وقتی بی‌گناهی غیرقابل تحمل می‌شود

این نوشته ترجمه‌ای است از مقاله When Innocence Becomes Intolerable به قلم اشکان تشویر به زبان انگلیسی که توسط تیم ترجمه به فارسی برگردانده شده است.

وقتی بی‌گناهی غیرقابل تحمل می‌شود

سوگواری، حافظه و اخلاق عدالت‌خواهی ناتمام

خلاصه

این جستار به الگویی تکرارشونده در تجربهٔ انسانی می‌پردازد؛ الگویی که در آن معصومیت به‌طور عمومی تثبیت می‌شود، اما عدالت عامدانه به تعویق می‌افتد. به‌جای بررسی بی‌عدالتی در قالب ستم آشکار یا منازعهٔ سیاسی، این پدیده را از منظری پدیدارشناختی می‌نگرد و بر این تمرکز دارد که چه رخ می‌دهد وقتی نظام‌ها حقیقت را می‌پذیرند اما از پیامدهای اخلاقی آن سر باز می‌زنند. با تکیه بر حافظهٔ فرهنگی ایرانی و سوگواری ماندگاری که با چهرهٔ سیاوش پیوند خورده است، جستار توجه را از اسطوره به‌مثابه روایت، به سوگواری به‌مثابه تداوم اخلاقی معطوف می‌کند. استدلال اصلی این است که هنگامی که پاسخ‌گویی نهادی فرو می‌ریزد، حافظه به آخرین عرصهٔ مسئولیت بدل می‌شود.

از خلال تحلیلی از فقدان فردی و جمعی، جستار می‌کاود که چرا معصومیت برای قدرت تحمل‌ناپذیر می‌شود، چگونه کرامت سرکوب‌شده به گسست می‌انجامد، و چرا مرگ‌های ناعادلانهٔ جوانان وزن اخلاقی ویژه‌ای دارند. متن به سوگواری در جوامع گسسته می‌پردازد؛ جایی که گسست ناگهانی و فقدان نسلی بدون تقارن در کنار هم وجود دارند، و نشان می‌دهد چگونه سوگواری در بستر منازعات طولانی‌مدت اغلب ابزاری می‌شود، انکار می‌شود یا به فرسودگی می‌رسد. بدون نام بردن از مکان‌ها، رویدادها یا رژیم‌های مشخص، جستار نشان می‌دهد که خشونت نه انتزاعی، بلکه واکنشی به انکار مداوم خودمختاری، کرامت و به‌رسمیت‌شناسی است.

در نهایت، متن سوگواری را نه کنشی منفعل و نه شکلی از اعتراض، بلکه گونه‌ای آرام و پایدار از مقاومت اخلاقی می‌داند؛ مقاومتی که از رژیم‌ها عمر بیشتری دارد، از بسته‌شدن اخلاقی سر باز می‌زند، و یادِ جان‌هایی را حفظ می‌کند که عدالت هرگز به سراغشان نیامد.

پیش‌زمینه؛ تداوم برخی سوگ‌ها

برخی مرگ‌ها به پایان می‌رسند. آنها ثبت می‌شوند، سوگواری می‌شوند، بایگانی شده و در نهایت به گذشته می‌پیوندند. زمان همان‌کاری را می‌کند که در آن استاد است: لبه‌ها را کند می‌کند، چهره‌ها را جایگزین می‌کند، تداوم را بازمی‌سازد.

اما مرگ‌های دیگری هستند که تن به این سرنوشت نمی‌دهند.

آنها نه به دلیل اینکه برجسته بودند، بلکه به این دلیل که اشتباهی بودند که هیچ‌گاه به آن پرداخته نشد، دوام می‌آورند. آنها به‌ شکل خاطره‌ باقی نمی‌مانند، بلکه به صورت حکم‌های اخلاقی ناتمام حضور دارند. این مرگ‌ها پیر نمی‌شوند. آنها منتظر می‌مانند.

هر جامعه‌ای چنین سوگ‌هایی را در خود حمل می‌کند، هرچند که تمام جوامع نمی‌دانند چگونه در مورد آن‌ها صحبت کنند.
این سوگ‌ها زمانی ظاهر می‌شوند کهکه معصومیت در برابر چشم همه از دست می‌رود، زمانی که حقایق روشن است، زمانی که هیچ سردرگمی‌ باقی نمانده و با این حال هیچ چیزی اصلاح و جبران نشده است. وقتی حقیقت ثابت می‌شود اما عدالت پیگیری نمی‌شود، سوگ دیگر شخصی نیست؛ بلکه به مسأله‌ای ساختاری تبدیل می‌شود.

آنچه در این لحظات باقی می‌ماند نه خشم است، نه حتی عصبانیت. این‌ها خیلی زود سوخته و تمام می‌شوند. آنچه باقی می‌ماند وزنی آرام‌تر و ساکت‌تر است. دانستن اینکه چیزی اساسی نقض شده و سپس به امری عادی تبدیل شده است. اینکه یک زندگی، اغلب جوان، اغلب ناتمام، اغلب هنوز در حال شکل‌گیری، گرفته شده نه به این دلیل که تهدیدی ایجاد کرده، بلکه به این دلیل که تهدیدی را آشکار کرده است.

در طول فرهنگ‌ها و دوران‌های مختلف، شخصیتی تکراری وجود دارد که این فروپاشی را تجسم می‌بخشد. او نه شورشی است نه آشوب‌گر؛ نه کسی که به دنبال قدرت است، بلکه کسی که بی‌گناهی‌اش واضح و روشن است نه از سر سادگی. کسی که مستقیماً با اقتدار مقابله نمی‌کند، اما تنها با وجود خود آن را ناآرام می‌کند. کسی که حضورش برای سیستم‌هایی که به فرار از مسئولیت به‌جای پاسخ‌گویی وابسته‌اند، غیرقابل تحمل می‌شود.

چنین افرادی به ندرت به دلیل اعمالشان در یاد‌ها می‌مانند. بلکه بیشتر به خاطر چیزی در خاطر‌ه‌ها باقی‌ می‌مانند که با مرگ خود افشا کرده‌اند.

در برخی فرهنگ‌ها، این افشاگری جذب، توجیه و در نهایت فراموش می‌شود. اما در فرهنگ‌های دیگر، به چیزی ماندگارتر تبدیل می‌شود: عزاداری مداومی که از خود رویداد فراتر می‌رود. نه عملی اعتراضی، بلکه عملی برای یادآوری. نه درخواست انتقام، بلکه امتناعی از پایان دادن اخلاقی به چیزی که هیچگاه سزاوار آن نبوده است.

این نوع سوگواری فریاد نمی‌زند. تجمع نمی‌کند. به اجازه نیازی ندارد. در نام‌هایی که آرام بر زبان می‌آید، در داستان‌هایی که بدون بزرگ‌نمایی دوباره روایت می‌شوند، در انتقال خاموش فهم مشترکی که نشان می‌دهد چیزی برگشت‌ناپذیر رخ داده و جهان پس از آن نتواسته خود را ترمیم کند، زنده می‌ماند.

فهمیدن چنین عزاداری به معنای مطالعه سوگ به عنوان یک احساس نیست، بلکه به عنوان تداوم اخلاقی است. این یعنی درک اینکه وقتی عدالت به طور عمومی و برگشت‌ناپذیر شکست می‌خورد، خاطره و یادآوری به آخرین سنگر باقی‌مانده برای پاسخ‌دهی تبدیل می‌شود.

برخی جوامع این لحظه را نام‌گذاری می‌کنند. برخی دیگر درون آن زندگی می‌کنند بدون اینکه هرگز کلماتش را بیابند.

وقتی حقیقت اثبات می‌شود اما عدالت در پیرو آن نمی‌آید

لحظه‌ای وجود دارد که ظاهراً ساده به نظر می‌رسد. اتهامی مطرح می‌شود. شواهد بررسی می‌شوند. آزمونی اعمال می‌شود. نتیجه روشن است. بی‌گناهی دیگر جای سوال ندارد. هیچ چیزی در سطح واقعیت‌ها بدون پاسخ باقی نمی‌ماند.

در بسیاری از تصورات اخلاقی، اینجا جایی است که داستان باید پایان یابد. انتظار می‌رود زمانی که حقیقت ثابت شد، جهان دوباره تنظیم شود. خطا اصلاح شود. نظم بازگردانده. سیستم ظرفیت خود را برای عدالت نشان ‌دهد و به پیش ‌رود.

با این حال، تاریخ خلاف این را نشان می‌دهد.

بارها و بارها، جوامع با موقعیت‌هایی مواجه می‌شوند که در آن حقیقت انکار نمی‌شود، بلکه عدالت به آرامی به تعویق می‌افتد. بی‌گناهی اثبات می‌شود، اما هیچ چیز بر اساس آن تغییر نمی‌کند. هیچ مسئولیتی  به عهده گرفته نمی‌شود. هیچ ساختاری زیر سوال نمی‌رود. هیچ ترمیمی صورت نمی‌گیرد. آنچه که آشکار شده مورد پذیرش قرار می‌گیرد و سپس با دقت کنار گذاشته می‌شود.

این سردرگمی نیست. نادانی نیست. فقدان اطلاعات نیست. چیزی است که نامگذاری آن دشوارتر است. شکلی از فلج اخلاقی که زمانی به وجود می‌آید که عمل کردن بر اساس حقیقت نیازمند آن است که یک سیستم خود را محاکمه کند.

در چنین لحظاتی، مشکل دیگر دروغ نیست. دروغ از پیش‌ شکست خورده است. مشکل به پیامدهای حقیقت تبدیل می‌شود. جدی گرفتن آن به معنای به رسمت شناختن همدستی، آشکار کردن ضعف‌ها یا پذیرفتن این است که آسیب نه تصادفی بلکه عمداً تسهیل و امکان‌پذیر شده است. برای سیستم‌هایی که روی تداوم خود سرمایه‌گذاری کرده‌اند، این هزینه اغلب بیش از حد سنگین ارزیابی می‌شود.

نتیجه تعلیق عجیبی است. بی‌گناه همچنان بی‌گناه باقی می‌ماند، اما بی‌پناه. از هر اتهامی تبرئه می‌شوند، اما این تبرئه شدن هیچ پیامد و تأثیری ندارد. نه مجازات می‌شوند و نه اعاده حیثیت. آنها در معرض دید، در معرض آسیب و حل‌نشده رها می‌شوند.

این‌جاست که بی‌عدالتی در پیچیده‌ترین شکل خود ظاهر می‌شود؛ نه به صورت خشونت آشکار، بلکه صورت امتناع. امتناع از پیروی از حقیقت تا رسیدن به نتیجه اخلاقی آن‌. امتناع از اینکه به این حقیقت روشن اجازه دهند خواهان تغییر شود. امتناع از پذیرش اینکه دانایی تعهد و الزام به همراه دارد.

این آستانه‌ای است که در آن بی‌گناهی خطرناک می‌شود. نه به این دلیل که از طریق مخالفت، قدرت را تهدید می‌کند، بلکه به این دلیل که خواستار مقایسه است. بی‌گناه سیستم را مجبور می‌کند که خود را در آنچه نتواسته از آن محافظت کند، بازتاب دهد.

وقتی عدالت در پی حقیقت نمی‌آید، انتخابی قبلاً انجام شده است. فقط اعلام نمی‌شود.

فرهنگی که تصمیم گرفت این لحظه را نام‌گذاری کند

همه جوامع اجازه نمی‌دهد چنین لحظاتی محو شوند. آنها اجازه نمی‌دهند فاصله میان حقیقت و عدالت به چیزی بی‌معنی و مبهم تبدیل شود. آنها مشکل را حل نمی‌کنند، اما آن را ثبت می‌کنند؛ به آن شکل می‌دهند. آن را در زبان، داستان و حافظه نگه می‌دارند تا با یک «اتفاق» اشتباه گرفته نشود یا به‌عنوان یک ناهنجاری کنار گذاشته نشود.

در تصور فرهنگی ایرانی، این لحظه بی‌نام رها نشده است.

 چهره‌ای که این لحظه از طریق او در خاطره‌ها مانده، به عنوان یک فاتح یا پیروز مورد ستایش قرار نمی‌گیرد. او شهری  بنا نکرده و قانونی را بازنویسی نکرده‌است. او به خاطر بی‌گناهی واضحش که جای هیچ شکی در آن نیست، در یادها می‌ماند. ویژگی متمایز او نه در آنچه که به دست می‌آورد، بلکه آن چیزی است که پس از روشن شدن بی‌گناهی‌اش متحمل می‌شود.

داستان در جزئیات اساسی‌اش ساده است. فردی جوان متهم می‌شود. محاکمه‌ای بر او تحمیل می‌شود. آزمایشی عمومی پاکی او را فراتر از هر شک و شبهه‌ای ثابت می‌کند. هیچ ابهامی برای تفسیر باقی نمی‌ماند، هیچ عدم‌قطعیتی برای مذاکره وجود ندارد. حقیقت به وضوح نمایان می‌شود.

و با این حال، جهان بر اساس آن تنظیم نمی‌شود.

قاضیان بر اساس آنچه آشکار شده عمل نمی‌کنند. اتهام بی‌اثر می‌شود، اما شرایطی که آن را ممکن ساخته‌، دست نخورده باقی می‌ماند. هیچ حساب‌کشی صورت نمی‌گیرد. هیچ مسئولیتی پذیرفته نمی‌شود. سیستم بدون تغییر باقی می‌ماند، و کاملاً از آنچه که تصمیم گرفته اصلاح نکند، آگاه است.

آنچه که دنبال می‌آید، نه مجازات، که حذف است. بی‌گناه کنار گذاشته می‌شود، نه به این دلیل که گناهی ثابت شده، بلکه چون ادامه حضورش دیگر قابل‌تحمل نیست. او به نمادی زنده از شکستی بدل می‌شود که نمی‌توان به آن اذعان کرد. وجودش آینه‌ای را است که نظام اطرافش از روبرو شدن با آن خودداری می‌کند.

با نام‌گذاری این فرد و حفظ داستان او، فرهنگ هیچ‌گونه راه‌حلی ارائه نمی‌دهد. آنچه ارائه می‌دهد، شناسایی است. این فرهنگ اذعان می‌کند که گاهی حقیقت باقی می‌ماند اما عدالت نه، و چنین لحظاتی نباید بدون اینکه اثری از خود بر جای بگذارند، بگذرند.

این عمل نام‌گذاری، تلاشی برای جاودانه کردن یک قهرمان نیست. تلاشی است برای تثبیت یک گسست اخلاقی. برای اطمینان از اینکه فاصله میان آنچه که مشخص شده و آنچه که انجام شده در جریان عادی زمان محو نشود.

با دادن نام به این لحظه، فرهنگ اجازه نمی‌دهد یک بی‌گناه در سکوت رویه‌ای فراموش شود. فرهنگ پافشاری می‌کند که خود شکست به یاد سپرده شود.

از روایت به سوگواری

هر روایت، فارغ از اینکه چقدر ماندگار باشد، در نهایت به پایان می‌رسد. رویدادها جمع‌بندی می‌شوند، شخصیت‌ها ناپدید می‌شوند و زمان روایی به جلو حرکت می‌کند. آنچه پس از آن باقی می‌ماند دیگر داستان نیست، بلکه حافظه است.

در این مورد، حافظه آرام نمی‌گیرد. با افسانه نرم نمی‌شود و در تمثیل حل نمی‌شود. بلکه به سوگواری بدل می‌شود.

سوگواری‌ای که در اینجا پدید می‌آید، واکنش احساسی به فقدان نیست. محدود به آیین یا مراسم نمی‌شود. این یک پاسخ پایدار به نقض اخلاقی حل‌نشده است. داستان ممکن است به پایان برسد، اما عدم تعادل اخلاقی که فاش می‌کند، ادامه می‌یابد. سوگواری تبدیل به وسیله‌ای می‌شود که از طریق آن این عدم تعادل به آینده برده می‌شود، نه اینکه پنهان شود.

آنچه که در این عزاداری برای آن سوگواری می‌شود، تنها جان گرفته‌شده نیست، بلکه شکستی است که پیش از آن رخ داده است. امتناع از عمل کردن زمانی که وضوح در دسترس بود. تصمیم به حفظ نظم به بهای عدالت. انتخاب خاموش برای حذف بی‌گناه به جای روبه‌رو شدن با شرایطی که او را در معرض خطر قرار داده بود.

به همین دلیل است که سوگواری ادامه می‌یابد. سوگواری به دنبال تسلی نیست، زیرا تسلی به معنای پایان است. به دنبال حل و فصل نیست، زیرا حل و فصل در لحظه‌ای که اهمیت داشت، رد شد. در عوض فضایی را که زودهنگام بسته شده، باز نگه می‌دارد.

از این منظر، عزاداری به‌عنوان یک آرشیو اخلاقی عمل می‌کند؛ دانشی را حفظ می‌کند که چیزی شناخته شده بود، اما اقدامی در پی نداشت. در برابر محو شدن که با گذشت زمان و بدون آن‌که پاسخ‌گویی‌ای باشد رخ می‌دهد مقاومت می‌کند. اطمینان می‌دهد که شکست به انتزاع عقب‌نشینی کند یا به‌عنوان یک ضرورت ناگوار عادی‌سازی نشود.

برخلاف اعتراض، این شکل از سوگواری قصد بر هم زدن اکنون را ندارد؛ به آینده می‌پردازد. در طول زمان یادآوری می‌کند که شرایط برای عدالت وجود داشت و نادیده گرفته شد، و اینکه چنین لحظاتی پیامدهایی دارند که منقضی نمی‌شوند.

وقتی جامعه‌ای به این شیوه سوگواری می‌کند، به گذشته نچسبیده است. در حال پاسداری از یک معیار است. از بسته شدن فاصله میان حقیقت و عدالت بدون اذعان جلوگیری می‌کند. 

در اینجا، سوگواری نقطه مقابل کنش (جریان حقوقی) نیست. چیزی است که وقتی اقدامی انجام نشده، باقی می‌ماند.

سوگواری به‌مثابه مقاومت اخلاقی

سوگواری اغلب با منفعل بودن اشتباه گرفته می‌شود. به‌عنوان چیزی که پس از کنش می‌آید، نه جیزی که جای آن را بگیرد. نشانه‌ای از ناتوانی در برابر فقدانی غیرقابل جبران است. اما آن سوگواری که هنگام نادیده گرفتن عدالت پدید می‌آید، کار بسیار دشوارتری انجام می‌دهد.

آن از جایگزینی امتناع می‌کند.

آن جا که سیستم‌ها تلاش می‌کنند عبور کنند، نام‌ها را با اعداد یا رویدادها را با رویه‌ها جایگزین کنند، سوگواری بر خاص بودن پافشاری می‌کند؛ فردیت را دست نخورده نگه می‌دارد. چهره را به جای عدد یادآوری می‌کند. آن زندگی خاص را که نباید از بین می‌رفت حفظ می‌کند، به جای آن که اجازه دهد زیر یک دسته‌بندی انتزاعی با نام فقدان محو شود.

این پافشاری پرهیاهو نیست، اما تسلیم نمی‌شود. با قدرت رقابت نمی‌کند. تلاش نمی‌کند که با زور اقتدار را تصاحب یا نتایج را معکوس کند. بلکه مهم‌ترین نیاز سیستم را از آن دریغ می‌کند: فراموشی.

در لحظاتی که بی‌گناهی بدون پیامد نابود می‌شود، فراموشی به شکلی از تمکین و همدستی تبدیل می‌شود. فراموشی اجازه می‌دهد که خشونت به‌عنوان یک امر اجتناب‌ناپذیر، ضرورت یا خطا بازتعریف شود. سوگواری اجازه نمی‌دهد زمان ناتوانی عدالت در انجام وظیفه‌اش را از یادها ببرد و این فرایند را مختل می‌کند.

آنچه به این سوگواری چهره مقاومت می‌دهد، خشم نیست بلکه وضوح است. سوگواری حقایق را تحریف نمی‌کند. در میزان آسیب اغراق نمی‌کند. مردگان را تا حد اسطوره‌هایی ناشناختنی اسطوره‌پردازی نمی‌کند. دقیقاً به آنچه که دانسته شد و آنچه که انجام نشد وفادار می‌ماند.

به این ترتیب، سوگواری تبدیل وزنه‌ای اخلاقی در برابر انکار می‌شود. پرسشی را باز نگه می‌دارد که قدرت ترجیح می‌دهد بسته بماند. نه اینکه چه کسی گناهکار است، بلکه اینکه چرا از بی‌گناهی محافظت نشد. نه اینکه رویدادها چگونه پیش آمدند، بلکه اینکه چرا اجازه داده شد که این‌طور شود.
چنین سوگواری‌ای اغلب پیرامون جوانان شکل می‌گیرد. پیرامون کسانی که زندگی‌شان هنوز در حال شکل‌گیری بود و آینده‌شان هنوز به تملک جاه‌طلبی یا ایدئولوژی درنیامده بودند. مرگ‌ آن‌ها وزن خاصی دارند، زیرا شکستی را فاش می‌کنند که نمی‌توان آن را با ضرورت توجیه کرد. آن‌ها مانع نبودند. تهدید نبودند. آن‌ها تذکر بودند.

سوگواری برای آن‌ها یعنی امتناع از توافق خاموشی که اجازه می‌دهد چنین فقدان‌هایی تکرار شوند. یعنی حفظ یک خط اخلاقی، آن گاه که خطوط نهادی از پیش جابجا شده‌اند. یعنی بدون اتهام و بدون مطالبه، بگوییم از چیزی اساسی عبور شده است.

سوگواری بی‌عدالتی را اصلاح نمی‌کند. اما از نامرئي شدن بی‌عدالتی جلوگیری می‌کند. در بستری که بی‌گناهی بارها و بارها خاموش می‌شود و توضیح جایگزین مسئولیت‌پذیری می‌شود، این جلوگیری نمادین نیست. ساختاری است.

چرا بی‌گناهی غیرقابل تحمل می‌شود

قدرت اغلب چنان تصور می‌شود که از مخالفت می‌ترسد، برای مقاومت آماده می‌شود، شورش را پیش‌بینی می‌کند و می‌آموزد چگونه سرکشی را سرکوب کند. با این حال، تاریخ نشان می‌دهد که چیزی که بیشتر از همه قدرت را آشفته می‌کند، دشمنی نیست، بلکه برملا شدن است.

بی‌گناهی بدون متهم کردن، برملا می‌کند؛ اقتدار را مستقیماً به چالش نمی‌کشد، اما با مقایسه آن را بی‌ثبات می‌کند. جایی که گناه می‌تواند مجازات شود و مخالفت می‌تواند به‌عنوان تهدید صورت‌بندی شود، بی‌گناهی چنین امکانی نمی‌دهد. بی‌گناهی هیچ توجیهی را دست‌نخورده باقی نمی‌گذارد.

به همین دلیل است که وقتی بی‌گناهی به طور عمومی ثابت می‌شود، خطرناک می‌شود. نه به این دلیل که نظم را مختل می‌کند، بلکه به این خاطر که آن را روشن می‌کند. بی‌گناهی فاصله میان آنچه یک سیستم مدعیِ حفاظت از آن است و آنچه در عمل اجازه نابودی‌اش را می‌دهد، آشکار می‌سازد. شکافی را مرئی می‌کند که لفاظی‌ها با چنان وسواسی می‌کوشد پنهانش کند.

در چنین شرایطی، حضور مداوم بی‌گناهان غیرقابل تحمل می‌شود. نه به این دلیل که آنها اقدامی انجام می‌دهند، بلکه به این خاطر که باقی می‌مانند. وجود آنها بر سوالی بی‌پاسخ پافشاری می‌کند. چرا اجازه داده شد این اتفاق بیفتد در حالی که واضح بود نباید رخ دهد؟

آنگاه حذف به‌عنوان راه‌حل ظاهر می‌شود. البته همیشه حذف کردن به شکل مجازات آشکار اعمال نمی‌شود، بلکه از طریق جابه‌جایی، سکوت یا محو کردن اتفاق می‌افتد. بی‌گناه از فضایی که مقایسه در آن اجتناب‌ناپذیر است جدا می‌شود. سیستم انسجام خود را باز می‌یابد، نه با بازگرداندن عدالت، بلکه با حذف آینه.

آنچه در این فرایند نابود می‌شود، تنها یک زندگی نیست، بلکه یک نقطه ارجاع است. بدون آن، سیستم دیگر نیازی ندارد که خود را با آنچه که نتواسته محافظت کند مقایسه کند. وضعیت عادی دوباره برقرار می‌شود. رویه‌ها ادامه می‌یابند. توضیحات ارائه می‌شود. غیاب جذب می‌شود (در جریان عادی امور حل می‌شود)

این الگو با ثباتی نگران‌کننده تکرار می‌شود. کسانی که تهدید مستقیمی ندارند، به دنبال برخورد نیستند و تنها سلاحشان حضور بی‌ابهامشان است، اغلب کسانی هستند که بهای سنگین‌تری می‌پردازند. مرگ‌های آنها به‌عنوان اتفاقات ناگوار، پیچیده یا ضروری قاب‌بندی می‌شود، دقیقاً به این دلیل که به رسمیت شناختن بی‌گناهی آنها مستلزم به رسمیت شناختن خطای سیستمیک است.

از این منظر، نابودی بی‌گناهی تصادفی نیست، یک روش است؛ روشی برای بازگرداندن تعادل بدون مسئولیت‌پذیری. روشی برای اطمینان از اینکه شرایطی که آسیب را تولید کرده‌اند دست‌نخورده باقی بمانند.

اینجاست که بی‌گناهی غیرقابل تحمل می‌شود، نه به این دلیل که بی‌گناهی شکست خورده است، بلکه به این دلیل که سیستم توان دیدن واضح و شفاف خود را ندارد.

وقتی سوگواری از قدرت فراتر می‌رود

قدرت خود را با دوام و در طول زمان می‌سنجد. سال‌ها، دوره‌ها، حکومت‌ها و ثبات را می‌شمارد. فرضش این است آنچه که باقی می‌ماند صرفاً چون ادامه دارد، موجه است. آنچه دوام می‌آورد، به‌زعم او، لابد به نحوی مشروع باشد.

اما سوگواری از منطق متفاوتی پیروی می‌کند.

نیازی به تداوم حکومت، انسجام روایت یا حتی به رسمیت شناختن عمومی ندارد. در تکه‌ها زنده می‌ماند؛ در حرکاتی که به آرامی تکرار می‌شوند. در نام‌هایی که در جایی که نباید گفته شوند، بیان می‌شوند. در انتقال یک حساسیت به جای یک دکترین.

به همین دلیل است که سوگواری اغلب از ساختارهایی که آن را ایجاد کرده‌اند، فراتر می‌رود. نهادها نابود می‌شوند، مقامات جایگزین می‌شوند، تاریخ‌های رسمی بازنگری می‌شوند؛ با این حال، اندوه عمدتاً بدون تغییر باقی می‌ماند، زیرا آنچه که به آن پاسخ می‌دهد هیچ‌گاه مورد رسیدگی قرار نگرفته است. شرایطی که اجازه داد بی‌گناهی از بین برود هیچ‌گاه برچیده نشدند، بلکه فقط بازآرایی شدند.

با گذر زمان، این سوگواری دیگر به یک رویداد خاص تعلق ندارد. تبدیل به یک الگو می‌شود؛ روشی برای شناسایی لحظات خاص است که یک جامعه از مرزی عبور کرده و سپس بی‌آنکه اذعان کند به عقب برگشته است. این سوگواری ، نه به صورت کینه، بلکه به‌عنوان رسوب اخلاقی انباشته می‌شود.

در این انباشت، سوگواری به جای یک پدیده سیاسی، به پدیده‌ای تمدنی تبدیل می‌شود. خواستار اصلاحات نیست و هیچ بدیلی پیشنهاد نمی‌کند. تنها یادآوری می‌کند که عدالت شکست خورده و اجازه نمی‌دهد این شکست زیر نام پیشرفت یا بلاغت و رسانه‌ها  فراموش شود.

این تداوم دقیقاً به این دلیل که نمی‌توان با آن مذاکره کرد، نمی‌توان آن را با امتیاز دادن آرام کرد یا با زور خنثی کرد برای قدرت نگران‌کننده است. سوگواری به دنبال پیروزی نیست، به دنبال تداوم یاد و خاطره است و یاد، زمانی که در نسل‌ها پخش می‌شود، دیگر نقطه‌ی واحدی برای سرکوب ندارد.

آنچه در چنین سوگواری‌ای باقی می‌ماند، امید به معنای متعارف نیست، چیزی است آرام‌تر و مطالبه‌گرتر. حفظ یک آستانه اخلاقی است؛ پافشاری بر اینکه برخی فقدان‌‌ها هیچ‌گاه منقضی نمی‌شوند، حتی اگر زمان زیادی بگذرد یا به طور کامل توجیه شوند.

وقتی سوگواری از قدرت فراتر می‌رود، آن را سرنگون نمی‌کند. منتظر می‌ماند و در این انتظار، معیاری را حفظ می‌کند که قدرت در نهایت بر اساس آن قضاوت خواهد شد، فارغ از  این‌که قضاوت به صورت نهادی انجام شود یا نه.

وقتی اندوه از تعلق به یک طرف امتناع می‌کند

در برخی درگیری‌ها، اندوه به‌عنوان دلیلی برای اثبات چیزی به کار می‌رود. دلیلی برای درستی. دلیلی برای قربانی بودن. دلیلی برای این‌که تنها یک طرف بار اخلاقی فقدان را به دوش می‌کشد. اما در زیر این ادعاها، واقعیتی بی‌سروصداتر و نگران‌کننده‌تر نهفته است. سوگ خود را بر اساس استدلال‌ها تقسیم نمی‌کند.

 سوگ جایی ظاهر می‌شود که زندگی‌هایی عزیز بوده‌اند.

در سراسر خطوطی که توسط تاریخ، دین، سرزمین و ترس کشیده شده‌اند، خانواده‌ها مردگان خود را به خاک می‌سپارند و با همان فقدان باقی می‌مانند. کودکی که باز نمی‌گردد. پدر و مادری که صدایشان دیگر خاموش شده، آینده‌ای که به‌طور ناگهانی بسته می‌شود. این فقدان‌ها قبل از رسیدن نمی‌پرسند که حق با چه کسی است. فقط از راه می‌رسند.

آنچه متفاوت است، نه واقعیت سوگ، بلکه مدت‌زمان و انباشت آن است.

برخی جوامع فقدان را به‌عنوان گسست تجربه می‌کنند. پارگی ناگهانی که حس امنیتی که پیش‌تر مسلم فرض می‌شد را در هم می‌شکند، به خصوص خشونت غیرقابل تصور به نظر می‌رسد زیرا زندگی‌ای‌ را قطع می‌کند که انتظار تداوم داشت. سوگواری در این لحظات، شوک را همراه با اندوه حمل می‌کند. جهان ظرفیتی را آشکار کرده که پیش‌تر گمان می‌رفت متعلق به جایی دیگر باشد.

جوامع دیگر با فقدان به‌عنوان میراث برخورد می‌کنند. اندوه به‌طور غیرمنتظره نمی‌آید، بلکه در طول نسل‌ها در زندگی روزمره تنیده می‌شود. مردگان نه به‌عنوان استثنا، بلکه به‌عنوان بخشی از یک دنباله طولانی به یاد آورده می‌شوند. در اینجا، سوگواری آرام‌تر، سنگین‌تر و اغلب فرسوده‌کننده است؛ نه به این دلیل که فقدان کوچکتر است، بلکه به این دلیل که هیچ‌گاه اجازه داده نشده که به پایان برسد.

هر دو شکل سوگ واقعی هستند. هر دو ویرانگرند. آن‌ها جایگزین یکدیگر نیستند، اما در عین حال مخالف یکدیگر نیز نیستند. آن‌ها در همان ساحت انسانی پیوند و فقدان وجود دارند.
آنچه این سوگ‌ها را به جای زخم، به ابزار تبدیل می‌کند، مطالبه برای توجیه آسیب‌های بیشتر است. زمانی که عزاداری برای توضیح خشونت به‌کار گرفته می‌شود، دیگر اجازه ندارد همان‌طور که هست باقی بماند؛ بلکه به مجوز تبدیل می‌شود. از مردگان خواسته می‌شود که صدای اقداماتی باشند که هرگز انتخاب نکرده‌اند.

با این حال، خود سوگ خواستار این نیست. سوگ به دنبال محاسبات مالی یا حساب‌وکتاب اخلاقی نیست. تناسب را محاسبه نمی‌کند. تنها می‌خواهد که به‌عنوان فقدان به رسمیت شناخته شود، نه اینکه به‌عنوان توجیه مورد استفاده قرار گیرد.
در درگیری‌های طولانی، این تمایز از بین می‌رود. فقدان اندازه‌گیری می‌شود. رنج مقایسه می‌شود. اعداد برای حل مسائلی به‌کار گرفته می‌شوند که سوگ هیچ‌گاه قرار نبود به آن‌ها پاسخ دهد. با گذر زمان، کل جمعیت‌ به نقش‌ها تقلیل می‌یابند: قربانی، تهدید، خسارت ‌جانبی، هزینه ضروری.

آنچه که ابتدا در این فرایند ناپدید می‌شود، یگانگی مردگان است. آنچه پس از آن ناپدید می‌شود، توانایی سوگواری است بدون اینکه بلافاصله گفته شود که این سوگ باید چه معنایی داشته باشد. 

الگو، الگوی پاسخ‌دهی برابر نیست، بلکه آسیب‌پذیری مشترک در برابر انسانی‌زدایی است. وقتی به سوگ فضا داده نمی‌شود سوگ بماند، سرسخت می‌شود. وقتی تنها در صورتی پذیرفته می‌شود که با یک روایت تطابق داشته باشد، فاسد می‌شود. زمانی که کاملاً نادیده گرفته می‌شود، انباشته می‌شود تا جایی که دیگر شباهتی به اندوه ندارد.

به این ترتیب است که بی‌گناهی به‌طور جمعی از دست می‌رود. نه تنها از طریق مرگ، بلکه از طریق فرسایش تدریجی توانایی تشخیص فقدان در طرف مقابل، بدون این‌که احساس شود که بی‌گناهی، خود کاسته شده است.

فاجعه این نیست که سوگ در هر دو طرف وجود دارد. فاجعه این است که به ندرت اجازه داده می‌شود که سوگ، انسانی باقی بماند.

زمانی که جشن به‌عنوان سوگ تجربه می‌شود

لحظاتی وجود دارد که یک جامعه گرد هم می‌آید تا خود را تأیید کند. تقویم‌‌ها این لحظات را به‌عنوان مناسبت‌هایی برای اتحاد، آغاز یا دستاورد علامت‌گذاری می‌کنند. زبان عمومی آن‌ها را به‌عنوان نقاط عطف مشترک قاب‌بندی می‌کند و جامعه را به مشارکت جمعی در یادآوری و افتخار دعوت می‌کند.

با این حال، همه اعضای آن جامعه نسبت به این لحظات احساس مشابهی ندارند.

برای برخی، آنچه به‌عنوان جشن ارائه می‌شود، به‌عنوان بازگشایی تجربه می‌شود. نه به این دلیل که تعلق را انکار می‌کنند، بلکه به این دلیل که تعلق هرگز بدون فقدانگسترش نیافته است. آنچه به‌طور عمومی به‌عنوان آغاز یاد می‌شود، به‌طور خصوصی به‌عنوان گسست به یاد آورده می‌شود. آنچه به‌عنوان بنیان قاب‌بندی می‌شود، جابه‌جایی احساس می‌شود. آنچه به‌عنوان تداوم نام‌گذاری می‌شود، زخمی نادیده‌گرفته‌شده به همراه دارد.

در این لحظات، سوگ برابر جشن نمی‌ایستد. تنها در کنار جشن وجود دارد، بدون اینکه به رسمیت شناخته شود.

اغلب از سوگواران خواسته می‌شود که غم خود را به اشکال پذیرفتنی ترجمه کنند. آن را به‌عنوان تاریخ بازتعریف کنند. در قالب ضرورت توضیح دهند. پیشرفت را به‌عنوان جبران بپذیرند. دعوت به این نیست که با هم یاد کنیم، بلکه این است که به‌صورت گزینشی یاد کنیم.

آنچه که در اینجا رد می‌شود، نه خودِ گذشته، بلکه ویژگی حل‌نشده آن است. این که آسیب تنها مربوط به تاریخ نبوده، بلکه ساختاری است. این که با گذشت زمان به پایان نرسیده، بلکه به زمان حال منتقل شده است. این که شرایطی که باعث ایجاد فقدان شده، هیچ‌گاه به‌طور کامل از هم فروپاشیده نشده، فقط عادی‌سازی شده است.
برای کسانی که این میراث را به دوش می‌کشند، درخواست جشن گرفتن بی‌طرفانه نیست. این دعوتی برای هم‌سویی احساسی، بدون اصلاح اخلاقی است. دعوت به مشارکت، بدون تشخیص است. درخواست برای پایان دادن است، جایی که هرگز بر سر آن مذاکره و توافقی انجام نشده است.

در چنین بستری، سوگواری بی‌هیاهو و منفرد می‌شود. بدون پرچم‌ها یا مطالبه‌ها انجام می‌شود. قصد بر هم زدن آیین عمومی را ندارد، اما نمی‌تواند به آن بپیوندد. خاطره‌ای موازی را حفظ می‌کند که با روایت‌های رسمی از حل‌وفصل ناسازگار باقی می‌ماند.

این نوع سوگواری اغلب به اشتباه به‌عنوان امتناع تعبیر می‌شود؛ به‌عنوان ناسپاسی، به‌عنوان عدم تمایل به پیش رفتن. اما آنچه که در واقع نشان می‌دهد، چیزی دقیق‌تر است:  عدم رضایت به فراموشی.

وقتی جامعه‌ای به‌طور کامل با فقدان‌هایی که حال آن بر پایه آن بناشده، مواجه نشده است، یادبود شکست می‌خورد. جشن به چیزی ناقص و جزیی تبدیل می‌شود. اتحاد مشروط می‌شود و سوگواری ادامه می‌یابد، نه به‌عنوان مخالفت، بلکه به‌عنوان مسئولیتی ناتمام.

چنین سوگواری‌، حال را انکار نمی‌کند. بلکه سوال می‌کند که آیا حال به‌درستی آنچه را که به ارث برده ، به رسمیت شناخته است یا نه.

تا زمانی که این سوال پاسخ داده نشود، همیشه کسانی خواهند بود که تایید عمومی را به‌صورت غم خصوصی تجربه می‌کنند؛ نه به این دلیل که جمع را رد می‌کنند، بلکه به این دلیل که جمع هنوز جایی برای حقیقت کامل شکل‌گیری خود باز نکرده است.

وقتی زندگی سرکوب‌شده مرزهای خود را می‌شکند

لحظاتی وجود دارد که خشونت ناگهان ظاهر می‌شود، گویی بی‌دلیل است. این لحظات اغلب به‌عنوان فوران‌ها، فروپاشی‌ها یا افراط‌های غیرمنطقی توصیف می‌شوند. زبانی که برای توضیح آن‌ها به کار می‌رود، بر بی‌نظمی، نوسان و از دست دادن کنترل تمرکز دارد. آنچه این زبان پنهان می‌کند، مدت‌زمان است. 

چنین لحظاتی به ندرت ناگهانی‌اند.

آن‌ها پس از دوره‌های طولانی فشار ظاهر می‌شوند، زمانی که زندگی به طور مداوم و سیستماتیک محدود شده است. وقتی خودمختاری در روش‌های کوچک و روزانه نفی می‌شود. وقتی کرامت نه از طریق نمایش‌های بزرگ، بلکه از طریق عادات و روتین‌ها فرسایش می‌یابد. وقتی سخن گفتن تنها در چارچوب‌هایی مجاز است که آن را بی‌معنی می‌کند. زمانی که انتخاب به گونه‌ای ارائه می‌شود که هیچ پیامدی ندارد. وقتی عاملیت تنها به صورت نمایشی تحمل می‌شود.

با گذر زمان، این وضعیت، شرایط خاصی را تولید می‌کند؛ نه شورش، بلکه تثبیت وضعیت. نه مقاومت، بلکه فرسودگی. زندگی ادامه می‌یابد، اما در سطحی محدودتر. مردم سازگار می‌شوند. آن‌ها می‌آموزند که چگونه تحمل کنند. می‌آموزند چگونه انتظار نداشته باشند. می‌آموزند چگونه بدون توقع بیش از حد از جهان، زنده بمانند.

آنچه اغلب نادیده گرفته می‌شود این است که این سازگاری, پذیرش نیست. نهفتگی است.

وقتی چنین شرایطی در طول سال‌ها و دهه‌ها ادامه پیدا می‌کند، سوال دیگر این نیست که آیا فشار آزاد می‌شود یا نه، بلکه این است که چگونه آزاد می‌شود. گسست نهایی، علت خشونت نیست؛ بیان آن است.

زمانی که گروه‌هایی که تنها خواهان کرامت، پذیرش و حق ظاهر شدن با هویت واقعی خودشان بودند، با حذف شدن مواجه می‌شوند، ساختار اخلاقی محدودیت شروع به فروپاشی می‌کند. نه به این دلیل که خشونت به‌طور انتزاعی توجیه می‌شود، بلکه به این دلیل که نظم موجود قبلاً مشروعیت خود را پس گرفته است. محاسباتی که زمانی رفتار را هدایت می‌کرد، دیگر کارایی ندارد.

در این نقطه، خشونت به‌عنوان استراتژی یا ایدئولوژی خود را نشان نمی‌دهد؛ به‌عنوان واکنش ظاهر می‌شود. پاسخی که نه در فکر، بلکه در بدن شکل می‌گیرد. این ادعای قدرت نیست، بلکه امتناع از نفی مداوم است.
آنچه در پی می‌آید اغلب به‌عنوان هرج‌ومرج و آشوب توصیف می‌شود. اما از درون، انسجامی تاریک دارد. کسانی که دست به اقداماتی می‌زنند، باور ندارند که در حال انتخاب بی‌نظمی هستند. آن‌ها باور دارند که نظم پیش از این آن‌ها را نادیده گرفته است. آن‌ها باور دارند چیزی برای حفظ کردن در سیستمی که به طور مداوم انسانیت آن‌ها را انکار کرده، باقی نمانده است.

واکنش قدرت به چنین لحظاتی به ندرت از روی تأمل و اندیشه است. قدرت به دنبال بازسازی است، نه حسابرسی. زور نه برای درک گسست، بلکه برای بستن آن به کار می‌رود. جان‌ها گرفته می‌شود نه به این دلیل که تهدیدی حساب‌شده به‌وجود آورده‌اند، بلکه به این دلیل که حضور جمعی آن‌ها غیرقابل تحمل شده است.

این همان نقطه‌ای است که الگو به آنچه که قبلاً نام‌گذاری شده باز می‌گردد. بی‌گناهی دیگر فردی نیست؛ جمعی می‌شود. جوانی دیگر نمادین نیست، آماری می‌شود و مرگ دیگر انحراف نیست به امری اداری تبدیل می‌شود.

آنچه در این لحظات نابود می‌شود، تنها زندگی نیست، بلکه فرصت باقی‌مانده برای ترمیم تدریجی است. صبر انباشته شده در طی سال‌ها با حکمی قطعی پاسخ داده می‌شود. درخواست برای کرامت با حذف مواجه می‌شود. انکار طولانی‌مدت خودمختاری نه به گفت‌وگو، بلکه به سکوتی تحمیل‌شده در مقیاس وسیع منتهی می‌شود.

وقتی این اتفاق می‌افتد، سوگواری دوباره تغییر می‌کند. دیگر محدود به نام یک فرد نیست و به یک تجربه جمعی تبدیل می‌شود بدون اینکه ماهیت خاص خود را از دست بدهد. این سوگواری خشونت را توجیه نمی‌کند، اما در جایی که هیچ‌گونه برابری وجود ندارد، وانمود نمی‌کند طرف‌ها برابرند. درک می‌کند که واکنش‌هایی که تحت محرومیت مستمر شکل می‌گیرند، نمی‌توانند از طریق قضاوت اخلاقی جداگانه درک شوند.

چنین سوگواری‌ از خود نمی‌پرسد که آیا این اقدام درست است یا خیر. بلکه می‌پرسد که آیا شرایطی که همه این‌ها را ممکن ساخته، هرگز مورد رسیدگی قرار گرفته است؟ یادآوری می‌کند که خط میان محدودیت و گسست در یک لحظه کشیده نشده، بلکه در طول زمان شکل گرفته است.

وقتی سرکوب به اندازه کافی ادامه پیدا کند، انفجار نهایی به‌عنوان شاهدی بر بی‌نظمی ذاتی تلقی می‌شود. آنچه ناگفته باقی می‌ماند این است که بی‌نظمی صبورانه، آرام و با ثبات قابل توجهی پرورش یافته است.

این نیز به همان الگو تعلق دارد. حقیقت قابل مشاهده بود. رنج مستند شد. کرامت به ساده‌ترین شکل خود درخواست شد و عدالت، بار دیگر، رعایت نشد.

زنده نگه داشتن آن نام

وقتی عدالت شکست می‌خورد، زبان تبدیل به آخرین سنگر باقی‌مانده برای اهمیت‌بخشی می‌شود؛ دیگر از زبان برای استدلال یا اعلامیه استفاده نمی‌شود، بلکه وسیله‌ای برای حفظ و نگهداری است. زنده نگه داشتن یک نام به این معنا نیست که آن را به نماد یا شعار تبدیل کنیم. یعنی اجازه ندهیم در توضیحات گم شود.

 نام‌گذاری از این منظر به معنای یادبود نیست. بلکه هشیاری است. زندگی‌ای را بدون تزیین، بدون توجیه و بدون تبدیلش به چیزی ساده‌تر در نظر می‌گیرد. در برابر وسوسه تبدیل سریع فقدان به معنا مقاومت می‌کند. اجازه می‌دهد که وزن آنچه که از دست رفته بدون پردازش باقی بماند.

زنده نگه داشتن یک نام همچنین به معنای مقاومت در برابر پایان‌بندی است. یعنی پذیرفتن اینکه برخی مرگ‌ها یک روایت را کامل نمی‌کنند، بلکه آن را قطع می‌کنند. اینکه برخی فقدان‌ها را نمی‌توان با جهانی که همچنان به راه خود ادامه می‌دهد، هماهنگ کرد و آشتی داد. نام‌ بردن این گسست را حفظ می‌کند. مانع از آن می‌شود که بازگشت به حالت عادی بدون دردسر و بی‌وقفه باشد.

این کنش هیچ وعده‌ای برای ترمیم نمی‌دهد. ادعا نمی‌کند که به یادآوردن، آنچه را که قدرت از رسیدگی به آن خودداری کرده، اصلاح خواهد کرد. اهمیت آن در جای دیگری است؛ اطمینان می‌دهد که فاصله میان بی‌گناهی و نابودی آن به سکوت تبدیل نمی‌شود.

در فرهنگ‌هایی که چنین نام‌هایی باقی می‌مانند، عمل یادآوری به یک نگرش اخلاقی تبدیل می‌شود نه یک تمرین تاریخی. این نشان می‌دهد که جامعه شرایطی را که در آن فقدان رخ داده، نپذیرفته است. اینکه به طور مدام زمان حال را با لحظه‌ای می‌سنجد که نباید اجازه می‌دادند به آن شکل بگذرد.

شاید به همین دلیل است که برخی از نام‌ها مدت‌ها پس از تغییر یا از بین رفتن ساختارهایی که مسئول محو آن‌ها بودند، همچنان باقی می‌مانند. آنها باقی می‌مانند زیرا یادآوری می‌کنند که ما از یک نقطه غیرقابل بازگشت عبور کرده‌ایم و دیگر به آن نقطه باز نمی‌گردیم. این نام‌ها به ما یادآوری می‌کنند که صرف زنده ماندن با عدالت یکی نیست و تداوم بدون بررسی گذشته، هزینه‌های خاص خود را دارد.

زنده نگه داشتن یک نام به معنی غرق شدن در سوگ و اندوه نیست. بلکه یعنی امتناع از فراموشی اخلاقی‌ای که اجازه می‌دهد همان الگوها دوباره، بی سروصدا، به طور مؤثر و با سهولت بیشتر تکرار شوند.

برخی زندگی‌ها گرفته می‌شوند.
برخی حقیقت‌ها اثبات می‌شوند.
برخی بی‌عدالتی‌ها توضیح داده می‌شوند.

زمانی که دیگر کاری از دستمان برنمی‌آید، آنچه باقی می‌ماند انتخاب یادآوری دقیقاً همان چیزی است که نباید اتفاق می‌افتاد.

این انتخاب منفعلانه نیست.
این آخرین شکل باقی‌مانده از کنشگری است، وقتی اشکال دیگر رد شده‌اند.

دسترسی به اصل مقاله:

https://engenesis.com/a/when-innocence-becomes-intolerable