
این مقاله سایههای رهبری انسانمحور و توسعهای را از خلال تمایزهای سهمآوری، شراکت و میدان گستردهتر مشارکت بررسی میکند. مقاله استدلال میکند که درک کردن نباید به بهانه بدل شود، حمایت نباید به جایگزینی بدل شود و پتانسیل توسعهای نباید با آمادهبودن کنونی برای نقش اشتباه گرفته شود.
این نوشته ترجمهای است از مقاله The Capacity Tax به قلم اشکان تشویر که در تاریخ ۱۳ آگوست ۲۰۲۶ (۲۲ مرداد ۱۴۰۵) به زبان انگلیسی منتشر و توسط تیم ترجمه به فارسی برگردانده شده است.
مالیات ظرفیت
سایهی پنهان رهبری تحولآفرین
رهبری تحولآفرین میتواند هزینهای پنهان برای سازمان ایجاد کند؛ آنجا که توسعه، شفقت و حمایت شروع میکنند کمبود ظرفیت لازم برای ایفای نقش را جبران کنند. «مالیات ظرفیت» بار سنگینی را توصیف میکند که وقتی رهبران قویتر، بنیانگذاران یا همکاران بارها و بارها تشخیص، مالکیت، فوریت یا اجرایی را که دیگران هنوز توان بر دوش کشیدنش را ندارند خودشان تأمین میکنند، شکل میگیرد. از آنجا که نتیجهی کار همچنان ممکن است حاصل شود، شکاف واقعی میتواند پنهان بماند؛ و بهتدریج قویترین افراد به زیرساخت نامرئی سازمان تبدیل میشوند.
این مقاله سایههای رهبری انسانمحور و توسعهای را از خلال تمایزهای سهمآوری، شراکت و میدان گستردهتر مشارکت بررسی میکند. مقاله استدلال میکند که درک کردن نباید به بهانه بدل شود، حمایت نباید به جایگزینی بدل شود و پتانسیل توسعهای نباید با آمادهبودن کنونی برای نقش اشتباه گرفته شود. چالش عملی این نیست که شفقت کمتری داشته باشیم، بلکه ساختن مرزهای روشنتر میان اهمیتبخشی، توسعه، پاسخگویی و پیامد است؛ بهگونهای که افراد بتوانند به رشد خود ادامه دهند، بیآنکه سازمان ناچار باشد بهطور نامحدود هزینهٔ ظرفیت ناکافی را بپردازد.
رهبری تحولآفرین بهدرستی بهعنوان گامی پیشرونده نسبت به رویکردهایی جایگاه یافته که عمدتاً بر پایهی فرماندهی، اطاعت و مبادلهی معاملهای بنا شدهاند. در این رویکرد با افراد صرفاً همچون منابعی که باید بهکار گرفته شوند رفتار نمیشود. پتانسیل آنها شناخته میشود، توسعهشان حمایت میشود و مالکیت و اختیار بیشتری به آنها پیشنهاد میشود. انتظار میرود ظرفیت گسترش یابد، نه اینکه ثابت بماند.
با این حال، هر جهتگیری رهبری سایهای هم با خودش میآورد. آنجا که افراد را عمیق میبینیم، محدودیتهایشان را هم راحتتر توجیه میکنیم. آنجا که توسعه ارزشمند شمرده میشود، کاستیهای کنونی میتوانند بهعنوان فرصتهای توسعهای تعبیر شوند. آنجا که شفقت قوی است، پیامدها میتوانند نرمتر جلوه کنند. و آنجا که رهبری از ظرفیت شخصی نامعمولی برخوردار است، شکافهای اطرافش میتوانند بیسروصدا جذب شوند.
نتیجهی این وضعیت میتواند شرایطی عجیب در سازمان باشد: افراد ممکن است در حال رشد باشند اما همچنان برای نقشی که همین حالا در آن قرار دارند کافی نباشند. کار همچنان انجام میشود، مشتری همچنان پاسخ میگیرد و ضربالاجل همچنان نجات پیدا میکند، اما فقط به این دلیل که ظرفیت اضافی از جای دیگری تأمین میشود.
«مالیات ظرفیت» از همین جا آغاز میشود.
مالیات ظرفیت چیست؟
مالیات ظرفیت، هزینه پنهان سازمانیای است که زمانی ایجاد میشود که ظرفیت توسعهای لازم برای بهدوشکشیدن قابلاتکای یک نقش، از ظرفیتی که در حال حاضر در اختیار فرد متصدی آن نقش است فراتر رود و این شکاف بارها در جای دیگری از سیستم جبران شده است. این شکاف معمولاً توسط همکاران قویتر، رهبران ارشد یا بنیانگذاران جبران میشود.
این هزینه بهندرت بهصورت یک شکست آشکار خودش را نشان میدهد. بیشتر اوقات، بهشکل پیگیریهای اضافه، توضیحهای تکراری، ارجاع غیرضروری به ردهی بالاتر، تصمیمهای بهتعویقافتاده، تعارض حلنشده، تعهدات ازدسترفته، بار احساسی و مداخلهی رهبران ارشد بروز میکند. کسی باید وارد میدان شود، شتاب کار را برگرداند، تشخیص لازم را تأمین کند، وضوح ایجاد کند یا مسئولیتی را بر دوش بکشد که از قبل باید در همان نقش برعهده گرفته میشد.
از آنجا که نتیجهی نزدیک همچنان ممکن است حاصل شود، سازمان میتواند کارآمد بهنظر برسد. هزینه صرفاً جابهجا شده است. چیزی که ظاهرش اجرای موفق است، شاید اجرایی باشد که بخشی از آن با ظرفیت قرضی (عاریتی) تأمین مالی شده. این یکی از تناقضهای ضدشهودی سازمانی را میسازد:
هرچه رهبر ارشد قویتر باشد، ظرفیت ناکافی اطرافش میتواند مدت طولانیتری پنهان بماند.
رهبران بسیار توانمند میتوانند حجم فوقالعادهای از ضعف سازمانی را جبران کنند. مشکلات پیش از فاجعهبار شدن مشخص میشوند، تصمیمها نجات مییابند، استانداردها برمیگردند، بستر لازم بارها تأمین میشود و فروپاشیها پیش از آنکه پیامد کاملشان دیده شود، هضم و جذب میشوند. فرد قویتر رفتهرفته به زیرساخت نامرئی سازمان بدل میشود.
بنابراین یک سازمان ممکن است ظاهراً ساختار رهبری توانمندی داشته باشد، در حالی که واقعاً از طریق انتقال پیوستهی ظرفیت به نقاط ضعیفتر سیستم کار میکند.
منظور از ظرفیت چیست؟
ظرفیت، آنطور که اینجا بهکار میرود، نباید با مهارت، شایستگی، بهرهوری، هوش یا مقدار کاری که فرد میتواند تحمل کند اشتباه گرفته شود. در معنای گستردهتر توسعهای، ظرفیت وضعیتی است که از خلال آن مشارکت معنادار ممکن میشود. ظرفیت به آنچه شکل میدهد که فرد هنگام درگیرشدن با واقعیت میتواند ادراک کند، بفهمد (درک کند)، دریافت کند، نگه دارد، یکپارچه کند، بر اساسش عمل کند و پایدار نگه دارد.
مهارتها و شایستگیها اهمیت دارند، اما درون ظرفیت عمل میکنند. ممکن است فردی تخصص فنی قابلتوجهی داشته باشد اما همچنان نتواند مسئولیت را زیر فشار پایدار نگه دارد، با واقعیتهای دشوار روبهرو شود، بازخورد را یکپارچه کند، در شرایط عدمقطعیت قضاوت درست بهخرج دهد یا پیامدهای مرتبط با نقشی بزرگتر را بر دوش بکشد. به همین ترتیب، تلاش یا استقامت زیاد نباید با ظرفیت اشتباه گرفته شود، اگر عملکرد فقط از طریق فشار بیش از حد، نجات مداوم یا بیثباتی قابلحفظ باشد.
بنابراین ظرفیت صرفاً دربارهی این نیست که آیا کاری یکبار قابلانجام است، بلکه دربارهی این است که آیا فرد میتواند به شکلی قابلاتکا در آنچه موقعیت یا نقش از او میطلبد استقرار یابد و آن را پایدار نگه دارد. این موضوع بهویژه در آستانهها آشکار میشود؛ جایی که پیچیدگی، مسئولیت، عدمقطعیت یا پیامد بیشتر شروع میکند به فراتررفتن از چیزی که هماکنون بدون ازهمپاشیدگی، اجتناب، فروپاشی یا انتقال بار به دیگران قابلحمل است.
این تمایز برای مالیات ظرفیت اهمیت دارد. مسئله صرفاً این نیست که کسی مهارتی خاص را ندارد. شکاف ظرفیتی وقتی وجود دارد که شرایط توسعهای لازم برای حمل آن نقش کافی نباشد، و این باعث میشود بخشهایی از آن مسئولیت بارها به جای دیگری در سیستم منتقل شود.
سایهی عمیق دیدن افراد
رهبری انسانمحور نقطهقوت واقعیای دارد. رفتار بلافاصله به بیکفایتی، تنبلی یا نیت بد تقلیل نمییابد. عدم اقدام ممکن است بهجای آن از طریق ترس، خودمحافظتی، هویت، فهمحاصلکردن، تاریخچهی توسعهای یا دینامیکهای بینفردی یا ظرفیت ناکافی درک شود.
این میتواند رهبری بهمراتب بهتری بسازد. کسی که کارش را عقب میاندازد شاید صرفاً به او گفته نشود «بیشتر کار کن». مدیری که از رویارویی میگریزد شاید کمک شود بفهمد چه چیزی رویارویی را برایش دشوار میکند. رهبری که قضاوتش زیر فشار میشکند شاید توسعه داده شود، نه اینکه بلافاصله محکوم شود.
سایه وقتی ظاهر میشود که توضیحدادن شروع میکند به نرمکردن پیامد. وقتی منشأ یک محدودیت درک شود، نتیجه میتواند صرفاً به این دلیل که قابلفهم شده، قابلقبولتر احساس شود. بنابراین یک تمایز حیاتی لازم است: درک منشأ محدودیت شخص دیگر، تعهدی برای بر دوش کشیدن پیامدهای آن محدودیت ایجاد نمیکند.
یک نتیجه میتواند هم درک شود و هم غیرقابلقبول بماند. با یک فرد میتوان با کرامت رفتار کرد و همچنان انتظار پاسخگویی از او داشت. شفقت نیازی به پایینآمدن استانداردها ندارد و پاسخگویی نیازی به کمارزششمردن فرد ندارد. بنابراین یک فرهنگ توسعهای بالغ باید بتواند همزمان دو واقعیت را نگه دارد: فرد میتواند بهطور کامل درک شود در حالی که استاندارد هم بهطور کامل نگه داشته میشود.
سایهی توسعه
مشکل دومی وقتی ظاهر میشود که پتانسیل توسعهای با ظرفیت کنونی نقش اشتباه گرفته شود. اینها به هم مرتبطاند، اما یکی نیستند. ممکن است فردی باهوش، متعهد، وفادار، آموزشپذیر و قادر به تحول قابلتوجه باشد. حتی ممکن است طی چند سال رشد چشمگیری نشان داده باشد. هیچکدام از اینها لزوماً به این معنا نیست که او هماکنون قادر به حمل نقشی است که در آن قرار دارد. این تمایز را میتوان ساده بیان کرد:
پتانسیل توسعهای، ظرفیت نقش نیست.
پتانسیل به آنچه ممکن است بشود مربوط است. یک نقش به آنچه اکنون باید حمل شود مربوط است. اگر یک مدیر اجرایی دو سال دیگر توسعه لازم داشته باشد تا بتواند نقشی را مستقل بر دوش بکشد، پرسش سازمانی مربوطه این نیست که آیا آن توسعه ممکن است. پرسش این است که آیا سازمان میتواند هزینهی آن دو سال را از طریق پیامدهای همان نقش تأمین کند. گاهی میتواند. گاهی نمیتواند. در هیچکدام از دو حالت قضاوت اخلاقی لازم نیست. فرد لزوماً شکست نخورده. شاید نقش صرفاً از ظرفیت کنونی او فراتر باشد.
این تمایز مهمی میان تعهد به توسعهی یک فرد و تعهد به ادامهی تصدی او در نقشی خاص ایجاد میکند. فردی میتواند حمایت شود، محترم شمرده شود و توسعه یابد، بدون اینکه فرض شود جایگاه سازمانی خاصی باید همچنان توسط او اشغال شود.
توسعه میتواند پس از تنگشدن دامنهی نقش ادامه یابد. میتواند پس از جابهجایی و در برخی موارد، پس از پایان یک نقش نیز ادامه یابد. یک جایگاه ارشد پاداش وفاداری، تلاش، همراستایی یا تحول شخصی نیست. آن یک مسئولیت سازمانی است که باید بر دوش کشیده شود.
مشارکت، سهمآوری و شراکت
دینامیکهای پشت مالیات ظرفیت را میتوان از طریق سه مفهوم مرتبط اما متمایز عمیقتر فهمید: سهمآوری، شراکت و مشارکت. سهمآوری و شراکت شیوههای متمایزی از بودش در چارچوب بودشاند، در حالی که مشارکت بهطور گستردهتر به شیوهای اشاره دارد که فرد وارد واقعیت میشود، با آن درگیر میشود و بر آن اثر میگذارد. این تمایزها اهمیت دارند چون یک فرهنگ توسعهای میتواند ناخواسته «در دسترسبودن برای دیگران» را با «بر دوش کشیدن آنچه به آنها تعلق دارد» اشتباه بگیرد، یا شراکت را با جبرانکردن مشارکت ناکافی اشتباه بگیرد.
سهمآوری بهمثابه شیوهای از بودش
در کتاب بودش، سهمآوری اینگونه تمایزگذاری شده است:
«سهمآوری یعنی در دسترسبودن برای حمایت و مکلف بودن به خدمترسانی به دیگران برای تحقق آنچه آنها به آن متعهدند، و همچنین با میل خود در دسترسبودن برای اینکه دیگران هم شما را حمایت و خدمت کنند. این تجلی و ابراز بیرونی اهمیتبخشی شما به دیگران و بشریت است.
رابطه سالم با سهمآوری نشان میدهد که بیشتر اوقات تعهد به ایجاد تفاوت در زندگی دیگران را تجربه میکنید و در پذیرفتن اینکه دیگران هم در زندگیتان تفاوت ایجاد کنند، باز، پذیرا و راحت هستید. از سهمآوریکردن و سهمآوریدیدن هر دو رضایت و کامیابی احساس میکنید. دیگران ممکن است شما را کسی تجربه کنند که آگاهانه پشتیبان آنها و آنچه به آن متعهدند است.
رابطه ناسالم با سهمآوری نشان میدهد که عمدتاً بهتنهایی با چالشها و فروپاشیها دستوپنجه نرم میکنید. دیگران ممکن است شما را ناپذیرا، بیعلاقه یا غیر قابل دسترس برای حمایت تجربه کنند. ممکن است، بهویژه وقتی میدانید سودی فوری برایتان ندارد، تمایلی برای مشارکت و ارزشآفرینی برای دیگران نداشته باشید. حوزهی نفوذ و تأثیرتان بر جهان اغلب محدود و کوچک بهنظر برسد. ممکن است احساس ناسپاسیشدن کنید یا فکر کنید آنچه ارائه میدهید ارزش کمی دارد. همچنین ممکن است گوشهگیر و نسبت به دیگران بدبین باشید و انگیزههایشان را زیر سؤال ببرید. یا ممکن است بهجای اثرگذاشتن، دخالت کنید و بدون آنکه خواسته یا لازم باشد، توصیه بدهید. همچنین ممکن است بدون توجه به تأثیرش بر دیگران، برای گرفتن کمک به آنها فشار بیاورید.»
تشویر، ا. (۲۰۲۱) بودش، ص ۴۱۹. انتشارات انجنسیس.
بنابراین سهمآوری بهمعنای کمککردن بیرویه، نجاتدادن یا برعهدهگرفتن مسئولیت تعهدات فرد دیگر نیست. سهمآوری یعنی در دسترسبودن برای حمایت از آنچه فرد دیگر به آن متعهد است، همراه با ماندن در دسترس برای دریافت سهمآوری متقابل. این تمایز در رهبری اهمیت ویژهای پیدا میکند، چون حمایت میتواند به جایگزینی تحریف شود. آنچه با تعهدی صادقانه به توسعهی فرد دیگر آغاز میشود، میتواند بهتدریج به برداشتن مسئولیتهایی بدل شود که همچنان بر عهدهی خود اوست.
بنابراین یکی از سایههای رهبری بسیار سهمآورانه، «سهمآوری افراطی» است. رهبر قویتر بارها و بارها قضاوت، شجاعت، وضوح، فوریت یا اجرا را تأمین میکند، چون این ظرفیتها هنوز بهاندازهی کافی جای دیگری در دسترس نیستند. مداخله ممکن است سخاوتمندانه احساس شود و حتی نتیجهی فوری دلخواه را هم بسازد، اما مداخلهی مکرر میتواند مانع از آن شود که وضعیت واقعی ظرفیت آشکار شود. در آن حالت سهمآوری دیگر صرفاً حمایتکنندهی مشارکت فرد دیگر نیست؛ بلکه بخشی از آن را جایگزین کرده است.
مسئله این نیست که اهمیتبخشی زیادی ابراز شده. مسئله این است که مرز میان «سهمآوری برای فرد دیگر» و «مسئولشدن برای سهمآوری او» گم شده. مالیات ظرفیت اغلب دقیقاً در همین ابهام انباشته میشود.
شراکت بهمثابه شیوهای از بودش
شراکت به شکلی متفاوت تمایزگذاری شده:
«شراکت یعنی زندگی از منظر در اتحاد بودن با دیگران، یک نهاد، تیم یا سازمان، در پیجویی و تحقق یک هدف مشترک. یعنی در دسترسبودن برای پیوستن به دیگرانی که شاید ارزشها، اهداف یا تعهدات مشترکی دارند تا نتیجهای نامتناسب — فراتر از آنچه هرکدام بهتنهایی میتوانستید بسازید — خلق کنید. شراکت وضعیت همگراییای است که در آن دیگران را در آغوش میگیرید و در دسترساید تا بر یکدیگر اثر بگذارید. یعنی انتخاب میکنید صرفنظر از شرایط، بهقدرتمندی همکاری کنید و به یکدیگر توانمندی ببخشید.
رابطه سالم با شراکت نشان میدهد که بیشتر اوقات «باهمبودن» را تجربه میکنید، جایی که هدف، چشمانداز، نیتها و اهداف مشترک محقق میشوند. دیگران ممکن است شما را همسفر خود در همین سفر تجربه کنند. شما همراهی دیگران را قدر میدانید و ارتباط، تعلق و حرکت بهسمت نتایجی مشترک و رضایتبخش را تجربه میکنید. در روابطتان استوارید و به شکلی مناسب دیگران را به چالش میکشید و حمایت میکنید تا بهترین نسخهشان را بیرون بکشید.
رابطه ناسالم با شراکت نشان میدهد که بیشتر اوقات احساس انزوا و تنهایی میکنید. شاید خودتان را مستقل بدانید، هرچند ممکن است دلسردی و ناامیدی نسبت به آنچه بهتنهایی قابلدستیابی است هم تجربه کنید. دیگران ممکن است شما را در غیرقابل دسترس، بیشازحد مستقل یا تکرو بدانند، و شما ممکن است حس بیتعلقی یا انفصال را تجربه کنید. شاید تمایل داشته باشید روابط را بر پایهی معامله (اینبهجایآن) آغاز کنید. شاید صمیمیت واقعی را فدا کنید و اغلب نسبت به ارزش سهمآوری دیگران و همافزاییای که میتواند ارزشی فراتر از چیزی که بهتنهایی میسازید خلق کند، بیتوجه باشید. یا ممکن است روابط سطحی را به امید رضایت آنی آغاز کنید، بهجای سرمایهگذاری، ساختن، پروراندن و توسعهی روابط بلندمدت.»
تشویر، ا. (۲۰۲۱) بودش، ص ۴۳۲. انتشارات انجنسیس.
بنابراین شراکت فراتر از همکاری یا تقسیمکار است. حالتی از همگرایی درگیر است که در آن افراد حول هدفی مشترک به هم میپیوندند، در دسترس میمانند تا اثر بگذارند و اثر بپذیرند، و نتایجی میسازند که بهتنهایی قابلتولید نبودند. بهچالشکشیدن مناسب، بههماناندازهی حمایت، بخشی جداییناپذیر از شراکت است.
با این حال، سایهای ظاهر میشود وقتی شراکت با محافظت از فرد دیگر در برابر پیامدهای مشارکت ناکافیاش اشتباه گرفته شود. تعهد به هدفی مشترک به این معنا نیست که هر شکافی باید بیصدا توسط شریک توانمندتر پر شود. اگر یک شریک بارها بهجای دیگری جبران کند تا ظاهر عملکرد جمعی حفظ شود، همگرایی میتواند بهتدریج به وابستگی بدل شود.
شراکت سالم به مسئولیتهای متمایز درون یک هدف مشترک نیاز دارد. دوطرفهبودن بهمعنای قابلجایگزینبودن نیست، و حمایت، منشا اثر و ابتکار عمل فرد را از او نمیگیرد. اگر قرار باشد آن نتیجهی نامتناسب که شراکت وعده میدهد ممکن شود، هر شریک همچنان باید آنچه به او سپرده شده را حمل کند.
جایی که این اتفاق نمیافتد، آنچه ظاهرش شراکت است، شاید در واقع الگویی از حمل نامتقارن باشد. یک شریک بهتدریج مسئول نهفقط تعهدات خودش، بلکه حفظ مشارکت دیگری هم میشود. در این حالت، مالیات ظرفیت به نام شراکت پرداخت میشود.
مشارکت بهمثابه میدانی گستردهتر
مشارکت گستردهتر از سهمآوری یا شراکت است و نباید به این دو شیوهی بودش تقلیل یابد. مشارکت به کل شیوهای اشاره دارد که فرد یا سیستمی وارد واقعیت میشود و در آنچه در جریان است سهیم میشود. این از طریق عمل و بیعملی، تفسیر، نیت، توجه، زبان، حالت ذهنی، شجاعت، ترس، اهمیتبخشی، غفلت، حضور و غیاب بیان میشود. حتی کنارهگیری یا امتناع از مشارکت هم فرد را بیرون از مشارکت قرار نمیدهد؛ خودش شیوهای خاص از مشارکت در آنچه در جریان است محسوب میشود.
سهمآوری به در دسترسبودن برای ایجاد تفاوت در آنچه دیگران به آن متعهدند و در دسترسبودن برای دریافت متقابل آن تفاوت از دیگران مربوط است. شراکت به در اتحاد بودن با دیگران حول هدف مشترک و ساختن آنچه از طریق همگرایی ممکن میشود اما بهتنهایی ممکن نبود، مربوط است. مشارکت در سطحی گستردهتر مینشیند. این به چگونگی حضور فرد، چگونگی درگیرشدنش، آنچه مسئولیتش را میپذیرد، آنچه دریغ میکند، آنچه را ممکن میسازد و پیامدهایی که از طریق آن شیوهی درگیری تولید میشود، مربوط است.
این تمایز گستردهتر وقتی مالیات ظرفیت بررسی میشود، اهمیت ویژهای پیدا میکند. یک رهبر ممکن است سهمآوری گستردهای داشته باشد و واقعاً شراکتی صادقانه با فرد دیگری تجربه کند، اما نه سهمآوری و نه شراکت نمیتوانند جایگزین مشارکت فرد دیگر شوند. میتوان حمایت ارائه داد، توانایی را توسعه داد، به چالش کشید و قصد مشترک را نگه داشت، اما در نهایت نمیتوان رد و اثر مشارکت فرد دیگر را بدون پیامد بر عهده گرفت.
وقتی مشارکت یک فرد ناکافی میشود، ممکن است فردی دیگر موقتاً جبران کند. گاهی این لازم است. اما وقتی جبرانکردن پایدار میشود، سازمان شروع میکند به پنهانکردن ظرفیت بهجای توسعهدادن آن. شریک قویتر نهفقط مسئول سهمآوری به دیگری، بلکه مسئول تحمل پیامدهای شیوهی مشارکت او هم میشود.
این نگاه، راهی عمیقتر برای شناسایی مالیات ظرفیت فراهم میکند. مالیات ظرفیت صرفاً به این دلیل تولید نمیشود که افراد محدودیت دارند. زمانی تولید میشود که پیامدهای مشارکت ناکافی بهطور پیوسته به دیگران منتقل و در جای دیگری از سیستم جذب شود.
بنابراین چالش توسعهای این نیست که سهمآوری کنار گذاشته شود یا شراکت تضعیف شود. چالش این است که هر دو حفظ شوند، بدون آنکه ابتکار عمل از فرد گرفته شود. افراد میتوانند بهشکلی قدرتمند حمایت شوند، بهشکلی مناسب به چالش کشیده شوند و حول هدف مشترک به هم بپیوندند، در حالی که مسئولیت مشارکتشان اساساً از آن خودشان باقی میماند.
از این منظر، یکی از انضباطهای محوری رهبری تحولآفرین بالغ این است که یاد بگیرد عمیقاً سهمآور و صادقانه شریک باقی بماند، بدون آنکه منشا اثر بودن مشارکت فرد دیگر را بر عهده بگیرد. آنجاست که اهمیتبخشی میتواند همچنان اهمیتبخشی بماند، شراکت میتواند همچنان شراکت بماند و توسعه میتواند اتفاق بیفتد بدون آنکه بهطور نامحدود از طریق مالیات ظرفیت تأمین مالی شود.
مالیات ظرفیت چگونه پرداخت میشود
مالیات ظرفیت معمولاً بهصورت خردهخرده پرداخت میشود. مدیری موضوعی را نمیبندد، پس بنیانگذار پیگیری میکند. یک گفتوگوی دشوار بهتعویق میافتد، پس رهبری دیگر مداخله میکند. تعهدی از دست میرود، زمینهی بیشتری تأمین میشود و درنهایت کار انجام میشود. تصمیمی به ردهی بالاتر ارجاع میشود چون مسئولیت بهطور کامل در همان سطحی که باید، حمل نشده است. هر مداخله بهتنهایی کوچک بهنظر میرسد. اما وقتی در سراسر یک سیستم رهبری تکرار شود، به مالیاتی انباشته بر زمان، توجه، قضاوت و انرژی احساسی بدل میشود.
همچنین شرایطی هست که در آن مالیات ظرفیت واقعاً و بهمعنای دقیق کلمه، مالی میشود. وقتی ظرفیت ناکافی در بخشی از سازمان مانع از تولید نتیجهی لازم شود، آن کمبود همچنان باید جایی دیگر جبران شود. یک واحد فروش که بارها نمیتواند درآمد لازم برای تداوم سازمان را تولید کند، مثال روشنی از این است. اگر ظرفیت تجاری زیربنایی هنوز کافی نباشد تا نتیجهی لازم را بسازد، بنیانگذاران یا سهامداران ممکن است همچنان سرمایه تزریق کنند تا شکاف را پوشش دهند، در حالی که تیم در حال توسعه است. آنچه ظاهرش شکیبایی توسعهای است، درواقع از طریق نقدینگی اضافه تأمین مالی میشود. سازمان صرفاً از طریق توجه رهبری، تصمیمهای بهتعویقافتاده یا بار احساسی هزینهی توسعه را نمیپردازد؛ مستقیماً پیامدهای ظرفیت ناکافی را تأمین مالی میکند.
الگوهای مشابهی میتوانند از طریق استخدام مازاد، استفادهی مکرر از مشاوران، تخفیفدهی غیرضروری، کار تکراری، ازدستدادن قابلپیشگیری مشتری یا سرمایهی در گردش اضافی لازم برای جبران اجرای ضعیف رخ دهند. در این موارد، مالیات ظرفیت دیگر صرفاً استعاره نیست. کاستی ظرفیت لازم برای تولید نتایج به هزینهای اقتصادی واقعی بدل میشود که در جای دیگری از سیستم تحمل میشود. جبران موقت ممکن است کاملاً موجه باشد، تا زمانی که ظرفیت در حال توسعه است، اما جایی که شکاف زیربنایی بدون مسیری معتبر بهسمت استقلال بیشتر ادامه پیدا کند، سرمایهگذاری توسعهای میتواند بهتدریج به یارانه سازمانی نامحدود بدل شود.
خطرناکترین شکل آن، جایگزینی نامرئی است.
فرض کنید نقشی به ۱۰۰ واحد ظرفیت نیاز دارد و فرد متصدی آن، به طور قابل اتکا فقط ۷۰ واحد را تأمین میکند. اگر ۳۰ واحد باقیمانده پیوسته توسط یک مدیر اجرایی قویتر تأمین شود، بهنظر میرسد سازمان دارای نقشی ۱۰۰ واحدی کارامد دارد. اما اینطور نیست. آنچه واقعاً دارد، متصدی نقشی ۷۰ واحدی است که با ۳۰ واحد ظرفیت به عاریتگرفته شده حمایت میشود.
اگر آن ظرفیت قرضی برداشته شود، وضعیت واقعی نقش آشکار میشود. این یکی از دلایلی است که سازمانهای وابسته به بنیانگذار میتوانند قویتر از آنچه واقعاً هستند بهنظر برسند. بنیانگذار به «آخرین وامدهندهی ظرفیت» بدل میشود که بیسروصدا کسریها را در واحدهایی میپوشاند که روی کاغذ، مستقلاً رهبری میشوند.
ظرفیتسازی یا جایگزینی ظرفیت؟
رهبران ارشد باید آموزش دهند، به چالش بکشند، کوچینگ کنند و حمایت کنند. مداخله بهخودیخود شاهدی بر وجود مشکل نیست. تمایز مفیدتر، میان ظرفیتسازی و جایگزینی ظرفیت است. ظرفیتسازی استقلال آیندهی فرد حمایتشده را افزایش میدهد. جایگزینی ظرفیت، عملکرد کوتاهمدت را با تأمین آن چه متصدی نقش هنوز قادر یا مایل به تامین آن نیست، حفظ میکند. این دو ممکن است در همان لحظه تقریباً یکسان بهنظر برسند.
یک گفتوگوی دشوار میتواند یکبار مدلسازی شود تا مدیر رفتهرفته توانمندتر شود که بهتنهایی گفتوگوهای مشابه را اداره کند. این ظرفیتسازی است. اگر گفتوگوی دشوار بارها از طرف مدیر اداره شود، ظرفیت جایگزین شده است. تفکر راهبردی میتواند در ابتدا داربستبندی شود تا قضاوت مستقل رشد کند. این ظرفیتسازی است. اگر استراتژی همچنان از بالا تأمین شود در حالی که متصدی نقش عمدتاً دستورات را اجرا میکند، جایگزینی رخ داده است. یک فروپاشی میتواند برای بهبود تشخیص و قضاوت بهکار رود تا احتمال تکرار همان دسته از مشکل کمتر شود. این ظرفیتسازی است. اگر هر فروپاشی نجات یابد، توضیح داده شود و سپس فراموش شود، کاستی زیربنایی دستنخورده باقی میماند. بنابراین پیش از مداخلهی مکرر میتوان پرسشی عملی پرسید: آیا این مداخله استقلال آینده را افزایش میدهد، یا صرفاً عملکرد کنونی را ممکن میسازد؟
این تمایز اهمیت دارد چون جایگزینی ظرفیت میتواند نتایج کوتاهمدت قوی بسازد در حالی که بیصدا سازمان را در بلندمدت تضعیف میکند.
بنیانگذار بهعنوان جبرانکنندهی ارشد
این مشکل بهویژه در سازمانهای بنیانگذار محور حاد میشود. بنیانگذاران اغلب تمرکز نامعمولی از دانش زمینهای، فوریت، تابآوری، قوه تشخیص و داوری، اقتدار و تعهد دارند. تقریباً هر شکاف سازمانی میتواند بهسمت آنها کشیده شود. مشکلی تجاری ظاهر میشود و درنهایت به آنها برمیگردد. تعارضی بینفردی متوقف میشود و درنهایت به آنها برمیگردد. اجرا کند میشود، ابهام راهبردی حلنشده باقی میماند یا مدیری اجرایی نمیتواند تصمیمی دشوار بگیرد و باز، مسئله به آنها برمیگردد.
بنیانگذار رفتهرفته به «جبرانکنندهی ارشد» بدل میشود.
این تکرارشوندگی اغلب بهعنوان شاهدی بر نیاز بیشتر به کوچینگ تعبیر میشود. گاهی همینطور است. اما تکرار مزمن ممکن است چیزی ساختاریتر را نشان دهد: خود نقش هنوز مستقل از بنیانگذار نیست. آزمونی مفید در پی میآید. اگر بنیانگذار برای چند هفته از حوزهای خاص کنار گذاشته شود، آیا آن واحد همچنان در سطح لازم عملکرد میکند؟ آیا بدون یادآوری یا نجات مکرر همچنان تصمیمها گرفته میشوند، استانداردها دستنخورده میمانند، مشکلات پیشبینی میشوند، تعارض حل میشود و تعهدات محقق میشوند؟
اگر پاسخ پیوسته «نه» باشد، آن فرد همچنان میتواند مدیر، متخصص یا رهبری نوظهور توانمند باشد. آنچه هنوز نشان داده نشده، ظرفیت کامل اجرایی است. یک مدیر اجرایی ارشد باید بهتدریج ظرفیت بنیانگذار را تکثیر و چند برابر کند، نه اینکه برای کار کردن خود به ظرفیت بنیانگذار وابسته باشد.
وقتی رهبری تحولآفرین زودتر از موعد ارتقا میدهد
سازمانهای توسعهمحور بهویژه در در برابر این خطر آسیبپذیرند که افراد را بر اساس «آنچه در حال تبدیل شدن به آن هستند» ارتقا دهند، نه بر اساس «آنچه همین حالا میتوانند بر دوش بکشند». چنین ارتقاهایی میتوانند کاملاً معقول بهنظر برسند. رشد مشهود بوده، اعتماد قوی است، ارزشها همراستایند، فلسفه فهمیده شده و بهنظر میرسد فرد برای کشش توسعهای بعدی آماده است.
کشش ارزشمند است، اما کشش (کشیده شدن) محدودیت دارد. یک نقش تنها زمانی میتواند کشش توسعهای باشد که ظرفیت زیربنایی کافی از قبل برای بر دوش کشیدن تعهدات اصلی آن وجود داشته باشد. وقتی عنوان و مسئولیت بهطور قابلتوجهی از ظرفیت پیشی بگیرند، خود نقش به برنامهی توسعهای بدل میشود. آنگاه سازمان شروع میکند به پرداخت هزینهی رشد از طریق فروپاشی عملیاتی.
این تشخیصی مفیدتر از این نتیجهگیری ساده میسازد که «افراد نادرستی انتخاب شدهاند». شاید افراد خوبی زودتر از آنچه ظرفیت اثباتشدهشان توجیه میکرد در جایگاههای بزرگتر قرار گرفتهاند، چون رهبران قویتر توانستهاند شکاف را پر کنند.
اگر چنین باشد، مسئله عمدتاً مربوط به شخصیت یا حتی گزینش نیست. مربوط به معماری رهبری است. پاسخ لزوماً حذف افراد نیست. ساختار باید بازطراحی شود تا توسعه ادامه یابد در حالی که عنوان و دامنهی مسئولیت دیگر بهطور محسوس از ظرفیت پیشی نگیرند.
پیش از ارزیابی فرد، جایگاه را تعریف کنید
نقشها اغلب حول افرادی که از قبل در آنها هستند شکل میگیرند. با گذشت زمان، انتظارات با نقاطقوت، ضعفها و تاریخچهی فردی شکل میگیرند. این ارزیابی عینی را رفتهرفته دشوارتر میکند. انضباطی قویتر با تعریف جایگاه، مستقل از متصدی فعلی آن آغاز میشود.
برای هر نقش ارشد، تعداد کمی ظرفیت غیرقابلمذاکره باید صریح شود. اینها میتوانند شامل مالکیت نتیجه، تفکر پیشبینانه، کیفیت تصمیم، سرعت، توان رویارویی با مسائل دشوار، قابلاتکابودن نسبت به تعهدات، رهبری تیم، تشخیص در شرایط عدمقطعیت و ظرفیت ترجمهی استراتژی به اجرا بدون ارجاع غیرضروری به ردهی بالاتر باشند.
پرسش محوری این نیست که آیا فرد آدم خوبی است، حتی این هم نیست که آیا او در معنایی انتزاعی رهبر خوبی است. پرسش دقیقتر این است:
آیا این جایگاه در دستان این فرد، بدون جبران مداوم از بالا، درست کار میکند؟
آن پرسش اغلب ارزیابی کاملاً متفاوتی میسازد.
ارزیابی را از توسعه جدا کنید
فرهنگهای توسعهمحور قوی بهویژه در معرض این خطرند که امکان رشد و تغییر را با ارزیابی وضعیت موجود در هم بیامیزند. بهمحض شناسایی یک شکاف، توجه بهسمت آنچه میتوان آموزش داد، از طریق کوچینگ توسعه داد، روشن ساخت یا متحول کرد، معطوف میشود. این گرایش توسعهای ارزشمند است، اما گاهی لازم است در فرایند ارزیابی، موقتاً آن را کنار بگذاریم. میتوان از آزمونی سختگیرانه استفاده کرد:
اگر امروز این فرد برای سازمان ناشناخته بود و فقط شواهد موجود مبنای تصمیمگیری قرار میگرفت، آیا او دقیقاً برای همین نقش انتخاب میشد؟
پرسش این نیست که آیا او باارزش، وفادار، سختکوش یا برخورداد از قابلیت توسعه در آینده است. پرسش هم این نیست که آیا او باید در سازمان بماند. پرسش محدودتر و مشخصتر است: آیا او امروز برای این جایگاه انتخاب میشد؟ فقط پس از پاسخ به این پرسش است که باید دوباره پتانسیل توسعهای فرد را وارد گفتوگو کرد.
چهار پاسخ به شکافهای ظرفیتی
پس از آنکه نقش به طور مستقل تعریف و ظرفیت کنونی ارزیابی شد، چهار پاسخ کلی در دسترس میشوند.
حفظ در نقش (Keep) زمانی مناسب است که فرد در حال حاضر ظرفیت کافی برای ایفای نقش را دارد. توسعه ادامه مییابد، اما هدف آن گسترش ظرفیتی است که از پیش کفایت دارد، نه جبران فقدان آن.
محدودسازی دامنه نقش (Narrow) زمانی مناسب است که فرد باارزش و توانمند است، اما دامنه کنونی مسئولیتهایش از آنچه میتواند بهطور قابلاتکا بر عهده بگیرد فراتر رفته است. مسئولیتها کاهش مییابند تا ظرفیت فرد و دامنه مسئولیتهایش دوباره با یکدیگر همراستا شوند.
تغییر جایگاه (Reposition) زمانی مناسب است که فرد نقاط قوت واقعی دارد، اما این نقاط قوت با نقشی دیگر تناسب بیشتری دارند. یک مدیر اجرایی ضعیف ممکن است رهبر بسیار خوبی در یک حوزه تخصصی باشد. مدیری که در مدیریت افراد ضعیف عمل میکند، ممکن است متخصصی بسیار توانمند باشد. یک راهبردپرداز ممکن است در نقشی که بخش عمده آن به اجرای عملیاتی اختصاص دارد، با دشواری روبهرو شود.
جایگزینی (Replace) زمانی مناسب است که یک یا چند مورد از الزامات اساسی نقش همچنان و بهطور مستمر برآورده نمیشوند و مالیات ظرفیتی که در نتیجه ایجاد شده، بیش از حد بالا رفته است.
اینها واکنشهایی سازمانیاند، نه قضاوتهایی درباره ارزش انسانی افراد. هدف آنها بازگرداندن تناسب میان مسئولیت و ظرفیتی است که برای بر عهده گرفتن آن مسئولیت در دسترس است.
محدودیت انسانی بهمعنای ناتوانی در نقش نیست
ظرفیت نباید به زبانی دیگر برای بینقصگرایی تبدیل شود. هر فردی محدودیتهایی دارد و هیچ مدیر اجراییای دقیقا همان ترکیب انگیزه، طبع و سرشت، قضاوت و استقامت فردی دیگر را بازتولید نمیکند. یک رهبر شاید کندتر اما دقیقتر فکر کند. دیگری شاید پیش از گفتوگوهای دشوار به آمادهسازی بیشتری نیاز داشته باشد. کسی شاید استقامت کمتری از بنیانگذار داشته باشد اما همچنان کاملاً برای نقش کافی باشد. بنابراین معیار سنجش، فردی نیست که در سازمان از بالاترین ظرفیت برخوردار است؛ معیار، الزامات آن جایگاه است.
این تمایز بهویژه در مورد بنیانگذارانِ برخوردار از ظرفیتهای نامعمول اهمیت دارد. سبک عملکرد شخصی آنها بهراحتی میتواند به حداقل استانداردی ضمنی برای همه افراد دیگر تبدیل شود؛ امری که ناامیدی مزمن ایجاد میکند و مانع از آن میشود که نقاط قوت متفاوت افراد به رسمیت شناخته شوند.
افراد لازم نیست شبیه بنیانگذار باشند. آنها باید برای ایفای نقش خود ظرفیت کافی داشته باشند.
فرصت توسعهای، استحقاق سازمانی نیست
توسعه به زمان نیاز دارد، اما گذشت زمان میتواند بیسروصدا به احساس محق بودن تبدیل شود. سابقه کار، وفاداری، همراستایی فرهنگی، دانش انباشتهشده و رشدِ بهاثباترسیده، همگی اهمیت دارند. بااینحال، هیچیک بهخودیخود حقی برای تصدی یک نقش مشخص ایجاد نمیکنند. بنابراین، تمایز قائل شدن میان فرصت توسعهای و استحقاق سازمانی اهمیت دارد.
فرصت توسعهای زمانی وجود دارد که مالکیت، سرعت یادگیری و پیشرفت قابلمشاهده فرد، ادامه سرمایهگذاری روی او را توجیه کنند. احساس محق بودن زمانی شکل میگیرد که فرد، صرفنظر از ظرفیت کنونیاش، سرمایهگذاریهای گذشته را دلیلی برای ثابت ماندن عنوان یا دامنه مسئولیتهای خود بداند. در نهایت، برخورداری از یک جایگاه ارشد باید با استحقاق واقعی فرد برای آن جایگاه، یعنی ظرفیت لازم برای بر عهده گرفتن و ایفای مسئولیتهای آن، توجیه شود.
نیاز به ظرفیت بیرونی
سازمانهایی که رویکردی قوی به توسعه دارند، اغلب ترجیح میدهند رهبران خود را از درون پرورش دهند. مزایای این رویکرد چشمگیر است: اعتماد عمیقتر میشود، فرهنگ حفظ میشود، زبان مشترک تقویت میشود و دانش نهادی انباشته میشود. بااینحال، یک زیستبوم توسعهای بسته میتواند سطح عملکرد خود را بهعنوان سطحی عادی و پذیرفتنی جا بیندازد.
اگر تقریباً همه رهبران ارشد در یک نظام واحد رشد کرده باشند، ممکن است معیاری بیرونی برای سنجش اینکه ظرفیت اجراییِ پخته در سازمانهای دیگر چه شکلی دارد، وجود نداشته باشد. هنجارهای درونسازمانی پیوسته خود را تقویت میکنند و آنچه «ارشد» تلقی میشود، ممکن است تا حدی محصول مقایسههای درون همان نظام باشد.
در چنین شرایطی، حضور یک یا دو مدیر اجرایی باتجربه از بیرون سازمان که توانمندی خود را به اثبات رساندهاند، میتواند ارزشی بهمراتب فراتر از تعدادشان داشته باشد. سهم آنها به کاری که شخصاً انجام میدهند محدود نمیشود. سطح متفاوتی از مالکیت، پیشبینی، قضاوت، ارجاع مسائل به سطوح بالاتر و آهنگ تصمیمگیری، در معرض دید کل نظام قرار میگیرد. سازمان به نقطه مرجع تازهای دست پیدا میکند. به همین دلیل، ممکن است لازم باشد برخی انتصابها با ترتیبی متفاوت انجام شوند.
سازمانی که رویکردی توسعهمحور دارد، ممکن است در گذشته از این توالی پیروی کرده باشد:
فرهنگ ← توسعه ← توانایی
ما برای برخی از نقشهای اجرایی کلیدی که بار اصلی سازمان را بر دوش میکشند، ممکن است لازم باشد توالی به این شکل تغییر کند:
توانایی ← همراستایی فرهنگی ← توسعه
فلسفه کنار گذاشته نمیشود. صرفاً ترتیب اصلاح میشود.
همه را جایگزین نکنید
کشف یک مشکل سیستمی در ظرفیت میتواند به واکنشی افراطی و به همان اندازه خطرناک منجر شود. اگر به نظر برسد بسیاری از رهبران فراتر از ظرفیت کنونی خود عمل میکنند، جایگزینی گسترده ممکن است سرراستترین راهحل به نظر برسد؛ اما بهندرت چنین است.
دانش نهادی، ظرفیت است. اعتماد، ظرفیت است. روابط، تداوم فرهنگی و درک تاریخی نیز شکلهایی از ظرفیتاند. کنار گذاشتن شمار زیادی از افراد بهطور همزمان میتواند این داراییها را از بین ببرد، پیش از آنکه توانمندی اجرایی جدید بتواند جای خالی آنها را پر کند. خطای معکوس نیز به همان اندازه مخرب است: چون نمیتوان همه را یکجا تغییر داد، هیچکس تغییر نمیکند.
بنابراین، لازم است اصلی برای تعیین ترتیب اقدامات داشته باشیم. نقشها را میتوان بر اساس ترکیبِ میزان وابستگی به بنیانگذار و پیامدهای سازمانی اولویتبندی کرد. فوریترین نقش لزوماً در اختیار ضعیفترین فرد نیست. بلکه نقشی است که ناکافیبودن ظرفیت در آن، بیشترین پیامد را به دنبال دارد و در عین حال، بارها ظرفیت افراد ارشدتر را برای جبران این کمبود به کار میگیرد. رسیدگی به این نقشها باید در اولویت قرار گیرد.
مالیات ظرفیت را مرئی کنید
وقتی مالیات ظرفیت شناسایی شد، دیگر نباید صرفاً در حد روایتهای موردی باقی بماند. میتوان الگوهای آن را مشاهده کرد. چند وقت یکبار به مداخله رهبران ارشد نیاز است؟ چند تعهد به پیگیری مکرر نیاز دارند؟ چند وقت یکبار تصمیمها بیدلیل به سطوح بالاتر ارجاع میشوند؟ چند وقت یکبار ضربالاجلها تنها پس از مداخله نجاتبخش رعایت میشوند؟ چه میزان از وقت رهبران ارشد صرف روشنسازی، اصلاح یا تکمیل کارهایی میشود که مسئولیت انجامشان بر عهده دیگران است؟ پس از آنکه حمایت لازم ارائه شده، چند وقت یکبار همان نوع اختلال دوباره رخ میدهد؟
اینها صرفاً شاخصهای عملکرد ضعیف نیستند؛ شاخصهای انتقال ظرفیت نیز هستند. این موضوع نحوه تفسیر مداخلهها را تغییر میدهد. وقتی یک رهبر ارشد برای نجات یک نتیجه حیاتی وارد عمل میشود، ممکن است نتیجه عملیاتی مثبت باشد، در حالی که شواهد مربوط به آمادگی فرد برای ایفای آن نقش همچنان منفی است. باید هر دو واقعیت را در نظر داشت.
در غیر این صورت، مداخله نجاتبخش دادههای نادرستی درباره وضعیت سازمان تولید میکند. سازمان ثبت میکند که نتیجه با موفقیت حاصل شده است، اما از یاد میبرد که متصدی نقش نتوانسته آن را بهطور مستقل محقق کند. مالیات ظرفیت دقیقاً زمانی به خطرناکترین شکل خود میرسد که پرداخت مکرر آن مانع از آشکار شدن شکست میشود.
هدف، کاهش شفقت نیست
هیچیک از این موارد مستلزم آن نیست که رهبری تحولآفرین سردتر، سختگیرانهتر یا معاملهمحورتر شود. نتیجهگیری مهمتر این است که باید میان شفقت، توسعه، پاسخگویی و پیامد تمایزهای روشنتری قائل شد.
میتوان فردی را درک کرد، بیآنکه رفتار یا عملکرد او را توجیه کرد. میتوان از او حمایت کرد، بیآنکه بار مسئولیتش را به دوش کشید. میتوان به توسعه او پرداخت، بیآنکه او را برای مدتی نامحدود در نقشی فراتر از ظرفیتش نگه داشت. میتوان محدودیت فردی را پذیرفت، بیآنکه پیامدهای آن بارها بر دوش دیگران بیفتد. میتوان برای کسی عمیقاً ارزش قائل بود، بیآنکه او را مستحق تصدی جایگاهی مشخص دانست.
این به معنای عقبنشینی از رهبری تحولآفرین نیست. بلکه شاید رهبری تحولآفرین، با بلوغ بیشتر، لازم باشد به چنین صورتی درآید. سایه زمانی پدیدار میشود که شفقت، توسعه یا تحول از این رو نادرست نیستند، بلکه هر یک ممکن است از کارکرد متناسب خود فراتر بروند. توسعه به جایگزینکردن فرد در انجام مسئولیتهایش بدل میشود. درک به توجیه تبدیل میشود. وفاداری به احساس استحقاق تبدیل میشود. حمایت به بر دوش کشیدن بار مسئولیت فرد تبدیل میشود. پتانسیل به ارتقای زودهنگام میانجامد.
راه اصلاح، کنار گذاشتن این ارزشها نیست، بلکه بازگرداندن تمایزهای روشن میان آنهاست.
تحول جایگزین ظرفیت نیست
سازمان محیطی برای توسعه است، اما فقط یک محیط توسعهای نیست. سازمان همچنین بستری است که از طریق آن، تعهدات در جهان محقق میشوند. باید به مشتریان خدمت ارائه شود، محصولات باید کارکرد خود را داشته باشند، به وعدهها باید عمل شود، تصمیمها باید گرفته شوند، منابع باید تخصیص یابند، مسائل باید مورد مواجهه قرار گیرند و استانداردها باید حفظ شوند.
اگر عملکرد بارها به نام توسعه قربانی شود، شرایطی که امکان توسعه پایدار را فراهم میکنند، سرانجام تضعیف خواهند شد. بنابراین، در کنار رهبری تحولآفرین، به اصل دیگری نیز نیاز است:
تحول جایگزین ظرفیت نیست.
هدف توسعه، توجیه ناکافیبودنِ نامحدود نیست. توسعه باید بهتدریج ظرفیت فرد را برای مشارکت مؤثر در واقعیت، بر عهده گرفتن مسئولیتهای بیشتر و پاسخگویی به پیچیدگیهای بیشتر افزایش دهد، بیآنکه بار مسئولیت پیوسته به دیگران منتقل شود. اگر توسعه به افزایش مالکیت مسئولیت، قضاوت، قابلیت اتکا، دامنه عمل یا استقلال منجر نشود، سرانجام باید معنای آن را در بستر سازمان زیر سؤال برد.
بازتنظیم عملی رهبری
ازتنظیم جدی رهبری مستلزم کنار گذاشتن فرهنگ توسعهای نیست؛ بلکه مستلزم آن است که معماری پیرامون این فرهنگ، منضبطتر شود. ابتدا باید نقشها را بر اساس تعهداتی که برای بر عهده گرفتن و تحقق آنها تعریف شدهاند، از نو طراحی کرد؛ نه اینکه بیچونوچرا همان نقشهای موجود در نمودار سازمانی فعلی را به ارث برد. سپس، پیش از آنکه درباره افرادی که اکنون این نقشها را بر عهده دارند بحث شود، باید ظرفیتهای ضروری و غیرقابلچشمپوشی هر نقش تعریف شوند. رهبران کنونی باید بر اساس ظرفیت فعلیشان، نه پتانسیل آیندهشان، ارزیابی شوند و استقلال از بنیانگذار نیز بهعنوان یکی از معیارهای محوری آمادگی برای ایفای نقش اجرایی در نظر گرفته شود.
مداخلههای مکرر رهبران ارشد باید بهعنوان شواهد ثبت شوند، نه اینکه پس از حل مسئله فوری به فراموشی سپرده شوند. سپس میتوان درباره حفظ متصدیان در نقش فعلی، محدود کردن دامنه نقش، تغییر جایگاه آنها یا جایگزینیشان تصمیم گرفت؛ بر اساس میزان همخوانی ظرفیت اثباتشده آنها با الزامات جایگاه. ابتدا باید به نقشهایی رسیدگی شود که بیشترین ترکیبِ وابستگی به بنیانگذار و پیامدهای سازمانی را دارند. همچنین، هرجا توسعه درونسازمانی هنوز ظرفیت لازم را ایجاد نکرده است، میتوان از ظرفیت اجرایی بیرونی بهره گرفت.
توسعه باید در سراسر این فرایند ادامه پیدا کند. آنچه باید کنار گذاشته شود، این فرض است که توسعه لزوماً مستلزم ثابت ماندن عنوان، دامنه نقش و مسئولیتهاست. یک پرسش نهایی میتواند به سالها تاریخچه، وفاداری و روایتهای توسعهای راهی بیابد و تکلیف را روشن کند:
اگر سازمان قرار بود امروز، بدون تاریخچه عاطفی و با طراحی ساختار رهبری از اصول اولیه، شکل بگیرد، آیا این فرد برای تصدی دقیقاً همین جایگاه انتخاب میشد؟
اگر پاسخ منفی است، باید آن را جدی گرفت. این لزوماً به معنای آن نیست که فرد باید سازمان را ترک کند؛ بلکه یعنی دیگر نمیتوان معماری موجود را صرفاً به این دلیل که از قبل وجود داشته است، موجه دانست.
مسئله عمیقتر، یافتن افراد بینقص یا دست کشیدن از باور به تحول نیست. مسئله، ساختن سازمانهایی است که در آنها افراد بتوانند انسانی، ناکامل و در حال توسعه باقی بمانند، در حالی که مسئولیتهایشان متناسب با ظرفیتی باشد که واقعاً میتوانند بر عهده بگیرند.
شاید قویترین فرهنگهای توسعهای در نهایت آنهایی باشند که در آنها اهمیتبخشی به بر دوش کشیدن بار مسئولیت دیگران تبدیل نمیشود، درک کردن به توجیه کردن تبدیل نمیشود، پتانسیل به ارتقای زودهنگام نمیانجامد و تحول به یارانهای برای جبران ظرفیت ناکافی تبدیل نمیشود.
در چنین نقطهای است که مالیات ظرفیت آشکار میشود و امکان کاهش آن نیز پدید میآید.
