رهبر لومپن

این نوشته ترجمه‌ای است از مقاله The Lumpen Leader به قلم اشکان تشویر به زبان انگلیسی که توسط تیم ترجمه به فارسی برگردانده شده است. در فرایند ترجمه تمام تلاشمان را کرده‌ایم تا محتوا و لحن نوشته اصلی به طور کامل حفظ شود.

ﻣﻘﺎﻻت فارسی در ﺳﺎﯾﺖ www.tashvir.ir در دﺳﺘﺮس اﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ دﻟﯿﻞ ﺷﺮاﯾﻂ فعلی در ﻗﺎﻟﺐ PDF در اﺧﺘﯿﺎرﺗﺎن ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺷﺪه اﺳﺖ، ﻟﻄﻔﺎ ﭘﺲ از اﺗﺼﺎل ﻣﺠﺪد اﯾنترنت ﺑﻪ ﺳﺎﯾﺖ ﻫﺎ ﻣﺮاﺟﻌﻪ و مقالات را از لینک اصلی دنبال و ﺑﺎ ذﮐﺮ منبع ﻣﻨﺘﺸﺮ ﮐﻨﯿﺪ.

رهبر لومپن

وقتی گستاخی جای شایستگی، وقاحت جای وقار و کرامت، ایدئولوژی جای تفکر و اندیشه را می‌گیرد، و تکبر رهبری را به نمایش تبدیل می‌کند.

خلاصه

چرا جوامع انسانی گاهی ناپایدارترین و بی‌ثبات‌ترین شخصیت‌ها را به مقام رهبری می‌رسانند، در حالی که حتی گله‌های گرگ هم ظاهراً بهتر از این می‌دانند چه کسی باید پیش‌رو باشد؟ این مقاله پدیده‌ای عجیب در زندگی عمومی معاصر را بررسی می‌کند: ظهور آنچه نویسنده آن را «رهبر لومپن» می‌نامد. مقاله با تکیه بر نمونه‌هایی از طبیعت، روان‌شناسی و فرهنگ سیاسی، توضیح می‌دهد چگونه نمایش می‌تواند به‌تدریج جای هدایت و سرپرستی را به‌عنوان نشانه اقتدار بگیرد. وقتی گستاخی جای شایستگی، ابتذال جای وقار، و قطعیت ایدئولوژیک جای تفکر دقیق را می‌گیرد، رهبری بی‌صدا به نوعی نمایش تبدیل می‌شود.

این مقاله مفاهیمی را که نویسنده در آثار پیشین خود پرورانده—از جمله هستی‌شناسی گستاخی، هستی‌شناسی وقاحت، ایدئوسی، نارهبری، احتمال خودبزرگ‌بینی (تکبر) و سیستم خودِ ما هستیم—را به هم پیوند می‌دهد تا یک الگوی تکرارشونده را توصیف کند: رهبری که با توجه، تنش (تعارض) و سلطه‌جویی نمایشی تغذیه می‌شود، در حالی که به‌تدریج از اختیار فاصله می‌گیرد.

با طنز تلخ و قیاس‌های زنده—به‌ویژه مقایسه با قلمرو حیوانات—مقاله پرسشی ناراحت‌کننده مطرح می‌کند:

اگر بسیاری از گونه‌های اجتماعی به‌طور غریزی از سپردن رهبری به افراد ناپایدار پرهیز می‌کنند، چطور جوامع انسانی گاهی دقیقاً همین کار را انجام می‌دهند؟

با معرفی کهن‌الگوی لومپن، مقاله این پدیده را به گفتمان گسترده‌تر نویسنده «گفتمان بودش» پیوند می‌دهد و نشان می‌دهد چگونه شیوه‌های معیوبِ بودن—که با نیت سوء و بدایمانی تقویت می‌شوند—هم رهبران را شکل می‌دهند و هم نظام‌هایی را که آن‌ها را ماندگار می‌کنند. مقاله همچنین پیامدهای ملموسی را که چنین رهبری‌ای بر نهادها، جوامع و ثبات بین‌المللی تحمیل می‌کند بررسی می‌کند و خوانندگان را دعوت می‌کند در برابر این نمایش، بصیرت (تشخیص) و تاب‌آوری بیشتری پرورش دهند.

در نهایت، مسئله فقط رهبر نیست. مسئله لحظه‌ای است که جمعیت (توده)، پرصداترین گرگ را با «آلفا» اشتباه می‌گیرد.

حیوانات چیزی را می‌دانند که ما نمی‌دانیم.

بسیاری از حیوانات به‌نظر می‌رسد غریزه‌ای ابتدایی را در اختیار دارند که جوامع انسانی گاهی آن را از دست می‌دهند. گرگ‌ها از بلندترین صدای گله پیروی نمی‌کنند. آن‌ها گرگی را انتخاب نمی‌کنند که بقیه گله را خلاقانه‌تر تحقیر می‌کند یا هر پنج دقیقه یک‌بار خودش را بزرگ‌ترین شکارچی اعلام می‌کند. رهبری در طبیعت معمولاً به‌سمت ثبات، تجربه و توانایی حفظ انسجام گروه در زمان دشواری متمایل است. گرگی که مدام دعوا راه می‌اندازد، هنگام شکار دچار وحشت می‌شود یا مثل یک آتشفشان احساسیِ بی‌مهار (تنظیم‌نشده) رفتار می‌کند، رهبر نمی‌شود. آن گرگ تبدیل به بار اضافه (سربار) می‌شود. حتی به‌نظر می‌رسد گرگ‌ها هم اصلی را می‌فهمند که گاهی از سیاست انسانی می‌گریزد: موجودی که نمی‌تواند خودش را تنظیم کند، نمی‌تواند یک گله را تنظیم کند.

برای لحظه‌ای تصور کنید گرگی را که برنامه روزانه‌اش شبیه برخی شخصیت‌ها در زندگی عمومی امروز باشد. هر صبح، نیمی از گله را تحقیر می‌کند. تا ظهر، وارد قلمرو گله‌ای دیگر شده و فقط برای اثبات بی‌باکی‌اش یک دعوای کاملاً بی‌دلیل به‌راه انداخته است. وقتی بالاخره برمی‌گردد، شروع می‌کند به لاف‌زدن و پُز دادن درباره پیروزی عظیمی بر آن گله، در حالی که کل ماجرا بیشتر از چند دقیقه سروصدا نبود. در راه بازگشت، گرگ لنگِ گله خودش را مسخره می‌کند، چون ظاهراً در فرهنگ لغت خصوصی‌اش، بی‌رحمی برابر با قدرت است. بعدازظهر اعلام می‌کند که بزرگ‌ترین شکارچی در تاریخ گرگ‌هاست، با وجود اینکه از سه‌شنبه چیزی شکار نکرده. هر وقت لازم باشد، قوانین را گزینشی انتخاب می‌کند، آن‌ها را به‌دلخواه تفسیر می‌کند و از هر مرزی که خودش تعیین کرده عبور می‌کند. شب‌هنگام، شکار ناموفق روز را موفقیتی عظیم اعلام می‌کند، خرگوش‌ها را به توطئه متهم می‌کند و اصرار دارد که گله هرگز چنین خوب نخورده است.

گاهی این رفتار شبیه سیاست خارجی‌ای است که دانش‌آموزان دبستانی نوشته باشند، اما در دنیای واقعی اتفاق می‌افتد، انگار از سرزمینی فانتزی و تاریک آمده باشد. اگر چنین گرگی وجود داشت، گله با احترام دور او جمع نمی‌شد و نمی‌گفت: «بالاخره یک رهبر قاطع و سرنوشت‌ساز.» گله آرام از او فاصله می‌گرفت و اجازه می‌داد او با یک درخت بحث کند.

رهبری در طبیعت با اطمینان نمایشی یا توهین‌های خلاقانه تعیین نمی‌شود. با چیزی بسیار کم‌هیجان‌تر اما بسیار مفیدتر تعیین می‌شود: شایستگی، خونسردی و توانایی حفظ انسجام وقتی فشار بالا می‌رود. بقا معمولاً بی‌ثباتی و نوسانات را به طور موثر مجازات می‌کند. گله‌ای که توسط آشوب هدایت شود، مدت زیادی یک گله باقی نمی‌ماند.

همین الگو در بسیاری از گونه‌های اجتماعی دیده می‌شود. گله‌های فیل معمولاً تمایل دارند از ماده‌فیل‌های باتجربه پیروی ‌کنند که حافظه‌شان به گروه کمک می‌کند تا خشکسالی‌ها و مسیرهای مهاجرت را پشت سر بگذارد. بسیاری از گروه‌های نخستی‌ها حول افرادی که به جای دامن زدن به تعارض‌ها، آن را کاهش می‌دهند تثبیت می‌شوند. حتی در میان حیوانات، رهبری به‌سمت کسانی متمایل است که قادرند گروه را کنار هم نگه دارند، نه کسانی که معتاد به نمایش‌اند. به بیان دیگر، قلمرو حیوانات به‌نظر می‌رسد مسئله‌ای را در رهبری حل کرده که جوامع انسانی گاهی آن را پیچیده می‌کنند.

حالا این را با لحظات خاصی در تاریخ بشر مقایسه کنید. گاهی اوقات کل جمعیت‌ مجذوب افرادی می‌شوند که بارزترین ویژگی‌هایشان بی‌ثباتی، پرخاشگری نمایشی و خودنمایی بی‌وقفه است. هرچه بلندتر فریاد بزنند، توجه بیشتری جلب می‌کنند. هرچه قوانین بیشتری را زیر پا بگذارند، برخی ناظران این را قدرت تفسیر می‌کنند. هرچه غیرقابل‌پیش‌بینی‌تر رفتار کنند، بیشتر به نظر می‌رسد که بر صحنه مسلط هستند. اگر گرگ‌ها رهبرانشان را این‌گونه انتخاب می‌کردند، احتمالاً این گونه در آخرین عصر یخبندان منقرض شده بود.

با این حال، انسان‌ها گاهی اوقات کاری را انجام می‌دهند که گرگ‌ها هرگز نمی‌کنند. هر از گاهی، ما پرسر و صداترین شخصیت اتاق را بالا می‌بریم و اسمش را رهبری می‌گذاریم.

و این عادت عجیب ما را به واژه‌ای قدیمی می‌رساند که سزاوار بازگشت به گفتگوست:

لومپن (بی‌مایه، توخالی).

واژه‌ای که فراموش کردیم.

رهبر لومپن همان چهره‌ای است که در او جسارت (گستاخی) جایگزین شایستگی، وقاحت (ابتذال) جایگزین کرامت، ایدئولوژی جایگزین تفکر، و تکبر (خودبزرگ‌بینی) جایگزین اختیار و مسئولیت‌پذیری می‌شود.

واژه لومپن دیگر در زبان انگلیسی روزمره چندان شنیده نمی‌شود، و این تأسف‌برانگیز است، زیرا پدیده‌ای را توصیف می‌کند که با نظمی شگفت‌انگیز در جوامع انسانی ظاهر می‌شود. این واژه از زبان آلمانی می‌آید و به چیزی پاره، فرسوده یا تنزل‌یافته اشاره دارد. پارچه‌ی پاره. لبه‌های ساییده. چیزی که ساختار خود را از دست داده است. این واژه از طریق نوشته‌های کارل مارکس وارد واژگان سیاسی شد؛ او اصطلاح لومپن‌پرولتاریا را برای توصیف عناصر  اجتماعی ناپایداری به‌کار می‌برد—عناصری جداافتاده از کار مولد و به‌راحتی قابل سوءاستفاده توسط قدرت‌طلبان فرصت‌جو.

مارکس تحلیل طبقاتی بسیار مشخصی در ذهن داشت، اما خودِ واژه قدرت توصیفی گسترده‌تری دارد. این واژه، نوعی تیپ شخصیتی را به تصویر می‌کشد که بسیار فراتر از نظریه‌ سیاسی قرن نوزدهم ظاهر می‌شود. هر جامعه‌ای افرادی را تولید می‌کند که ویژگی‌های اصلی‌شان شامل بی‌ثباتی، پرخاشگری نمایشی، گفتار مبتذل و مصونیتی حیرت‌انگیز در برابر خجالت است. در شرایط عادی، چنین شخصیت‌هایی در حاشیه زندگی مدنی شخصیت‌های رنگارنگی باقی می‌مانند؛ ممکن است آن‌ها را در یک کافه (بار) شلوغ، شاید در یک مهمانی خانوادگی آشفته، یا گاهی در حال فریاد زدن در اینترنت ساعت سه صبح ببینید. کاری که معمولاً نمی‌کنید این است که فرمان یک نهاد پیچیده را به دستشان بسپارید.

با این حال جوامع انسانی گهگاه دقیقاً همین کار را می‌کنند. گاهی اوقات حتی برای آن‌ها تریبون، شبکه تلویزیونی و مخاطب ملی فراهم می‌کنیم.

اینجاست که واژه لومپن دوباره به‌طرزی شگفت‌آور مفید واقع می‌شود—نه به‌عنوان توصیف یک طبقه اقتصادی، بلکه به‌عنوان توصیف یک بیماری رهبری. رهبر لومپنِ مدرن نه با فقر، بلکه با ترکیبی عجیب از نمایش، جسارت، ابتذال و سادگی ایدئولوژیک تعریف می‌شود—ترکیبی که کم‌کم خود را به‌جای اقتدار جا می‌زند. رهبر لومپن به‌جای انباشت آهسته اعتماد، شایستگی و مسئولیت، از طریق نمایش بالا می‌آید. سیاست به تئاتر تبدیل می‌شود. ارتباطات تبدیل به تحریک می‌شود. توهین‌ها جایگزین استدلال می‌شود.

نکته عجیب درمورد نمایش این است که به‌راحتی ضعف را در لباس قدرت پنهان می‌کند. کسی که هر هنجاری را با صدای بلند می‌شکند، ممکن است شجاع به‌نظر برسد. کسی که بی‌وقفه به مخالفان توهین می‌کند، می‌تواند قاطع به نظر برسد. شخصیتی با تنظیم هیجانی یک نوجوان خشمگین ناگهان شبیه یک جنگجوی بی‌باک دیده می‌شود. نمایش آن‌قدر سرگرم‌کننده می‌شود که مخاطب فراموش می‌کند بپرسد آیا اصلاً کاری مفید انجام شده است یا نه.

این پویایی در مقاله هستی‌شناسی جسارت بررسی شده بود؛ جایی که جسارت نه فقط به‌عنوان جسور بودن، بلکه به‌عنوان چیزی توصیف شد که وقتی از یکپارچگی جدا می‌شود، به‌عنوان زبانی برای کنترل عمل می‌کند. بی‌شرمی (بی‌حیایی) مزیت عجیبی ایجاد می‌کند. بیشتر مردم هنوز با ترمزهای درونی عمل می‌کنند. پیش از اغراق تردید می‌کنند، هنگام عبور از برخی مرزها احساس خجالت می‌کنند و پیامدهای سخنانشان را در نظر می‌گیرند. شخصیت لومپن مدت‌ها پیش ترمزها را کنار گذاشته است. وقتی این دو با هم روبه‌رو می‌شوند، فرد بی‌شرم می‌تواند به‌طرزی عجیب مسلط به‌نظر برسد حتی وقتی هیچ کار مهمی انجام نداده است.

وقتی نمایش به واحد پول (وجه رایج) توجه تبدیل می‌شود، عنصر دیگری به‌سرعت وارد صحنه می‌شود. در مقاله هستی‌شناسی ابتذال استدلال شده بود که ابتذال سطح فرهنگی گفتمان را آن‌قدر پایین می‌آورد که پرخاشگری اصیل به‌نظر می‌رسد. زبانی که معمولاً کسی را از گفت‌وگوی مدنی محروم می‌کرد، ناگهان به طرز دلپذیری صادقانه به نظر می‌رسد. توهین‌ها شعار می‌شوند. خشونت به شخصیت تبدیل می‌شود. توانایی حرف‌زدن بدون قید و بند شبیه شجاعت دیده می‌شود.

در این مرحله، چیز دیگری بی‌صدا وارد اتاق می‌شود. در مقاله نارهبری (ناراهبری)، رهبری به‌عنوان وضعیتی توصیف شده است که حتی پس از ناپدید شدن اختیار و مسئولیت هم می‌تواند به حیات خود ادامه یابد. عنوان باقی می‌ماند، صحنه باقی می‌ماند، میکروفون باقی می‌ماند—اما تعهد زیرین به صیانت و مدیریت آرام‌آرام حل می‌شود. اقتدار مدت‌ها پس از آنکه مرکز اخلاقی‌اش تبخیر شده، به عملکرد خود ادامه می‌دهد.

ایدئولوژی را هم به این محیط اضافه کنید، وضعیت جالب‌تر هم می‌شود. در مقاله ایدئوسی، فروپاشی قوه تشخیص در قالب شعارهای ایدئولوژیک بررسی شده است. پیچیدگی مشکوک می‌شود. ظرافت به ضعف تبدیل می‌شود. تمام جوامع با استفاده از ابزارهای فکریِ مناسبِ برچسب‌های سپر ماشین شروع به مذاکره درباره واقعیت می‌کنند. رهبر لومپن در این محیط شکوفا می‌شود، زیرا حاکمیت واقعیت صبر می‌خواهد، در حالیکه انجام اعمال خشونت‌آمیز به هیچ صبری نیاز ندارد.

در نهایت، خودبزرگ‌بینی این ترکیب را کامل می‌کند. در مقاله احتمال خودبزرگ‌بینی استدلال شد که وقتی خودانگاره (تصویر از خود) شروع به دور شدن از واقعیت قابل مشاهده می‌کند، تکبر از نظر ساختاری ناپایدار می‌شود. شکست پیروزی اعلام می‌شود. انتقاد به آزار و اذیت تبدیل می‌شود. روایتی که درباره رهبر ساخته می‌شود از شواهد پیرامون او قدرتمندتر می‌شود.

جسارت، ابتذال، سادگی ایدئولوژیک، مسئولیتِ در حال ناپدید شدن و خودبزرگ‌بینیِ در حال گسترش را با هم ترکیب کنید، تا شخصیتی بسیار خاص پدیدار ‌شود. چهره‌ای که در او گستاخی جایگزین شایستگی، ابتذال جایگزین وقار و کرامت، ایدئولوژی جایگزین تفکر و خودبزرگ‌بینی جایگزین مسئولیت می‌شود.

به‌ طور خلاصه، لومپن (بی‌مایه، توخالی).

در شرایط عادی، چنین چهره‌هایی در حاشیه زندگی عمومی به‌عنوان سرگرم‌کنندگانی پر سروصدا باقی می‌مانند. اما هر از گاهی اتفاقی عجیب‌تر رخ می‌دهد: جمعیت شروع می‌کند به اشتباه گرفتنِ نمایش با رهبری.

توده مردمی که دست می‌زند

در این مرحله، وسوسه‌انگیز است که تمام تقصیر را فقط گردن رهبر لومپن بیندازیم. در نهایت، مشخصات شخصیتی او  چندان رازآلود نیست. تاریخ هرگز خالی از افرادی با غرور نمایشی، پوست‌نازک، خلق‌وخوی نمایشی و اشتهای بی‌پایان برای توجه نبوده است. تمدن‌ها هزاران سال است که چنین شخصیت‌هایی را با نظم (ثبات) ‌تحسین‌برانگیزی تولید می‌کنند. پرسش جالب‌تر این نیست که چرا لومپن وجود دارد. پرسش جالب‌تر این است که چرا گاهی جمعیت او را پاداش می‌دهد.

پاسخ با نشانه‌هایی آغاز می‌شود که انسان‌ها از طریق آن‌ها رهبری را تشخیص می‌دهند. بیشتر مردم رهبران را با بررسی دقیق شایستگی، مسئولیت‌پذیری یا نتایج بلندمدت ارزیابی نمی‌کنند. این‌ها نشانه‌های کندی هستند. صبر، تأمل و گاهی اوقات صداقت ناخوشایند می‌طلبند. از سوی دیگر، نمایش یک نشانه فوری است. پر سر و صدا، قابل‌دیدن و از نظر احساسی رضایت‌بخش است. جمعیت می‌تواند آن را فوراً تشخیص دهد، و همین آن را از نظر سیاسی بسیار کارآمد می‌کند.

مشکل اینجاست که نمایش اغلب خود را در لباس قدرت پنهان می‌کند. وقتی کسی با اطمینان بی‌وقفه سخن می‌گوید، بسیاری از شنوندگان این را شایستگی تفسیر می‌کنند. وقتی کسی به‌طور تهاجمی به مخالفان حمله می‌کند، برخی این را شجاعت می‌دانند. وقتی کسی علنا هنجارها را می‌شکند، عده‌ای این را اصالت می‌بینند. این یک توهم روان‌شناختی جذاب است. رفتارهایی که در زندگی روزمره نشانه بی‌ثباتی هستند، وقتی روی صحنه بزرگ نمایش داده شوند، شبیه رهبری به‌نظر می‌رسند.

یک جلسه کاری را تصور کنید که در آن یکی از افراد تمام وقت را صرف فریاد زدن، توهین به همکاران کند و مدام اعلام کند که باهوش‌ترین فرد ساختمان است. بقیه افراد حاضر در جلسه نتیجه نمی‌گیرند که یک رهبر بزرگ ظهور کرده است. آن‌ها به این نتیجه می‌رسند که بخش منابع انسانی باید فوراً مداخله کند. با این حال، اگر همین رفتار را پشت یک تریبون با نورهای درخشان قرار دهید، ناگهان تفسیر می‌تواند تغییر کند. عملکرد تبدیل به نمایش می‌شود، این نمایش توجه را جلب می‌کند، و توجه بی‌سر و صدا شبیه اقتدار می‌شود.

دقیقاً همین جاست که پویایی بررسی‌شده در هستی‌شناسی جسارت با روان‌شناسی جمعیت تعامل خود را آغاز می‌کند. جسارت به‌عنوان یک عدم ‌تقارن رفتاری عمل می‌کند. اکثر مردم هنوز با ترمزهای درونی عمل می‌کنند. آن‌ها پیش از ادعاهای گزاف یا تحقیر علنی دیگران مکث می‌کنند. شخصیت لومپن اصلاً مکث و تردید نمی‌کند. فقدان خویشتن‌داری، کنار افرادی که هنوز بازدارندگی‌های اجتماعی اولیه دارند، می‌تواند بی‌باکی به نظر برسد.

ابتذال این توهم را تقویت می‌کند. همان‌طور که در هستی‌شناسی ابتذال توضیح داده شد، پایین آوردن لحن گفتمان، سطح انتظارات را در کل محیط کاهش می‌دهد. زبانی که زمانی نشان‌دهنده قضاوت ضعیف بود، ناگهان صریح و صادقانه جلوه می‌کند. توهین‌ها شبیه صداقت شنیده می‌شوند. بی‌رحمی شبیه اصالت می‌شود. سطح فرهنگی آن‌قدر پایین می‌آید که رفتاری که زمانی حذف‌کننده بود، ناگهان تأثیرگذار به‌نظر می‌رسد.

سپس ایدئولوژی وارد صحنه می‌شود و با خود وضعیتی را می‌آورد که در ایدئوسی توصیف شده بود. وقتی قطعیت ایدئولوژیک جای تشخیص و بصیرت را می‌گیرد، واقعیت‌های پیچیده ناراحت‌کننده می‌شوند. ظرافت ناپدید می‌شود. همه جمعیت‌ها شروع به تفسیر جهان از طریق روایت‌های احساسی ارضاکننده، به جای استدلال دقیق می‌کنند. در چنین محیط‌هایی، رهبر لومپن از مزیت قابل‌ توجهی برخوردار است. اداره پیچیدگی صبر و تفکر می‌خواهد. اجرای قطعیت ایدئولوژیک فقط به بلندی صدا نیاز دارد.

در همین حال، پدیده‌ای که در ناراهبری شرح داده شد، این وضعیت را بی‌صدا تثبیت می‌کند. اقتدار می‌تواند مدت‌ها پس از ناپدید شدن مسئولیت همچنان قابل‌مشاهده باقی بماند. صحنه حتی زمانی که نظارت از بین می‌رود، دست‌نخورده باقی می‌ماند. عناوین‌ها همچنان کار می‌کنند، در حالی که ماهیت و جوهره پشت آن‌ها بی‌صدا از بین می‌رود.

در نهایت، خودبزرگ‌بینی سیستم را قفل می‌کند. همان‌طور که در مقاله احتمال خودبزرگ‌بینی شرح داده شد، فاصله میان خودانگاره و واقعیت می‌تواند آن‌قدر گسترش یابد که اصلاح تقریباً ناممکن شود. انتقاد به آزار تفسیر می‌شود. شواهد تبدیل به توطئه. موفقیت آن‌قدر بلند اعلام می‌شود که خودِ اعلام تبدیل به مدرک می‌شود.

وقتی این پویایی‌ها با هم تعامل می‌کنند، اتفاقی چشمگیر رخ می‌دهد: جسارت توجه را جذب می‌کند. توجه نمایش را تقویت می‌کند. نمایش ابتذال را پاداش می‌دهد. ابتذال وفاداری ایدئولوژیک را تقویت می‌کند. ایدئولوژی از خودبزرگ‌بینی در برابر اصلاح محافظت می‌کند. کل سیستم شروع به تقویت نمایش می‌کند.

در این نقطه، رهبر لومپن دیگر نیازی به شایستگی ندارد.

نمایش کافی است.

و توده مردم به تماشای خود ادامه می‌دهد.

وقتی نمایش به نظام (سیستم) تبدیل می‌شود

وقتی اجرا شروع به ایفای نقش رهبری می‌کند، اتفاقی حتی عجیب‌تر رخ می‌دهد. این نمایش فقط توده را سرگرم نمی‌کند. به‌تدریج جایگزین همان سازوکارهایی می‌شود که قرار بود رهبری از طریق آن‌ها عمل کند. آنچه به عنوان یک شخصیت نمایشیِ مسلط بر صحنه آغاز شده بود، آرام‌آرام به سبک حکمرانی تبدیل می‌شود. تئاتر گسترش می‌یابد تا جایی که کم‌کم شبیه خودِ سیستم به‌نظر می‌رسد.

رهبر لومپن به‌طور غریزی چیزی را درباره اقتصادهای توجه در دنیای مدرن می‌فهمد. توجه یعنی قدرت. کسی که بر توجه تسلط داشته باشد، اغلب بر ادراک نیز تسلط دارد؛ و کسی که بر ادراک تسلط داشته باشد، می‌تواند برای مدت شگفت‌اوری بر واقعیت تاثیر بگذارد. فرمول پیچیده نیست. ایجاد درگیری و تعارض، برانگیختن خشم، توهین به مخالفان، اعلام پیروزی و تکرار این چرخه پیش از آن‌که کسی فرصت بررسی پیامدها را پیدا کند. ریتم نمایش مهم‌تر از اصل تصمیم‌ها می‌شود.

در چنین محیطی، رهبری به اجرایی مداوم تبدیل می‌شود. سیاست‌گذاری به موضوعی ثانویه تبدیل می‌شود. نهادها به دکور صحنه بدل می‌شوند. ارتباطات به تئاتری روزانه تبدیل می‌شود که برای درگیر نگه ‌داشتن احساسات مخاطب طراحی شده است. هر جنجال یک قسمت جدید است. هر توهین به یک تیتر و هر واکنش به سوختی برای اجرای بعدی تبدیل می‌شود. حکمرانی بی سر و صدا به سمت مدیریت نمایشی سوق می‌یابد.

طنز عجیب ماجرا این است که رهبر لومپن دقیقاً در جایی شکوفا می‌شود که رهبری جدی به مشکل برمی‌خورد. رهبری واقعی نیازمند خویشتن‌داری است. مستلزم نظم و انضباط برای فکر کردن پیش از سخن گفتن، صبر برای هدایت واقعیت‌های پیچیده و فروتنی برای پذیرش محدودیت‌ها است. هیچ‌کدام از این‌ها تشویق نمایشی تولید نمی‌کنند. تصمیم‌گیری با آرامش و خرد به‌ندرت در شبکه‌های اجتماعی رواج پیدا می‌کند. تصمیم‌های مسئولانه در مقایسه با خشم نمایشی اغلب کسل‌کننده به‌نظر می‌رسند.

رهبر لومپن این مشکل را با حذف کامل بخش‌های آرام حل می‌کند.

به‌جای هدایت پیچیدگی، واقعیت به روایت‌هایی احساسی و ساده‌شده تقلیل می‌یابد. به‌جای اذعان به عدم‌قطعیت، درمورد همه‌چیز قطعیت مطلق اعلام می‌شود. به‌جای اعتراف به اشتباه، شکست با تکرار مداوم به‌عنوان پیروزی بازتعریف می‌شود. اگر مشکلی پیش بیاید، تقصیر به گردن دشمنان، توطئه‌گران یا افراد بی‌وفا انداخته می‌شود. واقعیت به چیزی تبدیل می‌شود که می‌توان آن را با  مذاکره کرد.

دقیقا همین جاست که وضعیت توصیف‌شده در نارهبری(گم‌راه‌بری) آشکار می‌شود. رهبری به‌عنوان مدیریت و امانت‌داری آرام‌آرام ناپدید می‌شود، در حالی که اقتدار به‌عنوان اجرا باقی می‌ماند. دفتر همچنان به کار خود ادامه می‌دهد، عنوان همچنان وزن دارد، دوربین‌ها همچنان به صحنه دوخته شده‌اند—اما مسئولیتی که زمانی توجیه‌کننده این مقام بود، کم کم در زیر سطح محو می‌شود. اقتدار به جای اینکه جنبه سرپرستی و مدیریت داشته باشد، جنبه نمایشی پیدا می‌کند. 

در عین حال، سازوکارهایی که در ایدئوسی شرح داده شده، همچنان به روان‌سازی محیط ادامه می‌دهند. قطعیت ایدئولوژیک جای استدلال دقیق را می‌گیرد. ظرافت مشکوک می‌شود. وفاداری به روایت مهم‌تر از بررسی نتایج می‌شود. در چنین شرایطی، رهبر دیگر نیازی ندارد واقعیت‌های پیچیده را توضیح دهد. خودِ روایت کافی می‌شود.

ابتذال نیز همچنان نقشی مفید در این نمایش ایفا می‌کند. همان‌طور که در مقاله هستی‌شناسی ابتذال بحث شده، پایین آوردن لحن فرهنگی گفتمان به‌تدریج رفتاری را که زمانی غیرقابل‌قبول بود، عادی می‌کند. وقتی توهین‌ها به امری عادی تبدیل شوند، خویشتن‌داری شبیه ضعف به‌نظر می‌رسد. وقتی تمسخر رایج شود، جدیت مشکوک به نظر می‌رسد. محیط فرهنگی به آرامی رو بع زوال می‌رود تا جایی که حتی کرامت ابتدایی هم غیرضروری به‌نظر می‌رسد.

جسارت تضمین می‌کند که صحنه همچنان برق‌آسا باقی بماند. الگویی که در هستی‌شناسی جسارت بررسی شده بود، هرچه می‌گذرد آشکارتر می‌شود. گستاخی مرزهای رفتار قابل‌قبول را گسترش می‌دهد. رسوایی دیروز به رفتار عادی امروز تبدیل می‌شود. هر افزایش تنشی، نقطه مرجع جدیدی ایجاد می‌کند و تنش بعدی را آسان‌تر می‌کند.

بالاتر از همه این‌ها، معماری خودبزرگ‌بینی را شناور می‌کند. همان‌طور که در احتمال خودبزرگ‌بینی بررسی شده است، وقتی شکاف میان خودانگاره و واقعیت قابل مشاهده گسترش می‌یابد، روایت درونی رهبر شروع به غلبه بر بازخورد بیرونی می‌کند. حامیان وفادار اسطوره را تقویت می‌کنند. منتقدان با واکنش‌های مداوم، نمایش درام را تقویت می‌کنند. رهبر به شخصیت مرکزی داستانی تبدیل می‌شود که به طور فزاینده‌ای درون خودِ نمایش وجود دارد.

در این مرحله، تمایز میان رهبری و تئاتر شروع به فروپاشی می‌کند. نمایش دیگر چیزی نیست که از حکمرانی حواس را پرت کند. نمایش خودِ حکمرانی است. و رهبر لومپن در مرکز صحنه ایستاده است و متقاعد از اینکه تشویق‌ها ثابت می‌کنند همه‌چیز کاملاً خوب و بی‌نقص پیش می‌رود.

وقتی واقعیت دوباره وارد فضا می‌شود

نمایش می‌تواند برای مدت زمان قابل توجهی توجه را به خود جلب کند، اما سرانجام با حریفی سرسخت و عمیقاً نامطلوب روبه‌رو می‌شود. واقعیت.

واقعیت چندان اهمیتی به شعارها، تشویق‌ها یا اطمینان نمایشی نمی‌دهد. عادت دارد بی‌سروصدا به کار خود ادامه دهد، فارغ از اینکه کسی چقدر بلند اعلام پیروزی می‌کند. اقتصادها به تصمیم‌ها واکنش نشان می‌دهند، نه به سخنرانی‌ها. اگر با نهادها مانند دکور صحنه رفتار شود، ضعیف می‌شوند. وقتی زبان به‌طور دائمی تنزل پیدا کند، اعتماد اجتماعی رو به زوال می‌رود. واقعیت از دیدگاه رهبری نمایشی یک ویژگی آزاردهنده دارد. حاضر نیست خودش را با روایت هماهنگ کند.

برای مدتی، اجرا می‌تواند این تنش را پنهان کند. جسارت تیتر اخبار را تسخیر می‌کند. ابتذال به هواداران انرژی می‌دهد. قطعیت ایدئولوژیک مشکلات پیچیده را به داستان‌های رضایت‌بخش هیجانی ساده می‌کند. خودبزرگ‌بینی دژی روان‌شناسانه پیرامون تصویر رهبر از خود می‌سازد. نور صحنه همچنان روشن است، میکروفون‌ها فعال‌اند و تماشاگر سرگرم می‌ماند. درون تئاتر، همه‌چیز باشکوه به‌نظر می‌رسد.

اما بیرون از تئاتر، اتفاق دیگری در حال رخ دادن است.

این دقیقاً همان تنش ساختاری است که در مقاله احتمال خودبزرگ‌بینی (تکبر) شرح داده شده است. وقتی فاصله میان تصویر فرد از خود و نتایج واقعی بیش از حد زیاد شود، سیستم‌ها شروع به شکستگی‌های پنهان می‌کنند. روایت رهبر اصرار دارد که همه‌چیز عالی کار می‌کند، در حالی که محیط آرام‌آرام شواهدی خلاف آن جمع می‌کند. نهادها زیر فشار دستورهای متناقض خم می‌شوند. سیاست‌هایی که برای تشویق طراحی شده‌اند، پیامدهایی تولید می‌کنند که تشویق قادر به حل آن‌ها نیست. شکاف بین نمایش و واقعیت شروع به گسترش می‌کند.

در ابتدا نشانه‌ها کوچک و به‌راحتی قابل چشم‌پوشی‌اند. شرکتی که به جای شایستگی با نمایش هدایت می‌شود، شروع به از دست دادن توانمندترین افرادش می‌کند. آن‌ها اغلب بی‌سروصدا و بدون درگیری‌های نمایشی آن‌جا را ترک می‌کنند، فقط چون می‌فهمند که صحنه جای کار جدی را گرفته است. تصمیم‌هایی که برای جلب توجه گرفته شده‌اند، نه برای قضاوت درست، در لایه‌های پایین‌تر سیستم سردرگمی ایجاد می‌کنند.

جلسه‌ها طولانی‌تر می‌شوند در حالی که وضوح کمتر می‌شود.

در نظام‌های سیاسی، این روند ممکن است طولانی‌تر باشد، چون ساختارهای بزرگ فشار را آهسته جذب می‌کنند.

اما سازوکار همان است. پیامدهای اقتصادی انباشته می‌شوند. اعتبار نهادی فرسایش می‌یابد. روابط بین‌المللی محتاطانه‌تر می‌شوند. شکاف بین روایتی که روی صحنه ارائه می‌شود و نتایج قابل مشاهده در دنیای واقعی به‌تدریج غیر قابل چشم‌پوشی می‌شود.

از قضا، همان ویژگی‌هایی که رهبر لومپن را بالا کشیدند، اصلاح را دشوارتر می‌کنند. خودبزرگ‌بینی مانع خوداندیشی می‌شود. جسارت به جای حل تعارض، آن را را تشدید می‌کند. ابتذال گفتمان را پایین و احساسی نگه می‌دارد. وفاداری ایدئولوژیک ارزیابی صادقانه را دلسرد می‌کند. این اجرا دقیقاً در لحظه‌ای شدت می‌گیرد که قضاوت منطقی و تصمیم‌گیری با آرامش و خرد ارزشمندترین است.

رهبر نمایش را دوچندان می‌کند. تنش و درگیری بیشتر. قطعیت بیشتر. اعلام پیروزی‌های بیشتر. اما چیزی ظریف در میان تماشاگران شروع به تغییر می‌کند.

اجرایی که زمانی هیجان‌انگیز بود، شروع به تکراری شدن می‌کند. توهین‌هایی که زمانی تازه و صریح به‌نظر می‌رسیدند، شروع به قابل پیش‌بینی شدن می‌کنند. شعارهایی که زمانی قدرتمند به نظر می‌رسیدند، نیازمند توضیحاتی مفصل‌تر می‌شوند. جمعیت (توده) آرام‌آرام درمی‌یابد که سرگرمی و رهبری الزاماً یک چیز نیستند. واقعیت عادت دارد چنین کند: بی‌صدا به اتاق برمی‌گردد و چراغ‌ها را روشن می‌کند.

در نور روشن‌تر، اطمینان نمایشی کمتر چشمگیر به‌نظر می‌رسد. جسارت شبیه بی‌پروایی می‌شود. ابتذال به جای راستین و اصیل بودن، خام به نظر می‌رسد. قطعیت ایدئولوژیک در برابر پیامدهای واقعی، به‌طرز عجیبی سطحی به‌نظر می‌رسد.

این همان لحظه‌ای است که جمعیت شروع به پرسیدن پرسشی می‌کنند که احتمالاً باید خیلی زودتر پرسیده می‌شد.

چرا اصلاً میکروفون را به این شخص دادیم؟ 

تمدن یک نمایش استعدادیابی نیست

وقتی آن پرسش شروع به چرخیدن می‌کند، اغلب یک آگاهی ناراحت‌کننده دیگر هم به‌دنبالش می‌آید. رهبری هیچ‌وقت قرار نبوده سرگرمی باشد.

تمدن یک نمایش استعدادیابی نیست. یک مسابقه تلویزیونی واقعیت‌نما نیست که در آن پر سر و صداترین شخصیت برنده توجه شود. یک مسابقه کشتی نیست که در آن پرخاشگری نمایشی تعیین‌کننده اقتدار باشد. رهبری به‌دلایلی بسیار کم‌زرق‌وبرق‌تر وجود دارد. رهبری برای مدیریت سیستم‌های پیچیده، حفظ انسجام نهادهای شکننده، هدایت تصمیم‌های جمعی در شرایط عدم‌قطعیت وجود دارد. هیچ‌یک از این کارها تشویق‌های چشم‌گیری ایجاد نمی‌کند، و شاید همین توضیح دهد چرا گاهی در رقابت با نمایش می‌بازد.

رهبر لومپن دقیقاً به این دلیل پیشرفت می‌کند که نمایش فریبنده است. نمایش سریع است. احساسی است. سرگرم‌کننده است. واقعیت‌های پیچیده را به داستان‌هایی ساده و رضایت‌بخش ساده می‌کند. در این داستان‌ها قهرمانان و تبهکاران، هواداران وفادار و دشمنان، پیروزی‌های چشم‌گیر و توطئه‌های دائمی وجود دارد. جمعیت توده همیشه می‌داند برای چه کسی باید دست بزند. در مقایسه، رهبری واقعی می‌تواند به طرز ناامیدکننده‌ای آرام به‌نظر برسد. رهبران مسئول با احتیاط سخن می‌گویند چون پیچیدگی را تشخیص می‌دهند. عدم‌قطعیت را می‌پذیرند چون واقعیت به‌ندرت ساده است. گاهی از تشویق امتناع می‌کنند زیرا تصمیم درست همیشه تصمیم محبوب نیست.

هیچ‌کدام از این‌ها در یک تئاتر خوب اجرا نمی‌شود.

به همین دلیل است که پدیده توصیف‌شده در نارهبری بسیار مهم می‌شود. وقتی رهبری ارتباطش را با اختیار (مسئولیت‌پذیری) از دست می‌دهد، این جایگاه در برابر شخصیت‌هایی که در اجرا نه در سرپرستی و مدیریت مهارت دارند، آسیب‌پذیر می‌شود. اقتدار به جای وظیفه، تبدیل به کانون توجه می‌شود،. عنوان همچنان چشمگیر است، دوربین‌ها همچنان به صحنه دوخته شده‌اند، اما قصد زیرین این نقش آرام‌آرام تبخیر می‌شود.

به محض وقوع این دگرگونی (تحول)، معیارهای انتخاب وارونه می‌شوند. ویژگی‌هایی که معمولاً کسی را از رهبری رد صلاحیت می‌کنند، در اقتصاد نمایش تبدیل به مزیت می‌شوند. جسارت جای دوراندیشی، ابتذال جای کرامت، قطعیت ایدئولوژیک جای تفکر دقیق و خودبزرگ‌بینی (تکبر) جای فروتنی را می‌گیرد. هر یک از این ویژگی‌ها معمولاً پرسش‌های جدی دربارهٔ صلاحیت فرد برای هدایت چیزی پیچیده‌تر از یک مشاجره شدید (جر و بحث شدید) ایجاد می‌کنند. با این حال، روی صحنه نمایش توجه عمومی، همین ویژگی‌ها باعث تشویق می‌شوند.

رهبر لومپن سازوکار تشویق را بسیار بهتر از سازوکار حکمرانی می‌شناسد. می‌داند چگونه خشم را برانگیزد. می‌داند چگونه توجه را تسخیر کند. می‌داند چگونه هر انتقادی را به قسمت جدیدی از نمایش تبدیل کند. مخالفان واکنش نشان می‌دهند، هواداران واکنش نشان می‌دهند، رسانه واکنش نشان می‌دهد، و صحنه با هر واکنش بزرگ‌تر می‌شود. نمایش خودبسنده می‌شود.

در همین حال، انضباط‌های آرامی که جوامع کارآمد را حفظ می‌کنند، در پس‌زمینه شروع به فرسایش می‌کنند. هنجارهای نهادی ضعیف می‌شوند. زبان خشن‌تر می‌شود. اعتماد عمومی رو به زوال می‌رود. شایستگی کمتر به چشم می‌آید، چون شایستگی به‌ندرت فریاد می‌زند. سیستم شروع می‌کند به تولید سر و صدای بیشتر اما ثبات کمتر.

و با این حال، این پدیده ادامه می‌یابد، چون چیزی ناراحت‌کننده درباره روان‌شناسی انسان را آشکار می‌کند. توده مردم فقط قربانی نمایش نیستند. شرکت‌کنندگان آن‌اند. تماشاگرانی که از سروصدا شکایت می‌کنند، اغلب همچنان به تماشای نمایش ادامه می‌دهند. شهروندانی که از ابتذال انتقاد می‌کنند، گاهی همان شعارها را تکرار می‌کنند. ناظران که بی‌ثباتی را تشخیص می‌دهند، همچنان مجذوب این نمایش باقی می‌مانند.

رهبر لومپن در انزوا ظاهر نمی‌شود. او در محیط‌هایی ظاهر می‌شود که در آن‌ها نمایش جذاب‌تر ازمدیریت مسئولانه شده است.

و این یعنی حذف اجراکننده به‌ندرت کافی است. اگر تماشاگر همچنان نمایش را بخواهد، دیر یا زود اجراکننده دیگری ظاهر خواهد شد. بنابراین پرسش عمیق‌تر دوباره به جمعیت توده بازمی‌گردد. یک جامعه واقعاً چه نوع رهبری را تشخیص می‌دهد؟

اگر ثبات کسل‌کننده، فروتنی ضعیف، انضباط کند، و قضاوت متفکرانه بزدلانه و محتاطانه، به‌نظر برسد آنگاه صحنه همیشه پر سر و صداترین شخصیت اتاق را پاداش خواهد داد. اما اگر رهبری بار دیگر با مسئولیت، شایستگی و خویشتن‌داری پیوند بخورد، اتفاق جالبی رخ می‌دهد.

صحنه آرام‌تر می‌شود.

و کار جدی‌تر.

آینه لومپن

در این مرحله، به راحتی می‌توان داستان را با یک درس اخلاقی آرامش‌بخش درباره رهبران بد به پایان برسانیم. این کار قطعاً روایت را ساده‌تر می‌کرد. به محض اینکه الگو آشکار شود، تشخیص مشخصات رهبر لومپن آسان است. بی‌ثباتی که در لباس شجاعت ظاهر می‌شود. ابتذالی که به‌عنوان صداقت عرضه می‌شود، قطعیت ایدئولوژیک که جای تفکر را می‌گیرد، گستاخی و جسارتی که با قدرت اشتباه گرفته می‌شود، و حوزه‌ای رو به گسترش از خودبزرگ‌بینی که با آسودگی بر فراز واقعیت شناور است. این کاریکاتور تقریباً خودش را می‌نویسد. اما توقف تحلیل در این نقطه، بخش ناراحت‌کننده‌تر پدیده را نادیده می‌گیرد. رهبر لومپن صرفا یک تصادف سیاسی نیست. او همچنین یک آینه است.

هر جامعه‌ای افرادی با خودخواهی‌های نمایشی و خلق‌وخوی ناپایدار تولید می‌کند. شخصیت انسان هرگز فاقد افراد پر سر و صدا، توجه‌طلب یا نابغه‌های خودخوانده نبوده است. تفاوت میان جوامع نه در این است که چنین شخصیت‌هایی وجود دارند یا نه، بلکه در میزان نزدیکی آن‌ها به اقتدار واقعی است. سیستم‌های سالم فیلترهایی ایجاد می‌کنند. نهادها، هنجارها و انتظارات فرهنگی به‌تدریج رهبری را به‌سمت افرادی هدایت می‌کنند که توانایی انضباط، مسئولیت‌پذیری و خویشتن‌داری دارند. شخصیت پرهیاهو همچنان پر سر و صدا باقی می‌ماند، اما سیستم بی‌سروصدا مانع از آن می‌شود که او کاپیتان کشتی شود.

رهبر لومپن زمانی ظاهر می‌شود که آن فیلترها تضعیف شوند.

اینجاست که پویایی بررسی‌شده در ایدئوسی اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. وقتی وفاداری ایدئولوژیک جای تشخیص  (بصیرت) را می‌گیرد، جوامع به‌جای تفکر دقیق، به هم‌سویی هیجانی و احساسی پادا می‌دهند. مشکلات پیچیده در شعارها فشرده می‌شوند. کل جمعیت‌ شروع به بحث درباره واقعیت با عمق فکریِ یک رقابت ورزشی می‌کنند. بلندترین صدا فقط چون مکالمه را تسخیر کرده است واضح‌ترین صدا به نظر می‌رسد.

سپس جسارت و گستاخی این تحریف را تقویت می‌کند. همان‌طور که در هستی‌شناسی جسارت بررسی شده بود، بی‌شرمی نوعی عدم‌تقارن عجیب در تعامل اجتماعی ایجاد می‌کند. بیشتر افراد هنوز با ترمزهای درونی عمل می‌کنند. پیش از اغراق تردید، پیش از تحقیر دیگران احساس خجالت، و پیش از ادعاهای گزاف احتیاط می‌کنند. شخصیت لومپن مدت‌هاست این ترمزها را کنار گذاشته است.

وقتی چنین شخصیتی با حریفی خویشتن‌داری روبه‌رو می‌شود، نبودِ بازدارندگی می‌تواند شبیه قدرت دیده شود حتی زمانی که صرفا بی‌پروایی و بی‌اعتناعی به خطر باشد.

ابتذال این توهم را کامل می‌کند. در هستی‌شناسی ابتذال شرح داده شده بود که تنزل لحن گفتمان، سطح فرهنگی را آن‌قدر پایین می‌آورد که رفتاری که زمانی زمخت و خام به‌نظر می‌رسید، راستین جلوه می‌کند. وقتی زبان به‌اندازه کافی خشن شود، پرخاشگری شبیه صداقت می‌شود و کرامت مصنوعی به نظر می‌رسد. محیط به‌تدریج تغییر می‌کند تا جایی که صراحت نمایشی توجه بیشتری از سخن سنجیده دریافت می‌کند.

سپس خودبزرگ‌بینی (تکبر) کل ساختار را قفل می‌کند. انحراف بین خودانگاره (تصویر فرد از خود) و واقعیت، که در مقاله احتمال خودبزرگ‌بینی بررسی شده بود، حلقه بازخورد روان‌شناختی ایجاد می‌کند که در آن روایت رهبر به طور فزاینده‌ای از اصلاح مصون می‌شود. حامیان وفادار اسطوره را تقویت می‌کنند، در حالی که منتقدان با واکنش‌های مداوم، ناخواسته این نمایش را تقویت می‌کنند. اجرا (نمایش) به مرکز ثقل گفت‌وگوی سیاسی تبدیل می‌شود.

از این منظر، پدیده لومپن کمتر مرموز و بیشتر تشخیصی می‌شود. چیزی را درباره محیطی که آن را تولید کرده است آشکار می‌کند جمعیتی که جسارت را تشویق می‌کند، پیشاپیش سر و صدا (صداهای ناهنجار) را با شجاعت اشتباه گرفته است. مخاطبانی که برای ابتذال کف می‌زنند، پیشاپیش انتظاراتشان از کرامت را پایین آورده‌اند. مردمی که به قطعیت ایدئولوژیک پاداش می‌دهد، از قبل نسبت به پیچیدگی بی‌‌تاب شده‌اند.

رهبر لومپن به سادگی روی صحنه‌ای قدم می‌گذارد که مدت‌ها پیش از آمدنش آماده شده بود.

از این نظر، این پدیده فقط درباره رهبری نیست. درمورد تشخیص فرهنگی است. جوامعی که برای شایستگی، مسئولیت‌پذیری و خویشتن‌داری ارزش قائل اند، به‌ندرت نوسانات نمایشی را به جایگاه اقتدار می‌رسانند. اما جوامعی که به نمایش معتاد می‌شوند، دیر یا زود اجراکنندگانی تولید می‌کنند که کاملاً مناسبِ ارضای آن اشتها هستند.

که ما را دوباره به گرگ‌ها بازمی‌گرداند.

گرگ‌ها از پر سر و صداترین گرگ پیروی نمی‌کنند. فیل‌ها گله را به نمایشی‌ترین حیوان ساوانا نمی‌سپارند. حتی نخستی‌ها، با تمام پیچیدگی اجتماعی‌شان، به‌ندرت رهبری را به فردی می‌سپارند که بیش از همه معتاد به آشوب است.

انسان‌ها گهگاه، دقیقاً همین کار را می‌کنند.

و وقتی چنین می‌شود، واژه لومپن دوباره به‌طرز قابل توجهی مفید می‌شود.

وقتی گله (گروه) یادش می‌رود چگونه انتخاب کند

وقتی الگو آشکار می‌شود، درک ناخوشایند دیگری نیز کم‌کم پدیدار می‌شود. رهبر لومپن فقط یک شکست فردی نیست. یک شکست در انتخاب است.

رهبری هرگز یک عمل انفرادی نیست. هیچ‌کس در انزوا رهبر نمی‌شود. رهبری فقط زمانی وجود دارد که گروهی اقتدار را تشخیص دهد و تصمیم بگیرد از آن پیروی کند. حتی نمایشی‌ترین شخصیت هم به مخاطبی نیاز دارد که حاضر باشند نمایش را به عنوان رهبری تفسیر کنند. از این نظر، پدیده لومپن چیزی عمیق‌تر درباره محیط فرهنگی‌ای که در آن ظاهر می‌شود، با ما می‌گوید. گله فقط بد انتخاب نکرده است. یادش رفته چگونه انتخاب کند.

جوامع انسانی معمولاً مجموعه‌ای از سازوکارهای ظریف برای فیلتر کردن رهبری دارند. تجربه مهم است. اعتبار مهم است. شایستگی اثبات‌شده مهم است. نهادها مهم‌اند. افراد به‌تدریج از طریق رفتارشان اعتماد کسب می‌کنند، و همین اعتماد انباشته اغلب تعیین می‌کند چه کسی وقتی مسئولیت جدی می‌شود، قدرت را به دست می‌گیرد. در سیستم‌های سالم، این سازوکارها مثل سیستم ایمنی یک تمدن بی‌سروصدا در پس‌زمینه عمل می‌کنند. آن‌ها جلوی هر اشتباهی را نمی‌گیرند، اما رسیدن نوسانات به اوج را دشوار می‌کنند.

نمایش این سازوکارها را تضعیف می‌کند.

وقتی توجه تبدیل به وجه غالب زندگی تبدیل می‌شود، نشانه‌هایی که معمولاً نشان دهنده شایستگی هستند، پشت نشانه‌هایی که باعث دیده‌شدن می‌شوند، محو می‌شوند. بلندترین صدا به دورترین فاصله‌ها می‌رود. تحریک‌آمیزترین جمله سریع‌تر پخش می‌شود. نمایشی‌ترین شخصیت تبدیل به شناخته‌شده‌ترین چهره اتاق می‌شود. شناخته‌شدن آرام‌آرام جای اعتبار را می‌گیرد.

در این نقطه، سیستم دقیقاً در برابر همان نوع شخصیتی که با گرفتن توجه شکوفا می‌شود، نه با مسئولیت آسیب‌پذیر می‌شود. رهبر لومپن به‌طور غریزی می‌فهمد که خشم یک منبع تجدیدپذیر است. هر توهینی واکنش تولید می‌کند. هر واکنش پوشش خبری تولید می‌کند. هر چرخه پوشش خبری، صحنه را بزرگ‌تر می‌کند. در مقابل، شایستگی کند و آرام است. تحریک فوری و ویروسی.

این دگرگونی محدود به سیاست نیست. در سازمان‌ها، اکوسیستم‌های رسانه‌ای و زندگی فرهنگی نیز به طور گسترده‌ای  دیده می‌شود. مدیری که همکارانش را تحقیر می‌کند ممکن است در ابتدا قاطع به‌نظر برسد، چون تنش باعث دیده شدن می‌شود. مفسری که با قطعیت‌های خام سخن می‌گوید ممکن است توجه جلب کند، چون خشم سریع‌تر از ظرافت منتقل می‌شود. شخصیتی که هر قاعده‌ای را می‌شکند ممکن است بی‌باک به‌نظر برسد، فقط چون بقیه هنوز به مرزها احترام می‌گذارند.

با گذشت زمان، نشانه‌ها وارونه می‌شوند.

خویشتن‌داری ضعف به نظر می‌رسد. تفکر شبیه دودلی می‌شود. فروتنی ناامن و انضباط کسل‌کننده به نظر می‌رسد. در همین حال، بی‌ثباتی هیجان‌انگیز به نظر می‌رسد.

این وارونگی توضیح می‌دهد چرا رهبر لومپن می‌تواند علیرغم کاستی‌های آشکار در شایستگی یا خلق‌وخو بالا بیاید. معیارهای انتخاب تغییر کرده‌ است. جمعیت دیگر رهبری را بر اساس ویژگی‌هایی که برای هدایت سیستم‌های پیچیده لازم است ارزیابی نمی‌کند. بلکه بر اساس ویژگی‌هایی ارزیابی می‌کند که برای تسلط بر توجه لازم‌اند. این دو مجموعه مهارت یکسان نیستند.

فردی که در حکمرانی مهارت دارد ممکن است محتاط، سنجیده و گاهی کسل‌کننده به‌نظر برسد. کسی که در نمایش مهارت دارد ممکن است جسور، بی‌باک و بی‌نهایت سرگرم‌کننده به نظر برسد. یکی نهادهای کارامد می‌سازد. دیگری مخاطب می‌سازد. خطر زمانی پدیدار می‌شود که جوامع شروع به اشتباه گرفتن این دو با هم کنند.

در چنین لحظاتی، عرصه رهبری به جای یک فرایند جدی مدیریت و هدایت به یک صحنه رقابتی شبیه می‌شود. تشویق به معیاری برای موفقیت تبدیل می‌شود. خشم به استراتژی تبدیل می‌شود. نمایش برای اجراکننده و مخاطب هر دو اعتیادآور می‌شود.

در نهایت، محیط دقیقاً همان نوع رهبری را تولید می‌کند که به آن پاداش می‌دهد. بنابراین رهبر لومپن یک استثنا و ناهنجاری نیست. او محصول منطقی فرهنگی است که به‌تدریج تشخیص (بصیرت) را با نمایش جایگزین کرده است. گله ناگهان احمق نشده است. گله آرام‌آرام فراموش کرده رهبری برای چه بود. و وقتی آن خاطره محو می‌شود، پر سر و صداترین گرگ جنگل به‌طرزی عجیب تأثیرگذار به‌نظر می‌رسد و ابهت پیدا می‌کند.

موتور خودشیفتگیِ لومپن

لایه دیگری زیر رفتار رهبر لومپن وجود دارد که شایسته توجه است. پرخاشگری نمایشی، نیاز بی‌وقفه به توجه، قلدری، تحریف واقعیت و ناتوانی در تحمل انتقاد فقط «ویژگی‌های شخصیتی» نیستند. آن‌ها از الگویی روان‌شناختی پیروی می‌کنند که مدت‌هاست در ادبیات بالینی با مفهوم خودشیفتگی بدخیم شناخته شده است.

خودشیفتگی بدخیم به پیکربندی خطرناکی از ویژگی‌های شخصیتی اشاره دارد که در آن خودبزرگ‌بینی با پرخاشگری، پارانویا و گرایش‌های ضداجتماعی در هم می‌آمیزد. چنین افرادی فقط به‌دنبال تحسین نیستند؛ به‌دنبال سلطه هستند. جهان تبدیل به صحنه‌ای برای اهمیت‌دادن به خودشان می‌شود، انتقاد به تهدیدی غیرقابل‌تحمل بدل می‌شود، و وفاداری طلب می‌شود، نه که به‌دست آید. همدلی کاهش می‌یابد، مسئولیت‌پذیری تبخیر می‌شود، و قدرت تبدیل به آینه‌ای می‌شود که رهبر بی‌پایان در آن به تصویر خود خیره می‌شود.

در این نقطه، رفتار رهبر لومپن قابل‌فهم‌تر می‌شود. جسارت، ابتذال، قطعیت نمایشی و درگیری دائمی تصادفی نیستند. آن‌ها بیان‌های رفتاریِ شخصیتی هستند که برای بقا به توجه و سلطه نیاز دارد.

اما مشکل عمیق‌تر فقط روان‌شناختی نیست. سیستمی است.

در مقاله‌ای پیشین با عنوان سیستم، خودِ ما هستیم استدلال کرده بودم که رهبران ناپایدار و مخرب به‌ندرت در خلأ ظاهر می‌شوند. آن‌ها در محیط‌هایی پدیدار می‌شوند که به آن‌ها پاداش می‌دهد. همان‌طور که آن مقاله اشاره‌کرد:

«رهبرانی ظهور می‌کنند که ناپایدار، غیرواقعی و غیرپاسخ‌گو هستند، اما به‌طور مداوم حفظ می‌شوند. این شکست سیستم نیست. این همان سیستمی است که ما حفظ می‌کنیم.»

این بینش ناراحت‌کننده است، چون تمرکز را از فرد به‌تنهایی برمی‌دارد. رهبر لومپن صرفاً با جاه‌طلبی شخصی بالا نمی‌آید. او از طریق تقویت شدن بالا می‌آید. اکوسیستم‌های رسانه‌ای به نمایش پاداش می‌دهند. شبکه‌های اجتماعی به خشم پاداش می‌دهند. توده مردم به اطمینان نمایشی پاداش می‌دهند. هر واکنش، چه حمایت‌گرانه، چه از روی خشم (اعتراض‌آمیز)، نگاه‌ها را محکم‌ روی صحنه ثابت نگه می‌دارد.

سیستم فقط لومپن را تحمل نمی‌کند. سیستم او را به گردش درمی‌آورد.

به همین دلیل است که این پدیده حتی زمانی که رفتار رهبر آشکارا بی‌ثبات (غیر قابل پیش‌بینی) یا مخرب است، همچنان دوام می‌آورد. خودِ اجرا تبدیل به موتور توجه می‌شود. هرچه رفتار وقیحانه‌تر باشد، توجه بیشتری را جلب می‌کند. هرچه توجه بیشتری جلب شود، آن شخصیت در روایت موجود مرکزی‌تر می‌شود. خودشیفتگی بدخیم سوخت این حرکت را تامین می‌کند. نمایش صحنه را مهیا می‌کند. و توده مردم اغلب ناخواسته با واکنش‌های خود نقش تشویق‌کنندگان را ایفا می‌کنند.

قلمرو حیوانات بار دیگر تضاد آرام‌بخشی را نشان می‌دهد. در گله گرگ‌ها یا دسته فیل‌ها، فردی که دائم باعث بی‌ثباتی گروه می‌شود، به‌ندرت به رهبری می‌رسد. زیرا بقا به ثبات وابسته است و ثبات ارزشمند تلقی می‌شود. اما جوامع انسانی گاهی فردی را به اوج می‌رسانند که بیش‌ترین اعتیاد را به آشوب دارد. سپس متعجب می‌شوند که چرا کل سیستم، شبیه به شخصیت آن فرد در راس قدرت می‌شود.

وقتی چراغ‌ها دوباره روشن می‌شوند

در نهایت، هر نمایشی با رقیبی آرام و تا حدی دردسرساز روبه‌رو می‌شود: واقعیت.

واقعیت شخصیت لجبازی دارد. با شعار، تشویق یا اطمینان نمایشی چندان خوب مذاکره نمی‌کند. اگر محصول بد کاشته شود، باز هم از بین می‌رود. اقتصاد همچنان به تصمیم‌های بی‌پروا واکنش نشان می‌دهند. نهادها اگر مثل دکور صحنه با آن‌ها رفتار شود، تضعیف می‌شوند. واقعیت، برخلاف تماشاچیان، دست نمی‌زند. فقط صبر می‌کند.

برای مدتی، نمایش می‌تواند این تنش را پنهان کند. جسارت تیتر اخبار را تسخیر می‌کند. وقاحت به هواداران انرژی می‌دهد. شعارهای ایدئولوژیک واقعیت‌های پیچیده را به روایت‌هایی که از نظر احساسی احساسی اقناع‌کننده هستند، تبدیل می‌کنند. تکبر قلعه‌ای روان‌شناختی می‌سازد که در آن هر انتقادی، آزار و اذیت به نظر می‌رسد. هر شکست می‌تواند به‌عنوان پیروزی بازتعریف شود. تئاتر با شور و شوق فراوان به کار خود ادامه می‌دهد. اما پشت پرده، سیستم همچنان در حال جذب پیامدها است.

این همان بی‌ثباتی است که در مقاله احتمال تکبر (خودبزرگ‌بینی) توصیف شده است. وقتی فاصله بین تصویر رهبر از خودش و نتایج قابل مشاهده بیش از حد زیاد شود، ساختار شکننده می‌شود. درون تئاتر، روایت اصرار دارد که همه‌چیز باشکوه است. اما بیرون تئاتر، سیستم بی‌صدا در حال جمع‌آوری شواهدی خلاف آن است. نهادها زیر بار فشار پیام‌های متناقض له می‌شوند و سیاست‌هایی که برای جلب تشویق طراحی شده‌اند، هزینه‌هایی تولید می‌کنند که با هیچ تشویقی پاک نمی‌شوند.

در ابتدا نشانه‌ها ظریف‌ هستند. شرکتی که به جای شایستگی با نمایش اداره می‌شود توانمندترین نیروهایش را از دست می‌دهد. آن‌ها بی‌سروصدا می‌روند، چون می‌فهمند که صحنه‌سازی جای کار جدی را گرفته است. تصمیم‌هایی که برای جلب توجه گرفته شده‌اند، نه برای قضاوت درست، در لایه‌های پایین‌تر سیستم سردرگمی ایجاد می‌کنند. جلسه‌ها پرهیاهوتر می‌شوند در حالی که شفافیت کمتر می‌شود.

نظام‌های سیاسی به دلیل اینرسی (لختی) سازمان‌های بزرگ، اغلب این فشار را مدت زمان بیشتری تحمل می‌کنند، اما الگو یکی است. پیامدهای اقتصادی به‌آرامی انباشته می‌شوند. اعتبار نهادها ذره ذره فرسوده می‌شود و متحدان محتاط می‌شوند. رقبا فرصت‌طلب می‌شوند. فاصله بین روایت نمایشی و واقعیت زیسته شهروندان شروع به افزایش می‌کند.

طنز ماجرا این جاست که همان ویژگی‌هایی که رهبر لومپن (بی‌مایه) را بالا برده، اصلاح را دشوارتر می‌کنند. تکبر مانع از خوداندیشی می‌شود. جسارت به جای حل تضادها به آن‌ها دامن می‌زند. وقاحت، فضای گفتمان را احساسی و ملتهب نگه می‌دارد. وفاداری ایدئولوژیک مانع ارزیابی منصفانه (صادقانه) می‌شود. نمایش دقیقاً زمانی شدت می‌گیرد که بیش از هر زمانی به قضاوت آرام و منطقی نیاز است.

رهبرروی نمایش خود پافشاری دوچندان می‌کند. خشم بیشتر، اعلام پیروزی‌های بیشتر و دشمنان نمایشی بیشتر.

اما تغییری ظریف در تماشاگران شروع آغاز می‌شود. نمایشی که زمانی هیجان‌انگیز بود، تکراری به نظر می‌رسد. توهین‌هایی که زمانی نوآوورانه بودند، قابل پیش‌بینی می‌شوند. شعارهایی که زمانی قدرتمند بودند، نیازمند توضیحات خلاقانه می‌شوند. جمعیت کم کم می‌فهمد که سرگرمی و رهبری الزاماً یک چیز نیستند.

واقعیت عادت دارد چنین کند: بی‌صدا به اتاق بازمی‌گردد و چراغ‌ها را روشن می‌کند.

زیر نور روشن‌تر، آن اطمینان نمایشی دیگر چندان تاثیرگذار نیست.  جسارت بیشتر شبیه بی‌باکی احمقانه می‌شود، تا شجاعت. وقاحت زمخت جلوه می‌کند، نه اصیل. قطعیت ایدئولوژیک در برابر پیامدها، سطحی به‌نظر می‌رسد.

و دیر یا زود، یک نفر در میان جمعیت سوالی می‌پرسد که شاید باید خیلی زودتر پرسیده می‌شد:

چرا اصلاً میکروفون را به این آدم دادیم؟

بازگشت آرام رهبری

وقتی آن پرسش در جامعه دست به دست می‌شود، اتفاقی مهم در زیر لایه‌ نمایش در حال رخ دادن است. توانایی تشخیص و تمیز دادن (بصیرت) به آرامی بازمی‌گردد.

تشخیص (بصیرت) نمایشی نیست. پرسر و صدا نیست، در شبکه‌های اجتماعی ترند نمی‌شود و نیازی به تشویق همه‌گیر ندارد. تشخیص توانایی آرام برای تمایز و تفاوت قائل شدن بین نمایش و اصل (محتوا)، بین سر و صدا و شایستگی، بین اطمینان نمایشی و مسئولیت واقعی است. وقتی این توانایی دوباره به جامعه بازمی‌گردد، کل نمایش‌‌ها دیگر جذاب نیستند و متفاوت به نظر می‌رسند.

بدون چراغ‌های صحنه تئاتر، آن‌ نمایش به طرز عجیبی کم‌اثر می‌شود.

جسارتِ بدون یکپارچگی، به جای اینکه شجاعانه به نظر برسد، بی‌پروا و احمقانه جلوه می‌کند. نه شجاعت. ابتذال و وقاحت به جای اینکه اصیل به نظر برسند زمخت و زشت جلوه می‌کنند. شعارهای ایدئولوژیک وقتی با واقعیت‌های پیچیده مقایسه شوند، توخالی و سطحی می‌شوند. تکبر و خودبزرگ‌بینی به جای قدرت شکنندگی و ضعف را تداعی می‌کنند.  رفتارهایی که زمانی باعث تشویق می‌شدند، ناگهان دل‌نگرانی ایجاد می‌کنند.

در این لحظه است که محیط توصیف‌شده در نا‌رهبری شروع می‌کند به وارونه شدن می‌کند. وقتی مخاطب به جای نمایش انتظار نتیجه داشته باشد، حفظ قدرت بدون مسئولیت دشوار می‌شود. دیگر عناوین و جایگاه‌ها به تنهایی تضمین‌کننده اعتبار نیستند. جایگاه‌های قدرت دیگر به چیزی فراتر از حضور نمایشی نیاز دارند.

مسئولیت دوباره به عنوانیک معیار اصلی انتخاب تبازمی‌گردد.

این تغییر تمام پویایی شناخت رهبری را دگرگون می‌کند. شخصیتی که صرفا با نمایش شکوفا می‌شد، بزرگ‌ترین مزیتش را از دست می‌دهد. تحریک کردن (افکار عمومی) بدون داشتن محتوا تکراری می‌شود. خشم دائمی خسته‌کننده می‌شود. توده مردم به محض اینکه پیامدهای واقعی را لمس کنند، به ‌تدریج علاقه‌ خود را به نمایش از دست می‌دهند.

در این میان، ویژگی‌های آرام‌تری که باعث بقای سیستم‌های کارآمد می‌شوند، دوبار ارزش خود را به دست می‌آورند. شایستگی دوباره مهم می‌شود. انضباط دوباره جذاب به نظر می‌رشد. فروتنی دیگر نشانه ضعف نیست بلکه نشانه قابل‌اعتماد بودن است. رهبرانی که پیش از سخن گفتن فکر می‌کنند شاید هیجان روزمره تولید نکنند، اما چیزی بسیار مفیدتر تولید می‌کنند: ثبات.

این تحول به‌ندرت ناگهانی رخ می‌دهد. نمایش کشش گرانشی قدرتمندی دارد، به‌ویژه در محیط‌هایی که توجه سریع‌تر از تفکر دقیق گردش می‌کند. اما تاریخ بارها نشان داده است که جوامع درنهایت تفاوت بین رهبری و نمایش را دوباره کشف می‌کنند، زیرا واقعیت دیر یا زود آن‌ها را مجبور به این مقایسه می‌کند. تمدن‌ها نمی‌توانند برای همیشهمانند یک تئاتر اداره شوند. سیستم‌ها باید کار کنند. نهادها باید فراتر از افراد دوام بیاورند. تصمیم‌ها باید نتیجه تولید کنند، نه تشویق. وقتی این واقعیت‌های عملی دوباره خود را تحمیل می‌کنند، محیط آرام‌آرام به شکل متفاوتی شروع به فیلتر کردن رهبران می‌کند. وقتی این فیلتر دوباره فعال شود، شخصیت‌های لومپن به‌تدریج نزدیکی خود به اقتدار واقعی را از دست می‌دهند.

شخصیتی که زمانی صحنه را تسخیر کرده بود، لزوماً ناپدید نمی‌شود. این‌گونه شخصیت‌ها همیشه وجود خواهند داشت. اما جایگاه طبیعی‌ او دوباره به حاشیه رهبری جدی بازمی‌گردد. آن‌ها سرگرم‌کننده، جنجال‌آفرین یا تحلیل‌گران نمایشی باقی می‌مانند نه به عنوان متولیان و مدیران سیستم‌های پیچیده.

میکروفون همچنان در دسترس هرکسی است که بخواهد فریاد بزند.

اما اقتدار آرام‌آرام مهاجرت به جای دیگری را آغاز می‌کند.

واژه‌ای که به ما کمک می‌کند ببینیم

دقیقاً به همین دلیل است که واژه قدیمی لومپن شایسته بازگشت به فرهنگ لغات ماست. نه به‌عنوان توهینی سطحی در دعواهای جناحی، و نه به‌عنوان یادگاری از نظریه سیاسی قرن نوزدهم، بلکه به‌عنوان یک لنز تشخیصی. این واژه به ما اجازه می‌دهد نوعی آسیب‌شناسی رهبری را توصیف کنیم که زمانی پدیدار می‌شود که نمایش جای سرپرستی و تولیت را می‌گیرد.

رهبر لومپن صرفاً یک فرد بی‌ادب، عجیب یا جنجالی نیست. این‌ ویژگی‌ها همیشه در زندگی عمومی وجود داشته‌اند. آنچه پدیده لومپن را متمایز می‌کند، تلاقی چندین پویایی ساختاری است که با هم توهمی قدرتمند ایجاد می‌کنند: جسارت و گستاخی جای شایستگی و مهارت را می‌گیرد. ابتذال و وقاحت جایگزین وقار و کرامت می‌شود. ایدئولوژی جایگزین تفکر و اندیشه می‌شود. مسئولیت‌پذیری بی سر و ‌صدا ناپدید می‌شود در حالی که قدرت و آمریت باقی می‌ماند. تکبر آن‌قدر گسترش می‌یابد که تصویر ذهنی رهبر از خودش از پیامدهای واقعی اعمالش جدا می‌شود.

هر یک از این دینامیک‌ها جای دیگری بررسی شده‌اند. در مقاله هستی‌شناسی گستاخی، استدلال شده بود که  وقتی بی‌شرمی از یکپارچگی جدا شود، می‌تواند به ابزاری برای کنترل دیگران تبدیل شود. در هستی‌شناسی ابتذال، تنزل گفتمان به‌عنوان تغییری فرهنگی بررسی شده بود که وقتی سطحی وقار در جامعه پایین بیاید، بی‌ادبی و لودگی در آن اصالت به نظر می‌رسد. در ایدئوسی، قطعیت ایدئولوژیک لحظه‌ای توصیف شده است که در آن شعارها جایگزین تشخیص درست می‌شوند و واقعیت‌های پیچیده در روایت‌های احساسی فرو می‌ریزد. در مقاله نارهبری، وضعیت عجیبی بررسی شده است که در آن اقتدار حتی پس از تبخیر مسئولیت نیز باقی می‌ماند. و در احتمال تکبر، ناپایداری و بی‌ثباتی ناشی از زمانی که تصویر رهبر از خودش با واقعیت‌ ملموس فرسنگ‌ها فاصیه می‌گیرد بررسی شده است.

وقتی این نیروها در یک شخصیت واحد هم‌گرا می‌شوند، نتیجه به شکلی باورنکردنی قابل پیش‌بینی است: آن رهبر دیگر نه از طریق شایستگی یا مسئولیت‌پذیری بلکه از طزیق نمایش حکمرانی می‌کند. توجه تبدیل به ارز اصلی اقتدار می‌شود. ایجاد خشم و جنجال به استراتژی و تضاد و درگیری به منبعی تجدیدپذیر بدل می‌شود. در حالی که صحنه نمایش گسترش می‌یابد، جوهره رهبری در سکوت کوچک و ناپدید می‌شود.

از این منظر، رهبر لومپن صرفاً یک ناهنجاری فردی نیست. بلکه او سطح قابل مشاهده یک وضعیت فرهنگی عمیق‌تر است. او در محیطی ظهور می‌کند که نمایش ارزشمندتر از تولیت و امانت‌داری شده باشد، جایی که جلب توجه سریع‌تر از قدرت تشخیص و بصیرت جریان یابد. و توده مردم تسلط نمایشی را با اقتدار واقعی اشتباه بگیرند.

کاربرد و سودمندی این واژه دقیقا همین‌جاست. به ما اجازه می‌دهد این الگو را نام‌گذاری کنیم بدون اینکه تحلیل را تا سطح خشم جناحی تقلیل دهیم. مساله صرفا این نیست که یک فرد بد رفتار کرده است. مساله این است که کل محیط به آن اجرای نمایشی پاداش داده است.

و زمانی که این الگو را شناسایی کنیم، تمثیلی که این بحث با آن آغاز شد، با وضوح بیشتری بازمی‌گردد.گرگ‌ها از پر سر و صداترین گرگ پیروی نمی‌کنند. فیل‌ها گله را به نمایشی‌ترین حیوان ساوانا نمی‌سپارند.

حتی نخستی‌ها به‌ندرت فردی را که بیش از همه به ایجاد آشوب و هرج و مرج معتاد است بالا می‌برند. به‌نظر می‌رسد حیوانات درک عمل‌گرایانه‌تری از رهبری دارد.

جوامع انسانی گاهی فراموش می‌کنند.

و وقتی چنین می‌شود، لومپن پا به صحنه می‌گذارد، توده مردم برای نمایش دست می‌زنند، و تمدن بار دیگر می‌آموزد که سر و صدا با قدرت یکی نیست. خبر خوب این است که درمان نه رازآلود است و نه پیچیده.

درمان صرفا بازگشت قدرت تشخیص و بصیرت است.

درسی کمی شرم‌آور از گرگ‌ها

اگر از کل این بحث یک قدم عقب‌تر برویم، طنز ماجرا نادیده‌گرفتنی نیست. تمدن‌ها قرن‌ها صرف ساختن نهادها، نظام‌های آموزشی و هنجارهای فرهنگی می‌کنند تا بتوانند رهبری مسئولانه را تشخیص دهند. ما قانون اساسی می‌نویسیم، استانداردهای حرفه‌ای ایجاد می‌کنیم، ساختارهای حکمرانی و چارچوب‌های اخلاقی را می‌سازیم، دقیقا به این دلیل که رهبری پیامدهایی دارد که بسیار فراتر از شخصیت فردی است که آن جایگاه را اشغال می‌کند. با این حال هر از گاهی، با وجود تمام این پیچیدگی‌های انباشته شده، جوامع مجذوب افرادی می‌شوند که مهارت اصلی‌شان نه در مدیریت و امانتداری، بلکه در اجرای نمایش است.

به همین دلیل است که واژه لومپن این‌قدر مفید است. این واژه به ما یادآوری می‌کند که مشکل، فقط رفتار بد نیست. مشکل وارونگی عمیق‌تری در نحوه تفسیر نشانه‌های رهبری است. در محیط‌هایی که از ارتباطات مبتنی بر توجه (توجه‌محور) اشباع شده‌اند، نمایش شروع به سایه انداختن بر شایستگی می‌کند. تحریک و جنجال سریع‌تر از دوراندیشی و تدبیر حرکت می‌کند. اطمینان نمایشی راحت‌تر از قضاوت متفکرانه تشخیص داده می‌شود. در نتیجه، شخصیتی که صحنه را تسخیر می‌کند قدرتمند از کسی که در سکوت مشغول هدایت پیچیدگی‌هاست، به نظر می‌رسد‌. حتی زمانی که واقعیت دقیقا برعکس باشد.

رهبر لومپن دقیقا در چنین محیطی رشد می‌کند. جسارت و گستاخی توجه ایجاد می‌کند. ابتذال با ظاهری بدون فیلتر و راستین به مخاطان انرژی می‌بخشد. قطعیت ایدئولوژیک واقعیت‌های پیچیده را به داستان‌هایی ساده و از نظر احساسی رضایت‌بخش تبدیل می‌کند. تکبر شخصیت او را از اصلاح و نقد محافظت می‌کند. در این میان، پدیده‌ای که پیش‌تر به عنوان نارهبری توصیف شد، اجازه می‌دهد اقتدار حتی پس ازناپدید شدن بی‌صدای مسئولیت‌پذیری، همچنان مرئی باقی بماند. نتیجه وارونگی عجیبی است که در آن بی‌ثباتی و نوسانات نمایشی به‌عنوان نشانه‌های رهبری عمل‌ می‌کنند.

با این حال، کل این سازوکار بر پایه یک سوءتفاهم شکننده استوار است. سر و صدا قدرت نیست. بلندی صدا شایستگی نیست. جلب توجه اقتدار نیست. اینکه شخصیتی بتواند صحنه را تسخیر کند، به این معنا نیست که می‌تواند تمدنی را هدایت کند. فقط به این معناست که او می‌داند صحنه چگونه کار می‌کند. در نهایت، واقعیت این تمایز را بازمی‌گرداند.

نهادها باید کار کنند. سیستم‌ها باید پایدار بمانند. تصمیم‌ها باید فراتر از تشویق نتایجی ایجاد کنند. وقتی جوامع دوباره این الزامات عملی را کشف کنند، این نمایش قدرتش را از دست می‌دهد. رهبری که نقش قدرت را بازی اجرا می‌کند، در مقایسه با رهبری که در سکوت مسئولیت را تمرین می‌کند، به شکلی عجیب کم‌مایه و توخالی به‌نظر می‌رسد. در این نقطه، دنیای حیوانات دوباره به‌طرز شگفت‌آوری خردمند به‌نظر می‌رسد.

گرگ‌ها دائما درباره رهبری بحث نمی‌کنند. آن‌ها به گرگی که بهترین سخنرانی نمایشی را ارائه می‌دهد پاداش نمی‌دهند. گرگی را که بیش از همه معتاد به ایجاد آشوب و هرج و مرج است را صرفا چون همه توجه‌ها را جلب می‌کند بالا نمی‌برند. در دنیای آن‌ها ثبات، شایستگی و توانایی حفظ انسجام در سکوت تعیین می‌کند چه کسی رهبری ‌کند.

انسان‌ها، به رغم داشتن توانایی‌های شناختی بسیار فراتر، گاهی موفق می‌شوند این درس ساده تکاملی را فراموش ‌کنند.

و وقتی چنین می‌شود، پر سر و صداترین گرگ جنگل ناگهان بسیار تاثیرگذار به‌نظر می‌رسد.

تا زمانی که چراغ‌ها دوباره روشن شوند.

پرصداترین گرگ (پرهیاهوترین گرگ)

در نهایت، داستان به مشاهده‌ای به غایت ساده بازمی‌گردد. رهبری درباره این نیست که چه کسی می‌تواند صحنه را تسخیر کند. بلکه درباره این است که چه کسی می‌تواند مسئولیت را به دوش بکشد بدون آنکه زیر بار آن کمر خم کند. این تفاوت شاید در لحظات پر زرق و برق نمایش نامحسوس به‌نظر برسد، اما در گذر زمان، حیاتی و تعیین‌کننده می‌شود.

رهبر لومپن در محیط‌هایی شکوفا می‌شود که در آن‌ها جلب توجه به عنوان نشانه اصلی اقتدار، جایگزین قوه تشخیص (بصیرت) شده است. در چنین محیط‌هایی، ویژگی‌هایی که به طور معمول فردی را از رهبری محروم می‌کنند، ناگهان تبدیل به مزیت می‌شوند. جسارت شجاعانه به‌نظر می‌رسد فقط چون خویشتن‌داری را نادیده می‌گیرد. ابتذال راستین جلوه می‌کند صرفا چون وقار را کنار می‌گذارد. قطعیت ایدئولوژیک قدرتمند به‌نظر می‌رسد فقط چون پیچیدگی را حذف می‌کند. تکبر مطمئن جلوه می‌کند صرفا چون از اصلاح سر باز می‌زند.

برای مدتی، این ترکیب می‌تواند نمایشی فوق‌العاده قدرتمند تولید کند. صحنه بزرگ‌تر می‌شود، تماشاگران از نظر احساسی درگیر می‌شود، و آن رهبر در تئاتر جلب توجه به طور فزاینده‌ای مسلط به‌نظر می‌رسد. هرچه صدا بلندتر باشد، تصور قدرت او نیز بیشتر می‌شود. هرچه تنش و تضاد نمایشی‌تر باشد، توجه بیشتری به خود جلب می‌کند. با این حال تمام این توهم بر بنیانی سست و شکننده استوار است.

تمدن‌ها فقط با تئاتر اداره نمی‌شوند. سیستم‌ها باید کار کنند. نهادها باید دوام بیاورند. تصمیم‌ها باید نتایجی به بار بیاورند که بسیار فراتر از ریتم‌های هیجانی توده مردم باشند. وقتی این واقعیت‌های عملی شروع به تحمیل خود می‌کنند، تفاوت میان نمایش و سرپرستی و مدیریت دیگر قابل چشم‌پوشی نیست.

این همان لحظه‌ای است که واژه قدیمی معرفی‌شده در آغاز بحث دوباره مفید می‌شود. رهبر لومپن فقط یک شخصیت جنجالی نیست. او همان چهره‌ای است که در او گستاخی جای شایستگی، ابتذال جای وقار، ایدئولوژی جای تفکر و تکبر جای مسئولیت‌پذیری را می‌گیرد. او از طریق نمایش حکمرانی می‌کند، زیرا نمایش تنها شکلی از اقتدار است که او واقعا می‌شناسد.

وقتی جامعه این الگو را تشخیص دهد، اتفاق جالبی رخ می‌دهد. صحنه نمایش شروع به کوچک شدن می‌کند. تشویق‌ها آرام‌تر می‌شود. توجه مردم به‌تدریج از تضادهای نمایشی به‌ سمت شایستگی عملی کوچ می‌کند. شخصیتی که زمانی هر مکالمه‌ای را تسخیر می‌کرد، در مقایسه با انضباط آرامی که برای هدایت سیستم‌های پیچیده لازم است، ناگهان بی‌اهمیت و بی‌اثر به‌نظر می‌رسد. رهبری به معنای اصلی خود بازمی‌گردد، نه سرگرم کردن توده‌ها، بلکه هدایت گله.

و در این جاست که تناقض نهایی اجتناب‌ناپذیر می‌شود. گرگ‌ها اصلا چنین مشکلی ندارند. آن‌ها به گرگی که بلندتر فریاد می‌زند، یا خلاقانه‌تر بقیه گله را تحقیر می‌کند، یا هر پنج دقیقه یکبار خودش را بزرگ‌ترین شکارچی می‌نامد، پاداش نمی‌دهند. ثبات، تجربه و توانایی حفظ انسجام بی‌سروصدا تعیین می‌کند چه کسی رهبری ‌کند. انسان‌ها، گاهی این را فراموش می‌کنند. وقتی چنین می‌شود، پر سر و صداترین گرگ ناگهان شبیه رهبر به‌نظر می‌رسد.

تا زمانی که گله، دوباره نحوه انتخاب کردن را به یاد بیاورد.

کهن‌الگوی لومپن

در این نقطه، شاید مفید باید که درنگی کنیم و مستقیماً به چهره‌ای نگاه کنیم که در طول این بحث به آرامی در حال ظهور بوده است. رهبر لومپن صرفاً فردی پر سر و صدا، جنجالی یا نامتعارف نیست. این ویژگی‌ها در بسیاری از رهبران در طول تاریخ ظاهر شده‌اند بدون آنکه لزوما باعث ناکارآمدی شوند. کهن‌الگوی لومپن نماینده چیزی مشخص‌تر است: تلاقی الگوهای رفتاری‌ای که با هم، شکلی به‌ویژه ناپایدار از رهبری را پدید می‌آورند. 

در بافتار این نوشته، واژه لومپن به یک کهن‌الگوی خاص در رهبری اشاره دارد.

رهبر لومپن فردی است که عمدتاً از طریق نمایش به قدرت می‌رسد، نه از طریق مدیریت و امانتداری. جسارت به‌عنوان نشانه اصلی قدرت، جای شایستگی را می‌گیرد. ابتذال در گفتار جای وقار را می‌گیرد. قطعیت ایدئولوژیک جایگزین تفکر دقیق را می‌شود. تکبر جای فروتنی را می‌گیرد. و توجه تبدیل به واحد پولی می‌شود که از طریق آن اقتدار حفظ می‌شود. رهبر لومپن اغلب مسلط، قاطع و بی‌باک به‌نظر می‌رسد، اما زیر این اطمینان نمایشی، بی‌ثباتی عمیق‌تری نهفته است: ناتوانی در تنظیم خود، ناتوانی در مواجهه صادقانه با واقعیت یا ناتوانی در مدیریت و هدایت مسئولیت جمع.

به‌اختصار، رهبر لومپن صرفا نالایق نیست.

رهبر لومپن، یک ساختاری شخصیتی است که برای حفظ اقتدار به نمایش نیاز دارد.

این تمایز از آن جهت حائز اهمیت است که این مفهوم را از انتقادهای سیاسی معمول جدا می‌کند. بسیاری از رهبران سیاسی اشتباه می‌کنند، دیدگاه‌های جنجالی دارند یا با صراحت و تندی سخن می‌گویند. اما کهن‌الگوی لومپن متفاوت است. این کهن‌الگو زمانی پدیدار می‌شود که چند دینامیک رفتاری در یک شخصیت واحد تلاقی کنند: پرخاشگری نمایشی، خودستایی وسواس‌گونه، مقصر دانستن همیشگی دیگران (فرافکنی)،  تحقیر مخالفان، تحریف واقعیت و اشتهایی سیری‌ناپذیر برای جلب توجه.

شخصیت لومپن با نمایش زنده است. در اینجا تعارض و درگیری  به منبعی تجدیدپذیر تبدیل می‌شود، زیرا خشم این نمایش را تغذیه می‌کند. هرچه محیط پر سر و صداتر شود، رهبر لومپن راحت‌تر ظاهر می‌شود.

چنین شخصیت‌هایی معمولا خودتنظیمی ضعیفی دارند. به تقابل‌های غیر ضروری دامن می‌زنند، وقتی نتایج ناخوشایند می‌شود واقعیت را تحریف می‌کنند، و اغلب برای به رخ کشیدن قدرت خود، دیگران را تحقیر می‌کنند. این الگو آشناست: خودستایی اغراق‌آمیز، فرافکنی ماوم تقصیرها،پرخاشگری نمایشی و نیازی بی‌وقفه برای باقی ماندن در مرکز توجه‌ها. در مقالات پیشین، ابعاد مختلف این الگو بررسی شده است، گستاخی به زبان کنترل تبدیل می‌شود. ابتذال سطح گفتمان را پایین می‌آورد. ایدئولوژی واقعیت پیچیده را در قالب شعارها فشرده می‌کند. تکبر آن‌قدر گسترش می‌یابد که تصویر فرد از خودش از پیامدهای اعمالش جدا می‌شود. درنهایت، نا‌راه‌بری اجازه می‌دهد اقتدار حتی پس از ناپدید شدن مسئولیت‌پذیری باقی بماند.

در کنار هم، این پویایی‌ها چشم‌انداز رفتاری رهبر لومپن را شکل می‌دهند.

در چارچوب «گفتمان بودش»، این رفتارها را می‌توان از دریچه‌ای ساده‌تر فهمید: آن‌ها بیان‌ شیوه خاصی از بودن هستند. چارچوب بودش نشان می‌دهد که رهبری با عناوبن یا نقش‌ها آغاز نمی‌شود، بلکه با کیفیت‌هایی آغاز می‌شود که فرد از طریق آن‌ها با واقعیت و دیگران رابطه برقرار می‌کند. آگاهی، اختیار، پاسخ‌گویی، شجاعت، یکپارچگی و اهمیت‌بخشی، که فقط به چند نمونه اشاره کردیم، فضیلت‌های انتزاعی نیستند. آن‌ها ظرفیت‌هایی‌ هستند که چگونگی تفسیر اطلاعات، تصمیم‌گیری و نحوه رفتار با مردم یک رهبر را شکل می‌دهد.

کهن‌الگوی لومپن بازتاب فروپاشی بسیاری از این ظرفیت‌هاست. آگاهی تحریف می‌شود چون رهبر نمی‌تواند اطلاعاتی اگو (من کاذب) او را تهدید می‌کند، تحمل کند. اختیار (توان پاسخ‌مندی) جابه‌جا (فرافکنی) می‌شود چون شکست‌ها همیشه باید متعلق به شخص دیگری باشند. فروتنی ناپدید می‌شود چون برتری‌طلبی به بخشی از ساختار هویتی او تبدیل شده است. یکپارچگی ضعیف می‌شود چون سازگاری و انطباق با واقعیت اهمیت کمتری از حفظ نمایش دارد.

در عمل، شیوه بودن رهبر شروع به تولید پیامدهایی قابل پیش‌بینی می‌کند:

• تزلزل و بی‌ثباتی جایگزین خونسردی و تسلط می‌شود.

• سلطه‌گری جای سرپرستی و مدیریت را می‌گیرد.

• جلب توجه جایگزین اختیار و مسئولیت‌پذیری را می‌گیرد.

در این نقطه، مفهوم دیگری اهمیت می‌یابد: سوءنیت (ایمان بد).

سوءنیت صرفا به معنای دروغ‌گویی و عدم صداقت نیست. به وضعیتی عمیق‌تر اشاره دارد که در آن فرد مسئولیت رابطه صادقانه با واقعیت را رها می‌کند. فرد ممکن است تحریف‌های خود را باور کند، یا آگاهانه روایت‌هایی را حفظ کند که از تصویر ذهنی‌اش محافظت می‌کنند، حتی وقتی شواهد خلاف آن است. در هر دو حالت، رابطه با حقیقت تضعیف می‌شود.

وقتی سوءنیت با بدخواهی ترکیب شود، پیامدها جدی‌تر می‌شوند. بدخواهی (نیت بد) صرفا جاه‌طلبی شخصی نیست. شامل آمادگی برای دستکاری، فریب یا آسیب رساندن به دیگران برای حفظ قدرت یا جایگاه است. رهبر ممکن است ادعای وفاداری به گروه، ملت یا سازمان داشته باشد، اما رفتارش مکررا ایگو (من کاذب) او را بالاتر از سلامت سیستم قرار می‌دهد.

اینجاست که کهن‌الگوی لومپن خطرناک می‌شود.

ساختار شخصیتی او به خودی خود با رهبری مسئولانه ناسازگار می‌شود. هرچه اجرای نمایش او بلندتر، رهبر از انضباط‌هایی که برای هدایت سیستم‌های پیچیده لازم است دورتر می‌شود. در حالی‌که نمایش شدت می‌گیرد، مدیریت و امانتداری بی‌صدا ناپدید می‌شود. با این حال، مهم‌ترین بینش همان است که پیش‌تر گفته شد: چنین چهره‌هایی به‌ندرت به‌تنهایی بالا می‌آیند. آن‌ها در محیط‌هایی رشد می‌کنند که به نمایش بیش از اختیار و مسئولیت پاداش می‌دهند. و این یعنی پرسش نهایی فقط درباره رهبر نیست.

بلکه درباره توده مردم است.

بهایی که دیگران برای رهبر لومپن می‌پردازند

رهبر لومپن از دور ممکن است سرگرم‌کننده به‌نظر برسد. سخنرانی‌هایش نمایشی‌اند. توهین‌هایش خلاقانه‌، وعده‌ها یش دراماتیک‌ و درگیری‌هایی که ایجاد می‌کند جریان بی‌پایانی از تیترهای خبری را فراهم می‌کنند. برای مدتی، این نمایش می‌تواند تقریبا سرگرم‌کننده باشد؛ مثل تماشای یک برنامه واقعیت‌نمای ((reality show بسیار پرصدا.

مشکل اینجاست که رهبری تئاتر نیست. پیامدهای تصمیمات رهبری خیالی نیستند. این بار سنگین بر دوش نهادها، جوامع و میلیون‌ها انسانی است که باید مدت‌ها پس از فروکش کردن صدای تشویق‌ها با این نتایج زندگی کنند.

نخستین هزینه در خودِ نهادها ظاهر می‌شود. سیستم‌هایی که بر اساس قوانین، رویه‌ها و مسئولیت حرفه‌ای بنا شده‌اند، وقتی رهبری تحت سلطه نمایش قرار می‌گیرد، به تدریج شروع به فرسایش می‌کنند. وفاداری بر شایستگی پیشی می‌گیرد. تخصص زمانی که با روایت رهبر تضاد داشته باشد، مزاحم تلقی می‌شود. مقامات یاد می‌گیرند که تأیید ارزشمندتر از دقت و حقیقت‌جویی است. با گذشت زمان، نهادهایی که زمانی به عنوان ساختارهای تثبیت‌کننده عمل می‌کردند، شروع به خم شدن حول محور شخصیت رهبر می‌کنند.

هزینه دوم در بافت اجتماعی ظاهر می‌شود. وقتی ابتذال و تحقیر در سطوح بالای قدرت عادی شود، به‌ندرت در همان‌جا باقی می‌ماند. گفتمان عمومی به سمت سقوط و نزول می‌رود. مخالفان سیاسی به جای رقیب تبدیل به دشمن می‌شود. اختلاف‌نظر حکم خیانت پیدا می‌کند. شهروندان یاد می‌گیرند که تمسخر سریع‌تر از استدلال پخش می‌شود و بی‌رحمی توجه بیشتری از خویشتن‌داری بیشتری جلب می‌کند. لحن کل فضا به‌سمت پرخاشگری تغییر  پیدا می‌کند.

 

هزینه‌ای نیز متوجه ثبات بین‌المللی است. سیاست خارجی‌ای که بر پایه نمایش هدایت شود، اغلب شبیه بداهه‌پردازی است، نه استراتژی. ائتلاف‌ها غیرقابل‌پیش‌بینی می‌شوند. درگیری‌ها بی‌دلیل تشدید می‌شوند. تحریک و تهاجم جای دیپلماسی را می‌گیرد. و دیگر کشورها مجبور می‌شوند خود را با این بی‌ثباتی تطبیق دهند؛ گاهی محتاطانه، گاهی فرصت‌طلبانه.

پیامدهای اقتصادی نیز می‌توانند قابل‌توجه باشند. بازارها به بی‌ثباتی‌های نمایشی واکنش خوبی نشان نمی‌دهند. چرا که سرمایه‌گذاران و نهادها پیش‌بینی‌پذیری را به تکانشگری (رفتارهای تکانشی) ترجیح می‌دهند. سیاست‌هایی که به جای انسجام برای تشویق اعلام می‌شوند، پیامدی جز بلاتکلیفی و عدم قطعیت ندارند. در گذر زمان، هزینه این بی‌ثباتی و نوسانات از طریق تضعیف نهادها، آشفتگی بازارها و کاهش اعتماد به حاکمیت، توسط شهرونزان پرداخته می‌شود.

و در نهایت، هزینه روانی نیز وجود دارد. رفتار در راس یک سیستم معمولا به لایه‌های پایین‌تر سرایت می‌کند. وقتی رهبران الگویی از تکبر، تحقیر و بی‌احترامی را به نمایش می‌گذارند، این الگوها به آرامی در تمام فرهنگ مشروعیت پیدا می‌کنند. حامیان همان لحن را تقلید می‌کنند. و مخالفان نیز به همان شکل پاسخ می‌دهند. نتیجه فقط اختلاف سیاسی نیست بلکه فرسایش گسترده مدنیت و اعتماد است.

طنز تلخ ماجرا اینجاست که رهبر لومپن به‌ندرت سنگین‌ترین بار این پیامدها را به دوش می‌کشد. این هزینه‌ها در سراسر جامعه توزیع می‌شوند. نهادها فشار را جذب می‌کنند. شهروندان با عدم قطعیت دست و پنجه نرم می‌کنند. متحدان با پیش‌بینی‌ناپذیری مواجه می‌شوند. و نسل‌های آینده آسیب‌های بلندمدت را جذب می‌کنند.

نمایش ممکن است متعلق به رهبر باشد.

اما پیامدهای آن متعلق به همگان است.

در مواجهه با رهبر لومپن چه باید کرد

در این مرحله، خواننده ممکن است به شکلی منطقی‌ پرسشی کاربردی را مطرح کند: اگر رهبر لومپن نماینده چنین الگوی مخربی است، افراد یا جوامع در مواجهه با او واقعا چه باید بکنند؟

نخستین پاسخ به طرز شگفت‌آوری ساده است، هرچند همیشه آسان نیست: در برابر وسوسه نمایش مقاومت کنید. رهبر لومپن با توجه زنده است. هر عمل تحریک‌آمیز، هر توهین و هر درگیری نمایشی، صحنه‌ای را که نمایش روی آن اجرا می‌شود گسترش می‌دهد. خشم ممکن است موجه به‌نظر برسد، اما اغلب همان پویایی‌ای را تغذیه می‌کند که نمایش را زنده نگه می‌دارد. یکی از مؤثرترین واکنش‌ها نه تشدید هیجانات، بلکه توجهِ منضبط است. از اشتباه گرفتن سر و صدا با قدرت خودداری کنید.

پاسخ دوم، احیای استانداردهایی است که رهبری با آن‌ها سنجیده می‌شود. نمایش زمانی قدرتمند می‌شود که جوامع در سکوت انتظارات خود را از آنچه یک رهبر باید باشد، پایین بیاورند. در چنین فضایی شایستگی کسل‌کننده، فروتنی ضعف و خویشتن‌داری تردید و بی‌تصمیمی به‌نظر می‌رسد. معکوس کردن این روند، مستلزم تاکید دوباره بر همان کیفیت‌هایی است که باعث بقای سیستم‌های کارآمد می‌شود. اختیار و مسئولیت‌پذیری، خونسردی، یکپارچگی و توانایی اداره نهادها به‌جای سلطه بر آن‌ها.

پاسخ سوم در سطح «بودن» فردی است. محیط‌های رهبری نه تنها توسط صاحبان قدرت، بلکه توسط کسانی که به آن قدرت واکنش نشان می‌دهند، شکل می‌گیرد. در گفتمان بودش، این امر با پرورش حساسیت بالا برای شناخت خود این الگو آغاز می‌شود. با گذشت زمان، جوامع ممکن است نسبت به رفتارهایی که زمانی فوراً به‌عنوان بی‌ثباتی، دستکاری (فریب‌کاری) یا سوءنیت شناخته می‌شدند، بی‌حس شوند. از این رو بصیرت و تشخیص امری ضروری و حیاتی است. به این معنا که باید لایه‌های پشت این نمایش‌ها را دید نه این‌که مجذوب و غرق آن‌ها شد.

اینجاست که گفتمان فرامحتوا اهمیت پیدا می‌کند. آنچه ما درک (برداشت) می‌کنیم صرفا رفتاری نیست که پیش رویمان می‌بینیم، بلکه لنز‌های تفسیری است که از طریق آن‌ها از آن رفتار فهم حاصل می‌کنیم. رهبر لومپن اغلب می‌کوشد با قاب‌بندی هر رویداد به‌عنوان پیروزی، خیانت یا آزار این لنز‌ها را تحت کنترل خود در‌اورد. تقویت ظرفیت فهم حاصل کردن به افراد اجازه می‌دهد تا به جای این که ناخودآگاه وارث این روایت‌ها باشند، از میان این روایت‌ها ببینند.

با این حال صرف تشخیص و شناسایی کافی نیست. وقتی الگو نمایان شد، گام بعدی گسترش ظرفیت برای استوار ماندن در حضور آن است. محیط‌های رهبری بی‌ثبات تمایل دارند افراد را به چرخه‌های واکنشیِ خشم، ترس یا وفاداری قبیله‌ای بکشاتند. اما وظیفه در اینجا متفاوت است: توانایی حفظ آرامش، ارزیابی دقیق ادعاها و مقاومت در برابر سرایت هیجانی که نمایش سعی در ایجادش دارد.

در اینجا انضباطی عمیق‌تر نیز لازم است: امتناع از بازتولید همان رفتاری که فرد در پی مقاومت در برابر آن است. رهبر لومپن اغلب کل محیط را به چرخه‌های تحقیر، خشم و تلافی‌جویی می‌کشاند. وقتی مخالفان با همان لحن پاسخ می‌دهند، فرهنگ آرام‌آرام شبیه همان رهبری می‌شود که ادعای طرد کردنش را دارند. حفظ خونسردی و آرامش در چنین محیط‌هایی نشانه ضعف نیست. شکلی از مقاومت در برابر گسترش همان آسیب‌ است.

و در نهایت جوامع باید به خاطر داشته باشند که رهبری در نهایت یک انتخاب جمعی است. حتی نمایشی‌ترین شخصیت هم نمی‌تواند بدون محیطی که به اجرایش پاداش می‌دهد، اقتدار خود را حفظ کند. وقتی شهروندان، نهادها و جوامع اختیار و مسئولیت‌پذیری را ارزشمندتر از نمایش بدانند، صحنه‌ای که رهبر لومپن روی آن رشد کرده، به‌تدریج کوچک می‌شود.

گله گرگ‌ها به ندرت نیاز دارد که زمان زیادی را صرف بحث در مورد این پرسش کند؛ گروه به‌طور غریزی درک می‌کند که بقا مستلزم ثبات است.

جوامع انسانی گاهی زمان بیشتری نیاز دارند تا این نکته را به یاد ‌آورند.

سخن پایانی

تمدن‌ها به‌ندرت به این دلیل کمبود هوش و ذکاوت فرو می‌پاشند. آن‌ها زمانی فرو می‌پاشند که نمایش را با قدرت اشتباه می‌گیرند. رهبر لومپن در دل همین سردرگمی رشد می‌کند، از توجه تغذیه می‌شود و همزمان به آرامی همان اصولی را که به رهبری معنا می‌بخشند، فرسوده می‌کند. با این حال همان جوامعی که چنین چهره‌هایی را بالا می‌برند، توانایی اصلاح خود را نیز دارند. به‌محض آنکه قوه تشخیص (بصیرت) بازگردد، نمایش قدرت خود را از دست می‌دهد. جسارت بدون یکپارچگی شبیه بی‌پروایی و بی‌ملاحظگی به نظر می‌رسد. وقاحت، ابتذال دیده می‌شود. قطعیت ایدئولوژیک به‌طرزی عجیب سطحی و توخالی به گوش می‌رسد. وقتی آن لحظه فرا برسد، رهبری بی‌صدا به هدف اصلی خود بازمی‌گردد: نه تسلط بر صحنه، بلکه صیانت از آینده.