این نوشته ترجمهای است از مقاله The System Is Us به قلم اشکان تشویر به زبان انگلیسی که توسط گروه ترجمه به زبان فارسی برگردانده و ویرایش شده است.
سیستم، خود ما هستیم
خودشیفتگی بدخیم، رهبری، قدرت، روانپریشی جمعی و نظامهایی که با هم حفظ میکنیم
در میان کشورها، ایدئولوژیها و نظامهای سیاسی گوناگون، یک الگو مدام تکرار میشود. رهبرانی پدیدار میشوند که ناپایدارند، فاقد راستیاند و پاسخگو نیستند. دوقطبی میکنند، تحریک میکنند، واقعیت را مخدوش میکنند و از دل سایههای خود حکمرانی میکنند. به اعتراض کشیده میشوند، محکوم میشوند و با این حال، پیوسته حفظ و بازتولید میشوند.
این شکست سیستم نیست. این همان سیستمی است که همه ما، به شکلی، آن را زنده نگه میداریم.
بهجای آنکه استبداد به آسیبشناسی فردی فروکاسته شود یا همه تقصیرها به گردن یک چهره در رأس انداخته شود، این مقاله نشان میدهد قدرت ویرانگر چگونه از دل اختلال جمعی سر برمیآورد. بررسی میکند که چگونه خودشیفتگی بدخیم و گرایشهای روانپریشانه از نظر اجتماعی قابلزیست میشوند، چگونه سازوکارهای دموکراتیک میتوانند بهجای اصلاح اختلال، آن را تشدید کنند و قدرت چگونه زیر لوای زبان قانونی، دیپلماسی و مشروعیت عمل میکند.
تحلیل از رهبران، هواداران و نخبگان فراتر میرود و با حقیقتی عمیقتر و ناراحتکننده روبهرو میشود: استبداد توزیعشده است. نهفقط بر دوش فرماندهندگان یا تشویقکنندگان، بلکه بر دوش کسانی که تبعیت میکنند، سازگار میشوند، ساکت میمانند یا در حالی که در خلوت ناراضیاند، به انفعال عقبنشینی میکنند. خشم اخلاقی، قربانیسازی و توضیحهای صرفاً دستوری، بهعنوان شکلهایی از گریز نشان داده میشوند که همان الگوهایی را حفظ میکنند که ظاهراً محکومشان میکنند.
این مقاله در هسته خود، فروپاشی سه ظرفیت بنیادین انسانی را شناسایی میکند: فهم حاصل کردن، راستی (اصالت) و اختیار پاسخدهی. وقتی این سه در مقیاس گسترده از کار میافتند، رهبری ویرانگر دیگر یک ناهنجاری نیست؛ به امری اجتنابناپذیر تبدیل میشود. جایگزینکردن رهبران بدون بازسازی این توانها، فقط چرخه را از نو تنظیم میکند.
مقاله در پایان، اختیار پاسخدهی را نه بهعنوان وظیفه یا الزام اخلاقی، بلکه بهمثابه توان پاسخدادن بازتعریف میکند: توان مواجهه صادقانه با واقعیت، مقاومت در برابر کجنمایی و مشارکت آگاهانه در بازگرداندن یکپارچگی از پایین به بالا. استبداد چیزی تحمیلشده بر جوامع نیست، بلکه محصول این است که ما به صورت جمعی واقعیت را چگونه میبینیم، چگونه تحریف میکنیم و چگونه به آن پاسخ میدهیم.
این یک استدلال سیاسی نیست. استدلالی وجودی است .
استبداد یک شکست فردی نیست.
در مناطق، نظامها و کشورهای مختلف، یک الگوی مشابه بارها سر برمیآورد. رهبرانی به قدرت میرسند که ناپایدارند، فاقد راستیاند و پاسخگو نیستند. سایههایشان صحنه را اداره میکند. آشکارا توهین میکنند، بیدرنگ واقعیت را مخدوش میکنند، به تحریکها دامن میزنند و بیوقفه دوقطبی میکنند. با اعتراض و محکومیت روبهرو میشوند و با این حال، همچنان همچنان حفظ میشوند.
برخی آگاهانه انتخاب میشوند. از برخی به شدت دفاع میشود. برخی در سکوت تحمل میشوند و برخی دیگر با سکوت، انفعال، فرسودگی و تسلیم تداوم مییابند. استبداد و فروپاشی فقط با زور زنده نمیمانند. با مشارکت، سازش و کنارکشیدن هم دوام میآورند.
اینجاست که گفتوگو عمیقاً ناراحتکننده میشود.
زیرا استبداد در فردی که یک جایگاه رهبری را اشغال کرده خلاصه نمیشود. حذف یا جایگزینکردن آن چهره، یکپارچگی را بازنمیگرداند. مشکل فقط در رژیمها، مدیران، نخبگان یا حلقههای درونی قدرت زندگی نمیکند. در سراسر سیستم جاری است؛ در کسانی که فعالانه حمایت میکنند. در کسانی که حرفهای تبعیت میکنند. در کسانی که بیصدا سازگار میشوند و در کسانی که در حالیکه در خلوت مخالفاند، پشت انفعال سنگر میگیرند.
این شکست سیستم نیست. این خود سیستم است؛ و این ماییم که مسئول اصلاحکردن، رسیدگیکردن، ترمیمکردن و پایدار نگهداشتن آن هستیم.
تا وقتی دشمنی بیرونی برای سرزنش وجود دارد، بار سبک میماند. اختیار میتواند واگذار شود. وضوح اخلاقی میتواند بیهزینه اجرا شود. اما همان لحظهای که آن دشمن بیرونی کنار گذاشته میشود، چارچوب ذهنی که این وضعیت را قابل تحمل کرده بود شروع به فروپاشی میکند.
خلأیی پدیدار میشود.
بیشتر مردم با شتاب میکوشند این خلأ را با توضیحهای تازه، مقصران جدید و روایتهای آشنا پر کنند. اما اگر بهجای گریز، این خلأ نگه داشته شود، امکان دیگری پدید میآید. آگاهی آغاز میشود. راستی ناگزیر میشود. واقعیت همانطور که هست دیده میشود، نه آنطور که برایمان راحتتر است. اختیار سر برمیآورد؛ نه بهصورت وظیفه یا الزام، بلکه بهمثابه توان پاسخدادن: توان آنکه در مواجهه با آنچه زندگی پیش میآورد، عامل اصلی باشیم؛ فارغ از اینکه آن امور از کجا سرچشمه گرفتهاند.
درباره قهرمانی حرف نمیزنیم. صحبت از یکپارچگی است؛ انتخاب مشارکت بهجای پرهیز. انتخاب اختیار بهجای قربانیبودن. انتخاب پاسخ مناسب بهجای ابراز خشم. انتخاب بازگرداندن یکپارچگی از پایین به بالا، از طریق تغییر نگاهمان، نحوه ارتباط با جهان و شیوه عملمان.
این مقاله نه برای سرزنش رهبران است، نه دفاع از سیستمها و نه انتخاب جبهه. درباره الگوهاست: اینکه استبداد چگونه تولید میشود، چگونه دوام میآورد و چگونه عادی میشود؛ اینکه چرا تغییر چهرهها ساختارها را شفا نمیدهد؛ و اینکه در سطح بودش، چه چیزی لازم است تا این چرخه متوقف شود، نه تکرار.
آنچه در ادامه میآید، این الگو را از لحظه پدیدآمدن (ظهور) تا تداومش و سپس بازگشت به ریشهاش پی میگیرد.
از ناآرامی تا صدا؛ وقتی سردرگمی یاد میگیرد حرف بزند
از یک نقطه به بعد، ناآرامی دیگر ساکت نمیماند. نه به این دلیل که فهمیده شده، بلکه چون بیش از حد سنگین شده که بتوان آن را در درون نگه داشت. سردرگمی بهدنبال راه خروج میگردد و کلافگی بهدنبال زبان. آنچه پدیدار میشود اندیشه سنجیده نیست، بلکه ابراز است.
صدایی که شکل میگیرد خشن و صیقل نخورده است؛ بار عاطفی سنگینی دارد. تکانهایست. واژهها را نمیسنجد؛ پرتاب میکند. سادهسازی میکند چون ناچار است. وقتی خود زندگی توهینآمیز احساس میشود، ظرافت شبیه خیانت به نظر میرسد. زبان، تند و دوقطبی میشود: ما و آنها. علت و دشمن. درست و نادرست. پرسش نمیکند؛ پاسخ اعلام میکند. نه چون پاسخها درست هستند، بلکه چون قطعیت مثل اکسیژن ضروری احساس میشود.
دیگران آن را میشنوند و چیزی آشنا را تشخیص میدهند؛ نه خرد، بلکه همحسی. دلخوری خودشان را میبینند، حس نادیدهگرفتهشدن خودشان را، رنجشی که تا دیروز در خلوت نگه داشته بودند و حالا بیمهار به زبان آمده است. این صدا همان چیزی را میگوید که خیلیها احساس کرده بودند اما هرگز به زبان نیاورده بودند، و همین بهتنهایی به آن قدرت میدهد.
اینجاست که طنین شکل میگیرد. نه از راه عمق، بلکه از راه همراستایی. نه با بینش، بلکه با صحت هیجانی. واژهها اثر میگذارند نه چون واقعیت را توضیح میدهند، بلکه چون آن را پژواک میکنند. هرچه افراد بیشتری خودشان را در آن صدا بازمیشناسند، صدا بلندتر میشود. هر واکنش، گوینده را تقویت میکند. هر تشویق، لحن را تیزتر میسازد. آنچه با ابراز شروع شده بود، به اجرا تبدیل میشود. آنچه با کلافگی آغاز شده بود، به هویت تبدیل میشود.
با اینهمه، هنوز چیزی تحمیل نشده است. حرکت از پایین به بالاست. انرژی از اقتدار نمیآید. آنکه بهاصطلاح رهبر خوانده میشود، بینظمی و اختلال را ایجاد نمیکند؛ فقط به آن دهان میدهد؛ و وقتی سردرگمی یاد میگیرد چگونه حرف بزند، بهندرت راه خویشتنداری را انتخاب میکند.
وقتی جمعیت غرش میکند؛ دموکراسی بهمثابه تقویتکننده، نه سپر محافظ
وقتی صدا پژواک خودش را پیدا میکند، تشدید خیلی زود اتفاق میافتد. کلافگی خصوصی به صدای جمعی بدل میشود. تشویق اوج میگیرد. تعداد بالا میرود. بلندی صدا جای راستیآزمایی را میگیرد. خود غرش کمکم به عنوان دلیل و مدرک به نظر میرسد. اگر این تعداد زیاد موافقاند، لابد درست است. اگر جمعیت را به حرکت درمیآورد، پس باید حقیقت داشته باشد.
اینجاست که یک سردرگمی خطرناک جا میافتد. فرایند دموکراتیک با سلامت روانی اشتباه گرفته میشود؛ محبوبیت با مشروعیت، طنین هیجانی با راستی و اصالت. سازوکاری که برای گردآوری ترجیحها ساخته شده بود، به تقویتکننده بینظمی حلنشده درونی تبدیل میشود.
جمعیت نمیپرسد روایت دقیق است یا نه. میپرسد آیا حس درستی میدهد، آیا تنش را تخلیه میکند، آیا با مقصرسازی و وعده بازگرداندن شأن، احساس کرامت را ترمیم میکند. هرچه واکنش بلندتر میشود، صدا تیزتر میگردد. اصلاح به خصومت تعبیر میشود؛ مخالفت به خیانت، پیچیدگی به خرابکاری. گوینده خیلی زود میآموزد که تشدید پاداش میگیرد و خویشتنداری تنبیه میشود. همانقدر که صدا جمعیت را شکل میدهد، جمعیت نیز صدا را تربیت میکند.
این همان لحظهای است که هنوز ادعای بیگناهی میشود. فرایند طی شده است. نتیجه انتخاب شده است. از نظر فرایند، شاید درست باشد. اما فرایند جای بلوغ را نمیگیرد. فروپاشی فهم حاصل کردن را ترمیم نمیکند، و جبرانی برای راستی آسیبدیده نیست.
دموکراسی میتواند انتخاب کند. نمیتواند شفا بدهد.
وقتی یک جمعیت به اندازه کافی سردرگم، تحقیرشده و تشنه انسجام میشود، سازوکارهای دموکراتیک آسیبشناسی را پالایش نمیکنند؛ آن را بزرگنمایی میکنند. بینظمی درونی را به اقتدار بیرونی بدل میسازند. قدرت چهره پیدا میکند نه چون کنترل را به چنگ آورده، بلکه چون میکروفن به دستش داده شده است.
ماهیت این رهبران؛ ناپایدار، صیقل نخورده، آشفته و فاقد حسن نیت
وقتی قدرت صاحب چهره میشود، دیگر نمیتوان ویژگیهایش را نادیده گرفت. این چهرهها بهندرت صیقل خورده یا از درون منسجم هستند. گفتارشان آشفته، تکانهای و مملو از بار هیجانی است. تناقضها آشکارا دیده میشوند و بیپاسخ رها میمانند. دقتی در کار نیست. خویشتنداری غایب اسست. آنچه باقی میماند، صرفاً زور ادعاست؛ چیزی که اغلب با قدرت اشتباه گرفته میشود.
در واقع، این بیثباتی است که لباس اطمینان به تن کرده؛ نوسان هیجانی در آن رایج است: جابهجاییهای ناگهانی از قطعیت به دلخوری، از سلطهگری به قربانینمایی. واقعیت با صبر یا صداقت مواجه نمیشود؛ بلکه تابع تکانههای لحظهای دستکاری میشود. واقعیتها منسجم نمیشوند؛ انتخاب میشوند، کنار گذاشته میشوند یا بسته به اقتضای لحظه به سلاح تبدیل میگردند.
گاهی اوقات، رفتار آنقدر از تعادل خارج میشود که فقط میتوان آن را جنون توصیف کرد؛ نه به عنوان تشخیص پزشکی، بلکه به عنوان فروپاشی تناسب، قضاوت و جهتگیری نسبت به واقعیت. واکنشها از پیامد جدا میشوند، تشدید جای تامل را میگیرد. قطبنمای درونیاز کار میافتد و سلطه و کنترل بیرونی، جایگزین آن میشود.
اینجاست که باید صریح و روشن به سوءنیت اشاره کرد. سوءنیت در اینجا به معنای جهل یا سردرگمی نیست؛ به معنای دانستن تحریف است. یعنی گفتن چیزی که فرد میداند نادرست است، نه از روی اشتباه، بلکه با آگاهی کامل به نادرستی آن. دستکاری عمدی واقعیت، نه یک لغزش تصادفی (سهوی). حقیقت هر وقت با قدرت، انگاره یا کنترل تداخل پیدا کند، به گزینه اختیاری/ انتخابی تبدیل میشود.
سوءنیت همیشه بهشکل خشونت آشکار ظاهر نمیشود. اغلب بهصورت بیاعتنایی نسبت به آسیب؛ آمادگی برای قربانیکردن دیگران بهخاطر منفعت؛ آسودگی از تحقیر، مجازات یا اجبار، زمانی که وفاداری یا سکوت را تضمین میکند، ظاهر میشود. در برخی موارد، لذت بیچون و چرا از خود سلطه وجود دارد.
این چهرهها به معنای معمول اصلاحپذیر نیستند. افشا به تأمل نمیانجامد. انتقاد، فروتنی ایجاد نمیکند. محدودیت بهصورت آزار تجربه میشود. هر درخواست پاسخگویی، عمداً به شکل دشمنی یا حمله جلوه داده میشود. اما هیچکدام از اینها مقیاس را توضیح نمیدهد. این ویژگیها نشان میدهند آسیب چگونه ایجاد میشود، نه اینکه چگونه امکانپذیر و عملی میشوند.
برای فهم این موضوع، باید دوباره تمرکز را جابهجا کرد؛ از چهره قدرت فاصله گرفت و نگاه را به الگویی دوخت که آن را سر پا نگه میدارد.
خودشیفتگی بدخیم؛ نامی برای این الگو، بدون پنهان شدن پشت تشخیص پزشکی
برای درک الگویی که درحال شکلگیری است، به اصطلاحی نیاز داریم که بتواند ساختار این رفتار را توضیح دهد، بیآنکه به توهین یا تشخیصهای سرسری و غیرحرفهای تقلیل یابد. خودشیفتگی بدخیم دقیقاً چنین نقشی را ایفا میکند.
این مفهوم یک دستهبندی رسمی در DSM (راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی) نیست؛ و همین واقعیت اغلب بهانهای برای بیاعتبار دانستن آن به شمار میرود. اما نباید چنین باشد. برخی از مفیدترین مفاهیم برای فهم قدرت، خشونت و استبداد، توصیفی هستند نه بالینی؛ آنها برای روشنکردن الگوها وجود دارند، نه برای پزشکیسازی یا توجیه آنها. این مفهوم بهروشنی در آثار اریک فروم توضیح داده شده است؛ فروم از آن برای توصیف پیکربندی ویرانگر استفاده میکند که وقتی با اقتدار و همانندسازی تودهای همراه میگردد، خطرناک میشود.
بهبیان ساده، خودشیفتگی بدخیم صرفاً خودپسندی افراطی نیست. بلکه آمیزهای است از چهار عنصر. نخست، بزرگپنداری؛ باور به استثناییبودن و احقاق (حق به جانب بودن)، نه بهمثابهی اعتماد خاموش، بلکه بهعنوان حق بدیهی. «خود» موجودی تجربه میشود که فراتر از محدودیتها، فراتر از قواعد و فراتر از اصلاح است. دوم، پارانویا؛ جهان به وفاداران و دشمنان تقسیم میشود. مخالفت بهعنوان خصومت تلقی میگردد. بیطرفی مشکوک در نظر گرفته میشود. پیچیدگی تهدیدکننده به نظر میرسد. سوم، فقدان وجدان؛ نشانی از پشیمانی واقعی دیده نمیشود. آسیب کوچکنمایی میشود، انکار میگردد یا توجیه میشود. اختیار و مسئولیت به بیرون منتقل میشود. چهارم، سادیسم؛ اغلب ظریف، گاه آشکار. تحقیر، تنبیه یا درهمشکستن دیگران منشأ رضایت میشود. کنترل به خودی خود به هدف بدل میشود، نه صرفاً وسیلهای برای رسیدن به هدف.
این پیکربندی توضیح میدهد که چرا چنین چهرههایی در برابر افشاگری مصون به نظر میرسند. تناقض به فکر کردن نمیانجامد. نقد، فروتنی به دنبال ندارد. تشدید، جایگزین یادگیری میشود. قدرت، به محض کسبشدن، با تهاجم نامتناسبی حفظ میشود. هرچقدر واقعیت بیشتر مقاومت کند، فشار بیشتری اعمال میشود.
اما باید این نکته بهطور واضح بیان شود. خودشیفتگی بدخیم به تنهایی استبداد ایجاد نمیکند؛ بلکه توضیح میدهد که آسیب چگونه اعمال میشود، نه اینکه چگونه امکانپذیر میشود. فردی که این پیکربندی را دارد میتواند بیپاسخ به فریاد زدن در خلأ ادامه دهد، مگر اینکه چیزی به رفتار پاسخ یا پاداش دهد، آن را تقویت کرده یا از آن دفاع کند.
اینجا توقف کردن، ما را به همان روایت تسلیبخش باز میگرداند که مشکل در یک فرد خاص نهفته است. اما اینطور نیست. خطر واقعی زمانی آغاز میشود که این پیکربندی با جمعی مواجه شود که آماده تحمل آن هستند،.
روانآزاری؛ چرا آن را میشناسیم، به آن واکنش نشان میدهیم و از پذیرفتنش اجتناب میکنیم
روانآزاری (سایکوپاتی) کلمهای است که مردم به سرعت از آن استفاده میکنند و به همان سرعت از آن فاصله میگیرند. مانند خودشیفتگی بدخیم، بهعنوان چیزی بیگانه در نظر گرفته میشود. چیزی خارجی؛ چیزی که متعلق به فردی معیوب است که میتواند منزوی، محکوم یا حذف شود تا بقیه ما احساس پاکی کنیم.
این چارچوببندی نادرست است.
روانآزاری الگویی از ارتباط با واقعیت و دیگران را توصیف میکند که مشخصه آن جدایی عاطفی، عدم پشیمانی، استفاده ابزاری از افراد و رابطهای سطحی با پیامدها است. همیشه خشن نیست. اغلب آرام، روشمند و کارآمد است. در موقعیتهای قدرت، نه از طریق هرج و مرج، بلکه از طریق مدیریت رشد میکند.
آنچه در اینجا اهمیت دارد تشخیص نیست. عملکرد است.
گرایشهای روانپریشانه اجازه میدهند که آسیب بدون هیچ مقاومت درونی وارد شود. آنها اجازه میدهند که رنج انتزاعی شود. آنها اجازه میدهند که تخریب بهعنوان ضرورتی اجتنابناپذیر یا بیاهمیت توجیه شود. آنها اجازه میدهند که بیرحمی از طریق فاصله، زبان و واگذاری مسئولیتها و تفویض اختیار پاکسازی شود.
زمانی که اختلال روانی با خودشیفتگی بدخیم همراستا میشود، پیکربندی به طور خاص خطرناک میشود. بزرگپنداری باعث میشود فرد خود را صاحب حق (محق) بداند. پارانویا دشمنان را میسازد. فقدان وجدان باعث میشود هیچگونه محدودیتی احساس نشود. سادیسم انگیزه میدهد. روانازاری عایق عاطفی ایجاد میکند. مجموع اینها با هم بیهیچ تردیدی میتوانند جنگ بهراه اندازند، جمعیتها را سرکوب کرده یا جوامع را ویران کنند.
اما روانازاری بهاین خاطر گسترش نمییابد که یک نفر آن را دارد.
آنچه باعث گسترش آن میشود، این است که دیگران فضا را برای آن باز میکنند.
اگر به واکنشهای عمومی نسبت به رهبران خودشیفته و روانآزار دقت کنیم، یک الگو نمایان میشود. مردم با شتاب فرد را محکوم میکنند، گویی او یک عفونت است که از جای دیگری آمده، چیزی که ما تولید نکردهایم و در خودمان تشخیص نمیدهیم.
این شتاب برای قربانی کردن او، نشاندهنده نکتهای مهم است.
این به افراد اجازه میدهد که وجود گرایشهایی در خود که سیستم را حفظ میکند، را تکذیب و انکار کنند. گرایشهایی شامل: تحسین بیرحمی. تحمل زبان انسانزدایانه. پذیرش آسیبهای جانبی وقتی که امنیت، پیروزی یا نظم را وعده میدهد. سکوت بهعنوان بیطرفی. انفعال با فرو رفتن در نقش قربانی.
روانآزاری فقط در کسی که فرمان میدهد وجود ندارد. در کسانی که بیرحمی را بهعنوان قدرت تحسین میکنند، در کسانی که آسیب را بهعنوان واقعگرایی توجیه میکنند. در کسانی که دستورات را در حالی که قضاوت را به تعویق میاندازند، اجرا میکنند. در کسانی که ساکت میمانند و بعد خود را بیقدرتوصیف میکنند، وجود دارد.
این به این معنا نیست که همه روانازار هستند. بلکه یعنی عملکرد روانازارانه توزیع شده است. وقتی همدلی بهعنوان ضعف رد شود، وجدان بهعنوان سادهلوحی تلقی شود و اختیار به طور مداوم به بالا ارجاع داده شود، این عملکرد اجتماعی میشود.
تا زمانی که با روانآزاری بهعنوان چیزی که فقط به آن اشاره میکنیم اما هرگز آن را بررسی نمیکنیم، برخورد شود، همچنان در دسترس باقی میماند. تا زمانی که آن را بهعنوان چیزی خارجی در نظر بگیریم نه چیزی که در خودمان قابل شناسایی است، میتواند دوباره توسط چهرههای مختلف و نمادهای متفاوت به اجرا درآید.
سرزنش کردن فرد احساس رضایت میدهد. احساس اخلاقی بودن دارد. احساس امنیت میدهد. اما این همان کاری است که ما برای اجتناب از شناخت واقعیت سختتر انجام میدهیم: اینکه ساختاری که در رأس آن را محکوم میکنیم، از طریق حمایت، مشارکت، سکوت، انفعال و امتناع از دیدن خودمان در این الگو زنده میماند.
دموکراسی؛ ساعت لوکسی که در کشو نگه میداریم
در این مرحله، باید گفتگو را آهستهتر پیش ببریم، نه اینکه از شدت آن کم کنیم.
این بحث، نه درباره دموکراسی در برابر غیر دموکراسی است و نه درباره صندوقهای رأی، جعبهها یا رویهها. اینها فقط جنبههای فنی و ساز و کار هستند. این گفتگو پیشاسیاسی است. وجودی است؛ درباره الگوهای انسانی و تجربه زیسته است.
برخی جوامع میگویند دموکراسی دارند. برخی دیگر میگویند ندارند. بعضیها رأیگیری را جدی میگیرند، در حالی که برخی دیگر آن را سطحی یا حتی طعنهآمیز میبینند. این تفاوتها در سطح فنی مهم هستند، اما به مسئله اصلی نمیپردازند.
اگر یک رهبر مستبد در حال ظهور است، صرف نظر از برچسب سیستم، به دلیلی در حال رخ دادن است. ما آن را بهوجود میآوریم. ما آن را نگه میداریم. برخی فعالانه، برخی خاموش، برخی از طریق مشارکت و برخی از طریق انفعال.
بخش زیادی از این اتفاق از طریق یک رابطه ناسالم با ویژگیهایی رخ میدهد که به نظر فضیلت میآیند اما وقتی مورد سوءاستفاده قرار میگیرند، پوسیده میشوند. تحمل بدون مرز به اجتناب تبدیل میشود. صبر بدون بصیرت (تشخیص) به فلج شدن میانجامد. سازگاری بدون استقامت و پشتوانه تبدیل به اطاعت میشود. تسلیم بدون آگاهی به کنارهگیری تبدیل میشود. اینها ناکامیها و شکستهایی در تنظیم و تعدیل هستند. زمانی که این ویژگیها از تعادل خارج میشوند، دیگر از زندگی محافظت نمیکنند و شروع به محافظت از اختلال و ناکارامدی میکنند.
این موضوع هیچ جا به اندازه نحوه برخورد با خود دموکراسی واضح نیست.
امروزه دموکراسی شبیه یک ساعت لوکس رولکس است. مهم نیست که آیا بهترین ساعت موجود است یا نه؛ آنچه اهمیت دارد معروف بودن برند آن است. همه آن را میشناسند، حتی کسانی که هیچ چیزی درباره ساعتها نمیدانند. مدلهای کمی دارد و تعداد کمی مرجع که همه میتوانند نام ببرند.
از دموکراسی هم دقیقا همینطور استفاده میشود.
ما آن را برای مناسبتهای خاص بیرون میآوریم: انتخابات. اجلاسها. جلسات رسمی. مجامع بینالمللی. آن را به نمایش میگذاریم، به طور عمومی به آن افتخار میکنیم. سپس دوباره آن را در کشو میگذاریم.
این ساعت خیلی ارزشمندتر از آن است که روزانه استفاده شود. آنقدر گرانبهاست که نباید خش بیفتد. ظریفتر از آن است که در معرض سایش واقعی قرار بگیرد. به مراقبت نیاز دارد. حتی زمان را به دقت مدلهای سادهتر و مدرنتر کوارتزی نگه نمیدارد. با این حال، ما آن را مقدس میپنداریم.
دموکراسی به یک وسیلهی جانبی تبدیل میشود، نه یک عمل و روال معمول. یک نماد است، نه یک قاعده. یک نمایش است، نه شیوه بودش. ما از دموکراسی دربرابر واقعیت محافظت میکنیم به جای اینکه در درون واقعیت از آن استفاده کنیم.
در همین حال، جوامع دیگر از نظر ایدئولوژیک صادقتر هستند. آنچه را که باور دارند میگویند. به چیزی غیر از آنچه که هستند تظاهر نمیکنند. این صداقت آنها را سالم نمیکند، اما بیصداقتی در جاهای دیگر باعث میشود ناکارامدیها سختتر دیده شوند. برچسب تبدیل به سپر میشود.
فرض میکنیم همینکه بتوانیم بگوییم دموکراتیک هستیم، کار تمام است. تا زمانی که ساعت در کشو براق و تمیز است، باور داریم که زمان در مشت ماست.
اما دموکراسی تنها زمانی که کنار گذاشته شود، شکست نمیخورد. زمانی شکست میخورد که به یک کالای لوکس تقلیل یابد.
و حقیقت تلخ اینجاست. کسی که دیکتاتور مینامیم، عامل این شکست نیست. او ظهور آن است. او در اصل از بالا به پایین میآید و در ظاهر از پایین به بالا؛ توسط جامعه تولید میشود، سپس از طریق تبادل مداوم بین بالا و پایین حفظ میشود. چاپلوسی از پایین، کنترل از بالا. مشارکت و سکوت با هم در هم تنیدهاند.
برای حفظ چنین اختلالی، هر دو طرف لازم است. کسانی که فرمان میدهند و کسانی که همراهی میکنند. کسانی که عمل میکنند و کسانی که انطباق پیدا میکنند. کسانی که تشویق میکنند و کسانی که به آرامی یاد میگیرند با آن زندگی کنند.
این تنها مربوط سیستمهای نظری نیست، بلکه مربوط به این است که انسانها چگونه درون این سیستمها زندگی میکنند.
قدرت؛ بیایید دست از تظاهر برداریم.
بیایید دیگر تظاهر نکنیم که سیستمهای خارجی هستند که به عنوان واقعیتهای لایه اول، بالاتر از قدرت انسان قرار میگیرند. هیچ قانون بینالمللی وجود ندارد که مشابه گرانش خودبهخود جاری باشد. هیچ نظم مبتنی بر قانونی نیست که بدون توجه به اراده، خود را تحمیل کند. هیچ سرزمینی نیست که صرفاً به واسطه اصول خودش یکپارچه بماند.
آنچه به معنای واقعی کلمه وجود دارد، قدرت است.
و قدرت همان کاری را میکند که همیشه انجام داده است.
قدرت یک واقعیت است. نظرات ما به آن ربطی ندارد. امپراتوریها مانند تبخیر شدن مه، از بین نمیروند. آنها خود را بازتعریف میکنند. زبانشان را تغییر میدهند. نمادهایشان را بهروز میکنند. اما همچنان بر اساس همان دلایلی پیش میروند که همیشه داشتهاند:
منابع. نفت. گاز. معادن. مسیرهای تجاری. گسترش. نفوذ. سلطه.
قدرت به دنبال قدرت بیشتر است؛ قدرت بهخاطر خود قدرت. نه به این دلیل که شرور است، بلکه به این دلیل که ماهیت آن اینگونه است.
در دوران ما، این جستوجو پشت یک زبان پیچیده پنهان شده است؛ دیپلماسی، دموکراسی، امنیت، ثبات و پایداری. اینها کلماتی هستند که به زبان میآیند. اما در زیر این کلمات، یک جنبش آشنا پنهان است: تصاحب منابع، تضمین اهرمها، کنترل مسیرها، گسترش دسترسی، شکل دادن به دستاوردها.
این محدود به ژئوپولیتیک نیست.
همین الگو در خانوادهها، سازمانها، شرکتها، مؤسسات آموزشی، اکوسیستمهای رسانهای، دولتها و رژیمها وجود دارد. هر جایی که سلسلهمراتب باشد، قدرت هم وجود دارد. هر جایی که قدرت باشد، انگیزهای برای حفظ و گسترش آن وجود دارد. مقیاس تغییر میکند، اما منطق تغییر نمیکند.
حقوق بینالملل در تئوری فرض میکند که کشورها دارای حاکمیت هستند؛ کشورهایی که مستقل و با یکدیگر برابرند! در تئوری، این باید برای همه اعمال شود. اما در عمل، تنها زمانی اعمال میشود که کشورهای قدرتمند تصمیم بگیرند آن را به رسمیت بشناسند. این قانون تا زمانی که به نفع آنها باشد، قانون است. زمانی که مفید نباشد، نادیده میگیرند یا تفسیر جدیدی از آن ارائه داده یا قانون را تغییر میدهند.
مرزها شکسته میشوند. دولتها سرنگون میشوند. مردم کشته میشوند. سپس قانونی بودن موضوعات پس از وقوع توضیح داده میشود. روایتها ساخته میشوند. توجیهها ارائه میشود. فرآیندها بهطور پسنگرانه (بهگونهای که با وقایع گذشته تطابق پیدا کنند) تنظیم میشوند. پس از تضمین نتیجه، داستان بازنویسی میشود.
این به این معنی نیست که ریاکاری فقط به سطح این سیستم (که در غیر این صورت کارامد میبود) اضافه شده باشد (بلکه این سیستم برروی ریاکاری ساخته شده است).
این خود سیستم است.
و دلیل ادامه پیدا کردن آن تنها کسانی نیستند که قدرت را بهطور علنی در دست دارند، بلکه کسانی هستند که اصرار دارند تظاهر کنند قدرت آن چیزی نیست که هست. زیرا تظاهر راحتی به دنبال دارد. زیرا تظاهر هویت را حفظ میکند. زیرا تظاهر از پاسخدهی اجتناب میکند.
تا زمانی که به این توهم چسبیدهایم که سیستمها صرفاً بر پایه اصول، قدرت را مهار میکنند، همچنان سردرگم خواهیم ماند. تا زمانی که حرف را با واقعیت اشتباه بگیریم، همچنان قابل دستکاری شدن خواهیم بود؛ و تا زمانی که اصرار داشته باشیم که نقضها استثنا هستند نه نشانههایی از ساختار، همچنان از نتایجی که کاملاً قابل پیشبینی بودند شوکه خواهیم شد.
این شکست سیستم نیست.
این خود سیستم است.
بودش؛ منبع قدرت
اغلب طوری درباره قدرت صحبت میشود که گویی ذاتاً پدیدهای منفی است. چیزی که در اختیار نخبگان است، در انحصار نهادهاست یا تنها از طریق سلطه اعمال میشود. این چارچوببندی راحتیبخش است زیرا فاصلهگذاری میکند. به مردم این امکان را میدهد که قدرت را چیزی خارجی ببینند ، چیزی دیگر، چیزی که میتوانند با آن مقابله کنند، بدون اینکه مجبور باشند جای آن را در درون خود معین کنند.
اما قدرت یک مقوله اخلاقی نیست. یک واقعیت است.
هرجا که عاملیت، ظرفیت و تأثیر وجود داشته باشد، قدرت وجود دارد و این بدین معناست که قدرت اختصاصاً متعلق به هیچ گروه، طبقه یا نهادی نیست. همه ما قدرت داریم. تفاوت در این نیست که چه کسی آن را دارد، بلکه در این است که چه کسی آن را تشخیص میدهد، به آن اذعان میکند و آگاهانه بر اساس آن عمل میکند.
این یکی از اصلیترین استدلالهایی است که در کتابم با نام بودش؛ منبع قدرت توضیح داده شده، کتابی که عنوان فرعی آن عمداً قدرت را نه بهعنوان چیزی که باید از آن ترسید، بلکه بهعنوان چیزی که باید درک و تجسم شود، معرفی میکند. قدرت ظرفیت تأثیرگذاری بر نتایج، شکل دادن به مسیر، پاسخ دادن به جای صرفا واکنش نشان دادن است. قدرت در نحوه صحبت کردن ما، آنچه تحمل میکنیم، آنچه مشروعیت میبخشیم، آنچه که از آن کنار میکشیم و آنچه که در آن شرکت میکنیم وجود دارد.
بیشتر مردم قدرت خود را دستکم میگیرند نه به این دلیل که قدرت ندارند، بلکه به این دلیل که به آنها آموخته شده که از آن جدا شوند، خود را کوچک، محدود یا وابسته ببینند. اراده و اختیار خود را به رهبران، سیستمها یا روایتها واگذار کنند. این تواضع نیست. این کنارهگیری است.
بودش خواننده را به حرکت به سمت تسلط، کنترل یا اجبار تشویق نمیکند، بلکه به سمت استحکام حرکت میدهد. به سمت توانمندی کافی برای تعامل با واقعیت بدون انکار، تحریف یا شکنندگی، به سمت تشخیص ظرفیت خود برای تأثیرگذاری بر موقعیتها، روابط و سیستمها از هر کجا که قرار دارد.
سادهلوحی، معصومیت نیست؛ بلکه شکنندگی است و قدرتی که در خود نادیده میگیریم، از بین نمیرود فقط به سادگی توسط کسانی اعمال میشود که تمایل بیشتری به تشخیص و به کارگیری آن دارند.
قدرتمندتر شدن در این نگاه، به معنای استبدادی شدن نیست به معنی کمتر دستکاری شدن است. کمتر به توهمات وابسته باشیم. کمتر در سیستمهایی که در دل از آنها نفرت داریم یا علنا محکوم میکنیم، مشارکت ناخودآگاه داشته باشیم. این یعنی حرکت از انفعال به سمت توانایی پاسخدهی.
به همین دلیل است که منبع قدرت در دفاتر، عناوین یا نهادها قرار ندارد. منبع قدرت در این است که ما چگونه هستیم. در این است که چقدر صادقانه با واقعیت درگیر میشویم. در این است که چقدر تمایل داریم مسئولیت مشارکت خود را بپذیریم، به جای اینکه پشت سادهلوحی پنهان شویم یا اراده و اختیار خود را به دیگران واگذار کنیم.
قدرت متعلق به یک اقلیت نیست.
قدرت متعلق به کسانی است که حاضرند به آن اذعان کنند و با آگاهی از آن استفاده کنند.
روانپریشی جمعی؛ وقتی اکثریت از واقعیت جدا میشوند
من اولین بار این ایده را در کتاب بودش ، تقریباً بهطور گذرا و در پرانتز معرفی کردم. در آن زمان نیازی به بسط آن نبود. اما اکنون این نیاز وجود دارد.
منظور از روانپریشی جمعی، جنون به معنای سینمایی آن نیست، به این معنا نیست که مردم در خیابانها بدوند یا عملکردهای اولیه خود را از دست بدهند. بلکه بسیار ظریفتر و بسیار خطرناکتر است.
منظور جداشدن و گسستگی جمعی از واقعیت است.
این زمانی رخ میدهد که یک گروه بزرگ رابطه ریشهدار خود با آگاهی راستین را از دست میدهد. زمانی که ادراک دیگر بر اساس واقعیت تنظیم نمیشود، بلکه بر اساس ترس، هویت، روایت و تسکین هیجانی تنظیم میشود. زمانی که تحریف عادی میشود و وضوح تهدیدآمیز به نظر میرسد.
در روانپریشی جمعی، مردم به یکدیگر دروغ نمیگویند. آنها با هم دروغ میگویند.
دیگر به طور مستقیم به واقعیت پرداخته نمیشود. واقعیت فیلتر، بازطراحی یا پاکسازی میشود، از آن به عنوان سلاح استفاده کرده یا از آن اجتناب میکنند. تناقضات بدون تنش تحمل میشوند. تناقضهای آشکار بدون مقاومت جذب میشود. تشدید، عادی به نظر میرسد. تنزل موجه به نظر میآید. آسیب دیدن دور از دسترس احساس میشود.
این موضوع محدود به رهبران نیست. محدود به نهادها نیست. محدود به هواداران هم نیست.
همه طرفها (احزاب) درون آن هستند.
آنکه در راس است در یک واقعیت تحریفشده عمل میکند؛ جایی که حق به جانب بودن (احقاق) جایگزین پاسخگویی و سلطه جایگزین جهتیابی میشود. جمعیتی که تشویق میکند در یک واقعیت تحریفشده عمل میکند؛ جایی که طنین احساسی جای حقیقت را میگیرد. نهادها در یک واقعیت تحریفشده عمل میکنند؛ جایی که رویه جای وجدان را میگیرد. اکثریت خاموش در یک واقعیت تحریفشده عمل میکند؛ جایی که انطباق جای اختیار را میگیرد.
نقشهای متفاوت، اما همان گسستگی.
به همین دلیل است که دیگر تنها واقعیتهای عینی چیزی را اصلاح نمیکنند. به همین دلیل است که افشاگری به تفکر منتهی نمیشود. به همین دلیل است که تضادها مواضع را به جای نرمتر سختتر میکنند. در حالت روانپریشی جمعی، واقعیت به طور تهاجمی رد نمیشود. بلکه بهطور عملکردی نادیده گرفته میشود.
ابتدا آگاهی راستین فرو میریزد. زمانی که مردم دیگر نمیتوانند آنچه را که در حال وقوع است تحمل کنند، به روایتهایی میچسبند که به هر قیمتی شده همبستگی را حفظ کنند. فهمحاصل کردن تنزل مییابد. اختیار ناپدید میشود. سیستم بیهیچ پیوندی با واقعیت شروع به شناور شدن میکند، و تنها با تکرار و تقویت متقابل حفظ میشود.
اینگونه است که کل جوامع در الگوهایی که ادعا میکنند با آنها مخالفند، مشارکت میکنند.
سلطهگر تحریفهایش را باور میکند.
حامی از آنها دفاع میکند.
مدیر آنها را به اجرا میگذارد.
تماشاچی خاموش به آنها انطباق مییابد.
همه خود را در این توهم مشترک، منطقی تجربه میکنند.
روانپریشی جمعی نیاز به توافق همگانی ندارد. تنها کافی است که تعداد کافی از مردم از تأکید بر واقعیت دست بردارند. وقتی این آستانه رد شود، تحریف خودکفا میشود. کسانی که شفاف سخن میگویند افراطی به نظر میآیند. کسانی که از مشارکت امتناع میکنند خطرناک به نظر میآیند. کسانی که به واقعیت اشاره میکنند بهعنوان مشکل تلقی میشوند.
به همین دلیل است که مسئله نمیتواند تنها به شکست رهبری، فساد اخلاقی یا طراحی سیستم تقلیل یابد. این یک فروپاشی وجودی است: شکست آگاهی راستین در مقیاس وسیع! فروپاشی در نحوه ارتباط جمعی انسانها با خود واقعیت!
تا زمانی که آن رابطه بازسازی نشود، هر مداخله دیگری تنها ظاهری خواهد بود.
آسایش کاذب سرزنش؛ چرا تمرکز صرف بر رهبری بزدلی است
زمانی که این الگو نمایان میشود، وسوسهای قوی وجود دارد که از فکر کردن دست برداریم. سرزنش کردن تسکین میدهد. این کار اضطراب را روی یک هدف واحد متمرکز میکند. به خشم این احساس را میدهد که مفید و مولد است. وضوح اخلاقی را بدون بار دلالت، به ارمغان میآورد.
به همین دلیل است که توجه زیادی به فردی معطوف میشود که در مرکز قرار گرفته است. نه به این دلیل که محکومیت اشتباه است، بلکه به این دلیل که ناقص است. وقتی همه چیز روی رهبر متمرکز میشود، جمع از مسئولیت معاف میشود. جمعیت بیگناه باقی میماند. نهادها در پسزمینه محو میشوند. سکوت به عنوان احتیاط و دوراندیشی بازتعریف میشود. انفعال به عنوان واقعگرایی دوباره معنا میشود.
این حرکت تسکینبخش است و در عین حال فرار از مسئولیت است.
سرزنش بدون عمق به عنوان یک راه فرار عمل میکند. این اجازه را میدهد که مردم خود را شایسته و درستکار احساس کنند در حالی که تغییر نمیکنند. انتقاد تبدیل به نمایش میشود. قطعیت اخلاقی جای پاسخگویی را میگیرد. هر چه محکومیت بلندتر باشد، فشار برای بررسی این که چگونه چنین افرادی توانمند میشوند، از آنها حمایت و اطاعت میشود و عادیسازی میشوند کمتر میشود.
اینگونه است که چرخهها ادامه مییابند. فردی بالا میرود، محکوم میشود، برکنار میشود یا فرو میریزد. یک لحظه آرامش برقرار میشود. این باور پخش میشود که خطر رفع شده است. اما همان شرایط در سکوت دست نخورده باقی میمانند. فهم حاصل کردن همچنان سطحی است. راستی همچنان در خطر است. اختیار هنوز به تعویق افتاده است. صحنه از نو تنظیم میشود. متن تغییر نمیکند.
تمرکز صرف بر روی رهبر نه تنها از نظر تحلیلی ضعیف است، بلکه از نظر اخلاقی فرار از مسئولیت است. این رویکرد از این پرسش پرهیز میکند که از اقتدار مخرب ابتدا چطور امکانپذیر میشود. از پذیرش این که استبداد به طور کامل شکل نمیگیرد اجتناب میکند. استبداد به تدریج و از طریق همسویی، تحمل، سازش و تسلیم انباشته میشود.
این یک استدلال علیه مسئولیتپذیری نیست. این استدلالی است علیه ایستادن در همان نقطه. تا زمانی که سرزنش جایگزین درک شود، سازوکارهای زیربنایی همچنان دست نخورده باقی میمانند. تا زمانی که خشم جایگزین بلوغ میشود، این الگو همچنان در دسترس خواهد بود و تا زمانی که مردم باور داشته باشند که حذف چهره مشکل را از بین میبرد، همچنان از بازگشت آن متعجب خواهند شد.
برای حرکت فراتر از این وضعیت، تمرکز باید گستردهتر شود. نه اینکه از آسیب دور شویم، بلکه به سمت شبکهای از مشارکت برویم که باعث تداوم آسیب میشوند.
استبداد توزیعشده؛ چگونه استبداد فراتر از مستبد زندگی میکند
استبداد در یک بدن محدود و خلاصه نمیشود. تنها در کسی که بلندترین صدا را دارد یا بیشترین دستور را میدهد، سکونت ندارد. استبداد در سیستمی از نقشها توزیع شده است که برای کسانی که در آنها قرار دارند، عادی، توجیهشده و اغلب نامرئی به نظر میرسد.
آنها کسانی هستند که تشویق میکنند. صدای او را تقویت میکنند، از رفتار او دفاع میکنند و زیادهرویها را توجیه میکنند. وفاداری آنها چشمگیر است و به همین دلیل توجهها را جلب میکند. سادهترین کار این است که انگشت اشاره را به سمت آنها بگیریم و اعلام کنیم که مشکل شناسایی شد.
اما تشویق تنها یکی از عملکردها است.
افرادی هستند که توجیه میکنند. آنها ناهماهنگی را به احترام تبدیل میکنند. زبان را نرم میکنند، برای خشونت بسترسازی میکنند، تحریف را بازتعریف میکنند. آنها پوشش فکری، مشروعیت رویهای و عایق اخلاقی فراهم میکنند. ممکن است کاملاً باور نداشته باشند، اما به راحتی اطاعت و تمکین میکنند.
افرادی هستند که اجرا میکنند. دستورات را انجام میدهند، قوانین را اعمال میکنند و نتایج را اجرایی میسازند. به خود میگویند که فقط در حال انجام وظیفهشان هستند. اختیار به بالا یا بیرون منتقل میشود. آسیب به یک مفهوم انتزاعی، محصول جانبی یا یک ضرورت تبدیل میشود.
و در نهایت افرادی هستند که عادیسازی میکنند. نه فریاد میزنند، نه توجیه میکنند و نه تحمیل میکنند. آنها خود را با وضعیت وفق میدهند. انتظارات را پایین میآورند. وضعیت را به عنوان واقعیت میپذیرند. صبر میکنند تا گذر کند. یاد میگیرند که چگونه در کنار آسیب زندگی کنند.
این گروه اغلب به عنوان بیطرف در نظر گرفته میشود. اما اینطور نیست. سکوت ثبات میآورد. انفعال تثبیت میکند. کنارهگیری ماندگار میکند. استبداد به شور و اشتیاق جهانی نیاز ندارد. نیازمند تمکین کافیست. استبداد بیشتر بر پایه خستگی بقا پیدا میکند تا بر اساس تعصب، بیشتر بر پایه تمکین و اجابت استوار است تا باور، بیشتر بر اجتناب تکیه دارد تا نفرت.
به همین دلیل است که فرد مستبد بزرگتر از آنچه که هست به نظر میآید. او به خودی خود قدرتمند نیست. او قدرتمند است چون افراد زیادی هستند که بخشهایی از ساختار را برای او نگه داشتهاند، بدون اینکه خودشان را شریک سیستم بدانند. استبداد یک رویداد نیست؛ یک روند است و روندها زمانی ادامه پیدا میکنند که تعداد کافی از افراد تصمیم بگیرند آنها را مختل و قطع نکنند.
دومین نقطه کور؛ جمعیت محترمی که هیچ کاری نکردند
تا اینجا هنوز میتوانیم مشکل را از خودمان دور نگه داریم و آن را به جمعیت تشویقکننده، طرفداران افراطی، یا وفاداران پرصدا نسبت دهیم، حتی اگر این شناسایی ناراحتکننده باشد، همچنان آخرین پناهگاه بیگناهی را حفظ میکند.
اکثریت محترم.
آنهایی که شعار ندادند. آنهایی که تشویق نکردند. آنهایی که مستقیماً در دیوانگی مشارکت نداشتند. افرادی که بیصدا مخالفت کردند، در خلوت خود احساس ناراحتی کردند و سپس به کار خود ادامه دادند.
این دومین نقطه کور است و خطرناکتر از اولی است.
این افراد کسانی هستند که به اندازه کافی دیدند تا احساس ناراحتی کنند، اما برای دست به کار شدنشان کافی نبود. کسانی که متوجه شدند چیزی اشتباه است، اما نه آنقدر اشتباه که بخواهند با آن مقابله کنند، ریسک کنند یا چیزی از دست بدهند. کسانی که وضعیت را به عنوان یک بدبختی اجتنابناپذیر پذیرفتند و خود را با آن وفق دادند.
آنها اغلب تحصیلکرده، سنجیده و متمدن هستند. ثبات را ارج مینهند. به افراط و تفریطها بیاعتمادند. به اعتدال خود افتخار میکنند. سکوت را پختگی میدانند، انطباق را خردمندی میبینند. صبر کردن را واقعگرایی فرض میکنند.
اما این موضع بیطرفانه نیست. بلکه یک نقش کاربردی است.
با پذیرش واقعیت به عنوان یک وضعیت ثابت و تغییرناپذیر، فشار را از روی سیستم برداشتهاند. با انتخاب سکوت، اجازه میدهند تشدید بیچالش ادامه یابد. با اولویت دادن به راحتی، امنیت یا حرفه به جای اختیار پاسخگویی، احتیاط شخصی خود را به پشتیبانی ساختاری تبدیل میکنند.
اینگونه است که استبداد به امری عادی تبدیل میشود. نه تنها از طریق واکنش هیجانی، بلکه از طریق سازش. نه از طریق باور کورکورانه، بلکه از طریق تسلیم آرام. تعصب پرنوسان و بیثبات است. تسلیم باثبات است.
به همین دلیل است که سیستمها بیشتر از آنکه به افراد افراطی وابسته باشند، به افراد منفعل وابستهاند. افراطیها توجه را جلب میکنند. انفعال تداوم را حفظ میکند. تاریخ به ندرت این افراد را به عنوان شرور معرفی میکند. حتی به ندرت نام آنها را میآورد. اما هیچ سیستم استبدادی بدون آنها زنده نمیماند.
الگو حالا کامل شده است. فرد در مرکز؛ جمعیتی که فریاد میزنند و غرش میکنند، نهادهایی که اطاعت و تمکین میکنند و اکثریتی که انطباق پیدا میکند. نقشهای مختلف، ساختار یکسان.
و به همین دلیل است که بین ما و آنها خطی وجود ندارد. این خط از درون ما میگذرد.
موضوع افراد بد نیستند؛ چرا دستهبندی اخلاقی شکست میخورد
در این نقطه، تمایل به طبقهبندی اخلاقی قویتر میشود؛ تقسیم جهان به عاقل و دیوانه، خوب و بد، روشنفکر و فاسد! باور به این که استبداد متعلق به افراد معیوب است نه انسانهای عادی تحت فشار. در برابر این وسوسه نه از سر لطف، بلکه از روی دقت باید مقاومت کرد.
موضوع افراد بد نیستند. موضوع این است که وقتی که ظرفیتهای کلیدی در مقیاس وسیع شکست میخورند چه اتفاقی برای انسانها میافتد.
در شرایط عدم قطعیت مداوم، تحقیر، ترس و اضافهبار شناختی، انسانها پسرفت میکنند. آنها سادهسازی میکنند. قضاوت را به دیگران واگذار میکنند. به روایتهایی چنگ میزنند که عزت نفس، عاملیت یا تعلق را باز میگرداند، حتی زمانی که این روایتها واقعیت را تحریف میکنند. این آسیبشناسی بالینی نیست، آسیبپذیری انسانی است.
خطر در این است که به گونهای دیگر تظاهر کنیم. وقتی استبداد به عنوان کار هیولاها مطرح میشود، همه افراد دیگر از مسئولیت مبرا میشوند. تفکر متوقف میشود. یادگیری متوقف میشود. همان شرایط بی سر و صدا خود را بازسازی میکنند.
مستبد بیرونی معمولاً برای جامعهای که او را تولید میکند، بیگانه نیست. او به این دلیل تاثیرگذار است که چیزی حلنشده در روان جمعی را بیان میکند. خشونت، خشم سرکوبشده را منعکس میکند. خودبزرگبینی جبران تحقیر است. پارانویا بازتاب بیاعتمادی گسترده است. سلطه از دست دادن کنترل را که در درون احساس میشود، بیرونی میکند.
این به این معنا نیست که اختیار برابر است یا آسیب به طور یکنواخت توزیع میشود. قدرت نامتقارن است و عواقب واقعیاند. اما مشارکت گستردهتر از چیزی است که اکثر روایتها مطرح میکنند. جمعیتی که غرش میکنند، منحصرا شرور نیستند. جمعیتی که تمکین میکنندمنحصرا ضعیف نیستند. جمعیتی که سکوت میکنند منحصرا بیگناه نیستند. آنها اشکال متفاوتی از یک واکنش مشابه به سرگردانی و ترس هستند.
به همین دلیل است که دستهبندی اخلاقی شکست میخورد. این طبقهبندی درک را جایگزین هویت میکند. تحلیل را به اتهام تبدیل میکند. به جای توسعه ظرفیت، به نمایشی از فضیلت دامن میزند و در این روند، همان شرایطی را بازتولید میکند که ادعا میکند با آنها مخالف است.
اگر الگو انسانی است، پاسخ نیز باید انسانی باشد؛ نه تنبیهی، نه پاکسازیکننده بلکه توسعهای. این به معنای فراتر رفتن از سرزنش و وارد شدن به حوزه اختیار است.
شکست بنیادین؛ فهم حاصل کردن، راستی، اختیار
اگر استبداد یک ناهنجاری و مختص چند فرد بیمارگونه نباشد، پس شکست در جایی عمیقتر از رهبری، سیاست یا ایدئولوژی است. این شکست در فروپاشی ظرفیتهای بنیادی انسانی نهفته است. سه شکست به طور همزمان تکرار میشوند. وقتی این ظرفیتها در مقیاس وسیع ضعیف میشوند، صرفاً امکان ظهور قدرت مخرب را فراهم نمیکند، آن را ظاهر میکند.
اولین شکست، فهم حاصل کردن است؛ به معنای توانایی تفسیر واقعیت بدون اینکه آن را به شعارها، دشمنان یا تصور کنترل تقلیل دهیم. این همان چیزی است که به مردم کمک میکند تا سیگنال را از نویز، علیت را از تصادف و توضیح را از تسکین هیجانی تمیز دهند. وقتی فهم حاصل کردن رو به زوال میرود، پیچیدگی غیرقابل تحمل میشود. ابهام تهدیدآمیز به نظر میآید. مردم دیگر از خود نمیپرسند که آیا این مسئله حقیقت دارد، بلکه از خود میپرسند که آیا درست به نظر میرسد. روایتها نه براساس دقتی که دارند، بلکه بر اساس تواناییشان در تسکین اضطراب انتخاب میشوند. سادهسازیهای پرسروصدا تأثیرگذارتر از توضیحات دقیق هستند. قطعیت جایگزین درک میشود. آنچه ظهور میکند، اعتقاداتی است که درکی پشت آن نیست.
دومین شکست، راستی است. راستی در اینجا به معنای ابراز خود یا صداقت نمایشی نیست. بلکه به معنای آگاهی راستین است. رابطهای صادقانه با واقعیت، از جمله تحریفات خود فرد. این توانایی توجه به زمانی است که ترس، کینه، غرور یا تحقیر در حال شکل دادن به ادراک است. این تمایل به ماندن با ناراحتی است به جای اینکه به روایتهای قرضی پناه ببریم. وقتی راستی فرو میریزد، مردم ادراک را به دیگران واگذار میکنند. تفسیرهایی را میپذیرند که از هویت محافظت میکند، اجتناب را توجیه کرده یا تعلق را حفظ میکند. خودفریبی به حالت عادی تبدیل میشود. خودفریبی جمعی نامرئی میشود. اینگونه است که سو نیت نه همیشه از طریق دروغهای صریح و آشکار، بلکه از طریق تحریف تحملشده و روی برگرداندن عمدی، فراتر از رهبران گسترش مییابد.
سومین شکست، اختیار یا توان پاسخدهی است که تنها زمانی ممکن میشود که واقعیت به اندازه کافی واضح و روشن دیده شود. اختیار گناه نیست. بلکه توانایی پاسخ دادن است. توانایی عمل کردن در هماهنگی با چیزی است که فرد آن را حقیقت میداند. آن عمل ممکن است مقابلهجویانه یا محدودکننده، عمومی یا شخصی باشد، اما عمدی است. وقتی اختیار پاسخدهی به تعویق میافتد، مردم به خود میگویند که هیچ بخشی از کاری که میکنند مهم نیست، که نتایج اجتنابناپذیر هستند، که شخص دیگری مداخله خواهد کرد. سکوت به یک انتخاب تبدیل میشود. انطباق و تمکین تبدیل به یک انتخاب میشود. انطباق ، حتی زمانی که به عنوان یک ضرورت مطرح شود تبدیل به یک انتخاب میشود.
این شکستها یکدیگر را تقویت میکنند. بدون فهم حاصل کردن، راستی فرو میریزد. بدون راستی، از اختیار اجتناب میشود. بدون اختیار پاسخدهی، تحریف تثبیت میشود. این حلقه بسته همان است که به الگوهای استبدادی اجازه میدهد بدون نیاز به شرارت یا توطئه بازتولید شوند. تنها چیزی که لازم است، غفلت از ظرفیتها است.
نوع بودش سرچشمه همه چیز است
در این نقطه روشن میشود که آنچه ما با آن مواجهیم، در ابتدا شکست سیستمها، سیاستها یا قوانین نیست. بلکه شکست بودش (بودن) است.
شیوههای بودش (نوع بودن) پیش از نتایج قرار دارند. آنها نحوه درک واقعیت، فیلتر کردن اطلاعات، نحوه برخورد با ناراحتی و نحوه پذیرش یا اجتناب از پاسخدهی را شکل میدهند. مدتها پیش از آنکه رأی داده شود یا رهبری برگزیده شود، یک جامعه نشان داده است که چگونه با حقیقت، قدرت و خود ارتباط برقرار میکند.
رهبری نتیجه این است و در پایین دست قرار دارد. آنچه که تحمل میشود، پاداش داده میشود، توجیه میشود و عادیسازی میشود، در رهبری منعکس میشود. به همین دلیل است که جایگزینی افرادی مانند «رهبر» یا «نخبگان حاکم» بدون تغییر در شیوههای بودش تنها تغییرات ظاهری ایجاد میکند. الگو به سادگی از طریق یک شخصیت جدید، مدیران جدید، دولت جدید، رژیم جدید، حزب جدید، لحن جدید و وعده جدید دوباره خود را بازسازی میکند.
در چارچوب بودش، اختیار (توانایی پاسخدهی)، آگاهی و راستی نه آرمانهای اخلاقی هستند و نه ایدهآلهای انتزاعی؛ آنها ویژگیهای عملکردی کاربردی و کارامد هستند. این ویژگیها در کنار مجموعه وسیعتری از 31 ویژگی قرار دارند که نحوه تعامل انسانها با زندگی و عمل در آن را شکل میدهند. این ویژگیها شامل ویژگیهای بنیادی عملکردی مانند اختیار پاسخدهی، تعهد، قاطعیت، عاملیت، شجاعت، اهمیتبخشی و خودتنظیمی هستند. این ویژگیها تعیین میکنند که آیا یک فرد میتواند تحت فشار بهطور منسجم عمل کند، یکپارچگی خود را در طول زمان حفظ کند و بدون فروریختن در اجتناب یا واکنشگرایی به واقعیت پاسخ دهد .
این ویژگیها به طور عمیق در کتابهای بودش و آدمی مورد بررسی قرار گرفتهاند، جایی که تمرکز بر عملکرد فردی و جمعی، عاملیت و ظرفیت درگیر شدن و تعامل آگاهانه با زندگی به جای واکنش دفاعی است.
علاوه بر این، مجموعه دومی از ویژگیها در چارچوب پایداری راستین مطرح میشود که در کتاب پایداریپرستی توضیح داده شدهاند. این چارچوب 16 ویژگی دیگر را بررسی میکند که برای انسجام سیستمی و پایداری بلندمدت ضروری هستند. این ویژگیها شامل اعتماد، حاکمیت، سازگاری، صبر، تحمل، تناسب و ظرفیت تحمل تنش بدون توسل به تسلط، فروپاشی یا انکار هستند.
این ویژگیها درباره کارایی یا بهینهسازی نیستند. آنها نحوه حفظ تمامیت و یکپارچگی سیستمها در طول زمان، نحوه نگهداری قدرت بدون فساد و نحوه سازگاری جوامع بدون فروپاشی به سمت جمود یا هرجومرج را اداره میکنند.
زمانی که این ویژگیها به خوبی پرورش نیافته باشند، افراد به طور پیشفرض به واکنشگرایی، برونسپاری مسئولیت و سادهسازی روی میآورند. آنها به جای انسجام، به دنبال قطعیت میروند. تسکین را بر دقت ترجیح میدهند. به جای متوقف کردن اختلال، با آن سازگار میشوند. در این شرایط، رهبری ویرانگر نیازی به تحمیل ندارد. قابل اجرا و حتی جذاب شود.
به عنوان مثال رأیگیری، یک علت نیست. بلکه یک ابراز است. این فرآیند نشاندهنده راههای بودش انباشته شده است، اینکه مردم چگونه با ترس، اقتدار، عدم قطعیت و اختیار ارتباط برقرار میکنند. اگر ساز و کار را تغییر دهید بدون آنکه ظرفیتهای زیربنایی را به بلوغ برسانید، همان پویاییها از طریق کانالهای مختلف دوباره ظاهر خواهند شد.
این استدلالی برای بینقصی نیست. این یک استدلال برای قدرت نفوذ و تأثیرگذاری است. اگر شیوههای بودش به بلوغ برسند، رهبران متفاوتی ممکن میشوند. اگر آنها راکد بمانند، هیچ اصلاح ساختاری، دوام نخواهد آورد. کاری که بیشترین اهمیت را دارد، در سرچشمه (از پایین به بالا) اتفاق میافتد، جایی که ادراک شکل میگیرد و اختیار تعیین میشود، مدتها پیش از آنکه قدرت چهره عمومی به خود بگیرد.
نتیجهگیری؛ چرا مستبدها مدام باز میگردند
مستبدها از ناکجا ظاهر نمیشوند. آنها تولید میشوند.
آنها از جوامعی برمیخیزند که در تلاشند تا واقعیت را درک کنند، از روبهرو شدن با تحریفها اجتناب میکنند و از پذیرش اختیار و توانایی پاسخدهی خود خودداری میکنند. آنها توسط جمعیتهایی که به دنبال تسکین هستند تقویت میشوند، توسط نهادهایی که به دنبال تداوم هستند تثبیت میشوند و توسط اکثریتی که به جای وقفه، خود را وفق میدهند، حفظ میشوند.
به همین دلیل است که یک الگوی مشابه بارها و بارها باز میگردد. چهرههای متفاوت؛ شعارهای متفاوت؛ توجیهات متفاوت؛ اما ساختار دستنخورده باقی میماند.
جنگ تنها با سلاحها انجام نمیشود. جنگ در سطح ادراک، در سطح تحریف و در سطح واگذاری پاسخدهی و سلب مسئولیت در جریان است. مدتها پیش از آنکه خشونت قابل مشاهده شود، واقعیت از پیش تحریف شده، همدلی کمرنگ شده و وجدان به دیگران واگذار شده است.
تا زمانی که فهم حاصل کردن سطحی بماند، راستی تهدید شود و اختیار به تعویق بیفتد، رهبری ویرانگر همچنان در دسترس خواهد بود. نه به این دلیل که مردم خواهان استبداد هستند، بلکه به این دلیل که ظرفیتهای لازم برای جلوگیری از آن به درستی پرورش و توسعه نیافتهاند.
هیچ سیستمی نمیتواند جایگزین شیوههای بودش (نوع بودن) ناپخته شود. هیچ رویهای نمیتواند جایگزین آگاهی باشد. هیچ قانونی نمیتواند جایگزین پاسخدهی شود. دموکراسی به تنهایی نمیتواند از آنچه که به عنوان نماد در نظر گرفته میشود، نه یک عمل واقعی، محافظت کند.
پس سؤال این نیست که چگونه مستبدها را از بین ببریم. سؤال این است که چگونه همچنان آنها را میسازیم.
تا زمانی که با این سؤال بهطور صادقانه مواجه نشویم، تاریخ به تکرار خود ادامه خواهد داد؛ نه به عنوان سرنوشت، نه به عنوان امری اجتنابناپذیر، بلکه به عنوان درسی که کامل یاد نگرفتهایم.
و این یادگیری از پشت تریبون شروع نمیشود.
این یادگیری از نحوه دیدن ما، نحوه تحریف کردن ما و نحوه واکنش ما زمانی که واقعیت ناخوشایند میشود آغاز میشود.
دسترسی به اصل مقاله:
