
این مقاله ترجمهای است از مقاله انگلیسی Beyond the Illusion of Sustainability به قلم اشکان تشویر که توسط تیم ترجمه، به فارسی برگردانده شده است.
فراتر از توهم پایداری
فرار از فرقه پایداریپرستی (پایداری افراطی) برای کشف آنچه که واقعاً ماندگار است
ما در دنیایی زندگی میکنیم که کلمه پایداری در آن به یک وسواس تبدیل شده است، اما تعداد کمی میتوانند توضیح دهند که این کلمه واقعاً چه معنایی دارد. این واژه در هر گزارش مربوط به شرکتها، وعده سیاسی و کمپین اجتماعی حضور دارد. اما در پشت زبان آراستهای که استفاده میشود، حقیقتی ساکتتر نهفته است: بسیاری از آنچه که ما به آن «پایدار» میگوییم، اصلاً پایدار نیست؛ و در حالی که این کلمه غالباً به نگرانیهای محیطزیستی محدود میشود، بحران عمیقتر از آن است و در هر لایهای از زندگی انسانها جریان دارد؛ در سیستمهایی که میسازیم، فرهنگهایی که شکل میدهیم و روشهایی که بر اساس آن رهبری میکنیم، ارتباط برقرار میکنیم و کار میکنیم. سیستمهای ما در حال فرسودگی هستند، رهبران ما در حال مبارزه با آتش هستند و مردممان خستهاند. نه به دلیل کمبود تلاش، بلکه به دلیل فقدان انسجام.
کتاب Sustainabilism، این توهم را برملا میکند و چیزی بسیار ماندگارتر عرضه میدارد: فلسفه و چارچوبی برای بازسازی آنچه واقعاً دوام میآورد. این گفتمان، فرهنگ پایداری نمایشی را به چالش میکشد. همان فرهنگ پر از داشبوردها، پنلهای مدیریتی، شاخصها و ظاهر سبز و پر زرق و برق و به جای آن، معماری پایداری راستینی را قرار میدهد که بر بنیانی استوار به نام «مدل یکپارچه هستیشناسانه از انسجام سیستمی» (Unified Ontology of Systemic Integrity: UOSI) بنا شده است. در این چارچوب، پایداری دیگر یک راهبرد یا شعار نیست؛ بلکه همسویی زیستهای است میان آنچه هستیم، آنچه ارزش میدانیم و آنچه خلق میکنیم.
این کتاب برای هر کسی است که میخواهد سیستمهایی بسازد و نگهداری کند که ماندگار باشند، به ویژه کسانی که رهبری میکنند، میسازند و هدایت میکنند، حرفهایهایی که در آستانه فرسودگی کار میکنند و مربیانی که به آنها کمک میکنند تا قصد خود را دوباره کشف کنند. این کتاب فاش میکند که یکپارچگی نمیتواند تحمیل شود؛ بلکه باید حفظ گردد. قدرت، زمانی که بیمهار باشد، ویران میکند؛ اما زمانی که از طریق یکپارچگی هدایت شود، تحولآفرین است.
کتاب Sustainabilism هم تشخیص است و هم طراحی؛ نقشهایست برای حرکت از فرسودگی به ماندگاری، از ظاهر به جوهر. این برای کسانی است که احساس میکنند راه فعلی ما برای پایدار نگه داشتن هر چیزی در زندگی، از روابط و سلامتی گرفته تا کسبوکارها و نهادهایی که میسازیم و اداره میکنیم واقعاً پایدار نیست و کسانی که آمادهاند از خودشان شروع کنند و دوباره بسازند.
مقدمه
ما در عصری زندگی میکنیم که تقریباً همهچیز ادعا میکند که پایدار است؛ از شرکتهای میلیارد دلاری گرفته تا عادتهای آخر هفته. با این حال، زیر شعارهای پر زرق و برق، بسیاری از ما حس ناخوشایندی داریم: سیستمهایمان شکننده به نظر میرسند، کارهایمان آشفته است و رهبرانمان از خستگی از پا درآمدهاند. مشکل این نیست که اهمیتبخشی را متوقف کردهایم؛ مشکل این است که وضوح و انسجام خود را از دست دادهایم. کتاب Sustainabilism بهعنوان تلاشی برای بازیابی آن هماهنگی آغاز شد ( که این کتاب از آن بهعنوان «یکپارچگی سیستمی» یاد میکند) و برای پرسیدن اینکه چرا بسیاری از افراد، سازمانها و نهادهایی که به نظر موفق میآیند، بهطور خاموش فرسوده میشوند و چگونه میتوانیم ماندگاری را نه با توهم بلکه با یکپارچگی بازسازی کنیم. اگرچه کلمه پایداری اغلب در معنای محیط زیستی استفاده میشود، این اثر بهمراتب وسیعتر است و در سیستمهای انسانی، فرهنگی و سازمانی به کار میرود که تعیین میکند آیا آنچه میسازیم واقعاً میتواند دوام بیاورد یا نه. آنچه در ادامه میآید، چارچوبی است برای دوباره کشف کردن مانایی؛ در خودمان، در کارمان و در دنیایمان.
Sustainabilism چیست؟
ایدئولوژی دیگری نیست که در حال رقابت برای جلب توجه باشد. بلکه یک تشخیص است؛ واژهای برای نامگذاری یک وضعیت است. پایداری در شکل کنونیاش، به پایداری نمایشی تبدیل شده است. این واژه بیشتر فضیلت را نشان میدهد تا اینکه انسجام ایجاد کند. به یک شکل تجویزی و الزامی تبدیل شده، نه یک مفهوم کشفشده؛ به جای آنکه زیسته شود، سناریونویسی میشود. ما داشبوردهای اندازهگیری داریم بدون معنا، اهدافی داریم بدون تحول و استراتژیهایی داریم که به جای یکپارچه کردن و انسجام، فعالیتها را پایدار میکنند. این جوهره چیزی است که من آن را پایداریپرستی مینامم، پایداری نمایشی که به جای انسجام و یکپارچگی، اولویت را به ظاهر و همسانی (تطبیق، انطباق) میدهد.
اما راه دیگری هم وجود دارد؛ چیزی که من آن را گفتمان پایداری راستین مینامم. این گفتمان نه از معیارها، که از معنا شروع میشود؛ نه از چکلیستها، بلکه از انسجام برمیخیزد. پایداری راستین یک عملکرد خارجی نیست، بلکه یک وضعیت نوظهور است که زمانی به وجود میآید که افراد و سیستمهایی که طراحی میکنند و در آنها مشارکت دارند، با بودش و قصد خود هماهنگ و همسو عمل کنند. پایداری راستین نه با مقررات، بلکه با یکپارچگی مانا میشود.
از این منظر، کتاب Sustainabilism پایداریگرایی هم بهعنوان یک نقد و هم بهعنوان یک فراخوان برای اقدام عمل میکند. این مفهوم نشان میدهد که چگونه پایداری به یک کالای تجاری و مد تبدیل شده است و سپس آن را بر پایههای راستی، نیت، معنا و یکپارچگی سیستمی بازسازی میکند. جایی که پایداریپرستی نمایانگر توهم است، پایداری راستین شرایط لازم برای مانایی را بازسازی میکند.
سراب پایداری
ما پایداری را به دروازهای جهانی برای فضیلت تبدیل کردهایم. دولتها بر اساس آن کمپین راه میاندازند، شرکتها با آن برند میسازند و مردم آن را همچون آب مقدس در پروفایلهای شبکههای اجتماعی خود میپاشند. اما هر چه بیشتر از این واژه استفاده میکنیم، کمتر به نظر میرسد که محتوای واقعی در پشت آن وجود داشته باشد. اگر قرن بیستم عصر رشد به هر قیمتی بود، قرن بیست و یکم در حال تبدیل شدن به عصر ظاهر به هر قیمتی است. حالا ما تصویر پایداری را حفظ میکنیم. از فاصله دور قانعکننده به نظر میرسد، اما زیر لایه پر زرق و برق آن، سیستمها همچنان شکنندهاند و مردم از خستگی از پا درآمدهاند. سراب در فناوری یا سیاستهای ما نیست؛ بلکه در روانشناسی ماست. ما حرکت را با پیشرفت و برندینگ را با تحول اشتباه گرفتهایم. آنچه زمانی قرار بود نماد ماندگاری و هماهنگی باشد، تبدیل به صنعتی برای خودستایی شده است. ما اندازهگیری میکنیم، گزارش میدهیم و تعهد میدهیم؛ اما به ندرت چیزی را با یکپارچگی حفظ میکنیم.
سردرگمی از زمانی آغاز شد که پایداری با دائمی بودن اشتباه گرفته شد. ما فرض کردیم اگر چیزی بتواند دوام بیاورد، باید خوب باشد. اما ماندگاری بدون انسجام فقط رکود است؛ معادل این است که با وجودی که میبینیم یک ماشین هوای اطراف را مسموم کرده، همچنان از آن استفاده کنیم. پایداری راستین به معنای حفظ هر چیزی به هر قیمت نیست؛ بلکه به معنای حفظ چیزی است که شایسته زندگی باشد. این امر نیازمند تمایز، شجاعت و نوعی قدرت است که برای جلب توجه فریاد نمیزند.
قدرت بیمهار ویرانگر است، اما قدرتی که از طریق یکپارچگی هدایت شود، تحولآفرین میشود. همان نیرویی که امپراتوریها را میسازد، میتواند اکوسیستمها را نیز پرورش دهد، بسته به اینکه چه کسی آن را در دست دارد و چگونه از آن استفاده میکند. پارادوکس خاموش اینجا نهفته است: خود یکپارچگی نمیتواند تحمیل شود. تنها میتوان آن را حفظ کرد. زمانی که سعی میکنیم آن را از طریق شعارها، سیاستها یا فضیلتهای نمایشی تحمیل کنیم، به دستکاری تبدیل میشود. پایداری واقعی زمانی آغاز میشود که یکپارچگی به یک وضعیت زیسته تبدیل شود، نه یک کمپین.
کتاب Sustainabilism (پایداریگرایی) از جایی آغاز میشود که توهم پایان مییابد. پرسشی ساده اما چالشبرانگیز مطرح میکند: چه میشود اگر پایداری چیزی نباشد که به دست میآوریم، بلکه چیزی باشد که قادر به دستیابی به آن میشویم؟ چه میشود اگر آینده سازمانها، جوامع و خود ما کمتر به آنچه وعده میدهیم بستگی داشته باشد و بیشتر به این بستگی داشته باشد که آیا واقعاً میتوانیم یکپارچگی را که ادعا میکنیم به آن پایبندیم، حفظ کنیم؟
چرا این موضوع برای همه مهم است
بیشتر مردم وقتی کلمه پایداری را میشنوند، بلافاصله به جنگلها، کربن یا ذوب شدن یخهای قطب فکر میکنند، گویی این کلمه تنها به بخش محیطزیست در تجربه انسانی مربوط میشود. اما همانطور که گفته شد، پایداری فقط مربوط به اکوسیستمهای «خارج» نیست؛ بلکه به اکوسیستمهای درون ما نیز مربوط میشود. هر شکست در یک شرکت، رابطه یا تمدن به یک شکل آغاز میشود: تولید بیش از حد، ارزیابی و تجدید نظر کم از درون. بله، ما منابع را میسوزانیم، اما بیشتر از آن، خودمان را میسوزانیم.
برای درک این که وقتی چیزی نمیتواند خود را پایدار نگه دارد چه اتفاقی میافتد، نیازی نیست که دانشمند محیطزیست باشید. فرسودگی، یأس، تیمهای ناکارآمد و نهادهای شکننده همه از یک منطق پیروی میکنند: وقتی سیستم هماهنگی خود را از دست میدهد، دیر یا زود فرومیپاشد. صحبت درباره تعادل آسان است، اما زیستن آن زمانی که دنیا به جای مسیرهای طولانی قصدمند مشوق عملکردهای کوتاهمدت است، بسیار دشوارتر خواهد بود. ما اقتصادها و سازمانهایی ساختهایم که در دویدن در ماراتنها مهارت دارند و سپس تعجب میکنیم که چرا همه در خط پایان از خستگی از پا درمیآیند.
همین دینامیک در هر سطحی تکرار میشود. یک متخصص که روز به روز در حال مبارزه با بحرانهاست، در نهایت دیگر رهبری نمیکند و فقط به بقا ادامه میدهد. یک رهبر که حرکت را با پیشرفت اشتباه میگیرد، در نهایت به جای ایجاد جهت، آشوب را حفظ میکند. جامعهای که به جای راستی، ظاهر را ستایش میکند، هر چیزی را پایدار میکند جز معنا! آنچه همه این شکستها را به هم پیوند میدهد، نبود هوش یا تلاش نیست؛ بلکه فقدان یکپارچگی درونی و سیستمی است.
قدرت بدون هماهنگی و همسویی (شخصی، سازمانی یا نهادی) در نهایت پایهای را که روی آن ایستاده، میشکند. اما قدرتی که از طریق یکپارچگی حفظ و هدایت شود، تحولاتی ایجاد میکند که دوام میآورد. این اصل همانقدر که به یک ملت مربوط میشود، به یک تیم یا یک فرد نیز تعلق دارد. پایداری مهم است نه به این دلیل که سیاره زمین شکننده است ( هرچند که اینطور است) بلکه به این دلیل که ما شکنندهایم؛ و شیوهای که ما با زمان، انرژی، مردم و ارزشهای خود برخورد میکنیم، بازتابی است از نحوه برخورد ما با محیطزیست. دنیای پایدار بدون بودشها(موجودات) پایدار وجود ندارد. دقیقاً به همین دلیل است که پایداری با تک تک ما آغاز میشود.
از توهم تا بینش؛ یک نقد ترمیمکننده
وسوسهانگیز است که باور کنیم فقط به این دلیل در حال پیشرفت هستیم که واژگان ما تکامل یافته است. زمانی، شرکتها دپارتمانهای «مسئولیت اجتماعی» (CSR) داشتند. سپس «استراتژیهای محیطزیست،اجتماع و حاکمیت» (ESG) مطرح شد. حالا همهچیز باید «پایدار» باشد. با این حال، به نظر میرسد هرچه زبان ما بیشتر رشد میکند، سیستمهایمان کمتر دوام بیاورند. مشکل این نیست که پایداری شکست خورده است؛ مشکل این است که آن را به برندینگ و انطباق سپردیم. این یک تئاتر پیچیده است که در آن نیتهای خوب در مرکز صحنه قرار میگیرند، در حالی که نتایج پشت صحنه مخفی میمانند و در سکوت برای بقا تلاش میکنند. در اینجا خود را برای کاشتن یک درخت تحسین میکنیم، در حالی که درختان یک جنگل را در جای دیگری با بولدوزر از بین میبریم. این یک تلاش جمعی است برای اینکه اخلاقی به نظر برسیم بدون اینکه تحول واقعی را تحمل کنیم.
Sustainabilism (پایداریگرایی) بهعنوان یک پدیده، بدخواهانه نیست؛ بلکه نشانهای است از وضعیت فعلی. این پدیده نشان میدهد که فرهنگ مدرن چقدر از سکوت و دروننگری میترسد. ما ترجیح میدهیم عمل کنیم، نمایش بدهیم و اثبات کنیم تا اینکه برای مدت کافی توقف کنیم و بررسی کنیم که چه چیزی را پایدار نگه میداریم و چرا. در نتیجه، نسخهای از پایداری ساختهایم که خود را میبلعد: پروژههایی برای جبران پروژههای دیگر، ابتکاراتی برای اصلاح ابتکارات گذشته و گزارشهای بیپایانی برای توجیه خستگی مفرط خود.
کتاب این تلاشها را مسخره نمیکند؛ بلکه نیت آنها را محترم میشمارد و در عین حال محدودیتهای آنها را فاش میکند. ما نمیتوانیم با بازیافت از عدمهماهنگی اخلاقی رهایی یابیم، نمیتوانیم با نوآوری از سردرگمی وجودی فرار کنیم. آنچه نیاز داریم نه فعالیت بیشتر که وضوح و بازسازی معناست. باید فراتر از عملکرد ظاهری نگاه کنیم و به معماری زیرین آن توجه کنیم؛ جایی که ارزشها، ساختارها و نیتهای انسانی با هم همراستا میشوند یا از هم جدا میشوند.
نقد، زمانی که با نیت خوب انجام شود، تخریب نیست، بلکه تشخیص است. شما نمیتوانید چیزی را درمان کنید که حاضر به بررسی آن نیستید. به همین دلیل است که Sustainabilism (پایداریگرایی) رویکرد یک جراح را اتخاذ میکند، نه بلندگوهای یک فعال. این رویکرد بدن سیستمهای ما را میگشاید تا ترکها و توهماتی را که برای دههها حفظ کردهایم، آشکار کند. تنها پس از آن است که میتوانیم کار ترمیم را آغاز کنیم؛ اینجاست که پایداری دیگر یک آرزو نبوده و به یک وضعیت هماهنگ از بودن تبدیل میشود.
حرکت به سوی پایداری راستین
پس از هر توهم، دعوت به دیدن میآید. وقتی قبول میکنیم که بخش زیادی از آنچه که پایداری نامیدهایم، صرفاً یک عملکرد بوده، آنچه باقی میماند ناامیدی نیست، بلکه فضاست؛ نوعی سکوت که هماهنگی واقعی میتواند در آن رشد کند. وظیفه اکنون این نیست که کلمه پایدار را با صفتهای بیشتر تزئین کنیم، بلکه باید دوباره کشف کنیم که چگونه میتوان با یکپارچگی مانا بود.
این همان حرکت به سوی پایداری راستین است؛ نه یک ایدئولوژی یا چک لیست، بلکه چارچوبی که نحوه تعامل انسانها، سیستمها و نیتها را یکپارچه میکند. چارچوب پایداری راستین (ASF) و ساختار فلسفی آن، مدل یکپارچه هستیشناسانه انسجام سیستمی (UOSI)، دقیقاً برای همین طراحی شدهاند: برای کمک به ما در بازسازی آنچه که از درون پایدار است. در هسته این چارچوبها، ویژگیهای انسانی قرار دارند که از طریق آنها پایداری یا شکوفا میشود یا شکست میخورد، نحوه ارتباط ما با نیت، اعتماد، خودمختاری، صبر، مدارا، سازگاری و دیگر ویژگیهایی که یکپارچگی سیستمی (نظاممند) را شکل داده و تنظیم میکنند. این چارچوبها نظریههای انتزاعی نیستند؛ بلکه ابزارهایی برای تمایز هستند؛ روشهایی برای تشخیص اینکه چرا چیزها فرو میپاشند و چگونه میتوانند بدون تهی کردن افراد درونشان دوام بیاورند.
جایی که پایداریگرایی به ظاهر وسواس دارد، پایداری راستین با هماهنگی آغاز میشود. این سؤال را مطرح میکند: آیا اعمال ما با ذاتمان هماهنگ است؟ آیا سیستمهای ما ارزشهایی را که ادعا میکنند در خدمت آن هستند، منعکس میکنند؟ این پدیده میداند که پایداری واقعی نمیتواند از طریق انطباق تحمیل شود؛ بلکه باید از طریق یکپارچگی پرورش یابد. مانند تعادل، نمیتوان آن را تحمیل کرد؛ تنها میتوان آن را حفظ کرد.
پایداری راستین بر یک حقیقت ساده عمل میکند: هر چیزی که دوام میآورد، به این دلیل است که هماهنگی بین بودن، هدف و ساختار را حفظ میکند. زمانی که این سه با هم هماهنگ شوند، ماندگاری به طور طبیعی حاصل میشود. اما وقتی که این هماهنگی از بین برود، فروپاشی اجتنابناپذیر است، حتی اگر شاخصها بسیار چشمگیر به نظر برسند. به این ترتیب، پایداری کمتر به یک سیاست تبدیل میشود و بیشتر به یک وضعیت بودن – نتیجه طبیعی سیستمهایی که توسط افرادی ساخته شدهاند که یاد گرفتهاند قدرت را از طریق یکپارچگی به جای خودخواهی هدایت کنند.
پایداری راستین بر یک حقیقت ساده عمل میکند: هر چیزی که دوام میآورد، به این دلیل است که هماهنگی بین بودن، هدف و ساختار را حفظ میکند. زمانی که این سه با هم هماهنگ شوند، ماندگاری به طور طبیعی حاصل میشود. اما وقتی که این هماهنگی از بین برود، فروپاشی اجتنابناپذیر است، حتی اگر شاخصها بسیار چشمگیر به نظر برسند. به این ترتیب، پایداری از یک سیاست به یک وضعیت بودن تبدیل میشود؛ پایداری نتیجه طبیعی سیستمهاییست که توسط افرادی ساخته شدهاند که یاد گرفتهاند قدرت را به جای خودخواهی از طریق یکپارچگی هدایت کنند.
این در مورد کمال نیست؛ بلکه در مورد همسویی است؛ و این از آنچه که وعده میدهیم پایدار کنیم شروع نمیشود، بلکه از این آغاز میشود که آیا به افراد و گروههایی تبدیلشدهایم که قادر به حفظ آن هستیم یا نه.
توسعه نیتها؛ نه صرفاً اعلام آنها
ما در دنیایی زندگی میکنیم که از اعلامیهها پر است. اعلامیههایی درباره ارزشها، هدف، اخلاق، پاسخدهی؛ همه با کلمات زیبا، تنظیم حرفهای و با افتخار منتشر شدهاند. مشکل این نیست که این نیتها نادرست هستند بلکه این است که بهطور کامل توسعه نیافتهاند. یک نیت اعلامشده بدون ظرفیت درونی برای نگهداشتن آن، مانند پلی است که روی کاغذ طراحی شده اما زیر آن هیچ فولادی وجود ندارد. تا زمانی الهامبخش به نظر میرسد که کسی نخواهد از آن عبور کند.
پایداری راستین از جایی آغاز میشود که عملکرد متوقف میشود؛ در نقطهای که نیت تبدیل به انضباط میشود. هر کسی میتواند یک ایده شریف را انتخاب کند؛ اما تعداد کمی هستند که بتوانند آگاهی، بلوغ و شجاعتی را که برای تجسم آن نیاز است، پرورش دهند، به ویژه زمانی که امور از هم میپاشند. زمانی که ریسک پایین و تشویق زیاد است، اخلاقی بودن آسان است. آزمایش واقعی در لحظات فشار رخ میدهد، زمانی که سازش به نظر کارآمد میآید، سکوت امنتر به نظر میرسد، یا زمانی که سیستم تظاهر را به پایداری ترجیح میدهد.
به همین دلیل است که پایداریپرستی شکست میخورد: به جای اینکه نیتها را توسعه دهد آنها را انتخاب میکند. به جای رشد هستیشناختی حرکات را بر اساس اعتقاد احساسی میسازد. اما تحول سیستمها (درست مانند تحول انسانها) عملی برخاسته از اراده نیست؛ بلکه یک فرایند پالایش است. رشد هستیشناختی یعنی توسعه در سطح خودِ بودن: رفتن زیر لایههای افکار و رفتارهای سطحی برای تحول ویژگیهای درونی که آنها را شکل میدهند. این فرایند شامل پرورش ویژگیهای بنیادینی است که تعیین میکنند چگونه ارتباط برقرار میکنیم، تصمیم میگیریم و خلق میکنیم؛ ویژگیهایی مانند اعتماد، نیت، خودمختاری، صبر، مدارا و سازگاری. مدل یکپارچه هستیشناسانه یکپارچگی سیتمی (UOSI) نقشهای از این حوزه از واقعیت ارائه میدهد و نشان میدهد که چگونه این ویژگیهای انسانی باید ابتدا در درون ما، فردی و جمعی، بالغ شوند تا بتوانند در سیستمهایی که طراحی میکنیم، میسازیم و در آنها مشارکت میکنیم، نمایان شوند. شما نمیتوانید صرفاً تصمیم بگیرید که هماهنگ باشید؛ باید ساختار درونی بسازید که بتواند هماهنگی را بدون تزلزل حفظ کند. یکپارچگی تنها یک شعار نیست، بلکه یک ظرف است، و شما باید به اندازه کافی قوی شوید که آن را نگه دارید.
قدرتی که از طریق چنین یکپارچگی هدایت میشود، دیگر کنترلگر نخواهد بود و به خلاقیت تبدیل میشود. دیگر نیازی به تسلط یا تأثیرگذاری ندارد؛ بلکه به طور خاموش و از طریق ثبات تحول مییابد. تفاوت میان یک ابتکار خوب و یک ابتکار پایدار در این بعد نامرئی نهفته است؛ توسعه هر انسان پشت هر عمل. زیرا در نهایت، پایداری هر سیستم بازتابی از پایداری افرادی است که آن را حفظ میکنند.
فراتر از فرد؛ معماری هماهنگی
هیچ رهبری، هرچقدر هم روشنبین، نمیتواند هماهنگی را درون سیستمی بینظم حفظ کند؛ و هیچ سیستمی، هرچقدر هم که به خوبی طراحی شده باشد، اگر افراد درون آن متفرق باشند نمیتواند هماهنگ بماند. فاصله میان تحول شخصی و تحول سیستمیک جایی است که بیشتر نیتهای خوب به طور خاموش از بین میروند. به همین دلیل است که چارچوب پایداری راستین (ASF) و چارچوب بودش هیچگاه قرار نبوده که از هم جدا زندگی کنند، یکی فرد را توسعه میدهد؛ دیگری آن یکپارچگی را در دنیایی که افراد میسازند گسترش میدهد.
چارچوب بودش به بررسی این میپردازد که ما چه کسی هستیم (شیوههای بودن و حالات روحیمان) و این نیروهای درونی چگونه عملکرد و روابط ما را شکل میدهند. این معماری شخصی هماهنگی است. اما هماهنگی، مانند انرژی، باید حرکت کند. چارچوب پایداری راستین (ASF) و هستیشناسی یکپارچه تمامیت نظاممند (UOSI) همان اصل را میگیرند و آن را به بیرون منعکس میکنند، به طراحی تیمها، سازمانها و جوامع. جایی که چارچوب بودش ساز را کوک میکند، ASF کل ارکستر را تنظیم میکند.
آنها با هم حلقه بین دنیای درونی و بیرونی را میبندند. بودن بدون ساختار به ایدئالیسم کشیده میشود؛ ساختار بدون بودش، به بوروکراسی فرو میریزد. پایداری راستین زمانی رخ میدهد که نیت، یکپارچگی و زیرساختها هماهنگ حرکت کنند، زمانی که فرد، فرهنگ و سیستم همگی یک آهنگ واحد را زمزمه میکنند. این تفاوت بین افرادی است که بهطور پایدار عمل میکنند و دنیایی که واقعاً پایدار است.
بنابراین، اگرچه توسعه شخصی ضروری است، اما کافی نیست. یکپارچگی که در درون یک فرد حفظ میشود باید در سیستمهایی که در آنها مشارکت میکند و با آنها درگیر است (مانند شرکتها، جوامع و اقتصادها) شکل بگیرد. پایداری یک فضیلت فردی نیست؛ بلکه یک معماری جمعی است. و این معماری از لحظهای آغاز میشود که یک رهبر(یا هر انسان دیگری) درک میکند که هم یک جزء از سیستمهایی است که در آنها زندگی میکند و هم طراح آنها.
دعوت؛ از خاموش کردن آتش به مانایی
اگر تاکنون خود را در موقعیت رهبری یک تیم، مدیریت یک کسبوکار یا حمایت از یک هدف دیدهاید که ظاهراً تنها یک جلسه تا فروپاشی فاصله دارد، قطعاً مشکلی را که این کتاب مطرح میکند، درک کردهاید. نیازی ندارید کسی دوباره به شما یادآوری کند که دنیا سریع حرکت میکند، بلکه به روشی برای حرکت هماهنگ نیاز دارید. شما در کارایی استادید، تابآوری را آموختهاید و از عدم قطعیت جان سالم به در بردهاید، اما هنوز چیزی در پسزمینه میسوزد. آن زمزمه از پا افتادن، نشانه ضعف نیست بلکه بازخورد است. این سیستمهایی هستند که طراحی میکنید، در آنها مشارکت میکنید و به شما میگویند که درخشش بدون هماهنگی در نهایت خود را میسوزاند.
برای مربیان و متخصصان، این اثر فقط سخن ارائه نمیدهد، بلکه یک معماری ارائه میکند. روشی در اختیارتان میگذارد برای تشخیص تفرقه زیر رفتارهای ظاهری، برای دیدن اینکه کجا نیت متزلزل شده و کجا میتوان یکپارچگی را بازسازی کرد. به شما کمک میکند رهبران را راهنمایی کنید نه تنها برای بهتر عمل کردن، بلکه برای بهتر ماندن؛ تا سازمانهای خود را به نحوی توسعه دهند که یک جنگل رشد میکند، نه همانطور که یک کارخانه گسترش مییابد.
چرا که پایداری، زمانی که از واژههای فریبنده خالی شود، صرفاً هنر عدم تخریب آن چیزی است که به آن وابستهایم؛ از جمله خودمان. این گذار از زور به جریان، از ظاهر به جوهر، از خاموش کردن آتش به ماندگاری است. چارچوبهای این کتاب ( ASF و UOSI ) ابزارهایی برای همین گذار هستند. آنها نشان میدهند که اگر به جای تحمیل قدرت، آن را حفظ کنیم، تا چه حد خلاق خواهد بود؛ و اگر به جای تبلیغ یکپارچگی، آن را پرورش دهیم تا چه حد مسری خواهد بود.
اگر این ایدهها در شما حرکتی ایجاد کردهاند و درک کردید روشی که تا به حال پایداری را حفظ کردهایم، واقعاً پایدار نبوده است، این کتاب دعوتی است برای بازسازی از صفر. گفتمان و چارچوبهای پایداری راستین که در Sustainabilism معرفی و کاوش شدهاند، صرفاً نظریه نیستند؛ آنها راهنماهایی هستند برای کسانی که هنوز باور دارند انسجام ممکن است، و تحول از لحظهای آغاز میشود که تصمیم میگیریم یکپارچگی را حفظ کنیم، نه فقط آن را تحسین کنیم.
نسخه خود را سفارش دهید، نه بهعنوان کتابی برای خواندن، بلکه بهعنوان قدمی به سوی هماهنگی؛ و بیایید از جایی شروع کنیم که آغاز دوباره واقعی شروع میشود: با یکپارچگی سیستمی (نظاممند).
1- Unified Ontology of Systemic Integrity
2- Authentic Sustainability Framework

