اطمینان برای ایستادن در دل طوفان
بازاندیشی در شک، یقین، شهود، ایمان و یکپارچگی در عصری معتاد به نمایش عقلگرایی
در عصری که از ابهام و فروتنی ِ نمایشی سرمست است، مقالهی «اطمینان برای ایستادن در دل طوفان» با شجاعت به سراغ این افسانهی مدرن میرود که تردید را فضیلت و یقین را گناه میداند. این مقاله با نگاهی روشن، طعنهآمیز و ژرفای فلسفی، اپیدمیِ تردید مزمن را تحلیل میکند و به جای آن مفهومی غنیتر و یکپارچهتر با عنوان تشخیص هستیشناختی پیشنهاد میدهد.
در این مطلب با بهرهگیری از چارچوب بودش و گفتمان فرامحتوا، نشان میدهیم که چگونه ابعاد وجودی ما، نگاهمان به واقعیت، تصمیمگیریها، نیتگذاریها و اقدامات ما را شکل میدهند.
این نوشتار توهم خودبسندگی افراطی را به چالش میکشد، بر نقش ضروری ایمان و شهود در بخشهای گوناگون زندگی تأکید میکند و از اطمینان نه بهعنوان غرور یا اتکای به خود، بلکه بهمثابهی همراستایی با حضور آگاهانه در لحظه و یکپارچگی درونی تعریفی جدید ارائه میدهد.
بهجای آنکه در پیِ وضوحی کامل و بدون نقص باشیم، این مقاله نشان میدهد که اطمینان، زمانی شکل میگیرد که فرد با آگاهی و اختیار، به اصول بنیادین هستی پاسخ دهد؛ اصولی مانند محدود بودنِ کنترل ما، وابستگی متقابل ذاتی در نظام هستی، و بازتاب مداوم «خود» بر محتوای تجربه. این نوشته یادآوری میکند که تشخیص، انسجام و توان پاسخدادن آگاهانه، بسیار ارزشمندتر از نمایش و ظاهرسازی هستند؛ و اینکه چرخههای فرافکنی، بازتاب و دگرگونی، انتخابی یا تزئینی نیستند، بلکه ریتم اصلیِ زندگیای را شکل میدهند که با یکپارچگی درونی و شکوفایی اصیل زیسته میشود.
مقدمه – آیین تردید و بارِ یقین
زمانی بود که یقین دشمن تلقی میشد: دورانی که قطعیت متکبرانه بر منبرها، مجالس و حتی گفتوگوهای روزمره سلطه داشت؛ و این نگاه، به درستی مورد نقد قرار گرفت. از آن پس، پرسیدن ارزشمند شد و تردید بهعنوان نشانهای از هوشمندی شناخته شد. جملهی سادهی «مطمئن نیستم» کمکم به نماد تازهای از فضیلت معرفتشناختی تبدیل شد.
اما بعد، اتفاق عجیبی افتاد.
تردید دیگر در جایگاه دروازهای برای جستوجوی عمیقتر باقی نماند؛ خودش تبدیل به مقصد شد.
امروزه در فضایی زندگی میکنیم که در آن نادانی و عدم قطعیت نهتنها تحمل میشود، بلکه ستایش میگردد. تردید به یک ژست، به هویتی اجتماعی، به سپری پذیرفتهشده برای گریز از توان پاسخدادن آگاهانه تبدیل شده است. در حالی که شک، خود را گشودگی فکری نشان میدهد، در عمل بیشتر به واکنشی آلرژیک نسبت به پرسشگری و تعهد شباهت دارد. چیزی که یک روز واکنشی سالم در برابر جزماندیشی به شمار میرفت، حالا به ترسی از توان تشخیص تبدیل شده است.
در سطح هستیشناختی، این وضعیت خود را در ناتوانی یا امتناع از ایستادن در جایگاه خویش نشان میدهد؛ جایی که فرد از پذیرش مسئولیت تفسیرهایش سر باز میزند و به جای آن، به محافظهکاریهای بیپایان پناه میبرد. میگویند «مسئله پیچیده است»، انگار که پیچیدگی آنها را از پاسخدادن معاف میکند. در تجربهی زیسته، این وضعیت بیشتر شبیه نوعی طفرهرفتن است که لباس روشنفکری به تن کرده؛ واکنشی عصبی برای به تعویق انداختن، منحرف کردن، و شانه خالی کردن از عملِ معنا دادن به تجربهها.
و اینگونه، یقین به تابو تبدیل میشود. گفتنِ «میدانم»، یا بدتر از آن، «باور دارم»، به معنای به خطر انداختن جایگاه اجتماعی است؛ یعنی خود را در معرض اتهامِ خودبینی، خشکمغزی، یا حتی خشونت قرار دادن.
روان جمعی، مرز میان یقین و مطلقگرایی را درهمآمیخته است؛ میان اطمینانی که از تشخیص برمیخیزد و جزماندیشیِ اقتدارطلبانه، میان انسجام درونی و میل به کنترل مرزی وجود ندارد. در دل این مه، هر نوع یقینی به یک چشم نگریسته میشود؛ سرکوبگر، خطرناک، واپسگرا، ارتجاعی و ضد روشنفکری تلقی میشود.
اما خطر واقعی جای دیگری نهفته است: فرهنگی که دیگر نمیداند چگونه میتوان به قطعیت پایبند بماند، بیآنکه به ورطهی افراط یا پوچی کشیده شود.
این فروپاشی صرفاً نظری یا آکادمیک نیست؛ وجودیست و در همهجا در حال رخدادن است.
وقتی یقین باری سنگین و تردید فضیلتی اخلاقی تلقی میشود، افراد از عاملیت و قدرت درونی خود فاصله میگیرند. خودسانسوری میکنند، تعلل میورزند و تصمیمگیری را بهنفع ظاهرسازی یا جلب رضایت دیگران کنار میگذارند؛ و این، بهایی سنگین در پی دارد: رهبرانی قاقد انسجام درونی، روابطی شکننده، نهادهایی از فاقد یکپارچگی و نسلی که ناتوانی در عمل را با برتری اخلاقی اشتباه میگیرد.
ما در فضایی زندگی میکنیم که تردید، به نمایشی دائمی تبدیل شده است؛ در میان کسانی زندگی میکنیم که به هیچ چیز باور ندارند، مگر به فضیلتِ باور نداشتن. مشکل، ندانستن یا عدم قطعیت نیست؛ مشکل، شیوع نوعی تعلیق معرفتیِ وسواسگونه است که در ظاهر فروتنی به نظر میرسد، اما در واقع بیشتر شبیه بزدلی فلسفی با ظاهری آراسته است.
به ما آموختهاند که هرگز به اندیشههای خود اعتماد نکنیم، هیچگاه بر باوری محکم نایستیم، و چیزی را بیش از حد قاطع بیان نکنیم، مبادا متهم شویم که ذهنِ بستهای داریم، یا بدتر از آن، یقین داریم.
اما زندگی منتظر ابهامهای شما نمیماند.
فرزندتان بیمار میشود.
کسبوکارتان به دوراهی میرسد.
کسی که به او اعتماد داشتید، خیانت میکند.
بدنتان از پا میافتد.
سه مرز آنسوتر، جنگی درمیگیرد.
و شما باید دست به کاری بزنید. همین حالا.
حدس بزنید در آن لحظه چه میشود؟ تردید دیگر دوست شما نیست؛ به اربابتان تبدیل میشود و بیهیچ رحم و ملاحظهای بر شما فرمان میراند.
این مقاله دعوت به یقین کور یا باورهای بیپروا نیست، اما بیانیهای در دفاع از تردید هم محسوب نمیشود. بلکه فراخوانیست برای بازپسگیری اطمینان؛ نه بهعنوان تکبر، نه از سر سادهلوحی، بلکه بهمثابه نتیجهی طبیعیِ انسجام، پاسخدهی آگاهانه و یکپارچگی.
در این مسیر، به تنش میان تردید و کنش، میان دانستن و حرکت، و میان تسلیم و اختیار برای پاسخدادن آگاهانه میپردازیم. معنا و جایگاه ایمان را بررسی میکنیم، نه بهعنوان خرافه، بلکه بهمثابه حالتی ضروری از در رابطه بودن. افسانهی خودبسندگی را به چالش میکشیم، نقش شهود و تکیه بر منابع بیرونی را واکاوی میکنیم و نشان میدهیم که چگونه شیوهی بودش شما، در هر معنا و تصمیمی که میگیرید، بازتاب مییابد.
زیرا شما برای یقین داشتن به همهچیز آفریده نشدهاید.
اما قرار هم نبوده در باتلاق هیچانگاری گرفتار بمانید.
شما برای تشخیص دادن آفریده شدهاید.
برای حرکت کردن.
و برای شکوفا شدن.
تردید فضیلت نیست؛ تشخیص فضیلت است
بیایید تکلیف را روشن کنیم: تردید فضیلت نیست. تردید یک وضعیت است؛ ابزاری موقت، مرحلهای گذرا و گاهی حتی نشانهای از چیزی دیگر. اما اگر آن را فضیلت میپندارید، شاید فلج شدن در تصمیمگیری را با خِرَد اشتباه گرفتهاید.
ستایش تردید به جایی رسیده که به نوعی آیین تبدیل شده است. حتماً آن دسته افراد را میشناسید، کسانی که در پاسخ به هر ادعایی میگویند: «خب، بستگی دارد» یا « هیچچیز را نمیشود با قطعیت گفت»، بیآنکه کوچکترین کمکی به روشن شدن موضوع کنند. آنها پشت شکگرایی پنهان میشوند، انگار که این تردید، نشانهای از بینش باشد، در حالیکه اغلب چیزی جز سردرگمی نیست.
تردید ارزان است؛ تشخیص، گرانبها.
تردید فقط به آنچه نیست، اشاره میکند.
تشخیص، در جستجوی آن چیزیست که کافی باشد.
تردید میگوید: «مراقب باش.»
تشخیص میگوید: «همسو شو.»
تشخیص، راه فرار از تردید نیست؛ روشیست برای عبور آگاهانه از دل آن. هدفش کنار گذاشتن دانش نیست، بلکه تمیز دادن است؛ تمیز دادن میان آنچه موقتیست و آنچه پایدار، آنچه سودمند و آنچه انحرافآفرین است، آنچه راستین است و آنچه صرفاً نمایشی است.
بازاندیشی در شک، یقین، شهود، ایمان و یکپارچگی در عصری معتاد به نمایش عقلگرایی
در گفتمان فرامحتوا (Metacontent)، وانمود نمیکنیم که میتوان به واقعیتی ناب و بیواسطه دست پیدا کرد؛ چرا که میدانیم کلیت واقعیت، از مسیر تفسیر انسانی به طور کامل قابل دسترسی نیست. ادعای چنین امکانی، نشانهی کمبود فروتنی معرفتشناختی است. اما این به آن معنا نیست که همهی تفسیرها بیاثرند یا باید آنها را برابر دانست. برخی تفسیرها، صرفاً کمتر از بقیه دچار تحریف شدهاند. برخی به انسجام منتهی میشوند، و برخی دیگر به فروپاشی.
تشخیص، ابزاریست که به کمک آن تفاوتها را میشناسیم.
تشخیص این پرسشها را پیش میکشد:
- سطح آگاهی من در این لحظه چیست؟
- از چه لنزهایی به جهان نگاه میکنم؟
- محدودیتهای من کداماند؛ و کجاها بهجای توهم، آنها را با همسویی با واقعیت جبران میکنم؟
- اگر حرکت کنم (یا نکنم) چه پیامدهایی در پی خواهد داشت؟
تردید بهتنهایی قادر به پاسخگویی به این پرسشها نیست.
تردید حرکت نمیکند؛ این تشخیص است که حرکت میکند.
بنابراین، مسئله بر سر جایگزین کردن جزماندیشی با تردید و بلاتکلیفی نیست؛ بلکه هدف، کنار گذاشتن هر دوی آنها و انتخاب رویکردی والاتر و موثرتر است: برقراری رابطهای ساختیافته، آگاهانه و پاسخگو با واقعیت؛ رابطهای که در آن تردید جایگاه خودش را دارد، اما هرگز به مرتبهی پرستش نمیرسد.
چراکه در نهایت، کسی که از تصمیمگیری طفره میرود و در آسایش شکگرایی پناه میگیرد، آگاه و ژرفبین بهنظر نمیرسد؛ بلکه بیشتر همچون فردی بیاثر جلوه میکند.
افسانهی خودبسندگی: شما یک نظام بسته نیستید
«من مستقلام.»
باشکوه به نظر میرسد، نه؟
اما در واقع، چیزی نیست جز یک شعار کلیشهای و مصرفی؛ نه یک حقیقت وجودی. شعاری که بارها تکرار شده، نشخوار شده و با عکسهای فیلترشده و کپشنهای شبهادبی بازنشر شده است. اما کافیست پرده را کنار بزنید، و همهچیز فرو میریزد.
بیایید صادق باشیم: شما واقعاً مستقل هستید؟
برای اینکه آب لولهکشی خانهتان قابل نوشیدن باشد، به تصمیمها و عملکرد شورای شهر وابستهاید.
برای تولید انسولینتان، رساندن نامههایتان، هدایت هواپیمایی که با آن سفر میکنید، تولید غذایی که میخورید و حتی ساخت مودمی که با آن به اینترنت وصل میشوید، به آدمهایی وابستهاید که حتی آنها را نمیشناسید و این فقط اتفاقاتی هستند که تا قبل از ساعت ۹ صبح رخ میدهند.
شما به ارتباط عاطفی نیاز دارید، به احساس تعلق اجتماعی، به زبانی که خودتان نیافریدهاید و به فرهنگی تکیه میکنید که نویسندهاش نبودهاید.
شما یک نظام بسته نیستید؛ و قطعاً مستقل هم نیستید.
شما ساختاری درهمتنیده و رابطهمند دارید و در بسیاری از مواقع (چه بپذیرید، چه نه) برای زنده ماندن، معنا یافتن و حفظ سلامت روانتان به دیگران تکیه میکنید.
و این، نقصی نیست که بخواهید برطرفش کنی؛ واقعیتیست که باید در آغوشش بگیرید.
در زندگی لحظاتی هست، مانند مواجهه با بحران سلامتی، ایستادن بر سر دوراهی شغلی، سوگواری برای یک فقدان یا غرق شدن در ابهام که صرفاً تکیه کردن به ذخیرهی محدود درونیمان کافی نیست. شما به ورودیهای بیرونی نیاز دارید؛ و این را خوب میدانید.
پس، در چنین لحظاتی به کجا پناه میبریم؟
ممکن است آن منبع بیرونی، یک متخصص باشد، یک کتاب یا مجموعهای از دانش علمی؛ شاید یک مربی، یک راهنما، یک متن مقدس، همسایهتان، یا حتی دولت (البته گاهی وقتها)؛ یا نهادی جهانی، آموزگاری معنوی، رویایی که شب گذشته دیدهاید، یا آنچه برخی آن را «خدا» یا «جهان هستی» مینامند.
مسئله این نیست که به چه چیزی تکیه میکنید؛ مسئله این است که تکیه میکنید.
زیرا وقتی مرزهای درونیتان زیر فشار ترک برمیدارند، نگاهتان را به بیرون میاندازید؛ نه از سر خیانت به خود، بلکه برای همسویی با هستی.
موضوع بر سر اعتماد کور نیست؛ بلکه بر سر تصدیق این واقعیت است که تکیهی کامل بر خود بهویژه در مواجهه با دوراهیها، بحرانها، و ناشناختههای زندگی افسانهای بیش نیست.
شیفتگی فرهنگی ما به خودبسندگی، بسیاری را به این باور غلط کشانده که تکیه کردن نشانهی ضعف است؛ گویی نیاز داشتن به دیگران یا حتی به منابعی فراتر، تصمیمهایمان را بیاعتبار و زندگیمان را کمتر از آنِ خودمان نشان میدهد.
اما این تصور، توخالی است.
ما قرار نبوده محفظههایی مهرومومشده باشیم. ما برای همبستگی آگاهانه طراحی شدهایم؛ واقعیتی که هم دشوارتر است و هم شرافتمندانهتر از آن سفر خودخواهانهی «خودم تنهایی از پسش برمیآیم.»
تسلیم در همسویی با هستی، نه وادادن منفعلانه – زیستن بر پایهی اصول بنیادین وجود
نوعی از تسلیم وجود دارد که شبیه ضعف به نظر میرسد؛ بوی شکست میدهد، حسِ وادادن دارد و معمولاً با یک نقلقول اینستاگرامی دربارهی رها کردن همراه است، چون به قول آن پستها، «جهان حتماً برنامهی بهتری دارد.»
اما بیایید روشن بگوییم: منظور ما این نیست.
ما از نوع کاملاً متفاوتی از تسلیم حرف میزنیم: تسلیمی که نه با انفعال، بلکه با صداقت هستیشناختی آغاز میشود. تسلیم در برابر آنچه هست؛ در برابر ساختارهای بدیهی هستی. در برابر این حقیقت که چه بخواهید، چه نخواهید:
- شما کنترل همهچیز را در اختیار ندارید.
- هرگز جهان را بهطور کامل درک نمیکنید.
- تمام ادراکهای شما از فیلتر فرامحتوای درونیتان عبور میکنند؛ از لنزهای به ارثرسیده، تاریخچههای هیجانی و روایتهای نهادینهشده در وجودتان.
- شما موجودی هستید در دل دریایی از موجودات دیگر، در حال حرکت در دل واقعیتهایی که بهمراتب بزرگتر از ذهنتان هستند.
این، ایراد سیستم نیست؛ خودِ سازوکار آن است.
تظاهر به خلاف این واقعیتها یا مقاومت در برابر این اصول بنیادین نشانهی قدرت نیست، بلکه نوعی توهم با نقابی آراسته و کارآمد است.
پس با این واقعیت چه باید کرد؟
تسلیم میشویم.
نه از سر ناتوانی، نه با کنارهگیری منفعلانه،
بلکه با همراستا شدن با واقعیت، با پیچیدگی، با آن بخش از زندگی که نه میتوان آن را مهندسی کرد و نه با دخالت در کوچکترین جزئیات آن را کنترل کرد.
و شگفت آنکه، تنها با همین تسلیم شدن است که اختیار راستین ممکن میشود.
تسلیم به تو اجازه میدهد که مقاومت در برابر آنچه گریزناپذیر است را کنار بگذاری و بهجای آن، با پذیرش و متانت در آن سهیم شوی.
تسلیم یعنی قامت راستکردن، نه کنار کشیدن؛ یعنی با فروتنی اعتراف کنید که:
«همهی این بار بر دوش من نیست، اما آنچه سهم من است، با یکپارچگی پیش میبرم.»
و اگر این بنیانِ حرکت اصیل نباشد، دیگر چه میتواند باشد؟
اگر به کاوش در گفتمان فرامحتوا، نظریه تو در توی فهم حاصل کردن و چارچوب بودش علاقهمند هستید، مقالهی زیر را مطالعه کنید:
از محتوا تا شفافیت و اجرا: بکارگیری معماری پنهان فهم حاصل کردن برای دستیابی به اثرگذاری
ایمان یا شهود – چه کسی در گوشمان زمزمه میکند، و آیا میتوانیم به او اعتماد کنیم؟
در لحظهی بحران، آنجا که سیستم عصبیتان از هر سو در تلاطم است و قشر پیشپیشانیتان عملاً صحنه را ترک کرده، دیگر فرصت و امتیاز یک ارزیابی کامل و دقیق را در اختیار ندارید.
در چنین لحظاتی، معمولاً دو بازیگر آشنا وارد صحنه میشوند: ایمان و شهود. هرچند گاهی این دو در دستهی مبهمی مثل «حس درونی» یا «دانش ناخودآگاه» کنار هم قرار میگیرند، اما بیایید سادهانگار نباشیم؛ این دو یکی نیستند. حتی نزدیک هم نیستند.
شهود، امری درونیست؛ ضربآهنگی غریزی و تقریباً بدوی که از دل تجربههای تکرارشونده شما برمیخیزد. نجوای درونی شماست، شهود از حافظه، تشخیص ناخودآگاه الگوها، نشانههای بدنی و لایههایی از فرامحتوا شکلگرفته که بدون آنکه متوجه باشید، در کسری از ثانیه فعال میشود.
شهود میتواند به شکلی هوشمندانه شما را هدایت کند یا به کلی دچار خطا شود، بهویژه وقتی که به جای درک واقعیت، زخمهای قدیمی خود را به شرایط بیرونی فرافکنی میکنید.
در مقابل، ایمان امری رابطهمند است. تنها آنچه احساس میکنید نیست، بلکه آنچیزیست که تصمیم میگیرید فراتر از خودتان، بر آن تکیه کنید.
ممکن است ایمان معطوف به یک انسان، یک اصل، یک سنت، نیرویی برتر، یک روش، یک راهنما، یا حتی مفهومی نمادین مانند «جهان هستی» باشد.
اما در همهی این موارد ایمان، همواره به تکیه بر چیزی فراتر از ذهن و درک لحظهای شما اشاره دارد.
و اینجاست که ماجرا جالب میشود.
بیشتر آدمها به ویژه در زمینهّایی که عینی و ساختارمند هستند، با اطمینان کامل ایمان خود را بهکار میگیرند.
مثلاً همان افراد بهشدت شکاک را میبینید که در اتاق عمل، بدون ذرهای تردید، جانشان را به علم میسپارند. هیچ مشکلی با اعتماد به شیمی، جراحی، ریاضی یا فایل اکسل مشاور مالیشان ندارند.
این نیز نوعی ایمان است؛ تنها در پوششی از شواهد علمی و تأیید اجتماعی پنهان شده است.
اما وقتی علم شکست میخورد یا اصلاً در آن حوزه جایگاهی ندارد، چه میشود؟
وقتی با تصمیمی حیاتی روبهرو هستید که هیچ معیار روشنی برایش وجود ندارد؟
وقتی دیگر «رویکرد مبتنی بر داده» نمیتواند بگوید قدم بعدی چیست؟
وقتی درونتان با منطقتان در تضاد است و فرصتی برای تأملات فلسفی ندارید؟
در چنین لحظاتی معمولاً آدمها یکی از این سه مسیر را انتخاب میکنند:
- یا درگیر وسواس فکری میشوند و وانمود میکنند که «در حال پردازشاند»،
- یا به خرافهگرایی پناه میبرند و نام آن را «معنویت» میگذارند،
- یا در سکوت بر شهود یا ایمان تکیه میکنند و در عین حال تظاهر میکنند که همچنان «عقلگرایانه» عمل میکنند.
بیایید خودمان را فریب ندهیم.
شهود و ایمان، هر دو ابزارهایی ضروری در جعبهابزار معرفتشناختی انسان بهشمار میآیند. اینکه کدامیک و در چه زمانی بهکار گرفته شوند، به حوزهی تصمیم، میزان ریسک، و درجهی آگاهیتان از تحریفهای درونی بستگی دارد.
نمیتوانی زندگی را صرفاً بر پایهی یکی از این دو بنا کرد. شهود، اگر تصحیح و تنظیم نشود، میتواند به برداشتهایی هیجانی و نادرست منتهی شود. ایمان، اگر با یکپارچگی همراه نباشد، به جزماندیشی میانجامد.
اما اگر آگاهانه بهکار گرفته شوند، هر دو میتوانند راهنماهایی حیاتی باشند. بهویژه وقتی نقشه از بین رفته، قطبنما درست کار نمیکند و هیچکس نیست که بگوید واقعاً چه خبر است.
پس نه! همیشه «درست» نیستند.
اما گاهی تنها زمزمهای هستند که در اختیار دارید.
و همان نجواست که گاهی در سکوتی سهمگین، شما را به حرکت وامیدارد.
اطمینان هستیشناختی – از آن دست که بتوانید با آن زندگی کنید، نه فقط دربارهاش حرف بزنید.
بیایید دقیق باشیم.
در اینجا از اعتمادبهنفس حرف نمیزنیم؛ آن نوع اغراقشده و سطحی و نمایشی که با هر کلیشهی کوچینگ و هر پست لینکدینی که با جملهی «اعتمادبهنفس کلید موفقیت است» آغاز میشود، بیدلیل بزرگ جلوه داده شده است.
نه.
موضوع این نیست که سینه جلو بدهید یا جملات تأکیدی با فونت هلوتیکا پست کنید. موضوع اطمینان هستیشناختی است؛ نوعی انسجام واقعی، مجسم و درونی که در رابطه با خودتان، با زندگی و با ناشناختهها تجربه میکنید.
موضوع این نیست که در جلسهها چقدر بلند صحبت میکنید، بلکه این است که در دلِ ابهام، چقدر محکم میایستید.
اطمینان هستیشناختی از دانستن همهچیز پدید نمیآید، بلکه از جایی شکل میگیرد که بهقدر کافی بدانید تا حرکت کنید، و بهقدر کافی گوشبهزنگ بمانید تا در حین حرکت، همچنان بشنوید.
چنین اطمینانی اینگونه به گوش میرسد:
«شاید تصویر کامل را در اختیار نداشته باشم، اما بر اساس آنچه اکنون میدانم، این تصمیم را میگیرم و اگر به آگاهی تازهای برسم، با یکپارچگی مسیرم را اصلاح خواهم کرد.»
در این حالت، نه ترسی هست، نه نمایش و نه خودنمایی؛ نه نیازی به تظاهر به یقین در جایی که یقینی وجود ندارد؛
فقط حضور هست، انسجام هست و واکنشی که از تمایز سنجیده و حضور آگاهانه سرچشمه میگیرد.
این همان نوع اطمینانیست که:
- در برابر پرسش فرو نمیپاشد،
- در مواجهه با چالش به پرخاش متوسل نمیشود،
- و بهجای چسبیدن به هویت، به بینش میدان میدهد.
چنین اطمینانی پیامد طبیعی همراستایی با سطح آگاهی اکنون شماست: نه بهعنوان نقطهی پایان،
بلکه بهعنوان نقطهی عزیمتتان برای عمل، بازاندیشی و بالندگی.
در چارچوب بودش، اطمینان یک ویژگی ذاتی نیست، بلکه حالتیست که بهطور طبیعی پدید میآید. زمانی که شیوهی بودنتان:
- ریشه در اختیار پاسخدهی داشته باشد (Responsibility)،
- به خود واقعیتان وفادار باشد (Authenticity)،
- از دلِ اهمیتبخشی شکل گرفته باشد (Care)،
- و به جای اینکه ترس محرکش باشد، بتواند حضور ترس را بپذیرد و همچنان مسیرش را ادامه دهد (Fear).
پس بله، تردید ممکن است بماند و دودلی شاید در گوش زمزمه کند؛
اما انسانی که به اطمینانی هستیشناختی رسیده باشد، باز هم حرکت میکند؛ نه شتابزده، نه با واکنشی کور،
بلکه با قصد آگاهانه و اختیار پاسخدهی پیش میرود؛ چرا که میداند برای حرکت، نیازی به قطعیت کامل نیست؛ تنها آنقدر انسجام در قطعیت کافیست که بتوان گام بعدی را برداشت.
اطمینان چیزی نیست که آن را بسازید؛
بلکه کیفیتیست که درون خودتان پرورش میدهید و در آن زندگی میکنید؛ زمانی که دست از نقشبازیکردن برمیدارید، شروع به دیدنِ دقیق میکنید و در هماهنگی با آنچه حقیقتاً هستید، میایستید.
تمایز اطمینان – در چارچوب بودش بر پایهی مدل هستیشناختی
در چارچوب بودش، اطمینان یک ویژگی شخصیتی یا ترفندی برای موفقیت نیست. اطمینان در پر سروصدا بودن، دلربایی، همهچیزدانبودن یا همیشه آرام و متین جلوهکردن تعریف نمیشود. از منظر هستیشناختی، اطمینان به چگونگی رابطه شما با قطعیتها، عدمقطعیتها، تردیدها و دودلیها اشاره دارد. در ادامه میبینیم که چارچوب بودش، اطمینان را در مدل هستیشناختیاش چطور تعریف و متمایز میکند.
|
اطمینان اطمینان به نحوهی ارتباط شما با شرایط پایدار یا ناپایدار و شکها و تردیدها مربوط میشود و به این معناست که میتوانید به باور یا درک خود از فرد یا مسئلهای تکیه کنید و به آن ایمان داشته باشید؛ ازجمله به تواناییها و ویژگیهای خودتان. مطمئن بودن به شما کمک میکند که وقتی تحتفشار هستید یا با مشکلات زندگی روبهرو میشوید، بتوانید اعتبار کسب کنید و تأثیر اولیهی خوبی در دیگران بگذارید. رابطه سالم با اطمینان نشان میدهد که غالباً میتوانید بر تردیدها و احساس ناپایداری خود فائق آیید و اجازه ندهید مانع پیشرفتتان شود. از نظر دیگران فردی مطمئن یا راحت هستید، حتی در موقعیتهای چالشبرانگیز؛ از منابع موجود بهخوبی بهره میبرید و باوجود تردید کارتان را پیش میبرید. از تواناییها و نقاط قوت خود بهخوبی آگاهید و به آنها اعتماد دارید و کاملاً به آنها دلگرم هستید. با اینکه از محدودیتها و مخاطراتی که در مسیرتان هست کاملاً آگاهید، میتوانید در شرایط سخت به راهتان ادامه دهید؛ اما بیملاحظه نیستید و بیگدار به آب نمیزنید. این ویژگی ممکن است دیگران را ترغیب کند که وقتی میگویید توان انجام کاری را دارید، به شما اعتماد کنند و انتظار داشته باشند آن را بهانجام برسانید. رابطه ناسالم با اطمینان وقتی است که بیش از حد به خود مطمئن باشید یا اطمینان بیجا یا تردید غیرمنطقی داشته باشید. ممکن است دچار نشخوار ذهنی یا گرفتار تردیدهای خود شوید و زیر بار آنها از حرکت باز بمانید. شاید حتی در شرایط و موقعیتهای آشنا و شناختهشده در توانایی خودتان و دیگران تردید کنید. در شرایط چالشبرانگیز ممکن است در آخرین لحظه دچار تردید یا هراس شوید و فکر کنید که نمیتوانید از عهدهی کار برآیید. ازطرفی ممکن است بیتوجه به نتیجه یا اثر کاری که انجام میدهید، بیپروا و متعصب وارد عمل شوید و رفتارهای بسیار مخاطرهآمیزی از خود نشان دهید و قهرمانبازی دربیاورید. ممکن است دیگران احساس کنند لازم است مدام حال شما را جویا شوند و نسبت به تواناییتان برای بهپایانرساندن یک کار، نگران باشند. ممکن است اغلب نگران باشید که خودتان یا دیگران ناکامی به بار آورید و باعث ناامیدی شوید و نتوانید انتظاراتی را که از شما میرود، درست برآورده سازید. احتمالاً تا زمانی که تمامی تردیدها برطرف نشود، از تصمیمگیری و اقدامکردن سر باز میزنید. منبع: Tashvir, A. (2021). BEING (p. 495). Engenesis Publications |
بیایید این تمایز را آنگونه که تا اینجا تعریف کردهایم، مرور کنیم و ببینیم که در زندگی واقعی، بهویژه در دلِ موضوعات عمیقتری که در این مقاله مطرح شدهاند، چگونه خود را نشان میدهد.
- « اطمینان به این معناست که میتوانید به باور یا درک خود از فرد یا مسئلهای تکیه کنید و به آن ایمان داشته باشید؛ ازجمله به تواناییها و ویژگیهای خودتان.»
این تعریف، نه نوعی ایمان کور است و نه خوشبینی سادهلوحانه؛ بلکه نوعی اعتماد است به چیزی منسجم، آزموده و واقعی، حتی اگر کامل نباشد. برای مثال، وقتی به یک جراح اطمینان دارید، به این معنا نیست که او بینقص است؛ بلکه باور دارید که میزان مهارت، هوشیاری و قدرت تشخیص او آنقدر هست که بتوانید بدن خود را با خیال راحت به او بسپارید.
در زندگی روزمره، اطمینان ممکن است اینطور دیده شود که یک رهبر، بدون آنکه وانمود کند همهچیز را میداند، با آرامش یک جلسهی حساس را مدیریت میکند. او به تواناییاش برای پاسخگویی، یادگیری در لحظه و تحمل فشار بدون فروپاشی اعتماد دارد.
- «مطمئن بودن به شما کمک میکند که وقتی تحتفشار هستید یا با مشکلات زندگی روبهرو میشوید، بتوانید اعتبار کسب کنید و تأثیر اولیهی خوبی در دیگران بگذارید.»
مردم میتوانند حس کنند که شما در حال نقشبازیکردن نیستید، بلکه واقعاً در حالت اطمینان زندگی میکنید. این فقط به آنچه میگویید مربوط نمیشود؛ بلکه این است که در فضای سکوت چگونه میایستید، پیش از سخنگفتن چگونه مکث میکنید و زیر فشار، بدون آنکه قطعیتی نمایشی نشان دهید یا با اضطراب به دنبال تأیید دیگران باشید، چگونه به حرکت ادامه میدهید.
در مصاحبهها، مذاکرات، رهبری یا حتی روابط صمیمی، تفاوت میان کسی که در لحظه حضور دارد با کسی که صرفاً در حال اجرای نسخهای از یک هویت از پیش تمرینشده و بهظاهر مطمئن است، در همین نکته نهفته است.
- «رابطه سالم با اطمینان نشان میدهد که غالباً میتوانید بر تردیدها و احساس ناپایداری خود فائق آیید و اجازه ندهید مانع پیشرفتتان شود.»
این به آن معنا نیست که تردید را احساس نمیکنید؛ بلکه به این معناست که آن را پرستش نمیکنید.
در بستر این مقاله، اطمینان یعنی ایستادن در دل مه؛ در حالیکه میدانید هنوز نوری در راه نیست، اما اجازه نمیدهید که فلج شوید. یعنی پدر یا مادری که با دستانی لرزان، تصمیمی برای درمان فرزندش میگیرد. یعنی بنیانگذاری که تصمیمی را تأیید میکند که ممکن است شرکتش را از پا درآورد، اما این کار را با روشنبینی انجام میدهد، نه از سر نمایش یا شجاعتنمایی.
- « از نظر دیگران فردی مطمئن یا راحت هستید، حتی در موقعیتهای چالشبرانگیز»
وقتی خودِ حضورتان اقتدار را منتقل کند، نیازی به ادعای آن ندارید. وقتی رابطهتان با آشفتگی منسجم باشد، نیازی به وانمودکردنِ کنترل ندارید.
چنین آرامشی تنبلی نیست؛ بلکه آرامشیست که از تشخیص و آگاهی پدید میآید. در شرایط بحرانی، دیگران بهشکل غریزی به سراغ چنین افرادی میروند، نه از آن رو که همهچیز را میدانند، بلکه چون حالت درونیشان اضطراب را به فضای اطراف منتقل نمیکند.
- «از منابع موجود بهخوبی بهره میبرید و باوجود تردید کارتان را پیش میبرید.»
شما در برابر جملهی «نمیدانم» فرو نمیریزید؛ بلکه سؤال میکنید، همکاری میکنید، خودتان را تطبیق میدهید. بر سیستمها، متخصصان، خرد، سنت یا ایمان تکیه میکنید؛ نه از سر وابستگی، بلکه برای آنکه بتوانید با تشخیص، خودتان را با مسیر درست همراستا کنید.
فردی که بودش بااطمینان دارد، فردی توانمند و اهل استفاده از منابع است. او در پی اثبات این نیست که همهچیز را بهتنهایی میتواند انجام دهد؛ بلکه در عمل نشان میدهد که چگونه میتواند با کمک دیگران امور را پیش ببرد.
- «از تواناییها و نقاط قوت خود بهخوبی آگاهید و به آنها اعتماد دارید و کاملاً به آنها دلگرم هستید.»
نه در حرف، بلکه در عمل. منتظر تأیید دیگران نمیمانید. ظرفیت درونی خود را وابسته به نگاه یا نظر بقیه نمیکنید.
یعنی در موقعیتهای سخت حضور پیدا میکنید، قرارداد را امضا میکنید، وسوسههای درخشان اما بیربط را رد میکنید؛ نه به این خاطر که هیچ ترسی ندارید، بلکه چون میدانید چه چیزی برای شما مهم است و حاضرید بهای حرکت در راستای آن را بپردازید.
- «با اینکه از محدودیتها و مخاطراتی که در مسیرتان هست کاملاً آگاهید، میتوانید در شرایط سخت به راهتان ادامه دهید؛ اما بیملاحظه نیستید و بیگدار به آب نمیزنید.»
اینجا همان نقطه تعادل است: شجاعت بدون توهم. اطمینان یعنی وانمود نمیکنید که خطری وجود ندارد؛ آنچنان نسبت به واقعیت آگاه هستید که نیازی به فریب ذهنی برای ایجاد اطمینان در خود نمیبینید.
و همین ویژگی است که اعتماد دیگران را برمیانگیزد. شما تظاهر نمیکنید. بلکه با حضور مؤثر و پذیرش مسئولیت، در موقعیت حاضر هستید.
- «این ویژگی ممکن است دیگران را ترغیب کند که وقتی میگویید توان انجام کاری را دارید، به شما اعتماد کنند و انتظار داشته باشند آن را بهانجام برسانید.»
اطمینان واقعی، بارِ هستیشناختی دارد. نیازی به سخنرانیهای انگیزشی نیست، شما صرفاً با حضور منسجم و یکپارچهتان، به نیرویی تثبیتکننده بدل میشوید.
در سازمانها، خانوادهها و تیمهای خلاق، اینها افرادی هستند که دیگران در هنگام بحران، خواهان حضورشان هستند. آنها فقط حرف نمیزنند؛ عمل میکنند و نتیجه میدهند.
- « رابطه ناسالم با اطمینان وقتی است که بیش از حد به خود مطمئن باشید یا اطمینان بیجا یا تردید غیرمنطقی داشته باشید.»
اینجاست که تحریف رخ میدهد: فردی که بیپروایی را با جسارت اشتباه میگیرد؛ یا بدتر، کسی که چنان در شک و دودلی فلج شده که «احتیاط» را بهعنوان یک فضیلت میپرستد.
در هر دو حالت، این همسویی با واقعیت نیست؛ بلکه بازتابی آشفته از درونی ناهماهنگ است.
یا بیمهابا از پیچیدگیها عبور میکنید، یا پشت آنها پنهان میشوید.
- « ممکن است دچار نشخوار ذهنی یا گرفتار تردیدهای خود شوید و زیر بار آنها از حرکت بازبمانید.»
برایتان آشنا نیست؟ این همان اپیدمیای است که در سراسر این مقاله دربارهاش صحبت کردهایم. افرادی که در تحلیلهای افراطی غرق میشوند، هیچگاه جلو نمیروند و نامش را تواضع میگذارند؛ در حالی که واقعیت این است: ترسی که لباس فلسفه بر تن کردهاست.
- « شاید حتی در شرایط و موقعیتهای آشنا و شناختهشده در توانایی خودتان و دیگران تردید کنید.»
در اینجا تردید از یک هشدار گاهبهگاه به عینکی دائمی تبدیل میشود. فردی که حتی آنچه را خوب انجام داده، دوباره زیر سؤال میبرد؛ بیاختیار و از سر عادت، دیگران را بیاعتبار میکند؛ و بیاعتمادی مزمن را با نام «هوشمندی» عادی جلوه میدهد.
- « در شرایط چالشبرانگیز ممکن است در آخرین لحظه دچار تردید یا هراس شوید و فکر کنید که نمیتوانید از عهدهی کار برآیید.»
اینجاست که نبودِ اطمینان، به یک مانع عملکردی تبدیل میشود. لرزشهای لحظهی آخر، فروریختن زیر فشار و در نتیجه، فرسایش اعتماد؛ نهفقط از سوی دیگران، بلکه از درون خودتان.
- « ازطرفی ممکن است بیتوجه به نتیجه یا اثر کاری که انجام میدهید، بیپروا و متعصب وارد عمل شوید و رفتارهای بسیار مخاطرهآمیزی از خود نشان دهید و قهرمانبازی دربیاورید..»
این روی دیگرِ سکه است. نمایشی از عملکرد که خود را بهجای اطمینان جا میزند. اینها همان کسانی هستند که بیشازحد وعده میدهند، کمتر از حد عمل میکنند و پیامدهای شکست را با عنوان فداکاری دوراندیشانه توجیه میکنند.
این اطمینان نیست؛ این ناامیدیست که ردای یک ابرقهرمان به تن کرده است.
- «ممکن است دیگران احساس کنند لازم است مدام حال شما را جویا شوند و نسبت به تواناییتان برای بهپایانرساندن یک کار، نگران باشند.»
این نوع ناپایداری، هزینهساز میشود. به اعتماد لطمه میزند، روند همکاری را کند میکند و در تیمها، روابط و خانوادهها، اضطراب ایجاد میکند. اطمینان، وقتی ترک بردارد، به آشفتگی دامن میزند.
- «ممکن است اغلب نگران باشید که خودتان یا دیگران ناکامی به بار آورید و باعث ناامیدی شوید و نتوانید انتظاراتی را که از شما میرود، درست برآورده سازید.»
این نگرانی، بهتدریج به واقعیت تبدیل میشود. اطمینان فرو میریزد و همراه با آن، توانایی الهامبخشی یا رهبری نیز آسیب میبیند. شما دچار تردید میشوید، و دیگران نیز در کنار شما مردد میشوند. در نتیجه، کیفیت اجرا افت میکند.
- « احتمالاً تا زمانی که تمامی تردیدها برطرف نشود، از تصمیمگیری و اقدامکردن سر باز میزنید.»
در اینجا، اطمینان وابسته به چیزی ناممکن میشود: قطعیت. چیزی که همانطور که در سراسر این مقاله نشان دادهایم، هیچگاه بهطور کامل دستیافتنی نیست.
در چنین وضعیتی، فرد از نظر ذهنی توانمند و تیزبین میشود، اما از نظر عملی در انجام کار ناتوان میماند.
در مدل هستیشناسی بودش، اطمینان به معنای از میان بردن ترس یا تظاهر به قطعیت نیست؛ بلکه به معنای داشتن رابطهای منسجم، استوار و همراستا با واقعیت است؛ حتی زمانی که این واقعیت ناقص و ناتمام باشد.
اطمینان همان چیزیست که به شما اجازه میدهد در میانهی طوفان آرام و استوار بمانید و با وجود همهی آشوبها بدانید چه کسی هستید، کجا ایستادهاید و به چه چیزی متعهد ماندهاید — بینیاز از نمایش.
و در جهانی که به هیاهو بیش از عمق پاداش میدهد، چنین همسویی آرامی، شاید رادیکالترین کنش ممکن باشد.
تصمیمگیری در دوراهیها؛ نبردی روزمره
وقتی همهچیز آرام است، فلسفهپردازی آسان است.
وقتی هشت ساعت خوابیدهاید، لیوان چای سبز در دست دارید، موسیقی ملایم در پسزمینه پخش میشود و هیچ بحران فوری برای رسیدگی وجود ندارد. در همین لحظات است که متفکر امروزیِ معمولی دوست دارد چنین چیزهایی بگوید:
«دوست دارم بر اساس دادهها تصمیم بگیرم.»
یا «صبر میکنم تا احساس اطمینان بیشتری داشته باشم.»
یا «فعلاً در حال فکر کردن به موضوع هستم.»
اما در زندگی واقعی چطور؟
وقتی ساعت دو نیمهشب، فرزندتان از تب میسوزد؟
وقتی قرارداد روی میز است و زمان بیوقفه میگذرد؟
وقتی باید بین دو شغل، دو درمان، دو رابطه یا دو نگرش بنیادی یکی را انتخاب کنید؛ و هیچکس نمیتواند تضمینی به شما بدهد؟
میدان نبرد اینجاست.
جایی که رویکردهای بیشازحد محتاط و بهظاهر عقلانیِ بسیاری از افراد، زیر بار واقعیت فرو میپاشد.
این حقیقتیست که بیشترِ مردم حاضر نیستند بپذیرند:
در بسیاری از مواقع، شما این فرصت لوکس را ندارید که تصمیمی کامل و بینقص بگیرید.
نمیتوانید صبر کنید تا تمام زوایا روشن شوند، همهی ذینفعان راضی باشند و دستگاه عصبیتان کاملاً در حالت تعادل قرار گیرد.
شما باید انتخاب کنید. باید عمل کنید. باید حرکت کنید.
نه با بیپروایی؛ نه با چشم بسته؛ بلکه با آگاهی و اختیار؛ با آنچه در اختیار دارید، در جایگاهی که هستید، و با بودنی که اکنون از خود بروز میدهید.
در همینجا است که تشخیص سنجیده، انسجام هستیشناختی و آگاهی فرامحتوایی جان میگیرند.
چرا که در پس هر دوراهی، صرفاً یک مسئلهی اجرایی وجود ندارد، بلکه مسئلهای تفسیری مطرح است. یعنی اینکه شما چگونه:
- موقعیت را چارچوببندی میکنید؛
- به پیامدها معنا میدهید؛
- با توانایی پاسخدادن آگاهانه و با ریسک ارتباط برقرار میکنید؛
- ارزشها را اولویتبندی میکنید؛
- و تفسیر میکنید که چه چیزی «خوب»، «درست» یا «ارزشمند» است.
تمام این فرآیند،ها تحت تأثیر فرامحتوا و بودنِ متجلی شدهی شما شکل میگیرند.
تردید شما، تنها به دلیل «ندانستن کافی» نیست؛
اغلب نشانهایست از گسست درونی، میان آنچه فکر میکنید، احساس میکنید، میترسید و به آن متعهد هستید.
پس چطور باید تصمیم گرفت؟
آنچه برایتان اهمیت دارد را روشن میکنید. مسئولیت آنچه به شما مربوط است را میپذیرید. مشورتی که نیاز دارید را دریافت میکنید؛ خواه یک متخصص باشد، ندای درون، راهنما یا حتی دعا. و سپس، حرکت میکنید.
هیچ تصمیمی نیست که پیامد نداشته باشد.
اما تصمیمی که ناشی از گسست نباشد و همسو با واقعیت گرفته شود، نوعی آرامش متفاوت به همراه دارد: نه امنیت، بلکه یکپارچگیِ وجودی.
و همینجاست که تفاوت شکل میگیرد؛ یکی در تردیدی بیپایان فرو میماند و دیگری از دل آتش عبور میکند و آبدیده بیرون میآید.
دوراهی یکپارچگی – چگونه همسویی را حفظ کنیم، بدون آنکه در سختی و جمود گرفتار شویم؟
نسخهای ارزانقیمت و تقلبی از «یکپارچگی» به ما فروختهاند؛
نسخهای که میگوید:
«اگر یکبار چیزی گفتی، باید تا ابد به آن وفادار بمانی.»
« در هر شرایطی، به ارزشهایت پایبند بمان.»
«هرگز نظر یا موضع خود را تغییر نده.»
«ثبات داشته باش.»
همهی این حرفها در ظاهر ستودنی بهنظر میرسند . تا زمانی که واقعیت تغییر نکرده باشد.
تا زمانی که آگاهی تازهای در ذهنتان شکل نگرفته باشد.
تا زمانی که زندگی، چشماندازی پیش رویتان نگشوده باشد که هنگام آن اظهارنظر قاطع، از آن بیخبر بودهاید و اکنون، گرفتار همان حرف شدهاید و خود را اسیر آن میبینید.
بیایید این موضوع را روشن کنیم:
ثبات، همان یکپارچگی نیست.
ثبات کورکورانه، همان لجبازیست که ظاهری آراسته به خود گرفته است.
یکپارچگی یعنی همسویی آگاهی در حال تحول شما، تعهدات کنونی، شیوهی فهمحاصل کردن، نیتها و رفتارتان.
یعنی وفادار ماندن به آنچه واقعی و منسجم است؛ نه اسیر ماندن در چیزی که فقط ظاهری ثابت و نمایشگونه دارد.
در چارچوب بودش، یکپارچگی یک شعار نیست؛
بلکه حالتی از هماهنگی درونیست، که:
- آنچه میگویید، بازتابیست از آنچه میبینید.
- آنچه انجام میدهید، بازتابیست از ارزشهایی که به آن متعهد هستید.
- و واکنشهایتان، همراستا با بلوغ فکریتان تغییر میکند.
این به آن معنا نیست که بر اساس نوسانات خلقی، مدام موضعتان را تغییر دهید.
بلکه یعنی زندهاید؛ آماده بازنگری، پاسخگو به شرایط و در عین حال، آنقدر ریشهدار در انسجام درونیتان که بتوانید مسیر را اصلاح کنید، بیآنکه خودتان را گم کنید.
خطرناکترین افراد، آنهایی نیستند که گاهی دچار تردید یا ناپایداری میشوند؛ بلکه آنهایی هستند که در برابر تحول یافتن مقاومت میکنند، چراکه بیشتر از آنکه به حقیقت وفادار باشند، به تصویر ثابتی که از خود ساختهاند، پایبند ماندهاند.
پس در جهانی که پیوسته در حال تغییر است، چطور میتوان با یکپارچگی زندگی کرد؟
با تعهد؛ نه به یک نظر ثابت، بلکه به یک فرآیند جاری.
با وفاداری؛ نه به گفتههای گذشته، بلکه به آگاهی اکنون.
و با ثباتی که از درون برمیخیزد؛ نه از جمود، بلکه از وفاداری هستیشناختی.
این ضعف نیست؛ این قدرتی است که از آگاهی میآید نه توهم.
فرآیند بازتاب بودش – چگونه شکل میدهیم و شکل میگیریم
شما صرفاً در حال تجربهی زندگی نیستید.
بلکه پیوسته در حال تاباندن چیزی به آن هستید؛ نه فقط ترجیحات و زخمهایتان، بلکه نحوهی بودنتان را نیز بازتاب میدهید.
در چارچوب بودش، هر یک از ویژگیهای شما (یا بهبیان دقیقتر، جنبههای بودنتان) بهصورت فعالانه در حال شکلدادن به چگونگیِ دیدن، تفسیر، اولویتبندی، تصمیمگیری و کنش شما هستند؛ خواه از آن آگاه باشید، خواه نه.
این صرفاً یک بحث فلسفی نیست؛ علتمند است.
بیایید آن را دقیقتر بررسی کنیم.
نحوهی بودن شما، که در ویژگیهایی چون راستی (Authenticity)، اختیار پاسخدهی (Responsibility)، پذیرش آسیبپذیری (Vulnerability)، ترس (Fear)، اهمیتبخشی (Care) و دیگر جنبهها ریشه دارد، لحنی را شکل میدهد که بر اساس آن، واقعیت را از دریچه فرامحتوای خودتان تفسیر میکنید.
و همین عینک تفسیری، به موارد زیر شکل میدهد:
- فهم حاصل کردن (Sense-making): این وضعیت دربارهی چیست؟ در چه روایتی زندگی میکنم؟
- معناسازی (Meaning-making): چرا این موضوع اهمیت دارد؟ پای چه چیزی در میان است؟
- تنظیم نیت (Intention-setting): بهدنبال چه هستم؟ این انتخاب از کدام بخش وجودم برخاسته است؟
- الگوی ارزشگذاری (Axiological model): به چه چیزی اولویت میدهم؟ چه چیزی در این موقعیت، ارزشمندتر یا کمارزشتر است؟
- چارچوبهای اخلاقی (Ethical frameworks): چه مسئولیتی در قبال دیگران دارم؟ در قبال خودم؟ چه چیزی «درست» است؟
- رفتارها و اقدامهای عملی (Behaviours and action-taking): در عمل چه میگویم، چه میکنم یا از چه چیزهایی پرهیز میکنم؟
اینها فرآیندهایی مجزا و گسسته نیستند؛ بلکه زنجیرهای پیوسته از انسجام یا گسست هستند، که ریشه در نحوهی بودن شما دارند.
بنابراین، زمانیکه خود را در میان دوراهیهای تکرارشونده، سردرگمیهای اخلاقی یا فرسودگیِ ناشی از تصمیمگیری مییابید،
شاید مسئله، نامشخصبودن جهان بیرونی نباشد؛
بلکه مسئله خودِ شما باشید؛ که معماری درونیای که بررسینشده، گسسته یا از همپاشیده را بازتاب میدهید.
اما ماجرا به همینجا ختم نمیشود.
پس از کنش، پس از آنکه کلامی گفته شد، تصمیمی گرفته شد، و پیامدی روشن شد، شما همچنان در حرکت هستید.
در اینجاست که بازاندیشی، تأمل و ارزیابی وارد میشوند؛
نه بهعنوان امری حاشیهای یا دیرهنگام، بلکه بهمثابه چرخهای ضروری برای تحول.
اگر آنچه را که به جهان بازتاب دادهاید و چگونگیِ بروز آن در واقعیت را آگاهانه مرور نکنید، در چرخهی تکرار گرفتار میمانید. اما اما با این بازنگری آگاهانه، نیرویی پدید میآورید که زیربنای نیکزیستی (بهروزی) سعادتمندانه (eudaimonic well-being) است؛ نه شادیهای زودگذر، بلکه کیفیتی از زیستن که با ژرفا، انسجام درونی و آرامشی که بهدست آوردهاید همراه است.
این چرخههای پیدرپیِ بازتاب ← اقدام ← بازاندیشی ← تحول اختیاری نیستند؛
بلکه ستون فقراتِ زندگیای هستند که بر پایهی یکپارچگی بنا شده است.
اگر یکی را نادیده بگیرید، همهچیز دچار لغزش میشود.
اگر همه را نادیده بگیرید، تنها چیزی که میماند انسانیست پر از تناقض، که خلأ درونش را پشت واژههایی پرزرقوبرق پنهان میکند.
انسان بودن یعنی یک سامانهی زنده و در حال تکوین بودن است (a self-projecting system)؛ سامانهای که همواره در حال فهم حاصل کردن، درک واقعیت، تصمیمسازی و بازتابِ یا تراوش خویشتن است.
اما پرسش اینجاست: آیا از این فرآیند آگاه هستید؟ و آیا آمادگی دارید که آگاهانه در تحول آن مشارکت کنید؟
سخن آخر – شجاعتِ گام برداشتن در مه، بیآنکه وانمود کنیم هوا آفتابیست
و حالا اینجاییم.
در جهانی هستیم که وسواسگونه به دنبال قطعیت است و با کمترین ابهام از حرکت باز میماند.
جاییکه تردید با خردمندی اشتباه گرفته میشود.
جاییکه وانمود کردن به نادانی، امنتر از پذیرفتن مسئولیت انتخاب است.
جاییکه نمایش، جای حضور را گرفته است، و فلج شدن با نقاب «در حال پردازش هستم» خودنمایی میکند.
اما شما برای چنین وضعیتی ساخته نشدهاید.
نه برای سرگردانی در دل تردیدی بیپایان،
نه برای چنگ زدن به قطعیتهای شکنندهای که مثل طناب پوسیده احساس امنیت میدهند و سراسر توهم هستند.
شما برای تشخیص دادن ساخته شدهاید.
برای ارتباط برقرار کردن با آنچه نمیدانید، بدون آنکه تظاهر کنید هیچ نمیدانید.
برای آنکه با تسلیم بپذیرید که کنترل محدودی دارید، بیآنکه در انفعال یا نقش قربانی فرو بروید.
برای تکیه کردن بر چیزی فراتر از خود، خواه خدا، علم، شهود، راهنما یا یک اصل باشد، بدون آنکه روحتان را واگذار کنید.
شما برای آن ساخته شدهاید که بودنتان را به جهان بتراوید.
که معنا بسازید و دست به عمل بزنید.
که تأمل کنید و متحول شوید.
و این چرخه را دوباره و دوباره طی کنید، نه به شکلی بینقص، بلکه با آگاهی.
بله، مجبور میشوید بدون داشتن تمام دادهها تصمیم بگیرید.
بله، از روی ایمان عمل خواهید کرد؛ گاهی ایمان به خودتان، گاهی به چیزی بسیار فراتر از خودتان.
بله، به دیگران تکیه خواهید کرد؛ چون افسانهی استقلال، چیزی جز یک افسانه نیست.
و بله، گاهی اشتباه خواهید کرد.
اما اگر این مسیر را با انسجام، یکپارچگی، و با حضوری هستیشناختی طی کنید، آنگاه به چیزی بسیار ارزشمندتر از درست بودن خواهید رسید:
شما فرصت آن را خواهید داشت که واقعی باشید.
و واقعی بودن، نایاب است.
واقعی بودن، شریف است.
واقعی بودن، کافی است.
پس منتظر قطعیت نمانید.
وانمود نکنید که مه کنار خواهد رفت.
و به خودتان دروغ نگویید که «روزی آماده خواهید بود.»
شما از همان لحظهای آمادهاید که نمایش را کنار میگذارید و واقعاً زندگی میکنید.
از لحظهای که با آگاهی تصمیم میگیرید، نه اینکه تشخیص را به تعویق بیندازید.
پاسخ میدهید، نه اینکه در برابر واقعیت مقاومت کنید.
تسلیم میشوید؛ نه از سر وادادگی، بلکه با پذیرش آگاهانه.
با یکپارچگی پیش میروید.
و از همه مهمتر
حرکت کن، حتی وقتی مه همهجا را گرفته.
بهویژه وقتی مه همهجا را گرفته.
چرا که خورشید به کسانی که وانمود میکنند نورش را میبینند پاداش نمیدهد؛
بر کسانی طلوع میکند که در تاریکی هم به راه رفتن ادامه دادهاند؛
با جسارتی برخاسته از بودنی واقعی.
اصل مقاله به زبان انگلیسی در لینک زیر قابل دسترسی است:
https://engenesis.com/a/the-confidence-to-stand-still-in-a-storm
