«من هیچ باوری ندارم»: جزم‌اندیشانه‌ترین باور ممکن

این نوشته ترجمه‌ای است از مقاله‌ی I Don’t Have Beliefs: The Most Dogmatic Belief of All به قلم اشکان تشویر به زبان انگلیسی که توسط تیم ترجمه به فارسی برگردانده شده است.

«من هیچ باوری ندارم»: جزم‌اندیشانه‌ترین باور ممکن

پرده‌برداری چارچوب‌های پنهان پشت عقلانیت مدرن. باورها اختیاری نیستند، اما اینکه شما چگونه آنها را شکل می دهید، اهمیت دارد.
پرس‌وجوی فراشناختی درباره راستی (اصالت)، معنا و انسجام انسانی

در دنیایی که به‌شدت شیفته واقعیت‌ها، منطق و عقلانیت نمایشی است، بسیاری با افتخار خود را «بی‌باور» می‌نامند، گویی باور یک نقص بنیادی است که علم یا شک‌گرایی آن را درمان کرده‌اند. این مقاله به روشنی این توهم را به چالش می‌کشد.

باور ضعف یا نقیصه‌ای نیست که باید بر آن غلبه کرد؛ بلکه بنیان اساسی فهم ‌‌حاصل ‌کردن، معنا، هویت و انسجام انسانی است. از منظرهای گفتمان فرامحتوا، نظریه فهم حاصل کردن تو در تو و چارچوب بودش، به‌ویژه نمودار چهاربخشی راستی، این مقاله معماری لایه‌‌لایه و ساختار هستی‌شناختی باور را باز می‌کند. این متن میان باورهای مسلم (بدیهی)، که پیش‌نیازهای ضروری برای هر تحقیق یا تفکر هستند و باورهای ناپایدار و بی‌ثبات که به‌منظور راحتی خیال، تبعیت یا تنبلی فکری اتخاذ می‌شوند، تمایز روشنی قائل می‌شود؛ دومی نشان‌دهنده رابطه‌ای تکه‌تکه و اغلب نمایشی با راستی و یکپارچگی هستی‌شناسانه است.
همچنین در این مقاله می‌بینیم که وقتی ساختارهای باور مورد بازنگری قرار نمی‌گیرند، می‌توانند با گسترش خود به ابزارهایی برای تقویت قدرت تبدیل شوند، نواقص سیستماتیک را تداوم ببخشند و از طریق سرکوب نهادینه‌شده به ابزاری برای تحریف واقعیت تبدیل شوند.
این دفاعی از باورهای متعصبانه یا خرافات نیست. بلکه یک دعوت فراشناختی به یکپارچگی است: برای پیگیری ریشه‌ باورهای خود، بررسی کارکرد آنها، مطالعه تأثیرشان و پذیرفتن آنها با انسجام. زیرا زمانی که یک باور انکار می‌شود، از بین نمی‌رود؛ بلکه ناپیدا، خطرناک و قدرتمندتر می‌شود.
همه باور دارند. سوال واقعی این است که آیا می‌دانید به چه چیزی باور دارید و آیا باورهای شما حقیقت را منعکس می‌کنند یا تنها تلاشی برای هوشمند به نظر رسیدن هستند؟
اشکان تشویر

باور به بی‌باوری

حتماً این را شنیده‌اید؛‌ شاید حتی خودتان آن را در گفتگویی خودمانی یا با افتخار برای نشان دادن منزه بودن و عاقلانه بودن نگرش خود گفته باشید:

«من به هیچ چیزی باور ندارم. از شواهد پیروی می‌کنم.»

«من فقط به واقعیت‌ها اعتماد دارم. باور برای کسانی است که نمی‌توانند فکر کنند.»

این جمله تبدیل به نسخه فلسفی عبارت «من فقط دارم صادقانه حرف می‌زنم» شده است، یک نشانه افتخار برای کسانی که فکر می‌کنند از تعصبات قبیله‌ای، تصورات آرزومندانه و روایت‌های خرافی عبور کرده‌اند. این ژست روشنفکری مدرن است، مثل اینکه جلوی آینه رخ بگیرید و آن را تواضع بنامید.
ما وارد دوره‌ای عجیب شده‌ایم؛ دوره‌ای که در آن انکار باور، تبدیل به یک دین جدید شده است. دوره‌ای که وقتی کسی می‌گوید «من به هیچ چیزی باور ندارم»، نه با نگرانی یا سردرگمی، بلکه با تشویق مواجه می‌شود. انگار تبدیل به نوعی رژیم کتو هستی‌شناختی شده است: کربوهیدرات‌ها (ایمان، متافیزیک، روح) را کنار بگذارید و ادعا کنید که به اوج سلامت ذهنی رسیده‌اید.

اما نکته اصلی اینجاست: عبارت «من به هیچ چیزی باور ندارم» خود یک باور است. این جمله فرض می‌کند که باور چیزی است که می‌توان آن را مانند یک کت قدیمی کنار گذاشت؛ گویی اختیاری است و حتی قابل اجتناب! گویی انسان‌ها به شکل لوحی سفید به دنیا می‌آیند، اتفاقی «منطق» روی آنها نصب می‌شود پیش از آن که به ویروس «باور» مبتلا ‌شوند.

بگذارید تصویری ارائه دهم: تصور کنید فردی روی یک تخته شناور در اقیانوس ایستاده و با اعتماد به نفس می‌گوید: «من شناور نیستم، من فقط اینجا هستم.»
آنها آب را نمی‌بینند. تخته را نادیده می‌گیرند. اما بدون این دو، فوراً غرق می‌شدند.

ادعای بی‌باوری دقیقاُ به همین شکل است. شما روی زمینی استوار نایستاده‌اید، بلکه روی لایه‌هایی از فرضیات نامرئی، وراثت مفهومی، چارچوب‌های فرهنگی و توهمات معنایی شناورید. فقط متوجه این موضوع نیستید.

در بسیاری از موارد، نمی‌خواهید این را بپذیرید. زیرا به محض اینکه بپذیرید که بر اساس باورها عمل می‌کنید، بازی تغییر می‌کند. دیگر از بازنگری، مسئولیت‌پذیری یا از وظیفه‌ دشوار و مستمر بررسی ارثیه معرفت‌شناختی [1] خود معاف نخواهید بود.

اما باید آن را ارزیابی کنیم. زیرا انکار باور، آن را از بین نمی‌برد؛‌ تنها شما را برای خودتان و دیگران خطرناک می‌کند. مثل کسی که اصرار دارد خودروی او هیچ موتوری ندارد چون تصمیم گرفته آن را «سخت‌افزار حرکتی» بنامد.

در این مقاله، ما گاهی با ملایمت و گاهی تندتر این توهم را کنار خواهیم زد و بررسی می‌کنیم که چگونه علم، خداناباوری، انسان‌گرایی سکولار و حتی «منطقی‌ترین» نگرش‌ها بر اساس باور ساخته شده‌اند؛ باور نه در معنای منفی و دینی، بلکه در معنای بنیادی و مسلم آن!
ما نشان می‌دهیم که چرا باور دشمن شما نیست؛ و چرا انکار آن ممکن است خطرناک‌ترین نوع باورها باشد.

باور تنها خرافات نیست

بیایید یک موضوع را روشن کنیم: کلمه «باور» برای عذاب دادن منطق‌گرایان از آسمان نازل نشده‌است. این واژه نه توسط مبلغین تلویزیونی اختراع شده، نه توسط راهبان قرون وسطی که انگشتانشان به شراب آلوده بود و درگیر دسیسه‌های قدرت بودند. واژه باور از زبان انگلیسی قدیم «geleafa» گرفته شده است که به lief ، به معنی «عزیز» یا «محبوب » مرتبط است. در اصل، باور داشتن به معنای نگه‌داشتن چیزی نزدیک به خود نه کورکورانه، بلکه صمیمانه بود. یک باور صرفاً یک فکر نبود. بلکه یک تعهد ارتباطی بود.
واقعاً غم‌انگیز است که این واژه به چنین جایگاهی رسیده است. امروزه «باور» به‌عنوان یک آلودگی فکری تلقی می‌شود؛ چیزی که اندیشمندان محترم باید دامن خود را از آن منزه کنند. مانند باکتری بر روی روپوش آزمایشگاهی، تنها زمانی به آن اشاره می‌شود که بخواهند از شرش خلاص شوند.

اگر در یک بحث مدرن بگویید «من باور دارم»، مشاهده خواهید کرد که حرارت بحث به سرعت کاهش می یابد. انگار اعتراف کرده‌اید که روح دیده‌اید. ناگهان، شما را با کسانی که باور دارند زمین مسطح است، ضدواکسن‌ها و آن دایی‌ای که فکر می‌کند الویس زنده است و در اوروگوئه یک نانوایی دارد، یکی می‌کنند.

این تنها یک سوءتفاهم زبانی نیست، بلکه یک آسیب‌شناسی فرهنگی است. ذهن مدرن به گونه‌ای تربیت شده که باور را با بی‌منطقی، ساده‌لوحی یا خرافات همراه بداند، گویی که باور کردن به طور خودکار به معنای کنار گذاشتن فکر است. اما هیچ‌چیز نمی‌تواند غیرمنطقی‌تر از این باشد. زیرا هر فرآیند منطقی با باور شروع می‌شود.

به این موضوع فکر کنید: حتی باور به این که «باورها خطرناک هستند»… خود یک باور است.

باور، بستری است که هم خرافات و هم علم از آن سرچشمه می‌گیرند. مشکل خود باور نیست، بلکه مشکل در باورهایی است که بدون تأمل، بدون درک درست و لجام‌گسیخته از دیگران پذیرفته شده‌اند، یا آنطور که من اغلب می گویم، باورهایی که راستین نیستند.

بیایید از یک تشبیه ساده استفاده کنیم: اگر باور یک ابزار باشد، مثل یک چاقو است. بله، ممکن است دست خودتان را ببرید. بله، ممکن است از آن برای آسیب رساندن استفاده کنید. اما این به این معنی نیست که چاقو شر است. احتمالاً یعنی یا بی‌احتیاط هستید یا نیت بدی دارید. یا حتی اغلب، اصلاً متوجه نیستید که آن را در دست دارید.

در واقع، همه انسان‌ها باور دارند. سوال اینجا است:

فاجعه مدرنیته این نیست که مردم باور دارند؛ بلکه این است که آن‌ها باور دارند که باور ندارند و به همین دلیل از بازنگری در بنیانی که روی آن ایستاده‌اند، دست می‌کشند.

شخصی که باور داشتن را مسخره می‌کند در حالی که به فرضیات ناآگاهانه خود تکیه دارد، «منطقی‌تر» نیست، فقط خودآگاهی کمتری دارد.

دوست من، این خرافات واقعی است.

علم: ظریف‌ترین سیستم باوری که تاکنون طراحی شده

علم، تاج گران‌بهای تمدن مدرن، گاو مقدس قرن بیست‌ویکم، نهادی که قدرت آن به حدی است که حتی پرسیدن درباره بنیان‌هایش در جمع، ممکن است شما را به عنوان یک مرتد معرفی کند یا بدتر، به عنوان یک «اندیشمند غیرعلمی». مثل این است که اعتراف کنید ماه از پنیر ساخته شده است.

اما اینجاست که داستان پیچیده می‌شود: خود علم به‌طور کامل بر اساس باور ساخته شده است.

صبر کنید. یک نفس عمیق بکشید. لطفاً وسیله آزمایشگاهی خود را به سمت من پرتاب نکنید. بیایید ابتدا کلماتمان را تعریف کنیم.

وقتی می‌گویم علم یک نظام باور است، منظورم این نیست که «صرفاً یک دین دیگر است.» چنین چیزی نیست. علم روح شما را غسل تعمید نمی‌دهد یا برای بازگوکردن قوانین ترمودینامیک به شما وعده بهشت ابدی نمی‌دهد. اما با این حال، علم یک جهان‌بینی است که بر پایه اصول اولیه ساخته شده است؛ و این اصول اولیه یا حقایق بنیادی، در درون خودِ سیستم قابل اثبات نیستند و به‌عنوان اصول اولیه پذیرفته می‌شوند، بدون اینکه نیاز به اثبات یا توجیه بیشتر داشته باشند.

بیایید چند مورد را فهرست کنیم:

هیچ‌کدام از این‌ها نتایج علمی نیستند. آن‌ها پیش‌شرط‌های معرفتی هستند. علم با باور به این‌که این موارد درست هستند شروع می‌شود و سپس به آزمودن بقیه مسائل در برابر آن‌ها می‌پردازد.

این موضوع علم را ضعیف نمی‌کند. این علم را راستگو می‌کند؛ اگر ما صادقانه با آن برخورد کنیم. آنچه غیرصادقانه است، تکبر نمایشی کسانی است که وانمود می‌کنند علم از باور فراتر است و هیچ ارتباطی با پیش‌فرض‌های انسانی ندارد؛ علم استدلال خالص، بی‌عیب و مستحکم است؛ بدون تأثیر از تعصب، تاریخ یا اعتقادات متافیزیکی.

علم این نیست. بلکه ظریف‌ترین سیستم باوری است که تاکنون طراحی شده است. دقیق، خوداصلاح‌گر و روش‌مند؛ بله. اما با این حال، یک نظام باور است.

بگذارید به شکل دیگری بیان کنم: علم مانند یک کلیسای شیشه‌ای است. شفاف، ساختارمند و تحسین‌برانگیز؛ اما همچنان بر پایه‌ای استوار است. اگر زیر کف شیشه‌ای آن را نگاه کنید، همان چیزی را می‌بینید که در زیر هر سیستم فکری وجود دارد: باور. شاید باوری متفکرانه باشد، اما در نهایت باور است.

تراژدی اینجاست که برخی افراد تمام عمر خود را در کلیسا صرف می‌کنند؛ ساختار آن را مطالعه می‌کنند، تقارنهایش را تحسین می‌کنند، اما هیچ‌وقت به پایین نگاه نمی‌کنند. آن‌ها تظاهر می‌کنند که پایه‌ها وجود ندارند، چراکه نام لاتینی روی آن‌ها نیست و در نشریه نیچر [2] منتشر نشد‌ه‌اند.

و بیایید رک باشیم: این حمله‌ای به علم نیست. بلکه کاملاً برعکس است. این یک فراخوان برای احترام بیشتر به آن است. زیرا قدرتمندترین ابزارها آن‌هایی هستند که محدودیت‌هایشان را درک می‌کنیم، نه آن‌هایی که با مفاهیم مطلق اشتباه می‌گیریم.

پس دفعه بعد که کسی گفت: «علم بر اساس باور نیست»، از او بپرسید:
«آیا خودت به این باور داری؟»

سکوتی را که پس از آن به وجود می‌آید تماشا کنید.

مشکل آن‌ها و چیزی که از دست داده‌اند شواهد نیست.

مشکل ناآگاهی است.

خداناباوری و پنهان‌سازی بزرگ معرفتی

حالا به معبد مقدس خداناباوری وارد می‌شویم: سیستم عامل پیش‌فرض بسیاری از روشنفکران (متفکران) مدرن. آنها نمی‌گویند که خداناباوری یک دین است، بلکه فقط نبودِ باور است. فضای خالی‌ای که زمانی خدایان در آن ساکن بودند، حالا با استدلال، شواهد و مناظره‌های یوتیوب جایگزین شده است.

«من به خدا باور ندارم! من کلاً باور ندارم.»

این تبدیل به کارت فرار از زندان فلسفی بی‌خدایان شده است. درخشان، مینیمال و بی‌تعهد. مثل این است که بگویید شکر نمی‌خورید در حالی که شربت شیرین‌کننده آگاوه را به سومین اسموتی «سالم» خود اضافه می‌کنید.

بیایید این را تجزیه و تحلیل کنیم:

فقدان باور به خدا یک موقعیت خالی نیست؛ بلکه یک موقعیت جایگزینی است. این یک خلأ نیست، بلکه یک ظرف پرشده است. ادعای وجود خدا رد شده است، بله! اما چیز دیگری جایگزین آن شده است. و اغلب، آن «چیز دیگر» یک شبکه پیچیده از باورهاست که به دقت سازمان‌دهی شده تا عاری از باور به نظر برسد.

برای مثال، بسیاری از خداناباوران مدرن (به ویژه از نوع پر سروصدا و فعال، مشابه سخنران‌های TED) باور دارند که:

همین‌جا بایستید. هیچ‌کدام از این‌ها اثبات‌شده نیستند. این‌ها واقعیات‌ نیستند. باور هستند. این باورها یک جهان‌بینی منسجم را شکل می‌دهند؛ جهان‌بینی که بر پایه‌ طبیعت‌گرایی، فیزیک‌گرایی، انسان‌گرایی و کمی رواق‌گرایی متافیزیکی استوار است. اما هنوز هم، در اصل چارچوب‌های فرضی، یعنی نقاطی برای شروع تفکر هستند، نه نتیجه‌گیری نهایی!

انکار این امر فروتنی نیست. بلکه نوعی فریب شناختی است؛ باورهای خود را در لباس علم مخفی می‌کنید و ادعا می‌کنید که باوری وجود ندارد.

با یک استعاره مطلب را روشن‌تر می‌کنم.

تصور کنید مردی داخل یک کلیسا ایستاده است؛ کلیسایی که هنوز صدای قرن‌ها عبادت زیر سقف‌های بلند آن طنین‌انداز است و شیشه‌های ‌رنگی پنجره‌هایش نور شکسته‌ای را بر روی کف سنگی پراکنده می‌کند. اما به جای راهبان یا سرودهای مذهبی، محوطه با سخنرانی‌های TED، نمودارهای عصب‌شناسی و معادلات فیزیکی پر شده که با یک پروژکتور بر روی محراب منعکس شده‌اند. مرد با اطمینان دست به سینه می‌ایستد و می‌گوید: «من هیچ چیزی را عبادت نمی‌کنم. فقط از استدلال پیروی می‌کنم.»

اما شیشه‌های رنگی هنوز چهره‌ خود او را بازتاب می‌دهند، زیرا اگرچه نمادها تغییر کرده‌اند، ساختار عبادت همان‌طور که بود باقی مانده است. آداب تغییر کرده‌اند، اما تقدیس همان است. دودهای عطرآگین با غرور روشن‌فکری و سرودها با ارجاعات پژوهشی معتبر جایگزین شده‌اند او کلیسا را ترک نکرده است. تنها مناجات‌ها را تغییر داده، قدیس‌ها را با دانشمندان عوض کرده، متون مقدس را با اجماع علمی جایگزین کرده و چیزهایی را که قبلاً به عنوان معماهای الهی برای بشر غیرقابل‌درک بود، با این قطعیت فلسفی عوض کرده که معتقد است اصلاً هیچ معمایی وجود ندارد.

او هنوز به روش، به تجربه‌گرایی، به مادی‌گرایی باور دارد. هنوز معنای خود را می‌سازد. هنوز به پیش‌فرض‌ها احترام می‌گذارد. اما چون دیگر آن را باور نمی‌نامد، فکر می‌کند هیچ باوری ندارد.

این غیاب باور نیست؛ بازتعریف آن است.

خداناباوری خلأ نیست. یک موقعیت است. رد نوعی از متافیزیک به نفع نوع دیگر است، بدون اینکه به صراحت از آن نام‌ ببریم.

توجه داشته باشید که این حمله به خداناباوری نیست. هر کسی می‌تواند بی‌خدا باشد و هنوز عمیقا با معنا، اخلاق و حتی شگفتی درگیر باشد. اما انکار اینکه خداناباوری هم یک جهان‌بینی مبتنی بر باور است، یعنی بازی با واژه‌ها به سبک قایم‌باشک؛ بازی‌ای که در آن ذهن از خود پنهان می‌شود و آن را هوش می‌خواند.

ما به آن سایه می‌گوییم؛ ساختاری که از نگاه کردن به منبع خود امتناع می‌کند.

 

شما آزادید که خداناباور باشید. آزادید که هر خدایی را که تاکنون معرفی شده، رد کنید. اما از باور آزاد نیستید. هیچ‌کس نیست. تنها تفاوت این است که آیا باورهای شما شفاف و راستین هستند یا در توهم فریبنده‌ای از بی‌طرفی پنهان شده‌اند.

پس وقتی کسی می‌گوید «من فقط باور ندارم»، از او بپرسیید:

«به جای آن به چه چیز اعتقاد داری؟»

در این نقطه گفتگو یا شروع می‌شود یا خاتمه می‌یابد؛ که احتمال دومی بیشتر است.

اما در هر صورت، شما به حقیقت نزدیک‌تر خواهید شد.

باورهای دینی: کلمات مقدس، زندگی‌های ناخوانده

اگر خداناباوری اغلب باور را به‌عنوان چیزی که وجود ندارد پنهان می‌کند، بسیاری از اشکال باورهای دینی چیزی را که وجود ندارد، به‌عنوان باور معرفی می‌کنند. یک طرف ماجرا این است که سکولار باشید و ادعای بی‌طرفی کنید. طرف دیگر این است که خود را در قالب ایمان بپیچید، متون مقدس را گزینشی نقل کنید، یا به دینی وفاداری نشان دهید که هیچ‌گاه به‌طور عمیق و مداوم یا حتی یک بار هم در زندگی خود به آن نپرداخته‌اید.

بیایید وانمود نکنیم که این امری نادر است. در سراسر جهان، انسان‌های بی‌شماری خود را به دینی نسبت می‌دهند که هیچ‌گاه آن را مطالعه نکرده‌اند. به کتابی باور دارند که هیچ‌گاه نخوانده‌اند. به کلماتی احترام می‌گذارند که هیچ‌گاه به‌طور واقعی با آن‌ها روبه‌رو نشده‌اند. ممکن است با شوق و حتی با تعصب و پرخاشگری از دین خود دفاع کنند؛ اما وقتی از آن‌ها پرسیده می‌شود که آیا کتاب مقدس خود را از ابتدا تا انتها خوانده‌اند، اغلب جواب سکوت است.

آن را نه از نظر زبان‌شناختی عمیق مطالعه کرده و نه از منظر تاریخی بررسی کرده‌اند.

با تعارضات، جنبه‌های ادبی یا مسائل فقهی آن دست و پنجه نرم نکرده‌اند.

حتی یک‌بار هم آن را نخوانده‌اند.

و با این حال، آن را مقدس می‌دانند.

این هسته ناراستی هستی‌شناسانه است، عدم هم‌راستایی بین آن‌چه که ادعا می‌کنیم به آن باور داریم و آن‌چه که در واقع حاضریم آن را کند‌وکاو کنیم، با آن مواجهه شویم یا بر اساس آن زندگی کنیم. مقدس خواندن چیزی که آن را شایسته صرف زمان، توجه یا درک خود نمی‌دانیم، احترام‌گذاشتن نیست. یک نمایش توخالی است. این معادل دینی نقل قول از فیلسوفی است که هرگز مطالبش را نخوانده‌اید یا دفاع پرشور و به اهتزاز درآوردن پرچم برای قانون اساسی‌ای که حتی یک‌بار هم آن را ورق نزده‌اید.

بسیاری از کسانی که خود را باورمند (خداباور) می‌نامند، به اندازه‌ای که به تعلق به خانواده، فرهنگ و هویت ایمان دارند، به خدا ایمان ندارند. دین تبدیل به نوعی عضویت نمادین شده‌است که مانند نام خانوادگی به ارث می‌رسد: با افتخار پذیرفته می‌شود، به‌طور غریزی از آن دفاع می‌شود، اما به ندرت مورد سوال، مطالعه یا درک واقعی قرار می‌گیرد.

 

و با این حال، زمانی که آن «باور» سطحی و دست‌دوم حتی با ملایمت به چالش کشیده می‌شود، اغلب باعث خشم، وحشت اخلاقی یا حتی خشونت می‌شود. اما دقیقاً از چه چیزی دفاع می‌شود؟ پیامبری که هرگز شناخته نشده؟ کتاب مقدسی که هرگز خوانده نشده؟ آموزه‌هایی که هرگز درک نشده؟ این خدا نیست که محافظت می‌شود، این ایگو، انگاره و توهم قطعیت است.

به همین دلیل است که باورهای شکننده به باورهای تهاجمی تبدیل می‌شوند. چرا که آنچه نمی‌تواند در برابر بررسی مقاومت کند، باید با قدرت، خشم یا شرم محافظت شود؛ و هرچه ایمان کمتر مورد پرسش قرار گیرد، بیشتر از تحقیق و کاوش احساس تهدید می‌کند.

این انتقادی علیه دین نیست. بلکه فراخوانی برای ارتقاء آن است. باور باید چیزی باشد که شایسته ذهن شماست، نه فقط محتاج تعهد شما! یک متن مقدس به چیزی بیشتر از احترام نیاز دارد، باید خوانده شود، مورد تفکر قرار گیرد، به چالش کشیده شود و پاسخ داده شود. اگر آن را به عنوان قطب‌نمای اخلاقی خود می‌دانید، باید آن را مطالعه کنید. اگر می‌گویید زندگی شما را تعریف می‌کند، باید عمق آن را بررسی کنید. اگر واقعاً مقدس است، باید آنقدر مقدس باشد که به آن پرداخته شود، نه‌اینکه فقط از آن دفاع کنید.

این تفاوت بین راستی هستی‌شناسانه و تظاهر و نقش‌بازی وجودی است. باوری که مورد کندوکاو قرار نگیرد، در واقع باور نیست، بلکه یک نمایش، آیین، یا پژواک است. وقتی هیچ‌گاه آنچه را که مقدس می‌نامید نخوانده‌اید، دقیقاً چه چیزی را مقدس می‌دانید؟ راحتی‌ خود را؟ عنوان‌تان را؟ یا حس نوستالژی‌ را؟

 

شما آزادید که باور داشته باشید. آزادید که آنچه را دیگران زیر سؤال می‌برند، مقدس بدانید. اما اگر هیچ‌گاه به ریشه‌های باور خود به‌طور مستقیم، شخصی، با صداقت و شجاعت نپرداخته باشید، پس در واقع باور ندارید. شما باور دارید که باور دارید و این، به طنزی تلخ، شاید خطرناک‌ترین توهم ممکن باشد.

چون خداوند (در هر شکلی که به آن باور دارید) از تنبلی خوشنود نمی‌شود؛ و حقیقت، اگر حقیقت باشد، هیچ‌گاه از خوانده شدن نمی‌ترسد.

هستی‌شناسی باور: ساختار، ساز و کارها (فرایندها) و چیدمان (جای‌شناسی)

اگر باور تا این حد در نحوه زیستن، معناسازی، سخن گفتن و عمل کردن ما تأثیر بنیادین دارد، پس باید فراتر از تصورات فرهنگی و عملکردهای روان‌شناسانه به آن بپردازیم. باید باور را از منظر هستی‌شناختی مطالعه کنیم؛ نه فقط اینکه چیست، بلکه چطور است، کجا قرار دارد و در درون انسان چه کارهایی انجام می‌دهد.

برای انجام این کار، از نمودار سه‌گانه هستی‌شناختی استفاده می‌کنیم: ابزار فلسفی شما برای نقشه‌برداری پدیده‌ها در سه حوزه مختلف:

چیستی: از چه چیزی ساخته شده است.

ساز و کارها (فرآیندها): چگونه عمل می‌کند و در زمان و زمینه چگونه رفتار می‌کند.

چیدمان (توپولوژی): در کجای وجود انسان جای دارد و چگونه با دیگر حوزه‌ها در تعامل است.

حالا بیایید این الگو را روی باور پیاده کنیم، با تمایزات جدیدی که عمق آن را بیشتر می‌کند و دوباره آن را با مباحث قبلی درباره راستی، فرامحتوا و فهم حاصل‌ کردن ترکیب می‌کند.

۱- ساختار/ کالبدشناسی (آناتومی) باور:‌ باور چیست؟

باور در هسته‌ خود، صرفاً تایید شناختی نیست («من فکر می‌کنم X درست است») بلکه یک موضع ارتباطی در برابر واقعیت است. باور چسب هستی‌شناختی است که ادراک را به معنا و دانش را به اقدام متصل می‌کند.

باور یک پدیده ترکیبی است که از اجزاء زیر تشکیل شده است:

باورها ثابت نیستند. آنها ساختارهای زنده‌ای هستند که بر همه‌چیز تاثیر می‌گذارند، از آنچه که متوجه می‌شویم تا چگونگی بحث‌کردن، از آنچه که می‌ترسیم تا آنچه آرزویش را داریم.

بنابراین، باور چیزی نیست که فقط «با آن موافق باشیم».

بلکه مجموعه‌ای از فکر، جهت‌گیری و اعتماد تجسم‌یافته است.

۲- ساز و کارهای باور:‌ چگونه حرکت و عمل می‌کند

باورها به‌عنوان فیلترهای شناختی و محرک‌های انگیزشی عمل می‌کنند. نحوه عملکرد آنها شامل موارد زیر است:

اما باورها تنها واقعیت را فیلتر نمی‌کنند، بلکه خود را نیز حفظ می‌کنند. وقتی یک باور شکل گرفت:

به همین دلیل تغییر باورها تنها یک عمل عقلانی نیست، بلکه یک گسست هستی‌شناختی است. این تغییر بازچیدمانی است از آنچه که واقعی به نظر می‌رسد، آنچه که امن به نظر می‌آید و اینکه من چه کسی هستم.

در عمل، باورها از طریق سلسله‌مراتب شناختی حرکت می‌کنند:

از شهود خام یا بینش اولیه

به مدل‌های ذهنی عملیاتی

و در نهایت به ارزش‌های ضمنی و واکنش‌های خودکار.

بنابراین، باورها قبل از شخصیت، نظر، هویت و اقدام قرار دارند؛ یعنی باورها به طور ناخودآگاه، حتی پیش از آنکه به آنها فکر کنیم یا متوجه‌شان باشیم، نحوه رفتار، نحوه ارائه خود، دیدگاه ما نسبت به خود و اینکه چه چیزی را درست یا قابل قبول می‌دانیم شکل می‌دهند.

۳- جای‌شناسی/ چیدمان (توپولوژی) باور: تعامل ساختاری اجزاء تشکیل‌دهنده باور

اگر آناتومی به ما می‌گوید که باور از چه اجزایی تشکیل شده است، توپولوژی نشان می‌دهد که این اجزا چگونه با هم تعامل دارند، کجا قرار دارند و چه تنش‌ها یا هماهنگی‌هایی بین آنها ایجاد می‌شود.

باور یک بیان سطحی مانند «من به X باور دارم » نیست. بلکه یک میدان چندبعدی است که توسط ارتباط متقابل چندین مؤلفه هستی‌شناختی شکل می‌گیرد. این مؤلفه‌ها با هم یک توپولوژی پویا ایجاد می‌کنند؛ یک چشم‌انداز روان‌شناختی و وجودی در حال تغییر که تعیین می‌کند باور چگونه ظاهر، تثبیت و تحریف می‌شود یا تحول می‌یابد.

بیایید اجزاء اصلی باور را دوباره بررسی کنیم:

هرکدام از این اجزاء در ابعاد مختلف سیستم انسانی قرار دارند و هماهنگی یا عدم هماهنگی آنها، یکپارچگی و تأثیر یک باور را مشخص می‌کند.

پویایی توپولوژیکی: نمونه‌هایی از نحوه تعامل این اجزاء

برای بررسی پویایی توپولوژیکی باور، در اینجا چند تنش رابطه‌ای اصلی بین اجزای آن آورده شده است. این موارد جامع نیستند، اما الگوهایی روشنگر را نشان می‌دهند که در آن‌ها عدم هماهنگی معمولاً باعث تحریف، تکه‌تکه شدن یا نمایشی شدن می‌شود.

۱- جهت‌گیری در برابر تعهد

اگر یک فرد تمایل به شفقت داشته باشد، اما تعهد واقعی او به امنیت، محافظت از خود یا تبعیت باشد، این امر اصطکاک هستی‌شناسانه ایجاد می‌کند؛ باوری که از نظر درونی احساس خوبی دارد، اما ناراستی عمل را به همراه می‌آورد.

اینجاست که مردم می‌گویند:«من به مهربانی اعتقاد دارم»، اما همیشه در حالت دفاعی قرار دارند. جهت‌گیری آنها آرمان گرایانه است، اما تعهدشان از گذشته به ارث رسیده یا ناخودآگاه است.

۲- اعتقاد در برابر بار عاطفی
ممکن است از نظر ذهنی به باوری اعتقاد داشته باشید که قاطعیت زیادی ندارد («فکر می‌کنم صداقت مهم است»)، اما بار هیجانی شما نسبت به آن باور به دلیل خیانت، تروما یا تاریخچه خانوادگی انفجاری باشد.

این باعث می‌شود که باورها برانگیخته شوند تا اینکه واقعاً زندگی شوند. شما به چیزی «باور» دارید، اما آن باور به جای اینکه شما را هدایت کند شما را تسخیر می‌کند.

۳- نیروی فرضی در برابر فرم معنایی

ممکن است یک باور به طور ضمنی در ذهن شکل گرفته باشد (مانند اینکه «دنیا خطرناک است») بدون اینکه صریح بیان شود. فرم معنایی آن باور مبهم یا غایب است؛ اما نیروی فرضی آن هنوز فعال است. این باعث می‌شود که باورهای نامرئی شکل بگیرند: این باورها ساختار ادراک ما را شکل می‌دهند اما از بررسی دقیق طفره می‌روند.

این‌ها همان باورهایی هستند که می‌گویند: «این که بدیهی است» یا «همه می‌دانند…» بدون اینکه هیچ‌گاه با صدای بلند گفته شود.

۴- فرم معنایی در مقابل جهت‌گیری

گاهی اوقات فرد به‌طور کلامی یک باور را اعلام می‌کند (مانند «من به برابری باور دارم»)، اما جهت‌گیری او به سمت چیز دیگری (مثل کنترل، برتری یا ناامنی) است. کلمات با جهت‌ تجسم‌یافته مطابقت ندارد.

این نوع باورها باعث شکل‌گیری باورهای نمایشی می‌شوند؛ باورهایی که برای مدیریت تصویر/ انگاره استفاده می‌شوند، نه برای ساختاردهی به کنش.

۵- تعهد در مقابل اعتقاد

ممکن است فردی به طور کامل به یک باور متعهد باشد، اما اعتقاد قوی به آن نداشته باشد؛ تعهدش به باور به دلیل درستی باور نیست، بلکه به این دلیل که است این تعهد به خاطر هویت، قبیله، ایدئولوژی یا نهاد خاصی ضروری است.

این همان توپولوژی دگماتیزم (جزم‌اندیشی) است: باوری که بدون شک، کنجکاوی یا یکپارچگی زندگی می‌شود.

نتیجه‌اش صلبیت سختی بدون انسجام است.

 

یکپارچگی توپولوژیکی: زمانی که باور هم‌راستا است

در مقابل، زمانی که این اجزا هم‌راستا شوند، باور از نظر ساختاری منسجم می‌شود:

چنین باوری، تجسم‌یافته، زندگی شده و مقاوم است. این باور بدون اینکه دچار فروپاشی شود، در بسترها و موقعیت‌های مختلف حرکت می‌کند. می‌تواند بدون آن که تضعیف یا شکسته شود به‌صورت عمومی یا خصوصی بیان شود. می‌تواند مورد پرسش قرار گیرد بدون آن که از هم بپاشد.

این همان چیزی است که ما بهآن یکپارچگی هستی‌شناسانه می‌گوییم؛‌ حالتی از انسجام که در آن باور به قطب‌نمایی قابل اتکابرای ادراک، تصمیم‌گیری و ابراز خود تبدیل می‌شود، به جای آن که منبعی برای تضاد یا خیانت به خود باشد.

 

ناهماهنگی توپولوژیکی: زمانی که باور فرو می‌ریزد

اما زمانی که این بخش‌ها در تعارض باشند، به عنوان مثال:

در این صورت ساختار باور شما از نظر توپولوژیکی ناپایدار می‌شود. شما دچار تعارض درونی، ناهماهنگی ارتباطی و ابراز خود نمایشی می‌شوید که بودش‌تان را بازتاب نمی‌دهد.

در اینجاست که باور پایه و مبنا نیست، بلکه به یک نمایش تبدیل می‌شود.

راهنما نیست، نقاب است.

قطب‌نما نیست، پوشش است.

و وقتی باور شما هیچ پایه‌ای ندارد، تعهد، اعتقاد و اثربخشی شما هم از بین می‌رود و در نتیجه باید پیامدهای فروپاشی را بپذیرید.

چرا توپولوژی مهم است

باور تنها یک بیانیه محتوایی نیست. قدرت و راستی آن در توپولوژی درونی‌اش نهفته است. یک باور ناهماهنگ ممکن است درست به نظر برسد اما نادرست حس می‌شود. ممکن است کنش را هدایت کند، اما هویت را تضعیف کند. ممکن است یک لحظه‌ آرامش‌بخش باشد و لحظه بعد فروبپاشد.

درک باور از منظر توپولوژیکی به شما اجازه می‌دهد که:

زیرا باور تنها یک فکر نیست؛ بلکه ترکیبی از جهت‌یابی، قطعیت، هیجان، تجسد و عمل است. و وقتی این ترکیب تکه‌تکه شود، شما نیز همین‌طور خواهید شد.

 

ابراز تو در توی باور؛ چگونه باور در لایه‌های شناختی و وجودی عمل می‌کند

با اینکه باور ساختار (کالبد) قابل تعریف و توپولوژی پویایی دارد، ابراز زندگی‌شده آن از طریق معماری لایه لایه‌ای فهم حاصل کردن انسان تحقق می‌یابد. باور ایستا نیست. بسته به اینکه در کدام لایه شناختی عمل می‌کند و این لایه‌ها چگونه با هم تعامل دارند، زندگی می‌کند، جهش می‌یابد، فرو می‌ریزد یا هماهنگ می‌شود.

با به‌کارگیری نظریه تو در توی فهم حاصل‌کردن، به وضوح درک می‌کنیم که باورها چگونه شکل می‌گیرند، تغییر شکل می‌دهند و در ساختارهای پیچیده‌تر جای می‌گیرند و تثبیت می‌شوند. این موضوع مربوط به این نیست که باور از چه چیزی ساخته شده، بلکه به این می‌پردازد که باور در کجا ظاهر می‌شود و چگونه در ساختار درونی شما خود را نشان می‌دهد.

۱. دریافت (جرقه) اولیه/ استنتاج ابتدایی


این بستر باور است؛ که اغلب ناخودآگاه است، تحت‌ تاثیر هیجانات قرار دارد و از برداشت‌های زیسته یا به ارث رسیده (منتقل شده) شکل می‌گیرد.

یک حالت چهره، سکوت، پس زدن، لحن یا حتی یک زخم قدیمی می‌تواند باور اولیه‌ای را رمزگذاری کند. باورهایی مانند: «من در امان نیستم»، «این خطرناک است»، «من کافی نیستم.»

این دریافت‌ها اغلب مسلم و بدیهی احساس می‌شوند، اما بر اساس حافظه هیجانی شکل گرفته‌اند نه دقت معرفتی.

اغلب باورهای واکنشی از اینجا سرچشمه می‌گیرند.

۲. نقشه شناختی

اینجا، باورها به ساختارهای معنایی آگاهانه تبدیل می‌شوند. آن‌ها با یادگیری، تأمل (بازتاب) و فهم حاصل کردن آگاهانه و سنجیده شکل می‌گیرند.

برای مثال: «من باور دارم که خودمختاری یک امر اخلاقی خوب است» یا «جهان قابل درک است.»

این جایی است که باورهای سنجیده‌شده زندگی می‌کنند؛ باورهایی که آن‌ها را بررسی، آزمایش و یکپارچه کرده‌اید.

نقشه‌های شناختی نادرست منجر به جهان‌بینی‌های تحریف‌شده ولی مطمئن می‌شوند.

۳. داستان‌ها

در این سطح، باورها به روایت‌ها تبدیل می‌شوند. آن‌ها به یک زبان کوتاه درونی بدل می‌شوند مانند: «آن‌ها دقیقاً مثل همسر سابقم هستند»، «همیشه همین‌طور تمام می‌شود»، «افرادی مثل من شانس دوباره‌ای ندارند.»

این باورهای شکل‌گرفته از داستان‌ها اغلب بدون تحلیل و تنها بر اساس هیجانات تکرار می‌شوند؛ و منطق هیجانی را هدایت می‌کنند.

۴. مدل‌های ذهنی

در این سطح، باورها به صورت رویه‌ در می‌آیند. آن‌ها پیش‌فرض‌های ما در مورد چگونگی عملکرد امور/ چیزها را شکل می‌دهند:

این مدل‌ها انتزاعی نیستند؛ بلکه منطق عملیاتی هستند که از طریق تجربه، شرطی‌شدن و تکرار رمزگذاری می‌شوند.

بیشتر الگوهای رفتاری توسط باورها در این سطح هدایت می‌شوند.

۵. زوایای دید (دیدگاه‌ها)

باورها نحوه تفسیر ما از واقعیت را نیز شکل می‌دهند؛ این که چه چیزی را برجسته می‌کنیم، چه چیزی را نادیده می‌گیریم یا به دیگران نسبت می‌دهیم. برای مثال، باور به کمبود، حتی در شرایطی که فراوانی وجود دارد، دیدگاه شما را تحریف می‌کند. باور در این سطح به‌عنوان یک لنز ادراکی عمل می‌کند که اغلب با بی‌طرفی اشتباه گرفته می‌شود.

در اینجا، باور از سوگیری قابل تمایز نیست.

۶. دامنه‌ها/ حوزه‌ها

باورها از طریق حوزه‌های خاصی از زندگی ابراز می‌شوند: والدگری، رهبری، عشق، دین، سیاست و کار.
فردی ممکن است باورهایی در یک دامنه هم‌خوان و در حوزه‌ای دیگر متناقض باشد.

باورهای سطح دامنه، اغلب بدون بررسی دقیق بین حوزه‌ای، تصمیم‌گیری‌ در آن حوزه از زندگی را هدایت می‌کنند.

۷. پارادایم

پارادایم‌ها چارچوب‌های عمیق‌تری هستند که تعیین می‌کنند چه چیزی در یک حوزه معتبر، اخلاقی یا واقعی است.

آن‌ها به‌عنوان قوانین بازی عمل می‌کنند: عمدتاً نامرئی و در عین حال بسیار تعیین‌کننده.

باورهای پارادایمی، بر تصمیمات سیستماتی و ساختارهای نهادی حاکم است و اغلب خود را به‌عنوان حقایق جهانی نشان می‌دهند.

 

زمینه: سنگ‌بنای پویایی‌ باور

زمینه یک لایه درون سیستم تو در تو نیست، بلکه سنگ‌بنایی است که تمام پویایی‌ باور بر روی آن شکل می‌گیرد.

زمینه شامل موارد زیر است:

زمینه نحوه‌ ابراز، برجستگی و اولویت‌بندی باور را تنظیم می‌کند.

ممکن است شما به صبر عمیقا باور (اعتقاد) داشته باشید، اما در مواقع خستگی شدید و تحت فشار بودن، احساس کنید که از کوره در می‌روید. این موضوع باور شما را نارستین نمی‌کند، بلکه نشان می‌دهد که باور به زمینه حساس و وابسته است.

باورها بسته به اینکه تحت فشار شرایط زمینه‌ای (بافتار) همراستا/ هماهنگ باقی بمانند یا نه، ممکن است انسجام خود را حفظ کنند یا از دست بدهند.


بدون آگاهی زمینه‌ای، حتی باورهای عمیق با خطر فروپاشی، ریاکاری یا سطحی بودن مواجه می‌شوند.

 

باور در چارچوب بودش

در کنار نظریه تو در تو، چارچوب بودش نشان می‌دهد که باور چگونه در نمودار چهارگانه راستی بین اعتقادات درونی و ابراز بیرونی حرکت می کند.

زمانی که باور به‌طور هماهنگ در این لایه‌ها جریان پیدا می‌کند، یکپارچگی هستی‌شناسانه را تقویت می‌کند. اما زمانی که این پکپارچگی می‌شکند، به عنوان مثال وقتی نظراتی را بیان می‌کنید که به آن‌ها باور ندارید یا باورهایی دارید که با اعمالتان در تناقض است، ناهماهنگی، خودفریبی یا خستگی ناشی از مدیریت وجهه تولید می‌کند.

 

خطر آشفتگی لایه‌ها

خطر درهم ریختگی (آشفتگی) لایه‌ها نشان‌دهنده فروپاشی و عدم انسجام است در چگونگی بروز همان باورها و اعمال در حوزه‌های مختلف زندگی یک شخص، یا زمانی که باورهای متفاوت در یک حوزه خاص به‌طور ناسازگار و متناقض با هم تداخل دارند.

برای مثال، شخصی ممکن است بر اساس یک باور لایه داستانی (مانند «مردم همیشه به من خیانت می‌کنند») زندگی کند، در حالی که به‌طور عمومی باورهای لایه نقشه شناختی (مانند «من به اعتماد و ارتباط باور دارم») را بیان کند.

این عدم انسجام باورها را ایجاد می‌کند؛ داستان بیرونی با اعتقاد درونی هم‌‌خوان نیستند.

از سوی دیگر، کسی ممکن است در یک حوزه باوری داشته باشد (به عنوان مثال: در معنویت «آسیب‌پذیری قدرت است») و در حوزه‌ای دیگر باوری متناقض داشته باشد (در کسب و کار «آسیب‌پذیری ضعف است»).
بدون تأمل میان حوزه‌‌ای، این شکاف خودهای محصور در محفظه (بخش‌بخش شده) ایجاد می‌کند.

 

باور به‌عنوان پدیده‌ای لایه‌لایه

باور در یک نقطه خاص از ذهن یا روان قرار ندارد.

بلکه ساختاری لایه‌مند، وابسته به زمینه و حساس به دامنه است.

پرداختن مسئولانه به باور تنها به معنای دانستن این نیست که فرد چه چیزی را باور دارد، بلکه باید روشن کرد این باور در کجا جای گرفته است ــ و آیا در میان ساختارهای تو‌در‌توی بودِ انسان انسجام دارد یا نه.

این بحث درباره کنترل یا نظارت باورها نیست؛

موضوع این است که تجربه انسانی را یکپارچه کنیم و فضایی برای ظهور عمق بیشتر فراهم کنیم.

زیرا هنگامی که باور، از دریافت اولیه (بینش استنتاجی) گرفته تا روایت و مدل، و سپس دامنه و هویت یکپارچه می‌شود، تنها منسجم نمی‌شود، بلکه به نیرویی قدرتمند بدل می‌شود.

 

اصول بدیهی در مقابل اجتناب: یکپارچگی هستی‌شناختی باور و نقش راستی

تمام باورها یکسان ایجاد نمی‌شوند.

و همه‌ی باورها غیرعقلانی نیستند.

در واقع، برخی باورها آن‌قدر بنیادی و برای آگاهی و فهم ما ضروری هستند که اصلاً انتخاب نمی‌شوند؛ این‌ها اصول مسلم و بدیهی هستند. اما برخی دیگر نه به این دلیل که ضروری یا درست هستند، بلکه به این دلیل که راحت، از نظر احساسی خوشایند یا از لحاظ فکری آسان‌تر هستند، انتخاب می‌شود.

بیایید این تفاوت را شفاف‌تر بیان کنیم.

۱- باورهای اصولی: بنیانی که قابل مشاهده نیست، اما ناگزیر باید مفروض گرفته شود

برخی باورها از راه آزمایش یا تأیید حسی به وجود نمی‌آیند.. این باورها پیش‌شرط‌های امکان تحقیق هستند؛ این باورها از طریق علم قابل اثبات نیستند، چرا که خودشان اساس و پیش‌نیاز علم به‌شمار می‌روند.

موارد زیر مثال‌هایی از این نوع باورها هستند:

این‌ها باورهای بدیهی هستند. شما آن‌ها را به‌خاطر یک آزمایش نمی‌پذیرید؛ بلکه آن‌ها را می‌پذیرید چون بدون آن‌ها، هیچ آزمایشی معنا ندارد، هیچ روشی کار نمی‌کند و هیچ گزاره‌ای قابل فهم نخواهد بود.

این باورها تجربی نیستند، اما ضرورت ساختاری‌شان، از نظر معرفت شناختی آن‌ها را موجه می‌کند؛ و کنار گذاشتن آن‌ها به عنوان شک‌گرایی، نه عقل‌گرایی بلکه خودکشی معرفتی است.

داشتن این باورها نشانه‌ی غیرعقلانی بودن نیست. نشانه آن‌ است که شما کارکرد سالم دارید؛ یعنی ساختار فهم حاصل کردن شما برقرار است.

۲. باورهای بی‌ثبات: راحتی کندوکاو نکردن در تنبلی فکری

حالا این را با باورهایی مقایسه کنید که به‌طور کامل در حوزه تحقیق علمی، منطقی یا تجربی قرار دارند، اما به دلایل زیر پذیرفته (یا رد) می‌شوند:

در اینجا، باورهایی مانند موارد زیر را می‌یابیم:

این‌ها اصول بدیهی نیستند. این‌ها میان‌برهای معرفتی‌ هستند. باورهایی که نه از مسیر دقت و انسجام، بلکه از طریق فیلترهای احساسی یا تقلید اجتماعی انتخاب می‌شوند. این‌ها بنیادی نیستند؛ بلکه راحت هستند.

در گفتمان فرامحتوا، این لحظه‌ای است که باور دیگر ابزاری برای روشن‌سازی نیست و به مکانیزم دفاعی تبدیل می‌شود.

این موضوع فقط در سطح فردی خطرناک نیست. وقتی باورها ناآزموده و بدون بررسی، از روی راحتی یا تقویت اجتماعی پذیرفته می‌شوند، به سرعت گستردش می‌یابند و می‌توانند به بیرون سرایت کنند: وارد نهادها شوند، هنجارهای فرهنگی را بازتعریف کنند و حتی ساختارهایی را که جوامع از طریق آن‌ها قدرت را توزیع کرده و مشروعیت را تعریف می‌کنند، تحریف کنند.

باورهای بی‌ثبات مقیاس پیدا می‌کنند.

زمانی که این باورها گسترش می‌یابند، تنها جهان‌بینی‌های شخصی را تحریف نمی‌کنند؛ بلکه مفروضات عملی کل سیستم‌ها از جمله دولت‌ها، اکوسیستم‌های رسانه‌ای، مدل‌های آموزشی، چارچوب‌های قانونی و حتی «توافق‌های علمی» را شکل می‌دهند. در این سطح، باورها فقط اشتباه نیستند بلکه به ابزار قدرت تبدیل می‌شوند.

این را در ظهور ایدئولوژی‌هایی می‌بینیم که در برابر بررسی مصون هستند اما به شدت برای تحمیل خود تلاش می‌کنند. در سیاست‌هایی که به جای فلسفه‌ای منسجم، با احساسات عمومی توجیه می‌شوند. در سازمان‌های کاملی که برپایه شعارهای برندسازی ساخته شده‌اند و با اینکه زیر پرسش فرو می‌ریزند، اما چون «درست به نظر می‌رسند» یا «سیگنال درست می‌دهند»، همچنان دوام می‌آورند.

این‌گونه است که اسارت ایدئولوژیک اتفاق می‌افتد؛‌ زمانی که اقتدار یک سیستم دیگر بر اساس انسجام هستی‌شناختی یا استدلال اخلاقی استوار نیست، بلکه بر اساس پایبندی نمایشی به روایت‌های غالب است، فارغ از اینکه چقدر شکننده، متناقض یا از رده خارج باشند.

با گذشت زمان، این روایت‌ها ثبیت شده و سخت می‌شوند. آن‌ها بوروکراتیک می‌شوند. (تحت کنترل نهادها و قوانین ثابت باقی می‌ماند) دیگر از طریق گفت و شنود (دیالوگ) دفاع نمی‌شود، بلکه از طریق ایستایی (سکون) درون‌سازمانی، ابزارهای روابط عمومی و تهدید اخلاقی حفظ می‌شوند. دیگر از خود نمی‌پرسیم چه چیزی درست است، بلکه شروع می‌کنیم به محافظت از آنچه برایمان آشناست.

این ریشه‌ی تصلب (گیرافتادگی) سیستماتیک است؛ زمانی که ساختارهای قدرت دیگر در پاسخ به حقیقت تکامل نمی‌یابند، بلکه بر باورهای به ارث رسیده‌ای پافشاری می‌کنند که بقای آن‌ها را تضمین می‌کند. در این مرحله، تنبلی معرفتی دیگر یک مسئله فردی نیست، بلکه یک بدهی تمدنی است.

در گفتمان فرامحتوا، ما این را همانطور که هست، نام‌گذاری می‌کنیم: فروپاشی یکپارچگی فهم حاصل کردن. وضعیتی که در آن آنچه تکرار می‌شود، با جایگزین آنچه واقعی است می‌شود و راحتی بر انسجام غلبه می‌کند.
به همین دلیل است که باور، اگر بدون بررسی رها شود، می‌تواند منبع اختلالی فراتر از سطح فردی باشد. زمانی که باور به‌طور راستین پذیرفته شود، شفافیت، انسجام و اقدام معنادار را در پی خواهد داشت. اما وقتی باور از سر بی‌توجهی پذیرفته شود، به سازه‌ای برای سردرگمی ، اجبار و رکود سیستماتیک تبدیل می‌شود.

۳. نقش راستی: آینه هستی‌شناختی

این تمایز بین باورهای بدیهی و باورهای رخوت‌انگیز (تنبل)، یک پدیده عمیق‌تر را بازتاب می‌دهد؛ پدیده‌ای که باظرافت در کلمات خود شما بیان می‌شود:

راستی یعنی شما چگونه واقعیت‌های زندگی را درک و دریافت می‌کنید و به میزان دقت و موشکافی شما در درک واقعی‌‌بودن یا نبودن هرچیز مربوط می‌شود، به اینکه شما به اعتبار دانش و درک خود تا چه اندازه حساس و پیگیر و ریزبین هستید. راستی و درستی بهترین عاملی است که به کمک آن دقیقاً درمی‌یابید فهم شما از واقعیت هرچیز، ازجمله باورها و دیدگاه‌هایتان، تا چه اندازه با واقعیت آن ‌چیز مطابقت دارد. اگر بخواهید راستی و درستی را در پیش بگیرید، باید گوهر وجودتان، یعنی آنچه در درون شما برای عرضه‌شدن وجود دارد، را بروز دهید و همیشه برای دیگران همانی باشید که برای خودتان هستید. راستی یعنی انطباق و هم‌خوانی خودانگاره‌تان، یعنی تصویری که از خود می‌شناسید، با شخصیت بیرونی و ظاهری‌تان، یعنی کسی که انتخاب می‌کنید به دیگران نشان دهید.

رابطه سالم با راستی زمانی رخ می‌دهد که برای بررسی باورها و عقایدتان وقت می‌گذارید؛ زیرا برایتان مهم است فهمی که از مسائل دارید درست و معتبر باشد. در بیشتر مواقع، با دیگران و خودتان روراست هستید. ازنظر دیگران فردی اصیل و متمایز و قابل‌اعتمادید که اعمالتان با خود واقعی‌تان و آنچه می‌گویید، مطابقت دارد.

رابطه ناسالم با راستی زمانی شکل می‌گیرد که باورها و عقاید شما و نیز روشی که برای بررسی واقعیت برمی‌گزینید، هیچ پایه‌واساس محکمی نداشته باشد و اغلب برای بیان حقیقت و نظر خود ثبات ندارید و هر لحظه نظرتان تغییر می‌کند. خود را فردی جعلی و متظاهر می‌بینید و اغلب در توانایی‌های خود تردید می‌کنید. ازنظر دیگران ممکن است فردی به نظر برسید که خلوص نیت ندارد و حرف و عملش یکی نیست. معمولاً از اینکه خودتان باشید یا با خودتان خلوت کنید، احساس ناراحتی می‌کنید و معذب می‌شوید. ازسوی‌دیگر، ممکن است حق‌به‌جانب، خودرأی، متعصب یا اهل سوگیری باشید و فکر کنید حقیقتِ شما تنها حقیقتِ ممکن است و از این فکر که همیشه «حق» با شماست، دست برنمی‌دارید.
منبع: تشویر، الف (۲۰۲۱). بودش (صفحه ۲۵۰). انتشارات انجنیسیس

 

نقطه‌ کلیدی اینجا است:

باور، زمانی که به‌طور راستین پذیرفته می‌شود، نشان‌دهنده‌ تعهد به واقعیت است؛ حتی وقتی آن واقعیت ناخوشایند، نامطمئن یا گیج‌کننده باشد.

اما زمانی که از روی ناراستی پذیرفته شود، تبدیل به نمایش می‌شود. به ظاهرسازی، خودفریبی یا یک راهبرد مقابله‌ای می‌شود که در پوشش روشنفکری پنهان شده‌است.

بیایید تمایز کامل شما را با این دیدگاه دوباره بررسی کنیم:

رابطه سالم با راستی و باور

در این وضعیت، باورهای بدیهی شما مورد احترام قرار می‌گیرند و باورهای زمینه‌ای شما از طریق مطالعه، گفتگو و قوه تشخیص (بصیرت) پالایش می‌شوند.

شما نه خشک و متعصب هستید و نه بی‌ثبات؛ بلکه از نظر معرفتی چابک و از نظر هستی‌شناختی مختار هستید.

رابطه ناسالم با راستی و باور

در این وضعیت، ممکن است تبدیل به یک شکاک بی‌تفاوت شوید که هر گونه باوری را به نام بی‌طرفی رد می‌کند، یا به پژواک دگم (جزم‌اندیشانه) سیستم‌های باور دیگران تبدیل شوید که هرگز به درستی آن‌ها را درونی و هضم نکرده‌اید.

هر دو حالت، نشان‌دهنده رابطه‌ای گسسته با راستی هستند و هر دو به ناهماهنگی عمیق در بخش‌ باورها و نظرات در بودش شما منتهی می‌شوند.

۴. هم‌راستا کردن باور با راستی: تمرین یکپارچگی هستی‌شناسانه

حرکت در مسیر باور راستین، به معنای زیستن با این تعهد است:

«من به این دلیل باور ندارم که آسان است. باور دارم چون مسیر را پیموده‌ام، در دل ابهام و عدم قطعیت ایستاده‌ام، و با اعتقاد راسخی که واقعیت و هم‌راستایی را منعکس می‌کند بیرون آمده‌ام.»

باور راستین:

سرسخت نیست.

متکبر نیست.

قابل فروش نیست.

به دست می‌آید.

و همین، بیش از هر مدرک یا ادعایی است که باور شما را به خودتان متعلق می‌کند.

 

باور و راستی: جدول مقایسه‌ای

معنا به باور نیاز دارد؛ همین و بس!

بیایید درباره‌ معنا صحبت کنیم؛ آن چیز گریزان و سرمست‌کننده‌ای که همه‌ ما به طور پنهانی (یا آشکارا) به دنبال آن هستیم. همان دلیلی که کتاب می‌نویسیم، بچه‌دار می‌شویم، کسب‌وکار راه می‌اندازیم، عاشق می‌شویم، به خیریه کمک می‌کنیم یا در حیرت هستی به ستارگان خیره می‌شویم.

و حقیقت تلخی که در لفافه‌ای از طنزی لطیف پیچیده شده این است:

نمی‌توانید بدون باور، معنا بسازید.

هیچ‌چیز. صفر. هیچ.

حتی یک قطره معنا در ذهنی بی‌باور شکل نمی‌گیرد.

چون معنا داده نیست. نه کربن است، نه کلسیم، نه کوارک. نمی‌توان آن راوزن کرد، از طریق اسپکتروفتومتر تجزیه‌وتحلیل کرد، یا از موش‌های آزمایشگاهی و نمودارهای دایره‌ای استخراجش کرد. معنا تخصیصی است: آگاهانه به چیزی نسبت داده می‌شود، بافته‌شده، تفسیر و احساس می‌شود؛ و همیشه از یک موضع خاص برمی‌خیزد.

ممکن است فکر کنید که معنا را به‌طور منطقی انتخاب می‌کنید، مانند انتخاب افزودنی‌ها برای یک ظرف بستنی؛‌ اما پشت هر گیلاس و هر قاشق پودر پسته مجموعه‌ای از پیش‌فرض‌ها درباره ارزش، هدف، حقیقت، زیبایی، خوب، بد، واقعی، غیرواقعی، ارزشمند و بی‌ارزش پنهان است.

حتی شعار مینیمالیستی «آنچه کار می‌کند انجام بده» – جایگزین فلسفه اخلاق در دنیای تکنولوژی- ، آغشته به باور است:

اما چرا باید آنچه که «کار می‌کند» مهم باشد؟ چرا نباید به دنبال چیزی بود که زیبا، نیکو یا والا است؟ به محض اینکه شروع به پاسخ دادن به این سوال می‌کنید، عمیقا درگیر دنیایی پر از ارزش‌ها می‌شوید؛ و دوست من، ارزش‌ها، باورهایی هستند که لباس رسمی پوشیده‌اند.

بیایید از یک تشبیه استفاده کنیم:

فردی را تصور کنید که ادعا می‌کند بدون باور زندگی می‌کند و در تلاش است معنا خلق کند. این فرد مانند مجسمه‌سازی است که در حال تراشیدن مجسمه، وجود سنگ را انکار می‌کند.

«نه، نه»، او اصرار می‌کند، «من هیچ چیزی را شکل نمی‌دهم. این فقط به‌طور طبیعی از مشاهده بی‌طرفانه پدیدار می‌شود.»

در واقع چه رخ می‌دهد؟ او از باورهایی که نادیده گرفته‌ شده‌اش به‌عنوان ابزار استفاده می‌کند و نامش را بی‌طرفی می‌گذارد. این مجسمه‌سازی نیست. این خودفریبی است با جلوه‌ای هنری.

نکته این است: باور تهدیدی برای معنا نیست؛ شرط امکان معناست. بدون باور، هدفی در کار نیست. بی‌عملی می‌آید. نسبی‌گرایی را تجربه می‌کنید که درون پوچ‌گرایی حل شده است و با مکانیسم‌های مقابله‌ای تزیین شده است.

اشتباه نکنید: وقتی مردم می‌گویند «زندگی معنای عینی ندارد»، اغلب منظورشان این است: «من باور دارم که هیچ معنایی وجود ندارد». این همچنان یک باور است؛ باوری که آن‌قدر فراگیر است که تبدیل به لنزی می‌شود که همه چیز باید از پشت آن دیده شود.

طنز ماجرا؟ کسانی که بلندترین فریادها را در مورد بی‌معنایی می‌زنند، معمولاً طوری رفتار می‌کنند که گویی زندگی پر از معناست. برای عدالت مبارزه می‌کنند، به دنبال حقیقت می‌روند، برای فقدان‌ها سوگواری می‌کنند و عشق را جشن می‌گیرند؛ در حالی که مدام تأکید می‌کنند همه چیز بی‌معناست.

این مثل تماشای کسی است که در مراسم خاکسپاری گریه می‌کند و همزمان توییت می‌کند: «مرگ صرفاً یک پدیده زیست‌شناسی است».

به نظر می‌رسد پدیده زیست‌شناسی آن‌ها لحظه‌ای بسیار پرمعنا را تجربه می‌کند.

پس بیایید دیگر تظاهر نکنیم که می‌توان باور را از معنا جدا کرد، مثل جدا کردن روغن از آب. نمی‌توانیم. آن‌ها با هم ترکیب شده‌اند؛ به هم پیوند خورده‌اند. انکار باور، معنا را مسموم می‌کند. انکار معنا، شما را با بقا، معیارهای عملکرد و شعارهای سخنران‌های TED تنها می‌گذارد که عمیق به نظر می‌رسند اما هیچ چیزی را درمان نمی‌کنند.

در حقیقت، باور دشمن استدلال نیست؛ پیش‌نیاز آن و زاینده‌ی معناست.

آن را مالک شوید. به دیگران واگذار نکنید. معماری وجودی خود را به ویکی‌پدیا، پوچ‌گرایی تایید شده توسط همتایان یا پادکست‌های مد روز نسپارید؛ پادکست‌هایی که میزبانانشان به اندازه کافی نیچه خوانده‌اند تا خطرناک شوند و به اندازه کافی بودیسم خوانده‌اند تا متواضع به نظر برسند. از آن‌ها فراتر بروید و از پاسخ‌گویی هستی‌شناسانه و بصیرت خود خردمندانه استفاده کنید.

شما یک الگوریتم نیستید. شما یک ماشین حساب گوشتی نیستید.

شما موجودی هستید که معنا می‌سازد.

و باورهای شما (چه متعلق به خودتان باشند و چه از دیگران پذیرفته باشید) نقشه‌ راه شما هستند.

 

باور، قدرت و معماری واپس‌زنی (سرکوب)

این واقعیتی است که بیشتر ما نمی‌خواهیم با آن روبه‌رو شویم. باورها فقط در افراد وجود ندارند. آن‌ها در سیستم‌ها زندگی می‌کنند؛ و زمانی که باور تبدیل به چیزی بررسی‌نشده، راحت یا نمایشی می‌شود، تنها فهم شخصی را تحریف نمی‌کند. بلکه می‌تواند توسط ساختارهای قدرت به‌عنوان ابزار قدرت برای تولید مشروعیت، سرکوب مخالفت‌ها و تداوم کنترل به کار گرفته شود.

این تئوری توطئه نیست؛ واقعیت ساختاری است.

در طول تاریخ، نظام‌‌های باور تثبیت‌شده و ریشه‌دار توسط امپراتوری‌ها، دولت-ملت‌ها، نهادهای دینی، احزاب سیاسی و رژیم‌های رسانه‌ای برای مهندسی انطباق و حفظ سرکوب سیستماتیک استفاده شده‌اند. در چنین مواردی، باور دیگر یک جهت‌دهی فردی نیست و به نرم‌افزار عملیاتی اختلال نهادینه‌شده تبدیل می‌شود.

در مقاله‌ای پیشین، پنج حالت نیروی ارتباطی و هستی‌شناختی را بررسی کردیم: سرکوب، واپس‌زنی، تحمیل ساختاری، ابراز و تاثیرگذاری.

از میان این‌ها، تحمیل ساختاری بیشترین کدگذاری نهادی را دارد. این نیرو فقط در سطح روان‌شناختی یا روابط بین فردی عمل نمی‌کند، بلکه از طریق نظام‌های حکمرانی، چارچوب‌های قانونی، آموزش، مدل‌های اقتصادی و نهادهای فرهنگی نیز عمل می‌کند.

تحمیل ساختاری یک رویداد نیست. سیستمی است که بر اساس باورهای غیرراستین عمل می‌کند، درواقع این باورها یکی از روان‌کننده‌های محبوبش هستند.

چون وقتی به مردم آموخته می‌شود که چه چیزی را باور کنند، بدون ابزار، شجاعت یا اجازه بررسی آن، به راحتی قابل کنترل پیش‌بینی‌پذیر و مفید می‌شوند.

موثرترین نوع قدرت، قدرتی نیست که با خشونت تهدید کند.

قدرتی است که شما را متقاعد می‌کند که پیروی، حقیقت است و مخالفت دیوانگی.

در این زمینه، باور به نوعی ارز ایدئولوژیک تبدیل می‌شود؛ که بر اساس هم‌راستایی‌اش با دستورکارهای نهادی، مبادله، مالیات‌گذاری و تحریم می‌شود.

تمام جمعیت‌ها می‌توانند به سمت رام‌پذیری اجتماعی (اطاعت بی چون و چرا) یا خشونت هدایت شوند، بسته به اینکه با چه باورهایی تغذیه شوند، چه باورهایی برای آنها فیلتر شوند و کدام باورها به عنوان «حقیقت» ارائه شوند.

این آزادی نیست. این بردگی معرفتی با لبخند است و ما همه در زندگی روزمره‌مان در سطوح مختلف و حوزه‌های مختلف آن را تجربه می‌کنیم.

در مقاله‌ای دیگر، سه کهن‌الگوی هستی‌شناختی را معرفی کردیم:

نخبگان، توده مردم و رهبر.
هر کدام به شیوه‌ای متفاوت با باور ارتباط دارند.

دنیای مدرن به‌طور فزاینده‌ با توده‌هایی از مردم پر شده است که تحت هدایت باورهای مهندسی‌شده از سوی نخبگان هستند؛ در حالی که آن تعداد اندک که جرئت می‌کنند به‌عنوان رهبر واقعی باشند، خاموش یا مسخره می‌شوند.

به این دلیل است که باور نمی‌تواند بدون بررسی رها شود. این فقط درباره‌ انسجام شخصی نیست. بلکه درباره‌ بازپس‌گیری اختیار از ساختارهای نامرئی کنترل است.

پس اگر می‌خواهید (نه به‌طور نمایشی، بلکه به‌طور هستی‌شناختی) آزاد باشید باید نه تنها آنچه را که باور دارید، بلکه دلیل راحت بودن آن باور برای سیستم اطراف‌تان را نیز بررسی کنید.


چرا که باوری که مال شما نیست، قدرت شخصی دیگر بر شماست.

برای کاوش بیشتر در این موضوعات، به موارد زیر مراجعه کنید:

 

روشنگری هستی‌شناختی: آگاهی راستین و قطب‌نمای باور

حالا بیایید جد‌ی‌ و دقیق‌ باشیم. تا اینجا، این توهم را که کسی می‌تواند بدون باور زندگی، فکر یا احساس کند، را کنار زدیم. اما بیاید روشن کنیم: این به شما اجازه نمی‌دهد که هر چیز خوشایند (مثل داستان‌های پریان)، خیال‌پردازانه یا راحت را باور کنید.

این مجوزی نیست که ایدئولوژی‌های مختلف را مانند کارت‌های پوکمون جمع‌ کنید.

ما میان باور به‌عنوان یک وضعیت اجتناب‌ناپذیر بودن و باور به‌عنوان یک لذت بی‌کندوکاو تمایز روشنی قائل می‌شویم.

صرفاً چون باور اجتناب‌ناپذیر است، به این معنی نیست که همه باورها برابرند. برخی باورها ساختارمندند، برخی شلخته و بی‌دقت‌اند، برخی از تشخیص و بصیرت زاده می‌شوند و برخی دیگر از تجربیات دردناک، شبکه اجتماعی تیک‌تاک یا مسائل حل‌نشده خانوادگی شکل می‌گیرند.

و اینجاست که آگاهی راستین وارد می‌شود؛ نه به‌عنوان یک کلیشه ذهن‌آگاهی، بلکه به‌عنوان انضباط بودش.

آگاهی راستین با اذعان شروع می‌شود:

«من باور دارم، بنابراین در برابر آنچه به آن باور دارم پاسخگو هستم.»

بگذارید این جمله در شما بنشیند. بیشتر مردم هرگز به این نقطه نمی‌رسند. آن‌ها مانند مستأجران ایدئولوژیک در چارچوب‌هایی زندگی می‌کنند که خودشان نساخته‌اند، از دارایی‌های ذهنی‌ای دفاع می‌کنند که آن‌ها را بدون بررسی به ارث برده‌اند.

اما در آثار من، ما بر مسئولیت‌شناسی معرفتی تأکید می‌کنیم. شما نمی‌توانید فقط به دلیل اینکه باورهایتان خوشایندند و حس خوبی می‌دهند یا با حال‌وهوای شما جور است، آن‌ها را حقیقت بدانید. باید آماده باشید که:

ما این فرایند را قطب‌نمای باور می‌نامیم. نه یک اصل دگم و خشک، بلکه ابزاری برای جهت‌یابی که شما را به سمت ساختارهای باوری ریشه‌دار، مستحکم، منسجم و مبتنی بر یکپارچگی هدایت می‌کند، بدون اینکه برای عملکرد نیازمند قطعیت باشد

یک استعاره: اگر باورها بادبان‌های کشتی شما هستند و آگاهی راستین دست شما روی سکان است. شما نمی‌توانید بادهای جهان را کنترل ‌کنید، اما قطعاً مسئولید که کشتی‌تان را به کجا می‌برید.

اینجاست که بسیاری از ذهن‌های درخشان از مسیر خارج می‌شوند. آن‌ها به شدت به علم، بی‌خدایی، بهره‌وری یا حتی عشق باور دارند. اما هرگز به فرامحتوای آن باورها نپرداخته‌اند. آن‌ها هرگز نپرسیده‌اند:

آیا این باور پاسخی به حقیقت است یا ریشه در ترس دارد؟

آیا این باور در خدمت هم‌راستایی من است یا فقط راحتی من را تأمین می‌کند؟

ما باور را تجلیل نمی‌کنیم. آن را پالایش می‌کنیم.

باور در هیاهو و سروصدا راستین نمی‌شود، بلکه زمانی که مورد بررسی قرار بگیرد، یکپارچه شود و با انسجام زندگی ‌شود، یک باور راستین است.

در واقع، راستین‌ترین باور این است که باید باور داشته باشیم؛ و اینکه چطور باور خود را انتخاب کنیم نه تنها زندگی ما، بلکه اخلاقیات، روابط، کار و میراث ما را شکل می‌دهد.

این‌جاست که باور به جای اسم، به یک فعل تبدیل می‌شود. باور یک دارایی تحت تملک نیست؛ یک تمرین مستمر است؛ و تنها باوری ارزش نگه‌داشتن دارد که حاضر باشید با هر دو دست، از آن در میانه طوفان‌ها محافظت کنید، نه اینکه صرفاً آن را در اینستاگرام پست کنید.

بدون آگاهی راستین و وضوح هستی‌شناسانه درباره سیستم‌های باوری که می‌پذیریم، پایه‌هایی که زندگی‌ها، سازمان‌ها، نهادها و تمام تمدن‌هایمان بر آن بنا شده‌اند نمی‌توانند یکپارچه باشند؛ و از این‌رو نمی‌توانند مانا (پایدار) باشند.

باور، وقتی ناخودآگاه یا غیر راستین باشد، تنها ادراک فردی را تحریف نمی‌کند. به سیستم‌ها نفوذ می‌کند. به هنجار تبدیل می‌شود. به ایدئولوژی‌ها، باورهای دگم و روایت‌های تردیدناپذیر تبدیل می‌شود که همه چیز از آموزش تا اقتصاد، حکمرانی تا عدالت اجتماعی را اداره می‌کنند.

وقتی این باورها در مقیاس وسیع بررسی نشده باقی بمانند، به گیرافتادگی (تصلب) جمعی منتهی می‌شوند؛ وضعیتی که در آن ناکارامدی، تضاد و قطعیت نمایشی نهادینه می‌شود. در آن نقطه، دیگر در حال جهت‌یابی به سمت حقیقت نیستیم. در حال دفاع از چارچوب‌های موروثی هستیم، نه به این دلیل که در خدمت ما هستند، بلکه چون برایمان آشنا هستند. تمام جوامع می‌توانند از نظر معرفتی فلج شوند، در دنیای دیدگاه‌های قدیمی گیر کنند و در حالی که ادعای پیشرفت داشته باشند.

به همین دلیل باور باید نه یک انتزاع خصوصی، بلکه به‌عنوان یک نیروی عمومی مورد توجه قرار گیرد. آنچه باور داریم شکل‌دهنده‌ آن چیزی است که آن را عادی می‌دانیم. آنچه عادی می‌دانیم، تبدیل به چیزی می‌شود که به اجرا درمی‌آوریم؛ و آنچه به اجرا درمی‌آوریم در نهایت به سیستم عامل پیش‌فرض فرهنگ ما بدل می‌شود؛ حتی زمانی که ناهماهنگ یا مخرب باشد.
به همین دلیل است که باور به این که باور اهمیت ندارد، شاید خطرناک‌ترین باور باشد.

در پایان: شما، باورمندید

بیایید جمع‌بندی کنیم.

شما نفس می‌کشید. حرف می‌زنید. رنج می‌کشید. دوست می‌دارید. می‌جنگید. با اطلاعات محدود تصمیم می‌گیرید، برای آینده‌هایی که نمی‌توانید پیش‌بینی کنید، برنامه‌ریزی می‌کنید و برای فقدان‌هایی که جبران‌ناپذیرند سوگواری می‌کنید.

بنابراین، شما باور دارید.

نه به این دلیل که ضعیف هستید. نه به این دلیل که مذهبی هستید. بلکه چون انسانید، و انسان بودن یعنی اینکه خود را در دریایی از عدم‌قطعیت به سوی معنا جهت دادن.

حتی سرسخت‌ترین شکاکان، که روی میکروسکوپ خم شده‌اند و سخنان کارل ساگان را مانند انجیل نقل می‌کنند، به ارزش پرسش‌گری، قابل اعتماد بودن حافظه، هماهنگی زبان، و امکان پیشرفت باور دارند. حتی پوچ‌گرایانی که ادعا می‌کنند زندگی هیچ معنایی ندارد، هنوز هر صبح بیدار می‌شوند، لباس می‌پوشند (معمولاً) و یک نوع قهوه‌ را بر دیگری ترجیح می‌دهند، انگار که چیزی اهمیت دارد.

اجازه بدهید آن را همان‌طور که هست، بنامیم: نقش‌بازی وجودی.


تظاهر به زندگی بدون باور مثل این است که ماهی ادعا کند خیس نیست.

شما در باور غوطه‌ورید؛ فقط نمی‌خواهید بپذیرید چون فکر می‌کنید اذعان به آن شما را کمتر منطقی نشان می‌دهد.

اما تناقض همینجاست: فقط کسانی که باورهای خود را می‌شناسند می‌توانند واقعاً منطقی باشند.

نمی‌توانید بدون قطب‌نما مسیر را پیدا کنید. نمی‌توانید بدون تصویر کلی، چیزی بسازید. بدون پیش‌فرض‌های مشترک درباره معنی کلمات و اهمیت آن‌ها منسجم صحبت کنید.
باور دشمن شما نیست. انکار باور دشمن شماست.

پس چه کار کنیم؟

تظاهر را متوقف می‌کنیم. دیگر واژه «باور» را به‌عنوان چیزی ننگین و معادل نسخه فکری یک بیماری مسری نمی‌بینیم.

شروع می‌کنیم به آزمودن و بررسی آنچه باور داریم، چرا به آن باور داریم، چگونه ما را شکل می‌دهد؛ و اینکه به واسطه آن چه کسی می‌شویم.

ما باورهای خود را شفاف، منسجم و راستین می‌کنیم؛‌ نه با چسبیدن وسواس‌گونه به آن‌ها، بلکه با قرار دادن آن‌ها در پرتوی آگاهی و گفتن:

«تو مالک من نیستی؛ من پاسخگوی تو هستم.»

چون این کاری است که انسان‌های بالغ با قدرت انجام می‌دهند.

و باور ( چه خوشتان بیاید، چه نه) شکلی از قدرت است.

پس دفعه‌ بعد که کسی با اعتماد کامل گفت:

«من به هیچ چیز باور ندارم.»
لبخند بزنید. یک فنجان چای به او تعارف کنید.

و بگویید:
«به نظر می‌رسد همین خودش یک باور است.»

در همان لحظه می‌بینید که سیستم‌های جهان‌بین‌اش برای چند لحظه متوقف می‌شود.

و در آن توقف کوتاه، بذری کاشته می‌شود؛‌ نه بذر باورهای قطعی و دگم، بلکه بذر بیداری فراشناختی.

چون زیر همه نقاب‌ها، ایدئولوژی‌ها و پادکست‌ها، همه‌ ما (همگی) باورمندیم.
تنها تفاوت این است که برخی از ما این را می‌دانیم.

 

از باور تا فرامحتوا: زیرساخت هستی‌شناختی معنا

گفتن «همه باور دارند» کافی نیست. این تنها نقطه آغاز است، نه مقصد نهایی. برای فهم واقعی معماری باور، باید عمیق‌تر برویم. باید بپرسیم:

چه چیزی باورهایی را که داریم، شکل می‌دهد؟

چه چیزی آن‌ها را ممکن، موجه و پایدار می‌کند؟

این حوزه‌ گفتمان فرامحتوا است؛‌ جایی که دیگر به تحلیل آنچه گفته یا باور می‌شود نمی‌پردازیم، بلکه به ساختارهایمعرفتی و هستی‌شناختی می‌پردازیم که از اساس تعیین می‌کند کدام باورها ممکن، مجاز یا نامرئی باشند.

فرامحتوا تعیین می‌کند که کدام ایده‌ها منسجم به نظر می‌رسند، کدام باید به‌عنوان غیرمنطقی کنار گذاشته می‌شوند و کدام اساسا غیرقابل‌تصور باقی می‌مانند. اینجا صحبت از باور نیست؛ بلکه صحبت از شرایط باورپذیری است.

برای مثال، باور «فقط آنچه قابل اندازه‌گیری است، اهمیت دارد» تنها یک جمله نیست؛ این یک فرامحتوای مادی‌گرایانه-سکولار است که کمیت را بر کیفیت، ظاهر را بر ماهیت و داده‌ را بر عمق ترجیح می‌دهد. این باور از آسمان نیفتاده است. بلکه توسط لایه‌های تاریخی فرامحتوای فرهنگی عقل‌گرایی عصر روشنگری، علم پوزیتیویستی و آموزش نهادی شکل گرفته است

بیشتر مردم هیچ تصوری ندارند که باورهایشان تحت تأثیر فرامحتوا شکل می‌گیرد. آن‌ها در چارچوب‌های به ارث رسیده عمل می‌کنند، مانند مستأجرانی که در یک آپارتمان مبله زندگی می‌کنند و دکوراسیون را سلیقه شخصی خود می‌پندارند.

اینجاست که نظریه فهم حاصل کردن تو در تو لنز را واضح‌تر می‌کند.

 

باورهای دریافت اولیه در برابر باورهای آموخته شده: اثر لایه‌ای بر شناخت

در نظریه فهم حاصل کردن تو در تو، باورها یکنواخت نیستند. آن‌ها در سطوح مختلف درگیری شناختی به‌صورت لایه‌لایه قرار دارند. یکی از مهم‌ترین تمایزات میان این دو است:

باورهای دریافت اولیه:

عقاید سریع، احساسی یا تجربی.

از طریق یک دریافت آنی، نشانه فرهنگی، تروما، تحسین یا جذب اجتماعی به‌دست می‌آیند.

این باورها معمولاً واضح، بدیهی یا غریزی به نظر می‌رسند.

اما اغلب شکننده و ناهماهنگ هستند یا به‌طور کامل یکپارچه نشده‌اند.

از نظر معرفت‌شناختی سبک و سطحی هستند اما از لحاظ احساسی چسبنده‌اند.

باورهای مطالعه‌شده (باورهای نقشه شناختی)

این باورها از طریق تأمل و بازاندیشی آگاهانه، یادگیری و تحقیق هستی‌شناسانه ساخته، ارزیابی و یکپارچه می‌شوند.

در لایه‌های عمیق‌تر نقشه‌های شناختی ما وجود دارند؛ چارچوب‌هایی که فهم ما از واقعیت‌های پیچیده را سازمان‌دهی می‌کنند.

این باورها از نظر معرفت‌شناسی عمیق هستند و زمانی که منسجم باشند، انسجام درونی بین تمام لایه‌های شناختی دیگر را تقویت می‌کنند.

مشکل کجاست؟

بیشتر افراد نظرات، رفتارها و جهان‌بینی‌های خود را بر اساس باورهای دریافت اولیه شکل می‌دهند؛ سپس آن‌ها را از طریق تعصب تأییدی، اتاق‌های پژواک و نمایش‌‌ تقویت می‌کنند.

این باورهای کم‌عمق در نهایت به مدل‌های ذهنی تحریف‌شده تبدیل می‌شوند؛ ساختارهای معیوب اما سفت و سختی که برای تفسیر همه‌چیز از آن‌ها استفاده می‌کنیم.

پس در نهایت با افرادی روبه‌رو می‌شویم که:

برای احیای یکپارچگی شناختی، باید باورهای خود را از شهودهای آزموده نشده به ساختارهای مطالعه‌شده و هم‌راستا ارتقا دهیم، ساختارهایی که در نقشه‌های عمیق‌تر واقعیت ما یکپارچه شده‌اند.

باور، بودش و چهارگانه راستی

اینجا جایی است که به چارچوب بودش بازمی‌گردیم، و به‌طور خاص به چهارگانه راستی (نمودار چهاربخشی راستی)؛ کوره‌ای که در آن باورهای ما و شیوه ابراز آن‌ها، وضعیت هستی‌شناختی ما را آشکار می‌کنند.

بیایید روی دو ربع که بیشتر تحت تأثیر باور قرار دارند تمرکز کنیم:

بینش کلیدی اینجاست:

باورها (خصوصی) خاک هستند. نظرات (عمومی) میوه هستند.

وقتی خاک مسموم باشد؛ یعنی موروثی، سطحی و ناآزموده، میوه همیشه طعم نمایش خواهد داشت، نه حقیقت.

افرادی که باور را انکار می‌کنند، اغلب نظرات «بی‌طرف» ارائه می‌دهند که به‌هیچ عنوان بی‌طرف نیست.
آن‌ها در واقع باور را از خودآگاه به ناخودآگاه منتقل کرده‌اند، به‌طوری که دین را با پرستش علم، فلسفه را با جملات قصار سخنرانی‌های TED، و معنویت را با عقلانیت خود-محور جایگزین کرده‌اند.

در ربع باورها، آن‌ها یک مونولوگ داخلی از قطعیت را حفظ می‌کنند.

در ربع نظرات، همان قطعیت را با اطمینان پخش می‌کنند؛ اما هیچ‌کدام از این‌ها از آتش آگاهی راستین عبور نکرده‌اند.

راستی در اینجا یعنی:

در بودش، این هم‌خوانی و انسجام است.

بدون آن، تمام چهار ربع به تئاتر تبدیل می‌شوند. شما دیگر یک وجود (بودش) نیستید، بلکه یک نقاب با الگوریتم‌هایی زیر آن هستید.

 

عمل یکپارچه‌سازی

وقتی باور را از طریق تحلیل فرامحتوا، فهم حاصل‌کردن تو در تو و اختیار هستی‌شناسانه به آگاهی می‌آورید و از سایه بیرون می‌کشید، کاری نادر انجام می‌دهید:

شما باور را از یک عمل نمایشی، به یک موضع متحول می‌کنید، آن را از حالت واکنشی خارج کرده و به آن عینیت می‌بخشید، باور را از سایه بیرون می‌آورید و آن را به ساختار تبدیل می‌کنید.

و این تنها بهداشت فکری نیست؛ این بلوغ هستی‌شناسانه است.

شما مطمئن‌تر نمی‌شوید.

کامل‌تر (به عنوان یک کل) و یکپارچه‌تر می‌شوید.

و از دل این یکپارچگی (تمامیت) است که شروع به ساختن یک زندگی، یک صدا، یک مسیر می‌کنید؛ نه فقط بر پایه باور، بلکه بر اساس باورهایی که به دست آورده‌اید، یکپارچه و هم‌راستا با شما هستند.

از نوعی که برای اثبات درست بودن خود، نیازی به فریاد زدن ندارد.

از نوعی که تحت بررسی دقیق فرو نمی‌ریزد.

از نوعی که می‌گوید: می‌دانم چه باوری دارم؛ و می‌دانم چرا.

 

نتیجه‌گیری: اختیار (توان پاسخ‌گویی) باور داشتن

شما یک لوح سفید نیستید. شما یک مغز شناور نیستید که گوشت و پوست را بدون هیچ‌گونه سوگیری هدایت می‌کند. شما انسانی هستید که معنا می‌سازد و باور می‌ورزد. و این یعنی شما قدرت دارید؛ نه از نوع پرسروصدا و نمایشی که بر مکالمات حاکم می‌شود یا مدارک به رخ می‌کشد، بلکه از نوعی که در سکوت ادراک، تصمیم‌گیری و فرهنگ را شکل می‌دهد.

باور بی‌طرف نیست. جهت‌دار است. هر باوری به جایی اشاره می‌کند: به سوی حقیقت یا راحتی، انسجام یا سردرگمی، هم‌راستایی یا فروپاشی. باور ناآزموده، به سناریویی تبدیل می‌شود که شما مجری آن هستید، نه قطب‌نمایی که به‌ آن رجوع می‌کنید. شما روایت‌هایی را که به ارث برده‌اید تقلید می‌کنید، از آن‌ها دفاع و تکرار می‌کنید، در حالی که تأکید می‌کنید که «منطقی» یا «بی‌طرف» هستید.

این هزینه ناراستی هستی‌شناسانه است: زندگی کردن بر اساس باورهایی که انتخاب نکرده‌اید، نمی‌توانید ریشه‌‌شان را بیابید و حاضر به بررسی آن‌ها نیستید، در حالی که ادعا می‌کنید آزادید.

پس، این ما را کجا می‌برد؟

ما را به اختیار (پاسخ‌دهی) می‌رساند؛ نه تنها برای باور داشتن، بلکه برای باور داشتن آگاهانه. برای ردیابی منشاء باورهایمان، بررسی ساختار آن‌ها و پالایش آن‌ها به ساختارهایی که شایسته‌ زندگی کردن باشند. این کار بلوغ فراشناختی است؛ نه برای اجتناب از باور، بلکه برای مالکیت آن با وضوح، دقت و شجاعت.

شما لازم نیست به همه چیز باور داشته باشید، لازم نیست به آنچه به شما گفته‌اند باور داشته باشید، اما باید با یکپارچگی باور داشته باشید. زیرا چه بچه‌ای را بزرگ کنید، کسب و کاری را راه بیندازید، چه رای بدهید، چه هنر خلق کنید، یا انتخاب کنید در لحظه بعد چگونه عمل کنید، باورهایتان از پیش در کارند.

و اگر آینده قرار است کمتر نمایشی، تکه‌تکه (گسسته) و تحت تأثیر روایت‌های بادآورده و ساخته‌نشده باشد، باید باور را از خرافات و از بی‌طرفی شبه‌علمی بازپس‌ بگیریم. باید آن را نه به‌عنوان اعترافی شرم‌آور، بلکه به‌عنوان یک قابلیت ضروری انسانی در نظر بگیریم که وقتی پالایش شود، همه چیزهای دیگر را ممکن می‌سازد.

باور داشته باشید. اما این کار را با آگاهی، با ساختار، با قصد انجام دهید؛ و شجاعت بازنگری، وقتی که حقیقت از شما چیزی فراتر از راحتی می‌طلبد.

چون باور ضعف نیست. انکار باور است که ضعف است.

و راستی یک نمایش نیست. شیوه‌ای نظامند است برای مالکیت معماری درونی خود، که بتوانید آن را زندگی کنید، با آن رهبری کنید و چیزی منسجم‌تر از آنچه به ارث برده‌اید به جای بگذارید.

این فقط بلوغ نیست. این «بودش» است.

 

[1] epistemic inheritance

[2] Nature

دسترسی به اصل مقاله

https://engenesis.com/a/i-dont-have-beliefs-the-most-dogmatic-belief-of-all