجه‌گیری شکل گرفته است.

این تمایز ظریف است، اما اهمیت عمیقی دارد. یک رهبر ممکن است افزایش تعارض در یک تیم را تشخیص دهد. این تشخیص نشان‌دهنده آگاهی است. اما فراآگاهی زمانی آغاز می‌شود که رهبر بررسی کند چگونه این تعارض را تفسیر می‌کند. آیا در جایی که احتمال دارد مسئله صرفاً یک سوءتفاهم باشد، فرض می‌کند که طرف مقابل نیت بدی دارد؟ آیا تجربه‌های گذشته خود را به شرایط کنونی نسبت می‌دهد؟ آیا اختلاف نظر را نشانه ناکارآمدی می‌بیند، نه فرصتی برای چالش و یادگیری؟ به همین شکل، یک کارآفرین ممکن است یک فرصت امیدوارکننده در بازار را تشخیص دهد. آگاهی به او امکان می‌دهد آن فرصت را شناسایی کند. اما فراآگاهی بررسی می‌کند که آیا هیجان، ترس، ایدئولوژی، موفقیت‌های گذشته یا مفروضات بررسی‌نشده بر قضاوت او تأثیر می‌گذارند یا نه. دیگر پرسش این نیست که آیا فرصت وجود دارد یا نه. پرسش این است که این فرصت چگونه درک می‌شود.

انسان‌ها با واقعیت به‌صورت مستقیم و بی‌طرفانه مواجه نمی‌شوند. بلکه واقعیت از طریق مفروضات، باورها، عادت‌ها، تجربه‌ها، ترجیحات، مدل‌های ذهنی و چارچوب‌های گسترده‌تر فهم حاصل کردن تفسیر می‌شود. فراآگاهی به ما امکان می‌دهد این تأثیرات را تشخیص دهیم، به‌جای اینکه ناآگاهانه تحت هدایت آن‌ها قرار بگیریم. فراآگاهی به ما اجازه می‌دهد نه‌تنها نتیجه‌گیری‌هایی را که به آن‌ها می‌رسیم، بلکه فرایندهایی را نیز بررسی کنیم که این نتیجه‌گیری‌ها از طریق آن‌ها شکل گرفته‌اند.

فراآگاهی و معماری فهم حاصل کردن

این تمایز زمانی روشن‌تر می‌شود که درک کنیم انسان‌ها صرفاً اطلاعات را پردازش نمی‌کنند؛ بلکه ما از اطلاعات فهم حاصل می‌کنیم.

میان رخ دادن یک رویداد و شکل‌گیری یک واکنش، معماری کاملی از فهم حاصل کردن وجود دارد. تجربه‌ها تفسیر می‌شوند. تفسیرها به داستان‌ها تبدیل می‌شوند. داستان‌ها به شکل‌گیری مدل‌های ذهنی کمک می‌کنند. مدل‌های ذهنی بر دیدگاه‌ها تأثیر می‌گذارند. دیدگاه‌ها حوزه‌های گسترده‌تر درک را شکل می‌دهند. حوزه‌های (دامنه‌ها) درک در شکل‌گیری پارادایم‌هایی سهم دارند که از طریق آن‌ها خودِ واقعیت تفسیر می‌شود. بخش عمده‌ای از این فرایند به‌صورت خودکار و تا حد زیادی خارج از توجه آگاهانه رخ می‌دهد.

فراآگاهی به ما امکان می‌دهد این فرایندها را آشکار کنیم و آن‌ها را مورد توجه قرار دهیم. در گفتمان فرامحتوا، این ساختارهای عمیق‌تر فهم حاصل کردن از طریق چیزی بررسی می‌شوند که نظریه تودرتوی فهم حاصل کردن نامیده می‌شود. طبق آنچه اولین بار در کتاب فرامحتوا (۲۰۲۴) مطرح شد، فرامحتوا به آن چیزی مربوط می‌شود که در زیر محتوا قرار دارد. در حالی که محتوا به آنچه فکر می‌کنیم، باور داریم، ادراک می‌کنیم، تفسیر می‌کنیم یا می‌فهمیم اشاره دارد، فرامحتوا به ساختارهای زیربنایی‌ اشاره می‌کند که این افکار، باورها، ادراک‌ها، تفسیرها و درک‌ها را شکل می‌دهند و سازمان‌دهی می‌کنند. گفتمان فرامحتوا به‌جای تمرکز بر نتیجه‌گیری‌هایی که به آن‌ها می‌رسیم، بر معماری‌ تمرکز دارد که این نتیجه‌گیری‌ها از طریق آن شکل می‌گیرند. بنابراین، توجه را از خروجی‌های فهم حاصل کردن به سمت ساختارهایی معطوف می‌کند که اساساً امکان فهم حاصل کردن را در قدم نخست فراهم می‌کنند.

آگاهی و فراآگاهی: دو ظرفیت متمایز برای مشاهده و مشارکت انسان

طبق آنچه در نظریه تودرتوی فهم حاصل کردن آمده، آگاهی از طریق چندین لایه از فهم حاصل کردن شکل می‌گیرد؛ لایه‌هایی که از بینش اولیه آغاز می‌شوند و تا نقشه‌های شناختی، روایت‌ها، مدل‌های ذهنی، دیدگاه‌ها، حوزه‌ها و پارادایم‌ها ادامه پیدا می‌کنند. هر لایه بر نحوه ادراک، سازمان‌دهی و درک واقعیت تأثیر می‌گذارد. فراآگاهی به ما امکان می‌دهد این ساختارها را بررسی کنیم، به‌جای اینکه ناآگاهانه تحت تأثیر آن‌ها قرار بگیریم.

به‌صورت ساده‌شده، این لایه‌ها را می‌توان چنین درک کرد:

هر لایه بر نحوه ادراک، سازمان‌دهی و درک واقعیت تأثیر می‌گذارد. فراآگاهی به ما امکان می‌دهد این ساختارها را بررسی کنیم، به‌جای اینکه ناآگاهانه تحت هدایت آن‌ها قرار بگیریم.

این تمایز اهمیت ویژه‌ای دارد، زیرا هنگام صحبت درباره ادراک‌ها، روایت‌ها و دیدگاه‌ها، بسیاری آگاهی و فراآگاهی را با یکدیگر اشتباه می‌گیرند. آگاهی به تشخیص یک ادراک، روایت یا دیدگاه مربوط است. فراآگاهی به بررسی این موضوع مربوط است که آن ادراک، روایت یا دیدگاه چگونه شکل گرفته است. آگاهی ممکن است تشخیص دهد که فردی، رهبری را به‌عنوان نوعی اقتدار می‌بیند. فراآگاهی مفروضات، تجربه‌ها، روایت‌ها، مدل‌های ذهنی و پارادایم‌هایی را بررسی می‌کند که این درک از رهبری را شکل داده‌اند. آگاهی ممکن است تشخیص دهد که دو نفر دیدگاه‌های متفاوتی دارند. فراآگاهی ساختارهای عمیق‌تری را بررسی می‌کند که این دیدگاه‌ها را ایجاد کرده‌اند. آگاهی، نتیجه را روشن می‌کند. فراآگاهی، معماری‌ را بررسی می‌کند که آن نتیجه را پدید آورده است.

فراآگاهی و فراشناخت

با توجه به ماهیت تأملی فراآگاهی، ممکن است این پرسش مطرح شود که تفاوت آن با مفهوم شناخته‌شده فراشناخت چیست. این دو مفهوم قطعاً با یکدیگر ارتباط داشته و نقاط اشتراک مهمی دارند؛ اما مترادف یکدیگر نیستند. فراشناخت را می‌توان یکی از نمودهای مهم فراآگاهی دانست، نه معادل آن. 

فراشناخت عمدتاً در حوزه روان‌شناسی شناختی شکل گرفته است و به‌طور کلی به معنای فکر کردن درباره فکر کردن است. این مفهوم به توانایی بررسی، پایش و تنظیم فرایندهای شناختی مانند استدلال، یادگیری، حافظه، حل مسئله و تصمیم‌گیری اشاره دارد.  پرسش‌هایی که با فراشناخت مرتبط هستند عبارتند از: چگونه درباره این مسئله فکر می‌کنم؟ آیا استدلال من درست و منطقی است؟ چه مفروضاتی بر نتیجه‌گیری من تأثیر می‌گذارند؟ آیا اطلاعات مهمی را نادیده گرفته‌ام؟ تمرکز اصلی در اینجا، کیفیت و اثربخشی فرایندهای شناختی است.

اما فراآگاهی، همان‌گونه که در اینجا به کار می‌رود، در سطح گسترده‌تری عمل می‌کند. فراآگاهی به‌جای تمرکز صرف بر فکر کردن، به خودِ آگاهی و ساختارهایی مربوط می‌شود که از طریق آن‌ها آگاهی شکل می‌گیرد، سازمان‌دهی می‌شود و بهبود می‌یابد. فراآگاهی شامل شناخت است، اما فراتر از آن می‌رود و هیجانات، ادراک‌ها، مفروضات، عادت‌ها، روایت‌ها، مدل‌های ذهنی، دیدگاه‌ها، پارادایم‌ها و تأثیرات زمینه‌ای را نیز دربرمی‌گیرد. فراآگاهی نه‌تنها به این مربوط است که چه فکر می‌کنیم، بلکه به این نیز می‌پردازد که اساساً چگونه خود، دیگران و واقعیت را می‌بینیم، تفسیر می‌کنیم و از آن‌ها فهم حاصل می‌کنیم.

این تمایز را می‌توان با یک مثال ساده روشن کرد. تصور کنید یک رهبر در حال ارزیابی یک تصمیم مهم سازمانی است. یک بررسی فراشناختی ممکن است او را به این پرسش‌ها برساند که آیا داده‌های موجود را درست تحلیل کرده است، آیا استدلالش منطقی و معتبر است، آیا ممکن است شواهد مهمی را نادیده گرفته باشد. این‌ها پرسش‌های ارزشمندی هستند که کیفیت تفکر را بهبود می‌بخشند.

 اما یک بررسی فراآگاهانه به سطح عمیق‌تری می‌رود. رهبر ممکن است شروع به پرسیدن این پرسش‌ها کند: چرا این موقعیت را به این شکل خاص تفسیر می‌کنم؟ چه مفروضاتی درباره رهبری بر قضاوت من تأثیر می‌گذارند؟ در چارچوب کدام روایت‌های سازمانی عمل می‌کنم؟ چه مدل‌های ذهنی تصمیم‌های من را هدایت می‌کنند؟ چه پارادایم گسترده‌تری، درک من از موفقیت، عملکرد و اثربخشی را شکل داده است؟ در اینجا بررسی دیگر محدود به شناخت و تفکر نیست؛ بلکه به معماری گسترده‌تر فهم حاصل کردن گسترش پیدا می‌کند.

این تمایز زمانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که آن را از منظر نظریه تودرتوی فهم حاصل کردن بررسی کنیم. فراشناخت عمدتاً به بررسی فرایندهای شناختی و ساختارهایی مربوط می‌شود که مستقیماً با آن‌ها در ارتباط هستند. در مقابل، فراآگاهی می‌تواند کل زیست‌بوم فهم حاصل کردن را بررسی کند؛ از جمله دریافت‌‌های اولیه، نقشه‌های شناختی، روایت‌ها، مدل‌های ذهنی، دیدگاه‌ها، حوزه‌ها، پارادایم‌ها و تأثیرات زمینه‌ای پیرامون آن‌ها. بنابراین، فراآگاهی ظرفیتی گسترده‌تر و جامع‌تر برای تأمل، سازگاری و یادگیری فراهم می‌کند.

این تمایز تنها به تفاوت در گستره مربوط نیست، بلکه در جهت‌گیری نیز تفاوت وجود دارد. فراشناخت معمولاً به بهبود عملکرد شناختی مربوط است. تمرکز آن بر کمک به افراد برای بهتر فکر کردن، کارآمدتر یاد گرفتن و تصمیم‌گیری بهتر است. اما فراآگاهی به موضوعی گسترده‌تر می‌پردازد. هدف آن بهبود کیفیت مشارکت در واقعیت است. دغدغه آن فقط این نیست که آیا افراد به‌خوبی فکر می‌کنند یا نه، بلکه این است که آیا آن‌ها از خود، دیگران و جهان به شیوه‌ای فهم حاصل می‌کنند که منسجم، سازگارپذیر و همراستا با واقعیت باشد.

این جهت‌گیری گسترده‌تر، فراآگاهی را در نقطه تلاقی چندین سنت فکری قرار می‌دهد؛ از جمله فراشناخت، عمل تأملی، نظریه رشد، تفکر سیستمی، یادگیری حلقه‌دوگانه، یادگیری حلقه‌سه‌گانه، پدیدارشناسی و هرمنوتیک. هر یک از این سنت‌ها بینش‌های مهمی ارائه می‌کنند، اما فراآگاهی، آن‌گونه که در اینجا ارائه می‌شود، تلاش دارد آن‌ها را درون چارچوبی منسجم که به فهم حاصل کردن و مشارکت مربوط است، یکپارچه کند. 

این گستره وسیع‌تر یکی از دلایلی است که فراآگاهی جایگاهی مرکزی در UOSI دارد. انسان‌ها تنها توسط شناخت شکل نمی‌گیرند. فرهنگ، تاریخ، هویت، هیجانات، روابط، نهادها و بی‌شمار متغیر زمینه‌ای دیگر نیز بر آن‌ها تأثیر می‌گذارند؛ عواملی که بر نحوه ادراک و تفسیر واقعیت اثر می‌گذارند. ممکن است فردی توانایی‌های فراشناختی قدرتمندی داشته باشد، اما همچنان تحت تأثیر مفروضات بررسی‌نشده، روایت‌های به‌ارث‌رسیده یا نقاط کور پارادایمی محدود بماند. تفکر خوب، لزوماً تضمینی برای خوب فهم حاصل کردن نیست.

فراآگاهی با معطوف کردن توجه به شرایطی که از طریق آن‌ها خودِ آگاهی شکل می‌گیرد، به این چالش پاسخ می‌دهد. فراآگاهی به افراد اجازه می‌دهد تحریف‌های موجود در درک خود را تشخیص دهند، مفروضاتی را بررسی کنند که در اثر آشنایی و عادت دیگر دیده نمی‌شوند و ساختارهای تفسیری‌ را که از طریق آن‌ها در واقعیت مشارکت می‌کنند، اصلاح و پالایش کنند. از این منظر، فراآگاهی همچون ظرفیتی بازسازانه عمل می‌کند. این ظرفیت از بررسی و اصلاح مداوم آگاهی و ساختارهای فهم حاصل کردن که مشارکت ما را شکل می‌دهند، پشتیبانی می‌کند.

در ساده‌ترین شکل، این تمایز را می‌توان چنین خلاصه کرد: فراشناخت، تفکر را بهبود می‌دهد؛ در حالی که فراآگاهی، فهم حاصل کردن را بهبود می‌دهد. فراشناخت به افراد کمک می‌کند بررسی کنند چگونه فکر می‌کنند. فراآگاهی به آن‌ها کمک می‌کند بررسی کنند آگاهی‌شان چگونه شکل می‌گیرد، سازمان‌دهی می‌شود و تحت تأثیر قرار می‌گیرد. از این رو، می‌توان فراشناخت را زیرمجموعه‌ای ارزشمند از فراآگاهی دانست؛ در حالی که فراآگاهی همچنان ظرفیت گسترده‌تری است که با انسجام، یکپارچگی و بازسازی خودِ آگاهی سروکار دارد. 

زمانی که آگاهی از فراآگاهی پیشی می‌گیرد

یکی از رایج‌ترین سوءبرداشت‌ها این است که تصور کنیم آگاهی به‌طور خودکار به فراآگاهی منجر می‌شود. تجربه نشان می‌دهد که چنین نیست. ممکن است فردی از آگاهی بسیار بالایی برخوردار باشد، اما در عین حال سطح نسبتاً پایینی از فراآگاهی داشته باشد.

برای مثال، یک مدیر ارشد را در نظر بگیرید که صنعت خود را به‌خوبی می‌شناسد. روندهای بازار را تشخیص می‌دهد، رقبا را درک می‌کند، واکنش ذی‌نفعان را پیش‌بینی می‌کند و از آگاهی موقعیتی بالایی برخوردار است. آگاهی او به‌شدت توسعه‌یافته است. اما ممکن است هم‌زمان متوجه نباشد که بسیاری از تصمیم‌هایش تحت تأثیر مفروضاتی قرار دارند که دهه‌ها پیش، در شرایطی کاملاً متفاوت شکل گرفته‌اند. او می‌تواند محیط پیرامون خود را به‌روشنی ببیند، اما نمی‌تواند چارچوبی را ببیند که از طریق آن در حال دیدن محیط است. با تغییر شرایط، اطلاعات همچنان جمع‌آوری می‌شوند، اما یادگیری شروع به کند شدن می‌کند. اطلاعات جدید دائماً در قالب دسته‌بندی‌های قدیمی قرار داده می‌شوند. در نهایت، فرد روزبه‌روز اطلاعات بیشتری دارد، اما قابلیت سازگارپذیری او کمتر می‌شود. مشکل، کمبود آگاهی نیست؛ مشکل، ناتوانی در بررسی ساختارهایی است که آگاهی از طریق آن‌ها سازمان‌دهی می‌شود.

همین الگو در روابط شخصی نیز دیده می‌شود. ممکن است فردی به‌درستی مشاهده کند که تعارض در ازدواجش بارها تکرار می‌شود. او مشاجره‌های مکرر را می‌بیند، فاصله عاطفی را تشخیص می‌دهد و بسیاری از پویایی‌های رفتاری موجود را درک می‌کند. آگاهی او فعال است. اما ممکن است متوجه نباشد که هر اختلاف، از طریق مفروضاتی تفسیر می‌شود که از تجربه‌های کودکی، روابط پیشین یا باورهای عمیق درباره صمیمیت، اعتماد یا آسیب‌پذیری به ارث رسیده‌اند. دوباره، مسئله این نیست که واقعیت قابل مشاهده نیست. مسئله این است که فرایندی که از طریق آن واقعیت تفسیر می‌شود، تا حد زیادی نامرئی باقی مانده است.

بسیاری از شکست‌های سازمانی، سیاسی و نهادی دقیقاً از همین الگو ناشی می‌شوند. آگاهی همچنان فعال است، اما ساختارهایی که آگاهی را شکل می‌دهند پنهان باقی می‌مانند. اطلاعات همچنان انباشته می‌شوند، اما سازگاری روزبه‌روز دشوارتر می‌شود؛ زیرا مفروضاتی که شیوه تفسیر ما را شکل می‌دهند، هرگز به چالش کشیده نمی‌شوند.

زمانی که فراآگاهی از آگاهی پیشی می‌گیرد

الگوی معکوس نیز ممکن است رخ دهد. فردی ممکن است به‌شدت اهل تأمل شود و علاقه عمیقی به بررسی شیوه تفکر خود پیدا کند. او مفروضات را به چالش می‌کشد، باورها را تحلیل می‌کند و به‌طور مداوم تفسیرهای خود را ارزیابی می‌کند. با این حال، ممکن است در تبدیل این بینش‌ها به مشارکت معنادار دچار مشکل شود.  اینجا تأمل از واقعیت جدا می‌شود.

چنین افرادی ممکن است در تحلیل شیوه فهم حاصل کردن خود بسیار توانمند شوند، اما همچنان در پاسخ دادن اثربخش به شرایط واقعی ناتوان بمانند. هر تصمیمی موضوع بررسی‌های بیشتر قرار می‌گیرد. هر تفسیر، لایه دیگری از تحلیل ایجاد می‌کند. اقدام به نفع ادامه تأمل به تأخیر می‌افتد. به‌جای اینکه فراآگاهی از مشارکت حمایت کند، از آن جدا می‌شود. همان‌طور که آگاهی بدون فراآگاهی می‌تواند به جمود و عدم انعطاف بیانجامد، فراآگاهی بدون آگاهی نیز می‌تواند به فلج‌شدگی بینجامد. در هر دو حالت، یکی از این دو ظرفیت به بهای تضعیف دیگری رشد می‌کند.

هیچ‌یک از این دو وضعیت، از مشارکت اثربخش در واقعیت پشتیبانی نمی‌کند. مشارکت اثربخش، توسعه پایدار و تحول ماندگار، همگی نیازمند آن هستند که هر دو ظرفیت در کنار یکدیگر عمل کنند.

رابطه میان آگاهی و فراآگاهی

اگرچه آگاهی و فراآگاهی دو ظرفیت متمایز هستند، ارتباطی عمیق و درهم‌تنیده با یکدیگر دارند. آگاهی دسترسی به واقعیت را فراهم می‌کند، در حالی که فراآگاهی کمک می‌کند این دسترسی منسجم باقی بماند. آگاهی امکان مشارکت را فراهم می‌کند، در حالی که فراآگاهی به پالایش (بهبود) مستمر این مشارکت کمک می‌کند. آگاهی به ما اجازه می‌دهد با جهان درگیر شویم، در حالی که فراآگاهی به ما امکان می‌دهد ساختارهایی را بررسی کنیم که این درگیری از طریق آن‌ها شکل می‌گیرد. 

این دو در کنار یکدیگر، یک فرایند رشدی پیوسته را شکل می‌دهند. آگاهی تجربه ایجاد می‌کند. فراآگاهی بررسی می‌کند که آگاهی چگونه به شکل‌گیری آن تجربه کمک کرده است و مفروضات، فیلترها و الگوهای تفسیری دخیل در آن را شناسایی می‌کند. بینش‌هایی که از طریق فراآگاهی ایجاد می‌شوند، سپس خودِ آگاهی را پالایش می‌کنند و به مشارکتی منسجم‌تر منجر می‌شوند. این چرخه به‌طور مداوم تکرار می‌شود و امکان یادگیری، سازگاری و رشد را فراهم می‌کند.

آگاهی و فراآگاهی: دو ظرفیت متمایز برای مشاهده و مشارکت انسان

از این منظر، آگاهی و فراآگاهی ظرفیت‌هایی رقیب یکدیگر نیستند؛ بلکه ابعاد مکمل مشارکت انسان هستند. آگاهی به ما امکان می‌دهد بدانیم، درک کنیم و پاسخ دهیم. فراآگاهی به ما امکان می‌دهد کیفیت این دانستن، درک کردن و پاسخ دادن را بررسی کنیم. آگاهی بدون فراآگاهی، فاقد ظرفیت خودتصحیحی مستمر است. فراآگاهی بدون آگاهی، از مشارکت زیسته و واقعی جدا می‌شود. این دو در کنار یکدیگر، شرایط لازم برای تمایزگذاری، سازگاری، خردمندی و تحول را فراهم می‌کنند.

نتیجه‌گیری

تمایز میان آگاهی و فراآگاهی، چیزی فراتر از اصلاح و دقیق‌تر کردن اصطلاحات ارائه می‌دهد. این تمایز چارچوبی برای درک این موضوع فراهم می‌کند که انسان‌ها چگونه در واقعیت مشارکت می‌کنند و چگونه می‌توانند این مشارکت را به‌طور مستمر بهبود دهند.

آگاهی به ما امکان می‌دهد با واقعیت در ابعاد عینی، بیناذهنی و ذهنی آن درگیر شویم. آگاهی به ما کمک می‌کند تشخیص دهیم چه چیزی در حال رخ دادن است، چه چیزهایی را می‌دانیم، چه چیزهایی را نمی‌دانیم و چگونه در جهان پیرامون خود مشارکت می‌کنیم. فراآگاهی به ما امکان می‌دهد ساختارهای عمیق‌تری را بررسی کنیم که خودِ آگاهی از طریق آن‌ها شکل می‌گیرد. فراآگاهی مفروضات، نقشه‌های شناختی، روایت‌ها، مدل‌های ذهنی، دیدگاه‌ها، حوزه‌ها و پارادایم‌هایی را آشکار می‌کند که بر نحوه تفسیر واقعیت تأثیر می‌گذارند. فراآگاهی به ما اجازه می‌دهد نه‌تنها بررسی کنیم چه چیزی را مورد توجه قرار می‌دهیم، بلکه بررسی کنیم این توجه چگونه سازمان یافته است.

در جهانی که روزبه‌روز پیچیده‌تر می‌شود، صرف دسترسی به اطلاعات دیگر کافی نیست. شکوفایی انسان نه‌تنها به آنچه می‌دانیم، بلکه به ظرفیت ما برای درک این موضوع نیز وابسته است که دانستن ما چگونه شکل می‌گیرد. آگاهی و فراآگاهی در کنار یکدیگر، بنیاد این امکان را فراهم می‌کنند. آگاهی با افزایش دسترسی ما به واقعیت، دامنه مشارکت ما را گسترش می‌دهد؛ در حالی که فراآگاهی با آشکار کردن ساختارهایی که از طریق آن‌ها واقعیت تفسیر می‌شود، کیفیت مشارکت ما را بهبود می‌بخشد. این دو در کنار هم، شرایط لازم برای یادگیری، سازگاری، تمایزگذاری و بازسازی مستمر مشارکت انسان در واقعیت را فراهم می‌کنند.