
این مقاله ترجمهای است از مقاله Authenticity is dead, and you killed it نوشته اشکان تشویر به زبان انگلیسی، که توسط گروه ترجمه به فارسی برگردانده شده است و در انتخاب کلمات و ویرایش متن تمام سعیمان را کردهایم تا لحن و پیام نوشته اصلی حفظ شود.
راستی مرده است و تو قاتل آن هستی.
چگونه صداقت به نمایش بدل شد، هویت نقاب حقیقت بر چهره زد و واقعیت روی صحنه جان سپرد.
این یک موعظه دلگرمکننده درباره «خودت باش» نیست. این یک تیغ جراحی هستیشناسانه است، که بیهیچ عذرخواهی به کار گرفته میشود.
راستی مرده است و تو قاتل آن هستی. این مقاله نقدی فلسفی است بر فرهنگ نمایشیای که خود را به جای «واقعی بودن» جا زده است؛ فرهنگی که در آن صداقت، نمایشی است، هویت به سلاح بدل شده و ابراز وجود با عمق وجود اشتباه گرفته میشود.
در عصری که آسیبپذیری به سرمایه تبدیل شده، نهادها شفافیت را از پیش طراحی میکنند و اینفلوئنسرها فروپاشیهایشان را به محتوا بدل میکنند، راستی به تصویری خیالی و از پیش برنامهریزیشده تبدیل شده است.
اشکان تشویر، نقاب از چهره توهمات فرهنگی برمیدارد که در قالب هشتگها، واژگان شبهدرمانی و مناسک خودیاری بازتولید شدهاند. اما این صرفاً نقد نیست؛ بازآفرینی است. او با استفاده از چارچوب بودش میان هویت نمایشی و یکپارچگی هستیشناسانه تمایز قائل میشود، پنج سوارکار ناراستی را افشا میکند، افسانه «خودت را پیدا کن» را به چالش میکشد، و پرده از اعتیاد فرهنگی ما به تعلق برمیدارد؛ اعتیادی که شدن (becoming) را فدای پذیرفتهشدن میکند.
این نوشته تو را دعوت میکند که از نمایش راستی دست برداری و آن را در زندگیات بهراستی زندگی کنی. نویسنده، با ترسیمی پویا از بودش بیهمتا، با بازپسگیری شجاعانه ابراز وجود بهمثابه شیوهای از بودش و با ترسیم مسیری ساختارمند برای خودکاوی بیفریب، خواننده را از سطح احساسات و نقشهای هویتی عبور میدهد و به سرزمین بیپیرایه تحول راهنمایی میکند.
اگر تا به حال احساس کردهای که «راستین بودنت» فقط یک نمایش ساختگی است، یا رشدت در چرخهای از نقشبازیکردن گیر کرده، این نوشته زنگ بیداری توست.
با شهامت آن را بخوان؛ پس از آن، همان آدم پیشین نخواهی بود.
پیشدرآمد: دیگر نمیخواهم مؤدب باشم
بیایید وقت یکدیگر را با تعارفهای بیثمر تلف نکنیم.
سالها، نه، دههها، را صرف ساختن نظامهای هستیشناسانه، پالایش تمایزها و عبور از نمایش هولناکِ ناکارکردیهای انسانی کردهام؛ تنها با این امید که شاید، فقط شاید، بتوان گفتوگو درباره راستی را از سطح جملات دلفریبِ شبهمعنوی و نقلقولهای پینترستی فراتر برد. اما ظاهراً واژه «راستی» در کوچهای تاریک قربانی شده؛ بهدست اینفلوئنسرهای اینستاگرامی، کوچهای (مربی) انگیزشی با کد تخفیف و شرکتهایی که وانمود میکنند «انسان»اند، در حالیکه بیوقفه در حال استخراج دادههای شخصی شما هستند.
و حالا، اینجاییم.
این یک نامه عاشقانه نیست؛ بلکه کالبدشکافی فلسفی است.
من اینجا نیستم که شما را به منطقه امنتان دلخوش کنم؛ آمدهام تا آن را به آتش بکشم؛ تا بتوانید ببینید که این منطقه بر پایه لایههایی از ناراستیِ گزینششده، شرطیشده و پذیرفتهشده بنا شدهاست.
راستی، امروز به یک لباس بدل شدهاست؛ به یک نقش! یک نمایش معنوی برای کسانی که نمیخواهند با ترسهای خود روبهرو شوند. به تئاتر جدیدی تبدیل شده که در آن همه میتوانند جلوی دوربین اشک بریزند، در رسانهها درباره «حقیقت شخصیشان» بنویسند، و اسم آن را «تحول» بگذارند. اما آنچه در واقع انجام میدهیم، نمایشی از صداقت است؛ در حالیکه به شدنِ خود (شکوفایی و بالندگی) خیانت میکنیم. ما از ژرفنگری (بصیرت) پرهیز میکنیم و در لذتِ بیمرزِ ابراز، غرق شدهایم. و بدترین بخش ماجرا؟ این که به همه اینها میگوییم «واقعی».
اجازه دهید روشن بگویم: ابراز، همیشه به معنای راستی نیست. درواقع، برخی از پرسروصداترین لحظاتِ ناراستی، در پوشش ابراز ظاهر میشوند. شدت و سرعت صدا، برابر با حقیقت نیست. میتوانید گریه کنید، فریاد بزنید، خالی شوید، یا بیش از حد خود را افشا کنید؛ و همچنان بهشکلی عمیق، از هماهنگی درونی دور باشید. چرا؟ چون راستی، به دیده شدن ربطی ندارد؛ به بودش مربوط است. نه آن بودنی که در اینستاگرام میبینید. بلکه بودش در معنای هستیشناسانه.
ما در فرهنگی زندگی میکنیم که تخلیه بیمرزِ رنج را با صداقت، خودشیفتگی را با شفافیت و سیاست هویتی را با روشنی اخلاقی اشتباه میگیرد. اما من اینجا هستم تا بگویم: بیشتر آنچه شما «راستی» مینامید، اغلب فقط توهمی بزکشده با نور و روایت است.
این نوشته قرار نیست دست شما را بگیرد. قرار است روحتان را کالبدشکافی کند؛ و بعد از شما بپرسد: اصلاً با آن چه کردهاید؟
اگر ترس به دلتان انداخت، جای درستی آمدهاید. اگر هیجانزده شدید، چه بهتر و اگر همین حالا احساس رنجش میکنید؟
پس این نوشته دقیقاً برای شماست.
بیایید شروع کنیم.
راستی، نسخه تجاری: از معنای هستیشناختی تا ابزار برندسازی
روزی روزگاری، راستی امری مقدس بود. نه به معنای عرفانگرایی سطحی، بلکه به این معنا که بار وجودی سنگینی داشت. راستی مستلزم رویارویی با امر واقعی بود؛ با حالات ذهنی غالبتان، سایههایتان، تناقضهایتان و مشارکتی که در جهان دارید. راستی یعنی از خودتان بپرسید: من چگونه هستم؟در مسیر تبدیل شدن به چه جور انسانی هستم؟ آیا در پیوندی راستین با هستیام، یا تنها درون ذهنم نمایشی از بودن به راه انداختهام؟
اما آن نسخه اصیل از راستی، مقیاسپذیر نبود.
پس بهسرعت از معنا تهی شد، با بستهبندی جدید عرضه شد و بهعنوان یک لوازم جانبی سبک زندگی دوباره به ما فروخته شد.
ریشه هستیشناسانه راستی (یعنی بودن در هماهنگی با حقیقت، تشخیص سره از ناسره، اهمیتبخشی و مشارکت) جای خود را به روشنفکری در حدِ کپشنِ یک کاسه اسموتی داد: «خودت باش»!
اینجا پای (راستی)™Authenticity، نسخه شرکتی به میان میآید: هیولایی میلیارد دلاری که «واقعی بودن» را با تیم بازاریابی و پیکسلهای رهگیری میفروشد. حالا برندها به شما میگویند که «به شما اهمیت میدهند»، اینفلوئنسرها طبق برنامه جلوی دوربین گریه میکنند و مدیرعاملها از زخمهای کودکیشان پست میگذارند؛ درست پیش از آنکه چهار هزار نفر را اخراج کنند. واحدهای منابع انسانی میخواهند «خودِ واقعیتان را به محل کار بیاورید»! البته تا جایی که با فایل اکسل تنوع و شمولپذیریشان همخوان باشد و نظم سلسلهمراتبیشان را به خطر نیندازد. این یعنی صداقت، در نقش یک هنر اجرایی.
این همان چیزیست که وقتی راستی از «نوع بودن» جدا شود و به «نمایش» پیوند بخورد رخ میدهد. نتیجه چه میشود؟ یک تقلیدِ مضحک. سیرکی از آسیبپذیریِ گزینششده. توهمی پرزرقوبرق، با کیفیت بالای تولید، که در آن «خودِ واقعی» هر کسی دقیقاً شبیه یک پست لینکدین است: طوری سانسور یا تنظیم شده که هم مخاطبپسند باشد، هم قابلیت درآمدزایی داشته باشد.
بدتر از همه چیست؟ ما را واداشتهاند که بهجای شناخت و مواجهه با خویش، از خود یک برند بسازیم. صنعت خودیاری نمیخواهد شما دگرگون شوید؛ میخواهد وانمود کنید که در حال دگرگونی هستید. دفترچه برنامهریزی بخر. با اپلیکیشن مدیتیشن کن. کشفِ درونیات را پست کن. ادامه بده. تکرار کن. وانمود کن که در حال پیشرفتی. اما مبادا جرأت کنی تصویرِ ذهنیِ ساختهشدهات را زیر سؤال ببری یا نقش خودت را در ناراستیات بررسی کنی؛ چون این به الگوریتم لطمه میزند.
این فقط بیسلیقگی نیست؛ تقلبی هستیشناسانه است. وقتی راستی به یک کالای قابل فروش تبدیل شود، تنها چیزی که برای عرضه میماند ، روح شماست؛ پیچیده در لفاف صداقت، با روبانی زیستسازگار (زیست تخریبپذیر).
پس این، زنگ بیداری شماست: اگر میتوان راستیتان را بازاریابی کرد، پس هرگز راستین نبوده است. شما فقط به عضویت کلیسای «راستی نمایشی» درآمدهاید: جایی که کاهن اعظمش الگوریتم است و آیین مقدسش، جلب توجه.
اجازه بدهید ادامه دهیم. از اینجا به بعد ترسناکتر و تاریکتر میشود.
تئاتر صداقت: چگونه همه بدل به بازیگر شدند
در عصری که «دیده شدن» به وسواس جمعی بدل شده، ما به بازیگرانی در نمایشگاهی از صداقت تبدیل شدهایم که هیچکس یادش نمیآید چه زمانی در آن ثبتنام کرده! اما اینجاییم. در حال اجرای بیوقفه، برای جلب محبت، برای اثبات اهمیت، برای تحمل خویشتنی که در سکوت نمیتوانیم تاب بیاوریم. هر تعامل، صحنه نمایش است؛ هر نظر، یک دیالوگ است؛ و هر پست، یک تعویض لباس دیگر.
و نقش همیشگی؟ کسی که وانمود میکند خودش است.
به «تئاتر صداقت» خوش آمدید. اینجا همه نقش صداقت را بازی میکنند، آنقدر جدی که انگار واقعاً هماناند؛ یکی بهموقع گریه میکند، یکی زیر لب از «حقیقت»اش میگوید، و دیگری آسیبپذیری را مثل یک مهارت شغلی به کار میبرد. دیگر لازم نیست واقعاً راستین باشید؛ کافیست طوری وانمود کنید که انگار درحال تلاش کردن هستید.
موضوع فقط افراد نیستند. فرهنگهایی ساختهایم که روی صداقتی تقلیدی ایستادهاند. پادکستسازی که با صدای آرام در میکروفون از مردانگی حرف میزند و «ژرفنگر» بهنظر میرسد. زنی که از حمله پانیک خودش برای تیکتاک فیلم میگیرد و البته آن را با موسیقی ملایم پیانو و نوشتههای روی تصویر تدوین میکند؛ و سخنرانی که درباره تنوع صحبت میکند و واژه «تجربه زیسته» را شش بار تکرار میکند، فقط برای آنکه در پایان ایمیلتان را بگیرد و کتاب جدیدش را معرفی کند.
ما نسخههای تکراری از «واقعی بودن» را زندگی میکنیم؛ که مدام فقط برای چند کلیک و حس تعلق بازنشر میشویم.
اما بیایید صادق باشیم: هیچکس از سرِ بدخواهی، صداقت را به نمایش نمیگذارد. ماجرا بسیار غمانگیزتر است. ما این کار را از سرِ ترس انجام میدهیم، ترس از نادیده گرفته شدن، بیاهمیت بودن، یا اشتباه فهمیده شدن. ترس از آنکه اگر خود واقعیمان را، نه آن نسخه مرتب و بهینهشدهای را که به بیرون نشان میدهیم، بیپرده آشکار کنیم سکوتی که در پی میآید، ما را درهم بشکند.
پس بهجای بودن، نمایش میدهیم. بهجای رویارویی با سایههایمان، آنها را تزئین میکنیم. بهجای حقیقت، به چیزی بسنده میکنیم که بهاندازه کافی راست بهنظر برسد: ترجیحاً با نور مناسب و قاب عمودی.
و بعد، خودمان را قانع میکنیم که در حال رشدیم.
ما جهانی ساختهایم که در آن، توجه را با صمیمیت اشتباه میگیریم، نمایش را تحسین میکنیم و راستی را به نقشی از پیشنوشتهشده در نمایش تراژیک–کمدیای به نام «زندگی مدرن» تقلیل دادهایم.
اما پردههای این نمایش در حال پوسیدناند. تماشاگران خستهاند و بعضی از ما، آنهایی که هنوز دغدغه بودش راستین را داریم، در میانه اجرا، صحنه را ترک میکنیم.
چون دیگر نمیخواهیم نقش بازی کنیم.
پنج سوار ناراستی: سرکوب، واپسزنی، تحمیل ساختاری، ابراز و تاثیرگذاری
پنج سوار آخرالزمان را فراموش کن. اینجا با پنج سوار ناراستی طرفیم، که در لباس نجاتدهنده وارد میشوند، اما بیصدا یکپارچگی درونیتان را از هم میپاشند.
هرکدام، نقابی موجه و محترم بر چهره دارند. اما کافیست لایه سطحی را کنار بزنید تا ببینید که در زیر این ظاهر، تحریفهایی پنهان شدهاند که ریشه بودنتان را تحت تأثیر قرار میدهند.
سرکوب
بیایید از محبوبترین ابزار افراد منضبط شروع کنیم: سرکوب. بسیاری آن را با پختگی، خویشتنداری یا «تنظیم هیجانی» اشتباه میگیرند. احساس خام، واقعی و ناراحتی در شما شکل میگیرد و بلافاصله آن را فرو میدهید. چرا که الآن وقتش نیست. چرا که شما بزرگتر جمع هستید، یا شاید چون بیش از حد درگیر ترفندهای کارآمدی شدهاید.
اما سرکوب، نشانه قدرت نیست. بزدلیست در لباسی دوخته و اتوکشیده؛ قرارداد با ترسیست که لباس کنترل به تن کرده و هرچه بیشتر آن را تحمل کنید، بیشتر رسوب میکند، تا جایی که این «خونسردی و وقار» ظاهری، خودش را بهشکل گرفتگیهای مزمن، زخم معده یا وقتی در نمیهشب در گوگل دنبال سفرهای آرامشبخش (retreat) به بالی میگردید، به شکل میل ناگهانی به فریاد کشیدن در بالش خود را نشان میدهد.
واپسزنی
واپسزنی، نسخهای ناخودآگاه از سرکوب است؛ بیآنکه آگاه باشید، درگیرش میشوید. هیچگاه با سایههای درونتان روبهرو نشدهاید، چون واقعاً باور دارید که چیزی در شما ایراد ندارد.
اما بگذارید روشن بگوییم: واپسزنی، خاموشترین دشمن مسیر شدن است. در اینجا، موضوع فقط پنهان کردن حقیقت از دیگران نیست، بلکه پنهان کردن آن از خودتان است. و همینطور، زندگیای را به اجرا درمیآورید که تصور میکنید از آنِ شماست، در حالی که چیزی که به عنوان شادی تجربه میکنید، بیشتر از آنکه واقعیتی از درون باشد، یک نمایش ماهرانه است.
شاید فروید واپسزنی را نامگذاری کرده باشد، اما نگفته است که این سازوکار درست در جایی بیشترین قدرت را پیدا میکند که ناراستی با فضیلت اشتباه گرفته میشود.
تحمیل ساختاری
حالا از سطح فردی به سطح ساختاری میرسیم. تحمیل ساختاری، ناراستیایست که به اجبار تحمیل میشود؛ زمانیست که نظامهایی مانند مذهب، حکومت، شرکتها یا فرهنگها برای شما تعیین میکنند که چگونه باید رفتار کنید، چه احساسی داشته باشید، چگونه فکر کنید، چهطور دوست بدارید، چگونه سخن بگویید یا حتی چگونه بمیرید؛ نه برای خیر شما، بلکه برای حفظ سلطه خودشان.
تحمیل ساختاری، یکدستی ایجاد میکند، اطاعت را تحسین کرده و انحراف را تنبیه میکند. و بعد با بیشرمی، واژه «راستی» را در آییننامههای منابع انسانی مینویسد. اگر تا به حال از شما خواستهاند که « خودِ واقعیتان را به محل کار بیاورید»، در حالی که با سیاستهای پشتپرده، تبعیض یا سکوت دستوپنجه نرم کردهاید، مزه تحمیل ساختاری را چشیدهاید؛ طعمی تلخ و ناخوشایند و غریب دارد و معمولاً با یک ارزیابی عملکرد همراه است.
ابراز
و سرانجام، متناقضترین مسخرهترینشان: ابراز. در جهان امروز، ابراز به گوساله زرینِ راستی تبدیل شده است. میگویند: «خودت را ابراز کن»، انگار بیرون ریختن بیواسطه هیجان بر صفحه نمایش، کاری شجاعانه است.
اما ابراز، تنها زمانی اصیل است که بر پایه تشخیص و تأمل (بصیرت) استوار باشد. در غیر این صورت، چیزی جز تئاتر خودشیفتگی نیست. ناپخته بودن، همیشه بهمعنای راستین بودن نیست. صدای بلند، همیشه نشانه حقیقت نیست.گاهی چیزی که آن را «ابراز خود» مینامید، در حقیقت بازیگرِ نقابزدهایست به نامِ نفس (خود، ایگو)، که در لباس راستی سخن میگوید، اما در واقع، از آگاهیِ عمیق نسبت به خود میگریزد.
ابراز، اگر از دل تأمل بیرون نیاید، چیزی جز هیاهو نیست؛ و در جهانی که پیشاپیش از هیاهو اشباع شده، بودش شما شایسته چیزی فراتر از یک بلندگوست؛ شایسته انسجام است.
اما در جهانی که حتی هیاهو هم قابلبرندسازیست، ابراز بهتنهایی کافی نیست.
شما باید آن را صورتبندی کنید و شکل دهید تا درست بنشیند و تأثیر بگذارد.
و اینجاست که اغواگرترین تحریف ظاهر میشود…
تاثیرگذاری (مدیریت برداشت دیگران)
اگر ابراز، تئاتر باشد، تاثیرگذاری کارگردانی آن نمایش است. نه فقط اجرا کردن، بلکه هدایت و تنظیم چگونگی فرود آمدن اجرا بر مخاطب. این همان وسواس پنهان نسبت به زاویه دید، ظاهر و نوع دیدهشدن است. شما فقط آنچه فکر میکنید را نمیگویید؛ بلکه آن چه را میگویید که تصویری که از خود ساختهاید حفظ شود؛ تصویری دوستداشتنی، شایسته، عمیق، معنوی… هرچه بیشترین تأیید یا کمهزینهترین سکوت را همراه داشته باشد.
تاثیرگذاری، آخرین ساز و کار دفاعی خودِ ساختگی است. شاید دیگر چیزی را سرکوب نکنید، واپس نزنید یا به شکل مستقیم نقش بازی نکنید؛ اما مبادا کسی شما را در حالت غیر آماده ببیند! پس، ادراک دیگران را مدیریت میکنید. به موقع لبخند میزنید، لحن خود را ویرایش میکنید، شور و اشتیاقتان را تعدیل میکنید و ویژگیهای خاص خود را محاسبهشده به نمایش میگذارید. و اسمش را میگذارید استراتژی. حرفهایگری. همدلی. نفوذ.
اما هیچکدام از اینها نیست. این، کنترل است.
این همان تحریف راستیست، وقتی به یک کارزار روابط عمومی تبدیل میشود. شما در حال رابطه برقرار کردن نیستید، بلکه در حال صحنهسازی برای قابلدرکبودن هستید. مشارکت نمیکنید، بلکه دارید از نقاب شخصیتیتان (پرسونا) محافظت میکنید. هر جمله، با زیرمتنی همراه است:
«آیا این جمله من را خوب جلوه میدهد؟»، «آیا دیگران هنوز برایم احترام قائل خواهند بود؟» «اگر این شکست بخورد، آیا باز دوام میاورم؟»
اینجا پای خودشیفتگی در میان نیست؛
اینجا پای ترسِ وجودی از ریسککردن در میان است.
تاثیرگذاری، روند شدن شما را به زنجیر میکشد — نه از ترس احساسکردن، بلکه از ترسِ دیدهشدن در حال تغییر. پس هر پیکسل از حضورتان را صیقل میدهید، تا جایی که حقیقت شما زیر برند شخصیتان دفن میشود. و فاجعه چیست؟
اینکه هنوز اسمش را «خود بودن» میگذارید.
اما در حال بودش نیستید، در حال ویرایش هستید.
انسجام، در ذهنی که میان حقیقت و پذیرش دیگران دوپاره شده است، دوام نمیآورد.
تاثیرگذاری بیش از هر شکل دیگری از ناراستی، در اجتماع مورد تحسین و پاداش قرار میگیرد. چون خوشایند است، خوب اجرا میشود. اما پشت هر نقاب (پرسونا) تأثیرگذار، اغلب خلأیی خاموش و عمیق پنهان است: بهای هرگز مجال ندادن برای پدیدار شدن آنچه واقعا هست.
ابراز خود؛ ریاضتی گمشده برای همآوایی با زندگی
ابراز دشمن ما نیست، اما باید بازپسگرفته شود.
در منظومه کاری من، ابراز خود نه یک حالت ذهنی است، نه قهر و واکنش هیجانی و نه برندسازی شخصی. بلکه شیوهای از بودش است؛ همراستایی وجودی با روند شدنتان، نه صرفاً آنچه احساس میکنید، بلکه آنچه در حالِ شدنِ آن هستید، در نسبت با جهان و محتوای آن.
تمایز و توضیح ابراز خود در این چارچوب:
ابراز خود یعنی شما آگاهانه با خود واقعیتان (کیستی و چگونگی بودش خود) شامل دیدگاهها، باورها، ارزشها، احساسات، روحیات و تجاربتان ارتباط برقرار میکنید. میتوانید آزادانه و خلاقانه خود را به روشهای گوناگون ابراز کنید؛ مثلاً با کاری که انجام میدهید، سخنانتان، زبان بدن، حالت چهره و نیز موسیقی و هنرهای خلاق دیگر. توانایی ابراز خود یعنی بتوانید بهگونهای مهارنشده و هماهنگ با زندگی و هرچه در آن است بودن خود را ابراز کنید تاجاییکه سهم منحصربهفرد خود را به بشریت ادا کنید.
رابطه سالم با ابراز خود آن است که غالباً بتوانید صرفنظر از شرایط، بهشکلی آزاد و راحت به روشهای گوناگون خود را به دیگران بروز دهید، آنچنان که به رضایت و لذت و کامیابی شما بینجامد. زمانی میشود گفت شما خود را ابراز کردهاید که بتوانید کیفیتها و حالات خود را برای دیدهشدن و شنیدهشدن و تقدیرشدن بهراحتی آشکار کنید.
رابطه ناسالم با ابراز خود نشان میدهد که ممکن است اغلب احساس کنید برای تعامل با دیگران سرکوب یا محدود یا کنترل میشوید و این مسئله باعث نارضایتی و ناکامی شما شود. از دید دیگران، شما در موقعیتهای مختلف احساسات خود را بروز نمیدهید و ساکت یا ملاحظهگر یا خجالتی هستید یا استعدادها و تواناییهای پنهان یا کمتردیدهشدهای دارید. شما از ترس قضاوت یا مسخرهشدن علایق و اشتیاقهایتان را از دیگران پنهان میکنید. ازسویدیگر، ممکن است ملاحظات چندانی نداشته باشید و بیپرده و متکبر به نظر برسید؛ برای سهم و نقش خود ارزشی بیش از اندازه قائل شوید و احساس کنید باید همیشه سرتر از همه باشید. همچنین شاید سکوت و مرکز توجه دیگران نبودن شما را ناراحت کند.
منبع: تشویر، الف (۲۰۲۱)، بودش صفحه ۴۴۹، انتشارات انجینیسیس.
خود ← بودشِ بیهمتا
وقتی از «خود» صحبت میکنم، منظورم یک هویت ثابت نیست. منظور من بودشِ یگانه شماست؛ نه شخصیت، نه مجموعهای از نقشها، نه گذشتهتان، نه وضعیتی ایستا از بودن بلکه حالتی پویا و در حال شدن. این خود چیزی نیست که پیدا شود، بلکه در فرآیند رابطهتان با محتوای هستی، چه درونی و چه بیرونی، شکل میگیرد؛ همان چیزی که من از آن با عنوان فرامحتوا یاد میکنم.
این بودشِ بیهمتا حالتی ایستا ندارد. در دل اصطکاک، مشارکت و شفافیت به تدریج توسعه و پرورش مییابد؛ زمانی که با حالات ذهنیتان روبهرو میشوید، نیات خود را تشخیص میدهید، و با یکپارچگی، نه برای تأیید گرفتن، بلکه برای مشارکت حضور مییابید.
ابراز راستینِ خود، تجلی همان فرایند شدن است؛ همخوانی و انسجام میان درون و نمود بیرونیتان؛ نه برای تحسین شدن، بلکه برای همراستایی. یعنی برای پر بودن از طنین زندگی و همنوا شدن با آن، دیگر نیازی به صحنه نمایش نداشته باشید.
پس بله، ابراز واقعی وجود دارد. اما صرفاً «احساس دیده شدن» نیست؛
یعنی به آنچه واقعاً در شما حقیقی است، مجال ظهور دهید.
نه تمام شما، فقط آن بخشی که در حال راستین شدن است.
شدن در برابر تعلق (پذیرفته شدن): چرا یافتن خود افسانه است
بیایید تکلیف را روشن کنیم: شما گم نشدهاید؛ فقط هنوز کامل نشدهاید.
تمام صنعت خودیاری میخواهد این باور را به شما القا کند که «خودِ حقیقیتان» را جایی میان زخمهای کودکی و یک رابطه شکستخورده گم کردهاید. کافیست دست به کار شوید و آن را «پیدا کنید»: با یک سفر تنهایی، آیاواسکا (ayahuasca) یا یک اپلیکیشن روزانهنویسی که ماهانه ۹٫۹۹ دلار هزینه دارد!
اما حقیقتِ ناخوشایند این است: هیچ «خود»ی منتظر پیدا شدن نیست. نه گنجی دفنشده در کار است، نه کودک درونتان شیشهای در دست دارد که ذات شما را در آن نگه داشته باشد. آنچه واقعاً وجود دارد، فرصتی دائمی برای شدن است؛ و این شدن، فرآیندی سخت و وحشی است. نیازمند مواجهه و رویارویی، نیازمند یکپارچگی، اختیار و مشارکت در واقعیت است. نه سفرهای فانتزی، نه آیینهای بازاری، و نه طالعبینیهای بهروزشده.
با اینحال، بیشتر مردم خواهان شدن نیستند، بلکه پذیرفتهشدن و تعلق داشتن را میخواهند.
آنها نمیخواهند بودش بیهمتای خود را بسازند؛ بلکه میخواهند تأیید شوند، تشویق شوند و در دل یک گروه حل شوند؛ ترجیحاً در دل یک دسته هویتی، یک قبیله فکری یا یک برند که بگوید: «ما تو را میبینیم.» اما «دیدهشدن»، جایگزینی سطحی برای ساختهشدن است.
پس بهجای آنکه توان تشخیص و تمایز را در خود پرورش دهیم، نقش خودمان را بازی میکنیم؛ ویژگیهایی را به تن میکنیم که گمان میبریم برای جلب تأیید آن مخاطبی که مهمتر میپنداریم، مفید خواهد بود. قبیله سیاسی؟ حاضر. خردهفرهنگ محبوب؟ حتماً. معرفی «اصیل» در اینستاگرام؟ صددرصد. این دیگر هویت بهمثابه لباس فرم است، نه هویت بهمثابه شدن.
نتیجه؟ انسانها شکوفا، بالنده و کامل نمیشوند، بلکه سطحی و یکدست میشوند. آنها به الگوهای ایدئولوژیک، رفتارهای الگوریتمی و ارزشهای ازپیشنوشتهشدهای روی میآورند که وعده پذیرفتهشدن میدهند اما در عمل، اطاعت میطلبند. ما هرجومرج اصیلِ تحول را فدای آسودگیِ توخالیِ محیطهای همصدا میکنیم.
نکتهای که هیچکس به شما نمیگوید این است که: پذیرفتهشدن، اعتیادآور است. قطعیت میدهد بیآنکه پیچیدگی بطلبد. عضویت عرضه میکند بیآنکه تأمل بخواهد. راحتی میبخشد بیآنکه مواجه کند.
و این، دقیقاً همانجاست که مشکل آغاز میشود.
چرا که مسیر شدن، شما را برای دوستان قدیمیتان، برای فرهنگتان و حتی برای الگوریتمهایتان ناآشنا خواهد کرد. این مسیر، تعلقاتتان را فرو میپاشد. اما در دل همین فروپاشیست که راستی متولد میشود.
پس اگر بار دیگر کسی به شما گفت «خودت را پیدا کن»، با احترام لبخند بزنید. سپس، برخیزید و با شفافیتی تزلزلناپذیر، یکپارچگی بکر و بدون کوچکترین علاقهای به جا شدن در قالبها خودتان را بسازید.
کشف خود، بدون توهم
تا اینجای کار، امیدوارم همه نسخههای «خودت را پیدا کن» را سوزانده باشید.
پیش از آنکه پلیس مسخره از راه برسد و به تناقضگویی متهم شوم، بیایید یک نکته را روشن کنیم: من یک دوره کشف خود طراحی کردهام. بله: همان نویسندهای که همین چند خط پیش، کل صنعت خودشناسی را به نقد کشید. نه، این تناقض نیست. یک اصلاح است.
چون بیشتر آدمها واقعاً در حال کشف خود نیستند؛ آنها مشغول تقویت کردن هویتهایشان هستند. آنها بهدنبال کیستی خود میگردند؛ یک داستان، یک برچسب، یک هویت قبیلهای که بتوانند مثل گذرنامه همراه خود داشته باشند. «من کی هستم» بدل میشود به یک ظرف: جنسیت، شغل، ایدئولوژی، زخمها، ویژگیهای ظاهری یا خاص و سلیقه زیباشناختی. آن کشف نیست؛ گزینش و نمایش است.
اما آنچه در دوره کشف خود بر پایه نمایه بودش (Being Profile®) بررسی میشود، نه کیستی خود، بلکه چگونگیِ بودش شماست. تمرکز این دوره بر «چه کسی بودن» در معنای روایی و داستانی نیست، بلکه بر چگونه بودن شماست، بر جنبههایی که در تعامل با زندگی، روابط، رهبری، مشارکت و رویارویی با چالشها در شما تجلی پیدا میکنند.
در این مسیر ما این پرسشها را مطرح میکنیم:
- چگونه با راستی، اختیار (پاسخدهی)، قاطعیت، شجاعت و تعهد رابطه برقرار میکنید؟
- وقتی هیچکس شما را نمیبیند، چگونه عمل میکنید؟
- شیوه بودش شما چگونه بر آنچه تاب میآورید، چگونگی رهبریتان و آنچه از آن پرهیز میکنید اثر میگذارد؟
این، جستوجویی عرفانی برای یافتن «جوهره» شما نیست؛ بلکه پژوهش هستیشناختی ساختاریافته در مورد ۳۱ جنبه از بودش است که همین حالا در زندگی و رفتار شما ظاهر میشود یا نمیشود.
در کانون این دوره، ارزیابی منحصربهفردی قرار دارد: پرسشنامه اصلی نمایه بودش؛ این ارزیابی، آزمون شخصیت نیست. شما را در دستهبندیهای تیپ شخصیتی جا نمیدهد. بلکه رابطه هستیشناختی کنونی شما را با ویژگیها (کیفیات) بنیادین بودش آشکار میکند؛ جنبههایی که تأثیری شگرف بر نحوه زیستن، تصمیمگیری، رابطهورزی و عملکردتان دارند. این پروفایل، همچون پنجرهای رو به نقشه شناختی شماست؛ -چارچوب درونی برای برداشت (فهم)، تفسیر و پاسخ به جهان- و نشان میدهد که چگونه همین چارچوب، چگونه بیصدا، تصمیمها، رفتارها و پیامدهای زندگیتان را هدایت میکند.
ما همچنین به چیستیِ شما میپردازیم؛ یعنی ظرفیتهای انسانیِ جهانشمولی که همگی از آنها برخورداریم، اما به شیوهای متفاوت با آنها مواجه میشویم. اینها نه ویژگیهای هویتی، بلکه پتانسیلهای وجودیاند. این جنبههای بودش، خصیصههایی نیستند که صرفاً باید «درک» شوند؛ بلکه اهرمهای هستیشناسانهای هستند که باید بیدار (فعال) شده، پرورش یافته و یکپارچه شوند.
وقتی شروع به صیقل دادن این ویژگیها میکنید، چیزی ژرفتر در درونتان به جنبش درمیآید. شروع میکنید به دیدن رگههایی از آنچه من بودش بیهمتای شما مینامم؛ نه شخصیتی ثابت، نه دستهای مشخص، بلکه بالندگی پویا و تا حدی رازآلود از کیستیتان؛ هویتی نوپدید که تنها در مسیرِ شدن است که رخ مینماید.
پس بله، این یک دوره کشف خود است.
اما نه از آن نوعی که به خودشیفتگی شما پر و بال دهد یا نمایش ژرفنماییتان را تغذیه کند.
بلکه از آن نوعی است که شما را به چالش میکشد؛ با خود ساختگیتان روبهرو میکند؛ و سپس ابزارهایی در اختیارتان میگذارد تا چیزی راستین را بر پایه بودش دوباره بسازید.
اگر نمیدانید که این دوره برای شما مناسب است یا نه، فقط یک سؤال از خودتان بپرسید:
آیا دنبال یک برچسب برای پذیرفته شدن هستم؟
یا آمادهام با شیوه حضوری که در زندگی دارم روبهرو شوم و برای آن کاری کنم؟
اولی یعنی مدیریت هویت.
دومی آغازِ شدن است.
«حقیقتِ من» و سایر سلاحهای فریب جمعی
روزی روزگاری، حقیقت وزنی واقعی داشت. نیاز به دقت داشت، فداکاری میطلبید. ضرورت داشت که میان گفتار، کردار و واقعیت، هماهنگی و انسجام برقرار باشد. حقیقت بیرون از تو میایستاد؛ سرد، ناخوشایند، باشکوه. تا آنکه کسی واژه «من» را به ابتدای آن افزود و از همان لحظه، حقیقت به چیزی دستنیافتنی و غیرقابل لمس تبدیل شد.
«حقیقتِ من»
نجیب به گوش میرسد، صمیمی به نظر میآید، قدرتبخش جلوه میکند. اما اگر لایههای خوشبیان و شاعرانه را کنار بزنیم،
با تقدیس ذهنیت روبهرو خواهیم شد. این ابزاری است که افراد برای طفره رفتن از نقد، فرار از تناقض، و سلاحسازی از احساسات، به کار میگیرند.
دیگر نیازی به استدلال معتبر وجود ندارد؛ تنها کافیست یک خاطره پر از زخم و یک هشتگ همراه داشته باشید. دیگر لازم نیست حرفهایتان منطقی باشند، کافیست عمیق احساس کنید و با اطمینان سخن بگویید. ناگهان، هر نقدی به نوعی خشونت تعبیر میشود و به هر پرسشی «بیاعتبارسازی» تلقی میشود.
حقیقت دیگر آن چیزی نیست که با واقعیت هماهنگ باشد؛ بلکه چیزیست که از فروپاشی داستان شخصی شما جلوگیری کند.
این، توانمندسازی نیست. این، هرج و مرج و ازهمپاشیدگی معرفتی است.
این روشی است که کل فرهنگها شروع به پوسیدن و فساد میکنند. وقتی «حقیقت» به بوفهای از احساسات دموکراتیزه تبدیل شود، دیگر هیچ مبنای مشترکی برای گفتوگو نداریم؛ فقط یک مسابقه تسلیحاتی از روایتهای شخصی شکل میگیرد و در این میدان، هرکه زودتر اشک بریزد، برنده است.
بیاییم دقیق شویم: تجربه تو اهمیت دارد، اما تجربه مساوی با حقیقت نیست. تجربه ماده خام است؛ حقیقت، آن چیزیست که با آن انجام میدهید: اینکه چگونه آن را با بصیرت، فروتنی و بستر (درک موقعیت) در هم میآمیزید و یکپارچه میکنید. زمانی که «حقیقت من» از هرگونه پرسش و نقد مصون شود، دیگر مسیری برای درمان نخواهد بود. بلکه به دژی برای توهّم تبدیل میشود.
و اما نکته اصلی: هرچه بیشتر به حقیقت شخصی خود مانند یک یادگار مقدس چنگ بزنیم، کمتر راستین میشویم. چرا؟
زیرا اسیر روایتهای واکاوینشده خود میشویم؛ و زندگینامه را با حقیقت وجودی اشتباه میگیریم و قربانی بودن را با فضیلت یکی میپنداریم.
راستی با ساختن حصاری به دور روایت شخصی بهدست نمیآید. با روبهرو شدن با آن، به چالش کشیدن آن و فراتر رفتن از آن شکل میگیرد؛ تا امکانی برای پیوستن به چیزی فراتر از فردیت یعنی واقعیت فراهم شود.
دفعه بعد که جملهای مانند «این فقط حقیقت من است» را شنیدید، به خاطر داشته باشید: ممکن است این مکانیسم دفاعی آنها باشد، اما به معنای حقیقت نیست.
بیپرده بودن، نشانه راستی نیست: خودشیفتگیِ خامی (بیتجربگی)
در جایی از مسیر، خامی را با راستینبودن اشتباه گرفتیم. انگار که حذف فیلتر، من (ایگو) را هم حذف میکند. انگار گفتن هر آنچه بیواسطه به ذهن میرسد، بیدرنگ، بیتأمل، بیتمییز نوعی کنش مقدسِ حقیقتگوییست.
اینطور نیست. این فقط برهنهرویِ (برهنهگویی) هیجانیست.
به فرقه ستایشِ ابراز بیپیرایه (بدون فیلتر) خوش آمدید؛ جایی که شلختگی و آشفتگی، تبدیل به نشان افتخار شده و هرچه انفجار احساسی کمتر پردازششده باشد، برچسب «راستی» بیشتری به خود میگیرد. پستهای خشم. ویدئوهای گریه. اعترافهای تروما وسط ناهار. خودِ بیفیلتر، حالا نهفقط قابلتحمل، بلکه جایگاهی مقدس پیدا کرده است؛ و ما در گوشش زمزمه میکنیم: «مرسی که اینقدر آسیبپذیر بودی»، در حالیکه انسانی ناپخته و درماننشده، زیر نگاه عمومی فرو میپاشد.
اما بیایید صادق باشیم: خامبودن، با حقیقت یکی نیست. حتی با صداقت هم یکی نیست. اغلب نوعی میانبُر است؛ راهی برای جلب توجه که آگاهی نسبت به خود را دور میزند. نسخهای سطحی و تحریفشده از راستیست: نمایشی، هیجانی و همیشه تنها یک جمله تا آسیبزدن فاصله دارد.
و نکته جالب اینجاست: بیشتر این خامگوییها حتی برای رهایی فردی هم انجام نمیشود، بلکه برای تماشاچیست. آن پست آسیبپذیر؟ گزینششده. آن روایت اشکآلود؟ تدوینشده. آن فروپاشی آنلاین؟ به ابزاری برای کسب درآمد تبدیل شده است. این تخلیه هیجانی نیست. محتواست.
دیگر برای ارتباط برقرار کردن حرف نمیزنیم، برای اجرای نقش حرف میزنیم. فروپاشیهای خود را تمرین میکنیم تا تشویق بگیریم. انسجام درونی را با «قابلدرک بودن»، تشخیص را با دوپامین، و پختگی را با غمِ زیباییشناسانه جایگزین کردهایم. این، تکامل انسانیت نیست. این، فروپاشی با کیفیتِ بالاست.
و اما مسئله هستیشناختی اینجاست: راستی، صرفاً در مورد ابراز نیست. راستی یعنی همراستایی میان حال درونی، توان تشخیص، نیّت، و شیوه حضور بیرونی. تخلیه هیجانیِ بیفیلتر، بدون این انسجام، فقط هیاهوست؛ و اغلب، هیاهویی ویرانگر.
راستی نیازمند ساختار است. نیازمند مرز است. نیازمند خویشتنداریست که سرکوب نیست، و بیانیست که افراط در احساسورزی نیست.
پس داد زدن در گوشی تلفن درباره رابطه تمامشدهتان در ساعت یک بامداد، نه شجاعت است نه «واقعی». این، تمنای ارتباط است، که در نقاب «حقیقت» پنهان شده و مرز میان صداقت و نیاز، گم شده است.
راستیِ واقعی خام نیست. تراشخورده و با ظرافت است.
ساختارهای فریب: صداقت بهعنوان راهبرد، راستی بهعنوان ابزار تبلیغ
این کافی نبود که افراد، راستی را از معنا تهی کردند؛ نهادها هم باید آن را صنعتی میکردند.
دولتها، شرکتها، دانشگاهها، رسانهها، همه به یک کشف مشترک رسیدهاند: راستی میفروشد. راستی به یک واحد ارزی تبدیل شده؛ به یک استراتژی تبلیغی؛ داراییای نمایشی که درست در زمان بحران، در کارزارهای نمایشی حمایت از برابری، یا در نمایشهای حسابشده «صداقت و درد دل» مدیرعامل (که توسط شش نفر در تیم مارکتینگ نوشته شده) رو میشود.
از صداقت، یک فرایند اداری (کاغذبازی) ساختهاند.
مدیران اجرایی، حالا با صدایی لرزان و چشمانی نمناک، تور عذرخواهی برگزار میکنند. سیاستمداران، میان دو حمله پهپادی،
از سلامت روان خود «صادقانه» میگویند. واحد منابع انسانی، دعوت میکند که « خودِ واقعیتان را به محل کار بیاورید» البته تا وقتی که آن «خود»، مطیع، بیخطر و در راستای برند باشد.
فریب نخورید. اینها کنشهایی از سر راستی نیستند. اینها آیینهای فریباند، با دقت طراحیشده تا عمق انسانی را شبیهسازی کنند، در حالی که کنترل ساختاری همچنان حفظ میشود. این همان سلسلهمراتبِ قدیمیست، که تنها با زبانی فراگیر و عکسهای تبلیغاتیِ حامی برابری، بستهبندی شده است.
حتی دانشگاهها، که قرار است معبد تفکر انتقادی باشند، امروزه میزبان نشستهایی با عنوان «راستی در محیط کار» هستند؛ جایی که اگر راستی واقعاً زیسته شود، نیمی از ساختارهای قدرت همان اتاق را به چالش خواهد کشید. اما هیچکس واقعاً چنین چیزی نمیخواهد. آنچه خواسته میشود، تئاتر راستیست، نه رویارویی اصیل با ایدئولوژی، قدرت و تبانی.
آنچه در حال تماشای آن هستیم، حرکتی بهسوی بودش نیست؛ بلکه نوعی شستوشوی ساختاریِ ناراستیست؛ بستهبندی جدید کنترل بهعنوان اهمیتبخشی، اطاعت بهعنوان توانمندسازی، و سود بهعنوان معنا.
نهادها، امروز «راستی» را همچون عطری به خود میزنند: بهقدری محسوس که صادق بهنظر برسد، اما نه آنقدر قوی که کسی را بیازارد؛ و درست مثل عطر، در نخستین نسیمِ پرسشگری، ناپدید میشود.
حقیقت چیست؟ نهادها انسانهای راستین نمیخواهند. آنها مجریانی قابلپیشبینی میخواهند. کسانی که بهقدر کافی خود را ابراز کنند تا احساس قدرت کنند، اما نه آنقدر که روایت غالب را به خطر بیندازند.
پس وقتی نهادی از راستی سخن میگوید، به آنچه گفته نمیشود گوش بسپارید. پشت هر ابتکار صادقانه، اغلب نوعی سرکوب حسابشده واقعیت نهفته است. پشت هر سیاستِ فراگیر، نوعی دروازهبانیِ خاموش برای اندیشه پنهان است؛ و پشت هر روایت راستین از برند، تیمی در بخش بازاریابی نشسته است که دارد نرخ تبدیل را میشمارد.
و پشت همه اینها؟ امیدی پنهان و مشترک که هیچکس متوجه نشود: تمام این مکانیسم، ساختگیست.
کالبد بودش بیهمتا: فراتر از ابراز خود
بیایید به این نمایش پایان دهیم: شما نه شخصیتتان هستید، نه گرایش سیاسیتان، نه زخمهایتان، و نه سلیقه ظاهریای که با دقت برگزیدهاید. نه آن صدایی که در ذهنتان میشنوید و نه سایهای که از آن پنهان میشوید. حتی آن «شما»یی هم که گفتهاند باید باشید، نیستید.
شما بودشِ یگانهای در حال شکلگیری هستید؛ نه هویتی تثبیتشده، نه الگویی بازاریشده، بلکه پدیدهای زنده، پویا و در حال پدیدار شدن. و این فرایند؟ آشفته و در هم، بیرحم، حسابشده و سنجیده است، و بهکلی ناسازگار با نمایشگری است.
در جهانی که فریاد میزند «خودت را ابراز کن»، بودشِ شما آرام میپرسد: اما از چه جایگاهی؟ با کدام وضوح و شفافیت؟ در راستای کدام مشارکت در این جهان؟
راستی یک حالت نیست، یک ساختار است. شیوهای از بودن است؛ وفاداری به حقیقت آنچه در حال تبدیل شدن به آن هستید، نه صرفاً احساسی که در لحظه تجربه میکنید.
و اینجاست که جهان دچار خطا میشود. راستی را با «ابراز خود» یکی میگیرد، در حالیکه ابراز خود بدون یکپارچگی،
چیزی نیست جز نمایش خود (ایگو). حتی دیکتاتورها هم ابراز دارند. پس صرفِ ابراز، موضوع اصلی نیست. بلکه کیفیت، نیت و خاستگاه ابراز است که اهمیت دارد.
پس چگونه میتوان به بودشِ بیهمتای خود نزدیک شوید؟
با دست کشیدن از یکی دانستن خود با هیاهو.
با بصیرت تشخیص تفاوت میان حالتهای ذهنی غالب (ترس، اهمیتبخشی، کینه، اضطراب، آسیبپذیری) و نیروهای نوظهور درونی خود (خرد، وضوح، مشارکت.) با نزدیک شدن به سایهها (نه برای نمایش روند درمان، بلکه برای کنار زدن لایههای تحریف شده وجود.) با رویارویی با آنچه شما را شکل داده است و پرسش از اینکه آیا همچنان میخواهید همانگونه بمانید که تاکنون شکل یافتهاید.
دیگر نمیپرسید: «چگونه میتوانم راستین باشم؟»
بلکه میپرسید: «اکنون چه نیروهایی مسیر شدن مرا شکل میدهند و آیا این نیروها، واقعیاند؟»
چرا که حقیقت این است: بودش بیهمتای شما نمیتواند در خلأ پدیدار شود. باید در میدانِ تمرین، در کشمکش و در برخورد با واقعیت شکل بگیرد. باید ساخته شود، نه اینکه صرفاً «یافت» شود. و ابراز آن با خامی اندازهگیری و ارزیابی نمیشود؛ بلکه با انسجام و همراستایی میشود.
همراستایی با ارزشها. همراستایی با واقعیت. همراستایی با مشارکتی که آگاهانه میخواهید در این جهان داشته باشید؛ نه فقط با نوسانات درونیِ خلقوخوها.
این است کالبدِ راستی:
نه شور و احساس.
نه خودجوشی.
نه حتی صداقت صرف.
بلکه همترازیِ آگاهی، بصیرت (تشخیص)، نیّت و عمل.
هر چیزی کمتر از این، شما نیستید. فقط آن چیزیست که جهان، برای اجرا و عمل کردن به شما آموخته است.
نامهای به وانمودکنندگان (و امیدواران)
به آنان که هنوز وانمود میکنند:
زندگیتان را آنچنان تمرین کردهاید که فراموش کردهاید نمایش بوده است. بر آن لباسی از اطمینان، شوخطبعی، هوش یا حتی فروتنی پوشاندهاید؛ اما در زیر همه اینها، لرزشی هست. ترسی هست. توافقی خاموش با آسودگیطلبی بستهاید. خود را قانع کردهاید که «بهقدر کافی واقعی» هستید؛
این، خطرناکترین دروغ است.
پدیدار شدنتان را زیر تشویق، تأیید، یا بدتر از آن بیتفاوتی دفن کردهاید. ابراز میکنید، اما هرگز رویارو نمیشوید. سخن میگویید، اما خود را عریان نمیکنید. نامش را شفافیت میگذارید، اما آن چیزی نیست جز یک استراتژی.
شما آسیبپذیر نیستید. شما محتاط هستید.
و خودتان این را میدانید.
اما من اینجا نیستم که شما را قضاوت کنم. آمدهام تا خوابزدگی را بشکنم.
زیرا شما برای نمایش زاده نشدهاید.
طراحی نشدهاید که عدم کاراییتان را زینت دهید و نامش را توانمندی بگذارید.
قرار بوده است که دگرگون و متحول شوید؛ در کشاکش آبدیده شوید، با وضوح جان بگیرید، با بصیرت هدایت شوید و با مشارکت به حرکت درآیید. نه با لایک. نه با پذیرفته شدن. نه با برندسازی. بلکه با بودن.
و اما خطاب به امیدواران:
به آنان که هنوز باور دارند چیزی راستین در زیر این ویرانهها باقی مانده است: ادامه دهید.
انسانها را از دست خواهید داد. خودتان را سردرگم خواهید کرد. نقابهایی را کنار خواهید زد و با نقابهای پنهانتری روبهرو خواهید شد. با حقیقتهایی مواجه خواهید شد آنقدر ناخوشایند که خودِ آراستهتان از دیدنشان عقب خواهد کشید.
اما این، بهای شدن (Becoming) است.
راستی، اگر واقعی باشد، شما را درهم میشکند.
نسخهای از شما را که دیگران تحمل میکردند، دوست میداشتند و کنترل میکردند، نابود خواهد کرد.
اما بهجای آن، چیزی را بر جا خواهد گذاشت که سازشناپذیر، تکرارناشدنی و بیهمتا زنده است.
بودشِ یگانه و بیهمتا!
پس خودتان را «پیدا» نکنید.
خودتان را کشف کنید و شکل دهید و بسازید.
و اگر روزی احساس گمشدن کردید، بدانید که احتمالاً در مسیر درستی هستید.
چرا که هر شدن ارزشمندی، همیشه با گمگشتگی آغاز میشود.
بسیاری، «کشف» خود را با «یافتن» خود اشتباه میگیرند، در حالیکه این دو، زمین تا آسمان تفاوت دارند. یافتن خود، یعنی باور به اینکه خودِ واقعی شما بهشکل کامل و آماده، جایی وجود دارد و تنها منتظر است که مثل شیئی گمشده، دوباره بهدست آورده شود؛ کامل، دستنخورده، و ازپیشموجود. اما کشف کردن یعنی پردهبرداشتن از آنچه تا امروز ناشناخته بوده است؛ یعنی مواجهه با لایههایی از بودش، که هرگز آنها را وارسی، پالایش یا حتی شناسایی نکردهاید. در بستر این مسیر، کشف خود
بازگشت به یک خودِ اصیلِ اسطورهای نیست، بلکه کاوش در شیوه بودن فعلی و پدیدار شدن در آن چیزیست که در حال شدن آن هستید. این یک عملیات بازیابی نیست. بلکه یک آشکارسازیست.
جمعبندی: آخرین توهم
اگر قرار باشد فقط یک نکته از این مقاله با خود بردارید، بهتر است این باشد: راستی، مقصد نیست؛ بیانیه نیست؛ برند شخصی هم نیست؛ راستی، شیوه و آدابی است برای شدن.
راستی، اهمیتی به آسودگی شما نمیدهد.
اهمیتی نمیدهد که دیگران دوستتان دارند یا نه.
حتی احساسی که در لحظه تجربه میکنید، برای راستی بیاهمیت است.
راستی، بهمعنای وفادار ماندن به خود نیست. بلکه یعنی به کسی تبدیل شوید که در جهان، در چگونه زیستن، انتخاب کردن، صحبت کردن، رنج کشیدن و مشارکت راستین است.
ناراستی دیگر صرفاً یک نقص شخصی نیست؛ بلکه یک بیماری همهگیر سیستمی است؛ یک نمایشی جمعی، که در آن همه وانمود میکنند صادقاند، و هیچکس واقعی نمیشود.
و اینک، آخرین توهمی که باید رها کنید:
این تصور که میتوان راستین بود، بیآنکه بهایی پرداخت کرد.
نمیتوانید.
بهای راستی همه چیزهاییست که در وجودتان نادرست است.
و همین… دقیقاً اصل ماجراست.
