تظاهر یا حضور: کهن‌الگوی چهره مشهور در برابر رهبر

چرا در عصر تأثیرگذاری ساختگی، کاریزما را با شخصیت و جلوه‌سازی را با یکپارچگی اشتباه می‌گیریم؟

این مقاله با استفاده از مدل هستی‌شناختی چارچوب بودش به مقایسه دو کهن‌الگو می‌پردازد: چهره مشهور [1] و رهبر ؛ این دو، نماینده‌ی شیوه‌های کاملاً متفاوتی از «بودن» هستند. چهره مشهوربا طراحی ظاهری فریبنده، نمایش‌های احساسی و روایت‌هایی حساب‌شده، تحسین دیگران را مهندسی می‌کند. در مقابل، رهبر باری ناپیدا اما عمیق از اختیار پاسخ‌دهی را بر دوش می‌کشد؛ حتی اگر این مسیر، به قیمت از دست دادن محبوبیت باشد، او خود را با حقیقت و تحول هم‌راستا می‌کند.

این مقاله با تکیه بر کهن‌الگوهای بنیادین رهبر، نخبگان و عموم مردم که در مقاله‌ی «بار خاموش رهبری » معرفی شده‌اند، بر این نکته تأکید می‌کند که این‌ها فقط گروه‌هایی از افراد نیستند، بلکه انتخاب‌هایی وجودی‌اند. در ادامه، بررسی می‌کنیم که چرا «عموم مردم» معمولاً کاریزما را به جای شخصیت انتخاب نمی‌کنند و چگونه در فرهنگ امروز، رهبری به‌اشتباه معادل دیده‌شدن در نظر گرفته شده است.

این مقاله، با مقایسه‌ای دقیق از ۳۱ جنبه‌ی بودش، پرده از توهم تأثیرگذاری نمایشی برمی‌دارد و خواننده را به مواجهه با پرسشی عمیق دعوت می‌کند: چه کسی را دنبال می‌کنید؟ در حال تبدیل شدن به چه کسی هستید؟ و مهم‌تر از آن: این مسیر ممکن است چه بهایی برای شما داشته باشد؟

فراتر از نورافکن‌ها: کاوشی فلسفی در تأثیرگذاری، پذیرش اختیار و کهن‌الگوی چهره مشهور

این مقاله درباره شخصیت‌ها نیست.

بلکه درباره نحوه بودش است؛ این‌که انسان‌ها چگونه انتخاب می‌کنند در جهان حاضر شوند و پیامدهای نظام‌مند این انتخاب‌ها چیست.

هر کسی که در کانون توجه قرار می‌گیرد، لزوماً فریبکار نیست و همه افراد ساده و بی‌آلایش نیز قدیس نیستند.
دیده‌شدن به‌تنهایی چیزی درباره‌ی هستی‌شناسی انسان آشکار نمی‌کند. برخی افراد نادر، تنها به این دلیل شناخته می‌شوند که انسجام هستی‌شناختی، کنش شرافتمندانه و توان پاسخ‌دهی وجودی‌شان آن‌چنان ژرف و اثرگذار است که جامعه چاره‌ای جز دیدن آن‌ها ندارد.

این مقاله قصد نقد یا تخریب چهره‌های عمومی را ندارد، بلکه تفکیکی هستی‌شناختی و روشن میان دو شیوه‌ی کاملاً متفاوت از اثرگذار بودن ارائه می‌دهد:

این‌ها تیپ‌های شخصیتی یا دسته‌بندی‌های ثابت نیستند.بلکه انتخاب‌هایی وجودی هستند که هر فردی، چه مشهور و چه گمنام، در هر لحظه آن‌ها را انجام می‌دهد. این انتخاب‌ها بازتابی از نحوه‌ی بودن فرد در نسبت با حقیقت، قدرت و پذیرش اختیار هستند.

این نوشتار بر سه‌گانه‌ی بنیادینی بنا شده که پیش‌تر در مقاله‌ای با عنوان «بار خاموش رهبری: ظرافت اختیار، توهم قدرت و خیانت همرنگی»   معرفی شده بود.

در آن مقاله، ما سه کهن‌الگوی هستی‌شناختی را صورت‌بندی کردیم:

این‌ها یک دسته‌بندی از انسان‌ها نیستند، بلکه انتخاب‌هایی هستند که هرکس در واکنش به فشارها، خواسته‌ها و بحران‌های زندگی انجام می‌دهد و درواقع به‌نوعی موضع‌گیری وجودی او را نشان می‌دهند.

در این مقاله، تمرکز ما بر یکی از گونه‌های مدرن کهن‌الگوی نخبه است:  کهن‌الگوی چهره‌ی مشهور (نمایشی). اگرچه همه‌ی نخبگان، چهره‌ی نمایشی ندارند و همه‌ی چهره‌های مشهور نیز در موقعیت قدرت نخبگان قرار ندارند، اما این کهن‌الگو نمایانگر نوعی رهبری نمایشی است؛ سبکی که در آن فرد نقش رهبر را بازی می‌کند، بی‌آنکه بار واقعی رهبری را بر دوش بکشد.

و این پرسش‌هایی اساسی را پیش می‌کشد:

این مقاله، کاوشی فلسفی و هستی‌شناختی است درباره‌ی اینکه چرا دنباله‌روی می‌کنیم، چه کسانی را ستایش می‌کنیم، و این انتخاب‌ها چه بهایی برای‌مان دارند.

فهمیدن چارچوب بودش: نگاهی هستی‌شناختی به دگرگونی انسانی

چارچوب بودش رویکردی ساخت‌یافته برای درک و تحول عملکرد انسانی است؛ نه از مسیر دست‌کاری رفتار، بلکه از راه دگرگون ساختن شیوه‌ی بودن‌مان در نسبت با خود، دیگران و جهان.

این چارچوب، به‌جای دسته‌بندی افراد در قالب تیپ‌ها یا ویژگی‌های ثابت، به آن‌ها قدرت می‌دهد که نحوه‌ی ارتباط‌شان با جنبه‌های بنیادین وجود و تجربه‌ی انسانی را مشاهده کنند، بین آن‌ها تمایز قائل شوند و در نهایت آن‌ها را دگرگون کنند. چارچوب بودش از توصیف صرف فراتر می‌رود و وارد تمایزگذاری هستی‌شناختی می‌شود، تا افراد بتوانند آن‌چه را در لایه‌ی زیرین کنش، واکنش یا سکون جریان دارد واقعاً ببینند و تغییر دهند.

این چارچوب از سه لایه‌ی اصلی تشکیل شده است:

۱- مدل هستی‌شناختی

در قلبِ چارچوب بودش، مدل هستی‌شناختی قرار دارد؛ مدلی که ۳۱ جنبه از بودش را از یکدیگر متمایز می‌کند. شیوه‌های بنیادی‌ از بودن که بسته به نحوه‌ی ارتباط فرد با آن‌ها، می‌توانند فعال، تحریف‌شده یا غایب باشند. این جنبه‌ها شامل کیفیت‌هایی مانند راستی، اختیار پاسخ‌دهی، شجاعت، تعهد، قاطعیت، حضور، ترس، اضطراب و اهمیت‌بخشی هستند.

این‌ها  ارزش‌هایی از جنس «باید» یا آرمان‌های اخلاقی تحمیلی‌ نیستند، بلکه کیفیت‌هایی هستند که هر یک از ما به‌نوعی با آن‌ها در ارتباط هستیم؛ شیوه‌هایی از بودن که می‌توانیم در هر لحظه با آن‌ها ارتباط آگاهانه برقرار کنیم، در آن‌ها قرار بگیریم، یا از آن‌ها اجتناب کنیم.

این جنبه‌ها در قالب چهار لایه‌ی متمایز ساختار یافته‌اند:

 

برگرفته از کتاب «بودش» اثر اشکان تشویر

 

۲- روش‌شناسی تحول

روش‌شناسی تحول، ساختاری سطح‌بالا و فرآیندی تکرارشونده و تدریجی است که به فرد کمک می‌کند آن‌چه را درباره‌ی جنبه‌های بنیادین بودن می‌فهمد، در زندگی واقعی‌اش به‌کار بگیرد.

زمانی که فرد متوجه شود شیوه‌ی فعلی‌اش در ارتباط با برخی جنبه‌ها، مانند اختیار پاسخ‌دهی، تعهد، شجاعت، و قاطعیت یا حتی اضطراب، دیگر با یکپارچگی زندگی‌اش هم‌راستا نیست، آگاهانه انتخاب می‌کند که نوع بودنش را در آن زمینه‌ها تغییر دهد.

در این‌جا، تحول یک حرکت نمایشی یا خیال‌پردازانه نیست. تحول با دیدن، یعنی دستیابی به وضوح ‌شناختی، آغاز می‌شود و سپس با تمرینی منظم برای درونی‌سازی شکلی نوین از بودش ادامه می‌یابد:

از جهان معنا به واقعیت،

از ایده به اجرا یا زیست عملی.

این مسیر، خودیاری نیست؛ بلکه رهبری خویشتن است و با انضباط، تعهد و دقت انجام می‌گیرد.

۳- نمایه بودش

در چارچوب بودش، ابزاری به‌نام نمایه بودش طراحی شده که از این فرآیند تحول پشتیبانی می‌کند؛ ابزار سنجشی قدرتمند در حوزه‌ی هستی‌سنجی که به افراد کمک می‌کند درک عمیق‌تری از نحوه‌ی ارتباط خود با هر یک از ۳۱ جنبه‌ی بودن (و فراتر از آن) به‌دست آورند.

برخلاف آزمون‌های شخصیتی یا ابزارهای روان‌سنجی که هدف‌شان طبقه‌بندی یا پیش‌بینی رفتار است، ابزار هستی‌سنجی وضعیت سلامت یا میزان بهینه‌بودنِ نحوه‌ی ارتباط فرد با جنبه‌های کلیدی بودن را آشکار می‌کند.

این ابزار به شما نمی‌گوید چه کسی هستید، بلکه تا حدی نشان می‌دهد چگونه با آن‌چه هست در ارتباطید و همین، بخش بزرگی از نقشه‌ی شناختی ‌شما را بازتاب می‌دهد (به‌بیان ساده‌تر: چیزها برای شما چه معنا و جایگاهی دارند). این نقشه است که تعیین می‌کند چه چیزی را ممکن، ناممکن، ضروری یا حتی ناپیدا می‌دانید.

و از آن‌جا به بعد، تحول برای کسی که آمادگی پذیرش اختیار را دارد، نه‌تنها ممکن، بلکه اجتناب‌ناپذیر می‌شود.

برای کسانی که مایلند چارچوب بودش را در عمق بیشتری کاوش کنند، دو مقاله نقطه‌ی ورود مکمل به این رویکرد فراهم می‌کنند:

مقاله‌ی نخست با عنوان «چگونه شیوه‌ی بودن شما، نتایج زندگی‌تان را تعیین می‌کند: مقدمه‌ای بر چارچوب بودش» توضیح می‌دهد که چگونه دستاوردهای زیسته‌ی ما صرفاً به آن‌چه انجام می‌دهیم وابسته نیست، بلکه به نحوه‌ی بودن ما در نسبت با جنبه‌هایی مانند پذیرش اختیار، راستی و شجاعت بازمی‌گردد. مقاله‌ی دوم با عنوان «چگونه یکپارچگی وجودی ما برای عملکرد سازمان حیاتی است: کاربرد چارچوب بودش در محیط کار» به نقش این چارچوب در رهبری، فرهنگ سازمانی و پویایی تیم می‌پردازد؛ و با مطالعات موردی واقعی از سازمان‌ها پشتیبانی شده است. این دو مقاله، در کنار یکدیگر، نگاهی تلفیقی از منظر فردی و نظام‌مند به موضوع تحول ارائه می‌دهند.

کهن‌الگوی چهره مشهور: وقتی جلوه‌سازی از یکپارچگی پیشی می‌گیرد

کهن‌الگوی چهره مشهور، صرفاً به معنای کسب شهرت فردی نیست؛ بلکه شیوه‌ای از بودن است که جلوه را بر جوهر، جذابیت را بر ژرفا و تشویق را بر هم‌راستایی درونی ترجیح می‌دهد.

این کهن‌الگو قدرت خود را از حقیقت یا اعتماد نمی‌گیرد، بلکه از نمایش، فریبندگی و تحریک حسی تغذیه می‌کند. قدرت چهره مشهور و چهره مشهوراز آن‌چه واقعاً هست نمی‌آید، بلکه از توانایی او در نشان دادن تصویری خواستنی از خودش سرچشمه می‌گیرد. رهبری او بر پایه‌ی پذیرش اختیار استوار نیست، بلکه بر پایه‌ی مهندسی ادراک و مدیریت تأثیرگذاری بیرونی شکل می‌گیرد.

آن‌ها بار رهبری را بر دوش نمی‌کشند؛ بلکه ظاهر آن را شبیه‌سازی می‌کنند.

این کهن‌الگو بر پایه‌ی بزرگ‌نمایی شیوه‌های ثانویه بودن شکل می‌گیرد، بی‌آن‌که در شیوه‌های اولیه یا فراعامل‌ها ریشه داشته باشد:

از بیرون، چهره مشهور جسور و الهام‌بخش به نظر می‌رسد. اما پشت صحنه، انتخاب‌هایش اغلب زیر سایه‌ی اضطراب، ترس، و فشار بی‌امان برای خواستنی‌ماندن گرفته می‌شوند. موتور احساسی این شیوه‌ی بودن، اهمیت‌بخشی نیست، بلکه کنترل روایت، مخاطب، و تصویر بیرونی از خود است.

و این منجر می‌شود به:

فراعامل‌ها- یعنی بنیان‌های حیاتی رهبری مؤثر و تحول‌آفرین در اینجا اغلب تحریف می‌شوند یا دچار اختلال‌اند.

آن‌چه کهن‌الگوی چهره مشهور را خطرناک می‌کند، بلندپروازی او نیست، بلکه توهم رهبری‌ای است که بازتولید می‌کند. او جایگاهی را در فرهنگ اشغال می‌کند که در اصل باید به کسانی تعلق داشته باشد که بار واقعی اختیار پاسخ‌دهی را بر دوش می‌کشند. موفقیت چنین شخصیت‌هایی، درک جمعی از آن‌چه رهبری را، این‌که رهبری چه شکلی دارد و چه احساسی برمی‌انگیزد، تغییر می‌دهد.

آن‌ها نه به‌خاطر آن‌چه واقعاً هستند، بلکه به‌خاطر توانایی‌شان در قانع کردن دیگران به این‌که ارزش دنبال‌کردن دارند، تحسین می‌شوند؛ و این نقاب ساختگی بهای سنگینی به ما تحمیل می‌کند. چرا که ما را از آن‌چه رهبری راستین می‌تواند برایمان به ارمغان بیاورد، محروم می‌سازد.

ظهور «اینفلوئنسر»: بحران در زبان و هستی‌شناختی

در نقطه‌ای از مسیر، بی‌آن‌که تشخیص جمعی در کار باشد، واژه‌ی «اینفلوئنسر[2]» از ریشه‌ی هستی‌شناختی‌اش جدا شد و به کسانی اطلاق شد که با نمایش سبک ‌زندگی‌های طراحی‌شده، تبلیغ کالا و آسیب‌پذیری مهندسی‌شده دنبال‌کننده جذب می‌کنند.

صریح بگوییم: عنوان اینفلوئنسر مصادره شده و دچار ابتذال معنایی شده است.

در اصل، تأثیرگذاری چیزی بود که از طریق ژرفای بودش به‌دست می‌آمد؛ از مسیر پایداری، قطعیت و اختیار پاسخ‌دهی. موضوع، دیده‌شدن نبود؛ وزن وجودی بود. تأثیر یعنی دگرگون‌ساختن جهان‌ها، حتی در سکوت، با زیستن چیزی واقعی و انکارناپذیر. اما امروز، این واژه به یک شاخص عددی لایک، بازدید، نرخ ماندگاری و دیده‌شدن تقلیل یافته است. اینک تأثیرگذار به کسی اطلاق می‌شود که احساسات را تحریک می‌کند، نه آن‌که زمینه‌ی تحول را فراهم سازد. آن‌چه امروز اینفلوئنسر نامیده می‌شود، ذاتاً تفاوتی با کهن‌الگوی چهره مشهور و چهره مشهورندارد؛ در واقع، بسیاری از آن‌ها صرفاً چهره‌هایی نامدارند که در بازار ادراک جمعی فعالیت می‌کنند. اینفلوئنسرها نمایندگانی نمایشی از کهن‌الگوی نخبگان‌اند؛ نمایندگانی که روایت عمومی را نه از راه محتوا یا عمق، بلکه از مسیر آشنایی و تکرار شکل می‌دهند. از این منظر، آن‌ها شاخه‌ای برجسته و نهادینه‌شده از کهن‌الگوی نخبگان‌ چنان‌که در چارچوب بودش تعریف شده، به شمار می‌روند.

اما واقعاً بر چه چیزی تأثیر می‌گذارند؟

بیشتر اینفلوئنسرها مردم را به‌سوی پذیرش اختیار، حقیقت یا تحول دعوت نمی‌کنند. آن‌ها با فروش توهم نزدیکی و روراست‌نمایی نمایش صمیمت‌ ساختگی را اجرا می‌کنند؛ در حالی که هم‌زمان تصویری کنترل‌شده از خود را به‌دقت حفظ می‌کنند. آن‌چه به‌نام اهمیت‌بخشی نشان می‌دهند، بخشی از راهبرد برندشان است. آسیب‌پذیری‌شان نه طبیعی، که از پیش تنظیم‌شده است و هرچند بسیار دیده می‌شوند، اما حضورشان خالی از ارتباط واقعی و احساس‌مندی‌ست.

از منظر هستی‌شناختی، بسیاری از اینفلوئنسرها جنبه‌های کلیدی بودش را دچار تحریف می‌کنند:

حتی آسیب‌پذیری ، که در یک رهبر از هماهنگی درونی و یکپارچگی وجودی برمی‌خیزد، در این‌جا به لحظاتی از «واقعی‌بودنِ نمایشی» تبدیل می‌شود؛ لحظاتی که در آن، رنج به ابزار سود تبدیل می‌شود. ما با خودِ واقعیِ انسان روبه‌رو نیستیم؛ بلکه در حال مصرف چهره‌ای ساختگی هستیم که برای نمایش طراحی شده است.

این تمایز زمانی اهمیت حیاتی پیدا می‌کند که به یاد بیاوریم تأثیرگذاری، همیشه اخلاقی نیست یا ریشه در هستی‌شناختی ندارد. تأثیر یک نیرو است، اما این‌که به دست‌کاری ناسالم، سلطه‌گری یا تجلی اصیل تبدیل شود، به منشأ وجودی‌ای بستگی دارد که از آن برخاسته است.

برای تحلیلی عمیق‌تر از منظر هستی‌شناختی درباره‌ی این‌که چگونه تأثیرگذاری می‌تواند در چهار شکل متمایز شامل : ارتباط، دست‌کاری، سلطه‌گری، و جلوه‌گری پدیدار شود، به مقاله چهار شیوه تاثیرگذاری مراجعه کنید.

چرا این مسئله اهمیت دارد؟

زیرا زمانی که مشروعیت فرهنگی و عنوان «تأثیرگذار» را به کسانی می‌دهیم که به جای یکپارچگی وجودی، در جلوه‌سازی مهارت دارند، به‌صورت پنهان و تدریجی، افق آرزوهای جامعه را بازتعریف می‌کنیم. توجه را با اعتبار، نمایش را با رهبری و محبوبیت را با تحول اشتباه می‌گیریم؛ و تا زمانی که اجازه می‌دهیم واژه‌ی اینفلوئنسر به کسانی اطلاق شود که بار اختیار را به دوش نمی‌کشند، توان جمعی‌مان برای تشخیص این‌که چه کسی ارزش پیروی دارد، و چه کسی صرفاً استاد گروگان‌گرفتن توجه ماست، تضعیف می‌شود. تلخ‌ترین بخش ماجرا آنجاست که این تصویر ساختگی از تأثیرگذاری و رهبری، می‌تواند واقعیت زندگی من، تو، یا همه‌ی ما را تحت‌تأثیر قرار دهد.

کهن‌الگوی رهبری: مهر ورزیدن به‌جای تأیید گرفتن

رهبر واقعی، معمولاً با بسته‌بندی دل‌پسند و عامه‌پسند وارد نمی‌شود. او اغلب بی‌زرق‌وبرق، بدون جلوه‌گری و حتی گاه بی‌دنبال‌کننده ظاهر می‌شود. هدفش محبوب‌بودن نیست، بلکه در پی خدمت به آن چیزی‌ست که اهمیت دارد، حتی اگر به قیمت از دست‌دادن تصویر بیرونی‌اش تمام شود.

این کهن‌الگو، برخلاف شخصیت نمایشی، نه با تعداد نگاه‌هایی که به او دوخته شده، بلکه با میزان پاسخ‌دهی و مسئولیتی که حاضر است بر دوش بگیرد تعریف می‌شود.

رهبری راستین، نمایشی نیست، هستی‌شناختی است. رهبری، شیوه‌ای از بودن است که بر آمادگی برای این امور استوار است:

رهبر راستین، ادراک را دست‌کاری نمی‌کند؛ با واقعیت روبه‌رو می‌شود، از واقعیتِ خود آغاز می‌کند. او به خوب دیده شدن متعهد نیست؛ بلکه به «خوب بودن» آن‌گونه که خود به آن باور دارد، پایبند است. حتی اگر دیده نشود، به رسمیت شناخته نشود، یا نادرست فهمیده شود.

پایه و بنیان آن‌ها در شیوه‌های اولیه‌ی بودن استوار است:

قدرت رهبری آن‌ها از دل جذابیت ظاهری نمی‌آید، بلکه از یکپارچگی وجودی‌شان و همخوانی با واقعیت سرچشمه می‌گیرد.

دنیای درونی‌شان را اهمیت‌بخشی هدایت می‌کند، نه نگرانی؛ آسیب‌پذیری‌، نه گارد دفاعی؛ شجاعت، نه میل به کنترل.
آن‌ها ترس و اضطراب را انکار نمی‌کنند، بلکه با آن‌ها روبه‌رو می‌شوند و انتخاب می‌کنند که با وجود آن دست به اقدام بزنند.

آن‌ها فراعامل‌ها را زندگی می‌کنند:

تاب‌آوری آن‌ها از نفس نیرو نمی‌گیرد، بلکه از معنا تغذیه می‌شود.

اطمینان‌شان زاییده‌ تأیید بیرونی یا از جنس اغراق و خودفریبی نیست، بلکه ریشه در قطعیت، هدف و همر‌استایی درونی دارد.

رهبران حقیقی شاید همیشه دل‌نشین نباشند یا علاقه‌ی شما را جلب نکنند، اما بی‌وقفه برای رشد توانایی‌های نهفته‌‌ی شما و گشودن امکان‌های تازه تلاش می‌کنند.

به همین‌خاطر است که آن‌ها تهدیدی برای وضع موجود و نیرویی بی‌بدیل در مسیر تحول هستند.

چرا توده‌ی مردم جذب نخبگان می‌شود (حتی وقتی ساختگی بودن آن را حس می‌کنند!)

در چارچوب گسترده‌تری که در مقاله‌ی بار خاموش رهبری ترسیم شده، عموم مردم صرفاً تماشاگرانی منفعل نیستند؛ بلکه کهن‌الگویی هستی‌شناختی دارند که با پرهیز تعریف می‌شود؛ پرهیز از اختیار پاسخ‌دهی، پرهیز از سختی، و پرهیز از تنها ماندن در برابر حقیقت .

کهن‌الگوی عموم مردم، در یکنواختی به‌دنبال امنیت می‌گردد. مقاومتش در برابر تحول از سر ناتوانی نیست، بلکه از نداشتن اراده برای پرداخت بهای آگاهی برمی‌خیزد.

در این مناسبات، نخبگان، و به‌ویژه گونه‌ی مدرن آن‌ها یعنی کهن‌الگوی چهره مشهور و شخصیت نمایشی، جایگزینی فریبنده ارائه می‌دهند: توهم رهبری، بی‌آنکه نیازی به رشد باشد. چهره‌ای طراحی‌شده برای تحسین، قهرمانی برای بازتاب دادن امید، شخصیتی که می‌تواند روان را آرام کند، بی‌آنکه آشفتگی بنیادین را به چالش بکشد.

پس چرا عموم مردم، حتی وقتی تظاهر کاملاً آشکار است، باز هم کاریزما را به شخصیت ترجیح می‌دهد؟

۱- بازتاب اشتیاق

عموم مردم صرفاً چهره مشهور را تحسین نمی‌کند؛ بلکه خود را در وجود او زندگی می‌کند. چهره مشهور به بوم نانوشته‌ای بدل می‌شود که عموم مردم زندگی زیسته‌نشده‌اش را بر آن تصویر می‌کند:

«او چیزی را دارد که من می‌خواهم.»

«او نجات پیدا کرده؛ شاید من هم بتوانم.»

«او همان چیزی‌ست که از تبدیل شدن به آن می‌ترسم، اما در دل آرزویش را دارم.»

این بازتاب، پیوندی عاطفی ایجاد می کند، نوعی قرارداد شبه‌اجتماعی که در آن عموم مردم به جای واقعیت، به تصویر‌ ساختگی وابسته می‌شوند.

هرچه این تصویر بیشتر با خیال‌پردازی هم‌خوان باشد، این پیوند عمیق‌تر می‌شود.

۲- سوگیری به‌سوی سطح

در جهانی مملو از محرک، ذهن انسان به میان‌برهای شناختی پناه می‌برد.

پس عموم مردم سطحی‌نگری را برمی‌گزینند.

چهره مشهور احساسات سریع ارائه می‌دهد.

اما رهبر واقعی، نیازمند هضم آهسته و عمیق است.

عموم مردم اغلب همذات‌پنداری را به قابل‌اعتماد بودن، هیجان را به خرد، و نمایش را به حضور ترجیح می‌دهند.

۳- اشتباه گرفتن احساس با بن‌مایه

چهره مشهور خوب می‌داند چگونه مخاطب را تحت‌تأثیر قرار دهد؛ اشک درآورد، هیجان بیافریند، خشم و خنده برانگیزد. اما تأثر عاطفی، معادل ژرفای وجودی نیست.

عموم مردم که با این تمایزها بیگانه هستند، اغلب احساس برانگیخته شدن را با رهبری شدن یکی می‌گیرند.

یک سخنرانی وایرال شده در تد‌تاک، حکمت پنداشته می‌شود.

یک عذرخواهی عمومی، نشانه‌ی صداقت و یکپارچگی تعبیر می‌گردد.

گریه‌ای به‌موقع، شجاعت تلقی می‌شود.

اما این، ادراک نیست، بازتابی از فرافکنی عاطفی‌ست.

۴- ترس از طرد شدن

زیر سؤال بردن چهره مشهور، به‌ویژه در ملأ عام، به معنی پذیرشِ خطرِ طرد اجتماعی است.

از همین‌رو، حتی زمانی‌که دل‌سردی پدید می‌آید، تردید خود را سرکوب می‌کنند. گاهی تنها برای آنکه همرنگ جماعت بمانند، چیزی را تحسین می‌کنند که در دل به آن اعتقادی ندارند.

به این ترتیب، توهمی خود تقویت‌گر ایجاد می‌شود:

«همه هنوز باور دارند! پس شاید این منم که اشتباه می‌کنم.»

در حالی‌که در واقع، همگی با هم نقش بازی می‌کنند و از طرد شدن، وحشت دارند.

۵- گریز از اختیار پاسخ‌دهی

این‌جاست که به ریشه می‌رسیم.

رهبر، تصویری‌ست از آن‌چه عموم مردم، اگر اختیار خود را می‌پذیرفتند، می‌توانستند به آن تبدیل شوند.
اما این تصویر سنگین است. این تصویر، کنشگری می‌طلبد.

و زمزمه می‌کند:

«تو می‌توانی فراتر بروی.

تو ناتوان نیستی.

تو بی‌تقصیر نیستی.»

و این، هولناک است.

در مقابل، چهره مشهور آسودگی عموم مردم را به‌چالش نمی‌کشد.

راه گریز فراهم می‌کند.

نمایش برپا می‌کند.

روایتی می‌سازد که در آن، عموم مردم همچنان کوچک اما سرگرم می‌مانند.

به این ترتیب است که عموم مردم، ترجیح می‌دهند به جای آنکه همراه حقیقت و تحول باشند، تماشاگر کاریزما باقی بمانند.

۳۱ جنبه‌ی بودش در تقابل با نمود 

چگونه دو کهن‌الگو، کیفیات یکسانی را با نیات و تجلیاتی کاملاً متفاوت زیست می‌کنند

مدل هستی‌شناختیِ چارچوب بودش میان سه لایه از کیفیاتِ بودن تمایز قائل می‌شود: کیفیات اولیه، ثانویه، و فراعامل‌ها. این تقسیم‌بندی نه برای برچسب‌زدن به انسان‌ها، بلکه برای مشاهده‌ی این است که چگونه شیوه‌های مختلف زیستن، این کیفیت‌ها را فعال، تحریف، یا سرکوب می‌کنند.

کهن‌الگوی چهره مشهورمعمولاً به‌شدت بر شیوه‌های ثانویه‌ی بودن متکی است (توانایی‌هایی مبتنی بر نمایش و ظاهر).
این کیفیات اغلب برای جلب توجه و جذابیت، بزرگ‌نمایی می‌شوند، در حالی‌که کیفیات اولیه (که حاملِ حقیقت‌اند) و فراعامل‌ها (ستون‌های هستی‌شناختی)، به حاشیه رانده می‌شوند.

جهت‌گیری این کهن‌الگو بیرونی‌ست: «دیگران چگونه مرا می‌بینند؟»

در مقابل، کهن‌الگوی رهبر از کیفیات اولیه‌ی بودن و فراعامل‌ها سرچشمه می‌گیرد، و کیفیات ثانویه را در خدمت یکپارچگی، اختیار، و اثربخشی به‌کار می‌برد.

جهت‌گیری او از درون به بیرون است: «چه نیازی وجود دارد، و آیا من در حال بودنِ کسی هستم که می‌تواند آن را به دوش بکشد؟»

در ادامه، جدولی تطبیقی ارائه شده است که نشان می‌دهد چگونه هر یک از این دو کهن‌الگو با ۳۱ جنبه‌ی بودن ارتباط برقرار می‌کنند:

 

این جدول به هیچ عنوان حکم یا قضاوتی در مورد افراد نیست. بلکه، لنز تشخیصی است برای ارزیابی اینکه در یک زمینه خاص، به ویژه در موقعیت‌های دیده‌شدن، تأثیرگذاری یا رهبری، فرد کدام شیوه‌ی بودن را انتخاب می‌کند.

نتیجه‌گیری: از کسانی که دوست دارید، پیروی نکنید؛ از کسانی پیروی کنید که به رشد شما کمک می‌کنند.

در دنیایی که از سر و صدا، فیلترها، کلمات قصار و نمایش‌ها اشباع شده، تنها کسی که به چشم نمی‌آید، همان کسی است که واقعاً می‌تواند به شما کمک کند.

نه بلندترین صدا. نه بیشترین دنبال‌کننده. نه محبوب‌ترین.

بلکه کسی که بودنش بارهایی را حمل می‌کند که شما از آن‌ها فرار کرده‌اید و حضورش در سکوت  شما را به تشخیص و پذیرفتن بار خودتان دعوت می‌کند.

کهن‌الگوی چهره مشهوردقیقاً به همین دلیل جذاب است که از شما خواسته‌ی زیادی ندارد.

برای تحسین آن‌ها نیازی به تغییر ندارید.

برای کف زدن برای آن‌ها نیازی به رشد ندارید.

برای احساس نزدیکی با آن‌ها نیازی به پذیرش اختیار ندارید.

آن‌ها آرزوهای شما را انعکاس می‌دهند، نه پتانسیل‌های شما.

در مقابل، کهن‌الگوی رهبر، اغلب اشتباه درک می‌شود، رد می‌شود یا حتی مورد تنفر قرار می‌گیرد؛ نه به این دلیل که نتوانسته است ارتباط برقرار کند، بلکه به این دلیل که او به‌طور عمیق شما را می‌بیند و به چالش می‌کشد. او شما را فراتر از ظاهر می‌بیند.

نه تنها جذابیت شما.

نه تنها درد شما.

بلکه ظرفیت و پتانسیل شما را می‌بیند. عاملیتی که هنوز به آن دست نیافته‌اید و اختیاری که هنوز نپذیرفته‌اید.

کهن‌الگوی چهره مشهور  به شما کمک می‌کند احساس کنید.

کهن‌الگوی رهبر شما را به زمان حال می‌آورد.

یکی شما را سرگرم می‌کند.

دیگری شما را تغییر می‌دهد.

اما تحول هزینه‌ دارد: مرگ آسایش، برملا شدن توهمات، پایان بهانه‌ها.

پس سوال تنها این نیست که چه کسی را تحسین می‌کنید؟ بلکه سوال این است:

زیرا رهبری محبوبیت نیست.

رهبری نقش، عنوان یا پست‌های از پیش آماده‌شده نیست.

رهبری شیوه‌ای از بودن است؛ که نگهدارنده است، خدمت می‌کند، به چالش می‌کشد و دگرگون می‌کند.

و در پایان، آنچه اهمیت ندارد نظر شماست.

آنچه اهمیت دارد هم‌راستایی هستی‌شناختی شماست:

چه کسی را برای دنبال کردن انتخاب می‌کنید؟

و مهم‌تر از آن…

انتخاب کرده‌اید که چه کسی باشید؟

 

اصل مقاله به زبان انگلیسی در لینک زیر قابل دسترسی است:

https://engenesis.com/a/pretence-or-presence-the-celebrity-archetype-vs-the-leader

[1] Celebrity Archetype

[2] Influencer –معنی اصلی این واژه به فردی با قدرت نفوذ و تاثیرگذاری اشاره دارد